انتهای تخت خوابم به روغن ماسیده شدهای که خودم هستم می رسم.با کاردک هم که خودم را جمع کنم، باز بوی تعفن و ماندهام از لای ترکهای اتاق محو نمیشود. کبود شدم از تنهایی. انگار که از مراسم خودکشی برمیگردم. خودکشی های سرافکنده و ناموفق. چند دقیقه قبل لای دری که باد آن را محکم بسته گیر کردم. زیر پوستم خون گلوله گلوله و به رنگ ارغوانی جمع شده. در میدان نبرد برای زیر و رو کردن سرنوشتم، سینهام را جلوی گلوله بارانها صاف میکنم که نه سرنوشتم عوض میشود و نه گلوله کارم را تمام میکند. شب بهترین وعدهای است که هر روز به خودم میدهم. شب که بیاید مثل خوک سرم را داخل کثافت خودم میکنم تا دوباره همه چیز محو شود. مثل مردن. سرم از هر شب مردن و هر صبح زنده شدن گیج میرود. آدم باید یک بار بمیرد و دیگر بیدار نشود. وقتی از مردن مینویسم چشمانم برق چشمهای شوق بچهها را میزند. این تنها چیزی است که خاک تنم را هنوز خیس و مرطوب نگه داشته. هیچ چیزی قشنگ نیست و هیچ چیز قشنگی قرار نیست در این خاک سبز شود. من ته این چاه می مانم. ته این چاه می میرم طوری که انگار هیچ وقت نبودهام.