ویرگول
ورودثبت نام
زانا کوردستانی
زانا کوردستانیمردی گمنام عاشق لیلا و رها...
زانا کوردستانی
زانا کوردستانی
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

باسط محمد غریب

باسط محمد غریب

آقای "باسط محمد غریب" (به کُردی: باست حەمە غەریب) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیه در اقلیم کردستان است.

وی کارمند یک تلویزیون خصوصی‌ست و به زبان‌های انگلیسی، عربی و فارسی تیز نسلط است.

اشعار او سرشار از عشق، دلتنگی و نوعی تضاد تلخ و شیرین است.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

(۱)

نفس من! 

آی تپش‌های دلِ پر از غم و اشتیاق من!

بیا دیگر

جانان من!

بس است زندگانی با اندیشه‌ی فراقت

تا نابود نشده مغزِ پریشان و جمجمه‌ام

بیا دیگر

تا از سازِ پرشورِ سوزناکت،جرعه‌ای بنوشم

کاش می‌دانستی برای دوری‌ات

چقدر پریشان و خسته‌ام.

(۲)

بگذار بسوزم و ندانی

از به‌ خودپیچیدن‌ها و تب و تابم آگاه نشوی

بگذار اشک‌هایم پریشانت نکند...

به من و شعرم گوش نسپاری

تا بی‌خبر از اوضاع و احوالم باشی و

شب‌نخوابی‌هایم را ندانی...

بگذار هیچ وقت ندانی که تو را

تبدیل به دلگیرترین ترانه‌ی زندگی کرده‌ام.

همه کس تو را دوست دارد و

در چشم همگان زیبا و دلفریبی

ولی هیچ کس نتوانست

تو را شعری کند و ترانه نماید

با این همه نازنینم،

هنوز هم چون گذشته دوستت دارم،

گرچه نمی‌دانم که تو

مرا به یاد داری یا نه؟!

(۳)

ای کاش تمام عمرم را

همدم کتاب می‌بودم!

چه دوستانی صاف و

صادق‌اند این برگه‌ها

چه خوب و چه بد،

هیچگاه با تو سخنی

به دروغ نمی‌رانند.

(۴)

خلاصه‌ی کلام که

تو،

به تنهایی می‌توانی،

فصل پاییز را بهار کنی.

(۵)

مهم نیست، که چقدر بین ما فاصله است

مهم نیست، که اکنون

در کجایی و به چه کاری مشغولی

مهم نیست، بی‌خبری از من،

یا که از درد و رنجم آگاهی.

مهم نیست، چگونه تو را ملاقات خواهم کرد

به کجا و چه وقت،

مهم این‌ست که تو هستی.

(۶)

بر سر و روی وطنم می‌باری و

یخ می‌بندی و آب می‌شوی

بهار می‌شود!

لیکن چون بر سر و روی ما می‌باری

دیگر هیچ‌وقت به خود نمی‌بینیم

ای آه از این برف زندگانی!

(۷)

هووووووووو! 

آنقدر خودت را دور کرده‌ای 

فریاد و صدایم به تو نمی‌رسد 

درست مثلِ 

حکومت و ملت، این سرزمین! 

نگارش و ترجمه‌ی اشعار:

#زانا_کوردستانی

۰
۰
زانا کوردستانی
زانا کوردستانی
مردی گمنام عاشق لیلا و رها...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید