انتخاب

📷

دست مریزاد، مرحبا... چه کسی فکر می کرد یک روز وسط دانشکده ادبیات اینطور بلند و جانانه سخنرانی کنی؟ وقتی دیدم اسم تو هم در لیست هست از تعجب شاخ در آوردم. قبل از هرچیز خواستم بیایی، خودم باهات صحبت کنم. باورم نمی شد.

اتاق رئیس از همیشه بزرگتر به نظر می رسید. بزرگتر و نیمه تاریک. البته فقط برای مصاحبه ورودی آزمون دکتری به این اتاق آمده بودم. شاید در آن روز خاص بخاطر اضطرابی که همراهم بود متوجه جلال و جبروت اتاق نشده بودم. ایستاده بودم جلوی میز رئیس. تقریبا در وسط اتاق. کف زمین مثل کف همه دانشگاه از موزائیک پوشیده شده بود. روی میز یک لپ تاب کوچک بود و رئیس با آن شانه‌های پهن از پشت لپ تاب براندازم می کرد.

پشت سرش پنجره بود. می شد از پنجره افقی دور دست را دید. بیشتر آپارتمان‌ها، فقط نیمه بالایی‌شان پیدا بود. نزدیک ظهر بود. در دور دست جایی از ساختمانی دود بلند می‌شد. نمی‌دانستم به کارخانه‌ای خیره شده‌ام یا خانه‌ای در حال سوختن است. زیاد تفاوتی نمی‌کرد. اتفاق اصلی داخل این اتاق افتاده بود. من در مقابل رئیس دانشگاه ایستاده بودم. موهایش جوگندمی بود. صورتش گرد بود وته ریش نخراشیده‌ای داشت. گردندش تا رسیدن به شانه چندبار چین خورده بود، شاید همین باعث شده بود سخت‌تر نفس بکشد و شاید همین باعث می‌شد اینطور واضح صدای نفس‌هایش را بشنوم؛ چندش. کت طوسی و پیراهن آبی ساده پوشیده بود. کمی شبیه آقای حیدری بود. مستخدم شرکت بابا. البته لباسش را می گویم چون آقای حیدری لاغر وخوشرو بود و همیشه حسی از شرمساری به همراه داشت. پارسال بعد از اینکه صاحبخانه دوباره اجاره خانه اش را بالا برد، از شهر اندیشه هم اسباب کشی کرد و به هشتگرد رفت. دو ماه بعد هم سکته کرد. خانواده رساندنش بیمارستان. پدرم که جویای حالش شد، پزشکش گفته بود عجیب بود. سکته را رد کرده بود. هیچ دلیلی برای مرگش پیدا نمی کنیم. باید زنده می‌ماند و فردایش مرخص می شد. اما بی دلیل دچار ایست قلبی شد.

پدرم می گفت، دوام نیاورد. نمی توانست به این شرایط زیستن ادامه دهد. بیچاره ریحانه، دختر دم بخت آقای حیدری را می گویم.

رنج هایی که در گلو می مانند گاهی تبدیل به بغض واشک می شوند و گاهی مثل حناق راه گلو را می بندند و تبدیل می شوند به سرطانی - چیزی. اما در دنیا انسان هایی هستند که هرگز تسلیم نمی شوند. نه حناق می گیرند، نه زار می زنند. آنها همیشه لبخند دارند. و از اینکه دیگران را در رنج خود سهیم کنند شرمسار می شوند. آقای حیدری از این دسته آدم ها بود. کسانی که دیگران آنها را سالم، شجاع و قهرمان می دانند. اینها خودشان زمان مرگشان را تعیین می کنند. بدون اینکه خودکشی کنند. و بدون اینکه مثل خیلی ها تبدیل به مرگان متحرک شوند، بی احساس، بی کینه، بدون هیجان. امثال حیدری تا وقتی هستند زندگی می کنند و بعد سر یک ساعت معین، مرگ را انتخاب می کنند. بدون علائم قبلی تصمیم می گیرند با جهان هستی خداحافظی کنند و بعد تمام. مثل طول زندگی شان، زمان مرگ هم قهرمانانه تسلیم می شوند. بدون هیچ مقاومتی در مقابل این سفر بی بازگشت.

رئیس دانشگاه نفسی تازه کرد و گفت: تو دانشجوی خوبی هستی. الان هم که درست تمام شده و تا جایی که من می دانم درگیر پایان نامه هستی. تمومش کن و برو سر خونه و زندگی ات. والا پدر و مادرتان گناه دارند حرص شمارو بخورند. تو هم مثل دختر خودمی. نمی خوام خدایی نا کرده اتفاقی برایت بیوفته. تعلیق بشوی، برایت پرونده بسازند یا هر اتفاقی که آینده تو رو تحت تاثیر قرار بده.

شبیه رامین حرف می زد. رامین هم همین ها را می گفت و سر آخر اضافه می کرد. کی میگه خون تو از ما رنگین تر نیست سارا. رنگین تر هست. خیلی هم رنگین تره. تو خانواده داری، پول داری، آینده داری. راحت می توانی مهاجرت کنی. مارو نگاه کن. یک مشت آس وپاسیم. حتی نمی توانیم کرایه ماشین دانشگاه تا خوابگاه را جور کنیم. چه رسد مبلغی جمع و جور. گیریم درسمان هم تمام شد. بعدش هیچ روشنایی برای ما نیست. تو خودت رو جمع و جور کن. به یک جایی برس وبعد صدای ما باش. هرکسی را برای کاری ساختند. هرکسی باید مدل خودش رو برای اعتراضات داشته باشد. اگر قرار بود خون همه ما کف خیابان ریخته شود، دیگر صدایی نمی ماند که مسیر حق را از باطل به آیندگان نشان دهد.

گفتم چشم. بغض داشتم. نمی توانستم حرف بزنم. چه در مقابل رامین و چه اینجا جلوی دکتر اسماعیلی. از اتاق بیرون زدم. هوای راهرو گرفته بود. همه جا بوی سیر گندیده می آمد. چیزی شبیه گاز اشک آور. یک روز عصر خیابان انقلاب، سر کوچه نصرت در میان دود و مه، وقتی سعی می کردم دختر بچه ای که از سر و وضعش معلوم بود کودک کار است را از مهلکه دور کنم. ناگهان سرکله ماشین‌های گارد پیدا شد. رامین به همراه چند نفر دیگه تلاش کردند فرار کنند. کودک دست من را محکم چسبید و نجاتم داد. و من همراه دود و اشک و سرفه بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم تا جلوی در خانه به مسیرم ادامه دادم. نزدیک 5 ساعت پیاده روی کرده بودم. متوجه هیچ چیز نشدم. حتی گذر زمان. نمی دانم آن کودک، کجا رهایم کردو به مسیرخودش بازگشته بود. چیزی یادم نمی آمد. به گمانم شوک که می گفتند یک همچین چیزی بود.همه نگرانم بودند. نمی دانم کجا و کی تلفن همراهم را گم کرده بودم. من هم نگران بودم. نگران حقایقی که هرگز بازگو نخواهد شد.

حالا که چندسالی از آن ماجرا گذشته. در دفتر کارم نشسته ام. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. به ساختمانی که دودی سیاه از آن به آسمان برخواسته است. نمی دانم کارخانه است یا خانه ای در حال سوختن. حتی نمی دانم آن روز در خیابان انقلاب، یا روزهای بعدتر در محوطه دانشگاه و بعدتر از آن در اتاق رئیس دانشگاه در مسیر وانتخاب درستی قرار داشته ام یا خیر... و به نظرم بزرگترین رنجش بشریت این است که بدانت کدام یک از انتخابهایش درست و آگاهانه بوده و کدامشان یک بازی کودکانه.