ویرگول
ورودثبت نام
S.Zare
S.Zare
S.Zare
S.Zare
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

خلاصه‌ای از خرداد ۱۴۰۴

خرداد! ماهی پر از تغییر و هیجان... اتفاقاتی که تو این ماه افتاد اینقدر عجیب و بزرگ بود که باورم نمیشه همشون توی یک ماه رقم خودن. ماهی که با ماجراجویی و سفر شروع شد و در ادامه به لایف استایلی که مدتهای زیادی آرزوش رو داشتم رسیدم و بالاخره تونستم چندتا از ویژگی‌های منفیم رو اصلاح کنم که حال خودم و رابطمون رو دگرگون کرد. بعد از همه هم تو هفته‌ی آخر جنگ شد! کی فکرش رو میکرد توی یک هفته اینهمه اتفاق بیفته؟!

احوالاتم

به طرز عجیبی حالم خوب بود حتی وسط اونهمه اخبار و جنگ و اتفاقایی که قبلا می‌تونست منو از پا در بیاره. قبلا تو این شرایط صبح تا شب یه گوشه کز می‌کردم و خبرها رو بالا پایین می‌کردم. اما الان تونستم آرامش خودم رو حفظ کنم و هر کاری از دستم برمیاد رو انجام بدم و الکی حرص نخورم. فوقش می‌میریم دیگه! ولی حیفه قبل مردن با ترس و اضطراب زندگی کنم. ترجیح میدم تا جایی که می‌تونم این روزا گوسفندنگری کنم و از ظرفیت‌هام استفاده کنم.

این پست هم از آقای شعبانعلی هست که مربوط به چندسال پیشه اما به نظرم بعضی حرفا تاریخ انقضا ندارن و همیشه می‌تونن درست باشن. اگر حالتون گرفته‌است و نمی‌دونید چیکار کنید حتما بخونیدش.

از تغییرات مثبتی که این ماه داشتم یکیش این بود که اهمال کاری رو گذاشتم کنار و جمله‌هایی مثل «فعلا ولش کن بعدا انجام میدم» یا «الان حوصله ندارم بعدا یه کاریش می‌کنم» رو حذف کردم و کاری که باید انجام بشه رو انجام میدم. از تسک‌هام گرفته تا آشپزی و ظرف شستن و ... . همین تغییر کوچیک باعث شد زمان کمتری برای کارهای خونه صرف کنم ولی نتیجه‌ی بیشتری بگیرم و هی کارهای مختلف تو ذهنم رژه نره. در نتیجه‌ این آرامش خاطر هم تمرکز بیشتری پیدا کردم که تونستم روی کارم خرجش کنم.

یه تغییر دیگه این بود که بالاخره تونستم تا حد خوبی کنترل احساسات و هیجاناتم رو دستم بگیرم. برای مثال قبلا مدل گفتگو تو رابطه‌مون بحث بود و همین باعث می‌شد هر دو خسته بشیم از صحبت‌های طولانی و بی نتیجه. اما الان وقتی همسرم از چیزی ناراحته و باهام حرف میزنه فقط گوش میدم و سکوت میکنم، حتی اگر حرفش منطقی نباشه یا حتی اصلا قبول نداشته باشم و عصبانی هم بشم باز سکوت میکنم و اجازه می‌دم احساساتم فروکش کنن و وقتی آروم شدم متوجه می‌شم ناراحتیش از چی بوده که اینقدر به همش ریخته! و اون موقع می‌تونم باهاش حرف بزنم و مواردی که باعث ناراحتیش بود رو با هم حل کنیم. همین سکوت زندگی رو برای من از این رو به اون رو کرد.

دلخوشی‌هام

دلخوشی بزرگم سفر به تهران و دیدن برادر دوست داشتنی‌ام بود. 30 اردیبهشت تولدش بود و با یک هفته تاخیر خیلی بی خبر رفتم پیشش و بعد مدتها برق چشماشو دیدم. برادر بزرگم برای من یعنی پدر، مادر، چراغ راه و تکیه‌گاه تو روزایی که هیچ پشتوانه‌ای نداشتم. کسی که حالم باهاش خوبه و زبونم رو می‌فهمه و می‌تونم ساعت‌ها باهاش حرف بزنم. ولی با اینهمه خوبی و مهربونیش چرخ روزگار گاهی براش خوب نچرخید و زندگی براش خیلی سخت گذشت. ولی بهش افتخار می‌کنم که هر بار قوی‌تر از قبل از پس چالش‌های زندگی براومد و بهم ثابت کرد چه آدم با ارزشیه. امیدوارم جاهای خالی زندگیش جوری پر بشه که با خودم بگم دیگه از این بهتر نمی‌شد، خداایاااا شکرت!

بهش گفته بودیم یکی از اقوام برای بیماریش اومده تهران، داشت می‌رفت اونا رو ببینه که دم پانسیون با برف شادی خفتش کردیم:))
بهش گفته بودیم یکی از اقوام برای بیماریش اومده تهران، داشت می‌رفت اونا رو ببینه که دم پانسیون با برف شادی خفتش کردیم:))

من چندتا خواهر و برادر دیگه هم دارم و اتفاقا این ماه تولد دو تا وروجک آخر خانواده هم بود. دیدن اینکه بچه‌ها روز به روز دارن بزرگتر و بالغ‌تر می‌شن واقعا حس عجیبیه. نسل جدید واقعا مدل فکری جالبی دارن و با وجودشون بسی به آینده امیدوارم. این وسطا یکی دو روز هم این دوتا وروجک پیشم بودن و کلی با هم خوش گذروندیم. متاسفانه الان از داداش کوچیکه‌ام عکس ندارم ولی گالریم پر از عکسای این دختره :)))

خروجی فعالیت مشترک با خواهر کوچولوم
خروجی فعالیت مشترک با خواهر کوچولوم

یه روزی یه نخود بچه بود. به همین سرعت داره بزرگ میشه...
یه روزی یه نخود بچه بود. به همین سرعت داره بزرگ میشه...

دو شب پیش هم سعادت داشتیم و میزبان دوتا از همکارهای همسرم بودیم که از تهران به سمت کرمان میرفتن. شرایط آشفته‌ای مثل جنگ و کرونا با همه سختی‌ها و مشکلاتشون خوبی‌هایی دارن که بعدها آدم قدرشون رو می‌دونه! و من چقدر خوشحالم که با این زوج دوست داشتنی آشنا شدم، توی شرایط عادی ممکن بود هیچوقت هم رو نمی‌دیدیم.

از فیلمایی که دنبال می‌کردیم سریال Game of thrones رو تموم کردیم که پایانش عجیب و شوکه کننده بود و حجم زیادی از اتفاقات توی فصل آخر، مخصوصا قسمت آخر افتاد که کلا هر چی سناریو تو ذهنم بود رو نابود کرد و نشون داد واقعا نویسنده‌ی بی رحمی داره! همه‌چی می‌تونست خیلی قشنگ‌تر باشه ولی زندگی بی رحم‌تر از اون چیزاییه که ما فکر می‌کنیم. امیدوارم تو داستانی که ما این روزا درگیرشیم داستان بهتر از اینا پیش بره!

اوایل این ماه یه بخشای دیگه از عشق ابدی رو هم دیدم و دیگه رهاش کردم. به نظرم اون تاثیری که باید رو من می‌گذاشت رو گذاشت و این آدم آرومی که این روزها هستم رو مدیونشم چون بهم چیزی رو نشون داد که خودم هیچوقت نمی‌تونسم ببینم. یه جورایی ادب از که آموختی از بی ادبان بود :)

یکی دو قسمت هم جوکر خانوادگی دیدیم که خنده رو لبمون آورد و حال و هوامون رو عوض کرد.

در نهایت هم جذاب‌ترین و تاثیرگذارترین فیلم، اون قسمت اکنون بود که محمدرضا شعبانعلی رو دعوت کردن. از اون روز شروع کردم به نوشتن، البته گاهی یادم میره ولی دارم سعیم رو می‌کنم که افکارم رو رو کاغذ بیارم.

کارم

اوایل این ماه همکارهام رو از نزدیک دیدم و برای منی که از خونه کار می‌کنم و خیلی دورم خلوته و با کسی تعامل خاصی ندارم خیلی خوب بود که آدمایی که دارم باهاشون کار می‌کنم رو ببینم و بیشتر بشناسمشون، همین موضوع کمی انرژیم رو بالاتر برد و منو به فکر فرو برد برای هدف‌های شغلیم که یه مدته برام مبهمه و نمی‌دونم می‌خوام چیکار کنم.

بعد اون دیدار هم برای یه کار مشترک با یه تیم دیگه با دیزاینرش آشنا شدم و داریم روی یه محصول مشترک همکاری می‌کنیم. خیلی وقت بود تنها کار می‌کردم و الان حضور یه طراح دیگه حکم پیدا کردن هم‌بازی تو دوران کودکی رو داره، همونقدر دلچسب و به موقع! این روزا هر موقع تمرکز سخت شد باهم رفتیم میت و دوتایی تو فیگما کار کردیم و کلی آروم شدیم. این کار رو دوران کرونا هم با دو تا دیگه از همکار دیگه‌ام می‌کردیم و الان دوباره کلی خاطرات خوب برام زنده شد. امیدوارم بتونیم باهم کلی کارهای مفید بکنیم.

اخیرا یه مقدار دارم درمورد طراحی چارت و جدول بیشتر می‌خونم. مثلا کتاب داستان پردازی با داده‌ها خیلی برام جالب بود و چقدر قشنگ برام شفاف شد هر دیتایی رو چطور نشون بدیم بهتره. یه سری ویدیو یوتیوب و مقاله هم بود که دوست داشتم. از این به بعد سعی می‌کنم مطالبی که به نظرم مفیدن رو تو کانال تلگرامم بذارم که دسترسیش برام راحت باشه.

همت کنم یه سری نکاتش رو خلاصه و جمع بندی می‌کنم.
همت کنم یه سری نکاتش رو خلاصه و جمع بندی می‌کنم.

سلامتی‌ام

فکر می‌کنم از بقیه گزارشم مشخصه که چقدر حال هورمونام خوبه و انگار داروهایی که دکترم بهم داده خیلی بهم ساخته. امیدوارم تو بلند مدت هم همینطور باشه. بعد مدتها هورمونام آروم گرفتن و دارم زندگی رو درست مزه مزه می‌کنم. البته ورزش هم بی تاثیر نیست و مرتب باشگاه رو میرم. الان سومین ماهیه که باشگاه میرم و خیلی حس بهتری به بدن خودم دارم. با همه‌ی بدن‌دردی که بعدش دارم ولی خیلی از این حرکت راضیم، یه نظم خوبی به زندگیم داده و اراده‌ام رو تقویت کرده.

خانواده سلطان

چه حیف که زودتر درمورد سلطان و خانوادش رو تو گزارش‌هام چیزی ننوشتم. اگه نوشته بودم الان تغییرات روند رشد و بزرگ شدنشون رو اینجا داشتم.

پاستیل و پسته از وقتی خیلی کوچولو بودن تا الان
پاستیل و پسته از وقتی خیلی کوچولو بودن تا الان

پسته که پسر بزرگ سلطان خانومه الان 5 ماهشه پرهاش دارن تغییر رنگ میدن. این ماه یاد گرفته بگه «بدو بدو» و همزمان که من سرمو تکون میدم اونم سرش رو تکون میده و میرقصه. پاستیل خانومم بالاخره با همه ابهت و شکوهشون افتخار دادن که بوس بدن. (همشون بوس می‌دادن به جز پاستیل که ترجیح می‌داد به جای اینکه با بوس دادن جایزه‌ی بگیره، جایزه‌ی بقیه رو از ازشون بگیره.)

جالبه که تو پرنده‌ها هم مادرا پسرشون رو خیلی دوست دارن و پدرا هم دخترشون رو... انگار این موضوع دلایل ژنتیکی داره که تو خیلی از موجودات وجود داره،اما نمی‌دونم از کجا میاد و چه فلسفه‌ای پشتشه.

با گرم شدن هوا هم انگار بچه‌ها دنبال لونه می‌گردن و کمی وحشی‌تر شدن ولی تا جایی که بشه دلم نمی‌خواد تخم بذارن چون دردسرش خیلی زیاده و رسیدگیش وقت خیلی زیادی ازم می‌گیره و الان اصلا شرایطش رو ندارم.



در آخر هم امیدوارم با خوندن این متن کمی حال دلتون توی این اوضاع بهتر شده باشه. در هر شرایطی زندگی جریان داره و نمیشه متوقفش کرد. همینطور امیدوارم در آینده از اتفاقاتی که این روزا دارن رقم می‌خورن به عنوان روزهایی سخت برای زندگی بهتر یاد کنیم نه یک سختی بی پایان 💖

گزارش ماهانهتوسعه فردیتولدجنگخانواده
۳۵
۱۰
S.Zare
S.Zare
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید