ویرگول
ورودثبت نام
زانا کوردستانی
زانا کوردستانیمردی گمنام عاشق لیلا و رها...
زانا کوردستانی
زانا کوردستانی
خواندن ۷ دقیقه·۸ روز پیش

محمد آشور

محمد آشور

استاد “محمد آشور”، شاعر و روزنامه‌نگار البرزی، زاده‌ی ۱۲ آبان ماه ۱۳۵۱ خورشیدی، در کرج است.

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ فعالیت‌های ادبی و هنری:
- عضو پیوسته‌ی انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران
- همکاری با ماهنامه­‌ی «معیار»
- عضویت در تحریریه‌ و سرویس ادبی ماهنامه‌ی «نامه» طی سال­‌های ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵
- دبیر بخش شعر سایت «خرابات»
- دبیر بخش ایران سایت بین‌المللی «ماه و هور»
- عضو شورای سردبیری ماهنامه‌ی «آناهید»
- مسئول صفحات شعر ماهنامه‌ی «انشا و نویسندگی»
- دبیر بخش شعر و ادبیات ماهنامه­‌ی «قلمیاران»
- دبیر بخش شعر سایت ادبی «پیاده‌رو»
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ کتاب‌شناسی:
از وی مجموعه‌های شعر مختلفی از جمله موارد زیر منتشر‌ شده است: 
- این همه رد پای تو تا کجاست که می‌رود، نشر شولا، ۱۳۸۰
- خیس حرف‌های دوباره‌ام، انتشارات داستان‌سرا، ۱۳۸۲
- من اینم از خودم –درست شنیدی! -، انتشارات داستان‌سرا، ۱۳۸۲
- یک سیب در سه دیس، انتشارات داستان‌سرا، ۱۳۸۷
- نت‌ها به ریل، انتشارات داستان‌سرا، ۱۳۹۲
- من قصد کرده‌ام که می‌آیی… شایدتر از همیشه، نشر شانی، ۱۳۹۴
- حجمی شبیه تو
و...

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
قرار ندارد
پهلو نمی‌‌گیرد
دزد دریازده بر عرشه می‌غلتد
دل پیچیده از تلاطم را در دریا خالی...
و تا با کشتی سبک شود
مرواریدهای غلتان را به آب می‌ریزد
(کسی نمی‌شنود!)
از خمره‌ها و سکه‌ها اما عبور نمی‌کند
اسکله پیدا نیست
پیدا نیست فار
(نمی‌نوشد!)
پیدا نیست ستاره‌ قطبی
ستاره‌ دریایی اما جایی را روشن نمی‌کند!
و سرنوشت جایی میان امواج پس می‌رود
پیش می‌آید!

(۲)
اين غمگينم مى کند، اين؛
که اين ايستاده کنار خيابان را هيچ عاقلى سوار ﻧمی‌کند ببرد جنگل... حتا ببرد سوار قايق کند ببرد دريا ميانِ آن بکارد و برگردد!
من اما روزى چند بار و ﺑﻴﺶتر غمگينم و لرزان از کنار ِاين دو کُنار و بيد که می‌گذرم و می‌بينم که اين دو منتظر ايستاده کنار خيابان را هيچ عاقلي سوار نمی‌کند... حتا من!
پياده می‌گذرم و می‌گويم ببخشيد! من ديوانه هستم، درست... اما غمگينم!
غمگينم از شما که می‌بينم هيچ... حتا ديواﻧﻪاى که منم حتا...
و جز سکوت هيچ حرفى براﻳﺘﺎﻥ ﻧﺪاﺭﻡ!
و به يادم می‌آورم که دو غم با هم تصادم اگر کنند جرﻗﻪهايش دامن درخت را می‌گيرد اول وُ دوم هم تردامنى که منم دريا هم که بود آتش به دامنش افتاد بار قبل!
اين را از روزهاى درخت بودنم به ياد می‌آورم ﻛﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻮﺩﻡ!
اﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎى ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ مىﺁﻭﺭﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎيى
و شايد براى همين هم دلم براى اين دو ايستاده می‌سوزد ﻓﻘﻄ و نمی‌اﻳﺴﺖ...!

(۳)
ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ!
اﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ!
اﮔﺮ ﺳﺎﻕﻫﺎى ﺗﻮ ﺭا «ﻣﻦ» ﺩاﺷﺘﻢ
ﮔﺮﺩﻥِ ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ
و اﮔﺮ ﭼﺸﻢﻫﺎﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﻻيى ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
ﺣﺘﻤﺎ ﺩﺭ ﻻى اﺑﺮﻫﺎ ﭼﻴﺰﻫﺎيى
و ﺣﺮﻑﻫﺎيى ﺑﺮاى ﮔﻔﺘﻦ با پریان ﺑﻮﺩ!
اﻧﮕﺸﺖﻫﺎى ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ...
ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﺣﺎﻻ ﺑﺮ...
و ﻭلى ﺗﻮ
اﻳﻦ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻛﻪ ﭼﺸﻢﻫﺎى ﻣﻦ اﻓﺘﺎﺩﻩ
ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎ
ﺯﻳﺮ چترهای ﺩاﻣﻦﻫﺎ
و ﺑﺮ ﮔﻞوﻻى
ﺣﻖ ﺭا ﺑﺮﺩاﺭ و كمى ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﻦﻫﺎ ﺭا ﺩﻳﺪﻩ!
ﺩﻳﺪﻩ که گوییده!
ﺳﺎﻕﻫﺎى ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ... ﭼﻪ ﺑﻮﺩم؟
ﮔﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﺭا اﮔﺮ... ﭼﻪ؟
و «ﭼﻪ» اﮔﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﺸﻢﻫﺎﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﻻيى ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
و ﺯﻳﺮ ِﭼﺘﺮﻫﺎ و ﺩاﻣﻦﻫﺎ
ﻣﻴﺎﻥِ ﻛﺮﻡﻫﺎی ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﭼﻪ مىﻛﺮﺩ؟!
ﭼﺸﻢﻫﺎى ﻣﻦ ﭼﻪﻛﻨﺪ ﺟﺰ ﭼﻜﻪ ﺩﺭ اﻳﻦ ﮔﻞﻭﻻى؟
و ﺗﻤﺎﺷﺎى اﻳﻦﻫﺎ
یا برگشتن به ﭘﻠک وُ لاکِ خودش
و اﺯ ﻫﻤﻴﻦﻫﺎ ﮔﻔﺘﻦ وُ
ﮔﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ
اﻣﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﻢ...!

(۴)
کوچ از خانه به کوچه
کوچ از سقف به آسمان
از کوچکیِ چتر  به چک‌چکِ باران
 (به “هرچه که باداباد”)

و بعد
کوچیدن
     از چشم‌های اَبرآبی‌ش.
چیدنِ مُشتی باد برای مبادا
زمانی که آنی از ذهن بگذرد:
“این چند برگ را هم از من بریزان باد!… پاییز!… شدّتِ تگرگ بر پیشانیِ شیشه وُ شبنم!”

و بعد از پس
     کوچ‌های در اعماق: 
کوچ از نام…
کوچ از شعر… کوچ از هر…
کوچ از یاد وُ خاطرِ خواهر
تبعیدِ خود به بعید
سُکنای در سکوت
غواصِ امواجِ خود بودن
شهودِ خالی شدن
و درکِ این که
       در از دست دادن هم لذتی‌ست
چشیدنِ زهرقندِ رهایی 
      از آن‌چه دوستش داری
قابیلِ هابیلِ خود شدن
که من “من‌اَم‌اَت”

و پیش از “کوچ به کوچه”
     فراموشی
درکِ کودکیِ خدا در دَم…
و غم
      که پرتویی از اندوهِ اعظم است
            تابیده با لبخند خدا به من!
 

(۵)
هر هفته هفت بار
و هر بار تو را در طیفی از رنگین‌کمان دیده‌ام
تو را هفت بار 
و هر بار در نُتی شنیده‌ام

زیر این هفت گنبد
هر بارت گم کرده‌ام
در خم کوچه‌ای
در شهری از شهرهای عشق
و بازت یافته‌ام
در آسمانی بالاتر

بالاتر از هفت آسمان 
آسمانی سیاه بود
و روز هشتم هفته بود
نتی ناشناخته زمان را می‌کشت
و سیاهی را به رنگ عسل می‌کرد
نتی از صدای تو 
کهکشان مرا می‌ساخت

هفت رنگِ چشم تو یک‌جا
دهان مرا بلعید
من در تو گم شدم
و پیداتر از این نمی‌شد شد

(۶)
بچه‌دان به عاریه دادن
جنین جن‌ در زِهدانِ مستوره وُ
        به چلّه نشستن در خرچال‌های نمور
مور از زِهار گرفتن
شپش شکستنِ در خرقه وُ 
                    خارِشاندنِ از پشم 
به بستر خار خفتن
(“طور”ی شدن؛
شمایلِ ظلمت!)
فی‌الجمله… درویشیدن وُ پریشیدن 
موییدن به زار وُ ریشیدن به نزاری!
                نظّارگی فقط!
و در نظاره، دیدنِ مکتوم
هابط به بطنِ هاویه
زیستن در عوالمِ اَسفل
هم‌پشت و هم‌نخاع…
               هم‌کمر با قطارِ اجنّه
عور… هم‌گورِ باکره خسبیدن
      و تن به نعشِ جمالِ نابالغ مالیدن
وِردیدن به مهره‌ی مار و عورتِ کفتار
فعلیدن!… (به فعل رساندنِ فاعل در مکتوب!)
کاتبانِ حروفِ معوّج
         اورادیانِ هاروت… ماروت
و در فرجام… کاسه‌لیسیِ ابلیس
تلبیس در لباس زهد وُ 
تاجِ فقر وُ تختِ ریاضت!

(۷)
انگشت قضاوت در سوراخِ زخم کردن
تازه‌ کردنِ جرح
خونِ مُرده را به‌یاد خود آوردن
و بردن بار تن با جان
زنده کردنِ مرگ وُ
کشتنِ دوباره‌ی خود هربار
(ها وُ قا بیلِ خود بودن
و بیلِ خود بودن
و کلاغِ خود 
و خدا و خوشه‌ی گندم)
-آن‌روز بود!-

-امروز بود!-
قضاوتِ من کردن
قصاصِ هرباره به جرمِ “نکردن”!
(گاهی که “کردن” است 
مثل “سکوت” 
که نافعل است 
و فعل است به‌وقت سیاست)

در آینه گریستن
و قه‌قهِ در پژواک
افتادن قطره‌ی جیوه از چشم
سقوط به صفر مطلقِ کِلوین
این:

آن‌روز بود -چندمِ خردادِ هشتادوچند-
و امروز باز
احضارِ دریای سرخ
از جغرافیا به تاریخ:
چندمِ خردادِ هشتادوچند!
و هم‌زمان… چندم آبان!

 
(۸)
من برای تو طور دیگری دل‌تنگم
دیر نیست از من وقت‌هایی
که شانه‌های توانایی داشتم
و می‌توانستم
در آن غروب‌های خونین‌تری را تاب بیاورم
غم‌های قابلِ گفتن
               بی‌که زنگوله‌ای در باد در صدایم بلرزد
نگفتنِ اندوه‌های قابل گفتن
حتا با چشم‌ها؛
در سکوت، زیرِ سه تابوت رفتن
                                در یک روز
و نگفتنِ این‌ با کس
             که دو خواهرم بودند
                                و یک برادرشان
حالا ولی دلم شیشه‌‌ای کاغذی‌ست
به تلنگری از واژه‌ای پرت
                   شکسته و پاره‌ست!
چشم‌هایم را ببین چه کرده‌ای با من!
منی که زمانی
         تنها اویی را دوست می‌داشتم
                                       که دوستم داشت
حال با کدام رو بگویم
     که جهان از هر سو تنگ گرفته وُ من
         اما در این میان
              تنها دل‌تنگ کسی هستم
                   که فقط خاطره‌اش گرم است!
[وقتی که برادرانم گرسنه وُ صاعقه‌اند
که خواهران من گرسنه وُ رعدند
که مادران گرسنه وُ ابرند
که پدران گرسنه وُ شرمند
که شهر طوفانِ آتش است
که قلاده از گزمه گشوده‌اند
که کفتاران کف بر دهانِ هار دارند
که گلّه‌ی گلوله‌ بی‌چوپان…
که خونِ خیابان “شعر” است
وُ نان از دهانِ وامانده جامانده
دلتنگی، برای او که از تو عبوری سرد کرده
از کجای قصه می‌آید؟!
ای “این شعر” در من بمیر!]
عَشَقه در مشت می‌فشرم
گزنه در مشت
دست‌هایم را ببین چه کرده‌ام با من!

(۹)
نیمی از من خواهرِ من است
حرف که می‌زند صدای زیرِ مرا دارد
سکوت که می‌کند
هم باز.

پیراهنِ خونینِ نیمه‌ی روح‌ام را
فرض می‌کنم از دهانِ گرگ درآورده!
به بوی کنعان آغشته‌اش کرده
تا دو دیده‌ی بینا شوم

فرض می‌کنم خواهرِ من است
تا تاریکیِ چاه‌ام را تاب بیاورم
با نوری که از صدای‌اش فرض می‌کنم که می‌تابد
مثلِ ماه که با آوازِ سیرسیرک‌ها…

(تا بی‌تابِ بوی تو باشم فرض می‌کنم که نافه‌ی آهو داری
نیمه‌ی دیگری که بوی ماده‌گیِ مرا می‌دهد

بوی نرینه‌گیِ پلنگی خسته اما هست
هم‌زوزه‌گی با گرگ‌های ماه‌مست)

خواهراندن 
برادریدن
و دریدنِ یک زیرپیرهن
تا دیدنِ دو شقه‌ی یک روح‌
نیمی ماه و بر آسمان فرضن
نیمی صدای افتادن
به زوزه‌ی گرگی در چاه.
  
            
(۱۰)
با تو مختلف‌اَم! 
مِثلی از درخت
مِثلی از پرنده‌ بودی
از ریشه‌ی درخت سه‌حرف آخرِ رخت از تنِ تو برگ بود که می‌ریخت
و بعد
از تنِ پرنده، پَر بر تنه‌ی تو جوانه‌ی سبز؛ برگِ زبانِ گنجشک بود

من تَشباد بودم وُ سوزان
و جز کویر
هیچ، تابِ آفتابِ جگرسوز را نداشت

(از بادگیرها گریخته
همواره بی‌وطن
-در خارها دویدن وُ شن‌ دیدن
عقوبت من باد!-)

مِثلی از تو جیکاجیک اگر بر مِثلِ دیگری از تو می‌نشست
آواز می‌شد وُ اردی‌بهشت
مِثلی از من اما -مانندوار- حرف که می‌شد، هُرمِ تیرماهِ جهنم بود

فصلِ داغِ دهانِ من لبانِ تو را گداخته می‌کرد
آواز فاخته
بر ویرانه‌های زبان می‌سوخت
خاکستر از زبانه‌ی من بار می‌گرفت
بر پَرِ بهار وُ بر شکوفه‌ی نارنج می‌نشست

گلگونِ گونه‌های تو آخته
زغال‌های اَخته
میوه‌های تصوّر این رؤیاست!

(در ناگهان، خیال پرگار می‌بُرد
و دوایرِ مرسوم موجِ مُعَوّج‌ است
پیداست:
قوسی به انحنای دو پستانِ رمل بر اندام داغِ بیابان
دو قله‌ی جوشان
دهانه‌ی گرمش آشنای من است
نوشانیشِ شهد و کژدم)

پروردگار شن‌بادها!
در صورت موقتی که بر ریگ‌زار مانده
مرا بنشان

بنشان به آن نشان که در زبان او
گنجشک‌ها جیک‌جیکِ فصلِ بهشتند
بر شاخه‌های تر
با شکوفه‌های نازک وُ نارنجی

مِثلی به قاعده همچون برگ؛
برگِ زبانِ پرنده
مثلی به اختلاف، همان سبز...
رنگِ باخته
همواره سبزِ  مسافر
                     به دردِ زرد!
 

(۱۱)
عنقريب
مِه همه را فرا می‌گيرد
من در خودم پنهان
تو در خودت
و شهر
آرام آرام
از ما گم می‌شود.

هر روز مِه مرا
تو را اما اين‌بار بايد به حافظه بسپارم.

قطار
با سوتش تمام می‌شود
ريل نيست
راه تا دوردست نيست
و شهر تا ديدرس.

بايد ببينمت
چهره دگر نكرده اگر باشی!

گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

سرچشمه‌ها
https://t.me/newsnetworkraha
https://t.me/mikhanehkolop3
https://t.me/leilatayebi1369
https://t.me/rahafallahi
@Newsnetworkraha
@Honare_Eterazi
http://leilasadeghi.com/others-works/others-poem/860-baa-khaaneh-maan-poetry-21
https://shahrgon.com/2021/92280
https://t.me/Adabiyat_Moaser_IRAN
https://baangnews.net/10566
www.m-bibak.blogfa.com
و...

شعربارانقصه
۰
۰
زانا کوردستانی
زانا کوردستانی
مردی گمنام عاشق لیلا و رها...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید