ویرگول
ورودثبت نام
S.Zare
S.Zare
S.Zare
S.Zare
خواندن ۵ دقیقه·۵ ماه پیش

خلاصه تیر ۱۴۰۴

راستش این ماه خیلی مردد بودم که چی بنویسم یا اصلا گزارش رو بنویسم و منتشر کنم یا برای خودم بنویسم و ماه‌های بعد که خیالم راحت شد انتشار بدم. اما بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که بیام و طبق روال هر ماه از جزئیات ماهم بنویسم. آخه این اتفاق هم بخشی از زندگیمه و اگر حذفش کنم چیزی نمی‌مونه برای نوشتن، از روزهای اول قرارم با خودم این بود که اگر می‌نویسم ،با همه‌ی بالا پایینی‌هاش بنویسم و چیزی رو حذف نکنم.

احوالاتم

اوایل این ماه وسط تمام اتفاقاتی که داشت تو سطح کشور و دنیا می‌افتاد متوجه اتفاقی عجیب در زندگی خودم شدم. متوجه شدم من دیگه اون آدم سابق نیستم و چیزی به وجودم اضافه شده که از اینجا به بعد تمام ابعاد زندگیم رو تحت تاثیر قرار میده. آره درسته، متوجه شدم دارم مادر می‌شم. هضم این اتفاق اینقدر برام سنگین بود که تا روزها تو شوک بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم. از اون روز تمام دغدغه‌ام این شد که بفهمم از الان چه مسئولیت‌هایی دارم و چه تغییراتی باید تو تغذیه، فعالیت‌های روزمره، رفتارم، حتی روتین پوستیم و ... بدم. اولین قدم این بود که یه سری اپلیکیشن بارداری نصب کنم تا بفهمم کلا چه خبره و چه اتفاقی داره میفته. قدم بعدی چکاب‌ها و آزمایش و سونوهایی بود که از سلامتش مطمئن بشم و بعد هم خبر دادن به آدم‌های خیلی نزدیکم. ولی در تمام این لحظه‌ها حسی داشتم که قابل توصیف نیست؛ ترکیبی از هیجان و خوشحالی و احساس مسئولیت با چاشنی نگرانی... که باعث می‌شد آروم نگیرم و مدام در حال سرچ کردن و خوندن در مورد چیزهایی که نمی‌دونم بشم.

دلخوشی‌هام

دیگه گفتن نداره که دلخوشی عمده ام تو این ماه چی بوده. یخوام چندتا از قشنگ‌ترین صحنه‌های این ماه رو بگم؛ یکیش شنیدن صدای قلب بچه از سونوگرافی و دیگری خبر دادن به خانواده‌ها و دیدن ذوق و خوشحالیشون بود. مثلا وقتی به پدرم خبر دادیم خیلی خسته بود اما تا فهمید بدو بدو از خونه زد بیرون و با شام و شیرینی برگشت. نمی‌دونم جای اونا بودن چه حالی داره. خیلی دوست داشتم که این روزا مادرم هم بود و این حال و هوا رو تجربه می‌کرد. اما دیگه چه کنیم که گدشته رو نمی‌شه تغییر داد و باید از داشته‌هامون لذت ببریم. مثل مادر همسرم که این روزا از مادر برام مهربون‌تر بود و اینقدر هوامو داشت که نمی‌دونم محبتش رو چطور می‌تونم جبران کنم.

سونو هفته هشتم و اولین باری که صدای قلبشو شنیدم.
سونو هفته هشتم و اولین باری که صدای قلبشو شنیدم.

از دیگر صحنه‌های قشنگ هم یه شب بود که با همسرم رفتیم مغازه سیسمونی که جوراب و پستونک بگیریم برای سوپرایز خانواده‌ها و دیدن اون همه وسیله کوچولو موچولو خیلی برام جذاب بود و باورم نمی‌شد یه روزی برم تو این مغازه‌ها و برای بچه خودم یه چیزی بخرم.

با همه این‌ها یه روزایی هم بود که لازم بود به یه چیزی پناه ببرم تا یکم ذهنم آروم بشه. تو این روزا هم یه چندتا قسمت از کلبه عموتم رو خوندم و یه سری کانال یوتیوب هم دارم مخصوص این مواقع که گاهی هم از اونا ویدیو دیدم. لینکشون رو میذارم شاید شماهم دوست داشتید.

https://www.youtube.com/@cnliziqi
https://www.youtube.com/@country_life_vlog

کلی هم دنبال کانال‌های خوب در زمینه بارداری و تربیت فرزند گشتم یه چندتایی پیدا کردم که هنوز مطمئن نیستم که خوبن یا نه. اگر کانال، سایت، کتاب خوبی می‌شناسید خوشحالم میکنید اگر تو کامنتا بهم معرفی کنید که این روزا خیلی بهش نیاز دارم.

کارم

نگران این موضوع بودم که این اتفاق چه تاثیری می‌تونه تو کارم بذاره و اصلا تا کی می‌تونم کار کنم. ولی خب فعلا که کارا داره خوب پیش میره و بجز یه روزای خاصی که خیلی بهم می‌ریزم اکثر روزا طبق روال عادی پیش میره. مدیرم رو هم در جریان گذاشتم تا اگر از یه جایی به بعد هر اتفاقی افتاد یا نتونستم ادامه بدم بتونه سریعتر برام جایگزین پیدا کنه و کارشون رو زمین نمونه. اما تا الان که هوامو داشته و امیدوارم بتونم با خروجی خوب لطفش رو جبران کنم.

سلامتی‌ام

حال جسمی‌ام هم خوبه و فقط یه خستگی و خواب آلودگی عجیبی دارم که انگار کوه کندم و اشتهام هم که یهویی خیلی زیاد شده؛ الان سبک زندگیم یه چیزی تو مایه‌های بخور و بخوابه😅. تازگیا هم یه روزهای خیلی محدودی هم حالت تهوع و سرگیجه داشتم اما نسبت به انتظارم خیلی خیلی کمتر و بهتر بود که امیدوارم در همین حد بمونه و بیشتر نشه.

هفته‌های اول هم همه دندونام درد گرفته بود و پشیمون شدم از این همه وقتی که داشتم که برم دندون‌پزشکی و نرفتم. ولی دکترم گفت انگار طبیعیه که دندونا حساس بشن تو بارداری.

این ماه بر خلاف توصیه همه که میگن تو بارداری دیگه ورزش نکن و استراحت کن و ... باشگاه رو مرتب رفتم و مربیم هم کلی حواسش بهم بود و ورزش‌های مناسب شرایطم رو بهم می‌داد که اتفاقی برام نیفته. درسته ورزشام خیلی سبک‌تر از حالت عادیه اما کمک می‌کنه حالم بهتر باشه و بدنم هم یه فعالیت ریزی داشته باشه که از هیچی بهتره.

یه چالشی هم اخیرا دارم که نمی‌دونم چیکار کنم. کلی سوال برام پیش میاد که با سرچ به نتیجه نمی‌رسم چون خیلی به شرایطم بستگی داره و همه جا نوشتن باید طبق توصیه پزشکت عمل کنی. اما نوبت گرفتن از پزشکم خیلی زمانبره و هر بار میرم اصلا فرصت نمیشه سوالام رو بپرسم. گاهی هم نمی‌دونم چه اتفاقاتی طبیعیه و چی خطرناکه و تشخیصش خیلی سخته.

خانواده سلطان

متوجه شدم که یکم قبل از اینکه بچه به دنیا بیاد باید خانواده سلطان رو به یه جایی منتقل کنم که هیچ ارتباطی با بچه نداشته باشه چون میتونه برای بچه باعث آلرژی بشه. اینقدر این مدت هم من هم همسرم به این کوچولوها وابسته شدیم که اصلا دلم نمیاد ازشون جدا بشم. راستش هنوز نمی‌دونیم چه تصمیمی بگیریم ولی هنوز ۶، ۷ ماهی فرصت داریم که از بودنشون لذت ببریم بعدش هم حالا یه کاری می‌کنیم.

از راست به چپ: آرام، پسته، سلطان، پاستیل
از راست به چپ: آرام، پسته، سلطان، پاستیل

تغییرات پرهای پسته که کاملا شبیه سلطان بود و الان داره مثل آرام میشه
تغییرات پرهای پسته که کاملا شبیه سلطان بود و الان داره مثل آرام میشه

تا الان به یه روتین هفتگی عادت کردیم که جمعه صبح‌ها اول با اسپری آب حموم می‌کنن بعد یه گوشه می‌شینن تا من قفسشون رو بشورم و خشک بشه و بعد ناخوناشون رو کوتاه می‌کنم بعد بقیه تمیز کاری‌های خونه.

بعد از حموم همینقدر قیافشون خر میشه
بعد از حموم همینقدر قیافشون خر میشه

این بود از حال و هوای من تو ماهی که گذشت. زندگی پر از سوپرایزه و امیدوارم از اون خوباش که خیلی خوشحالتون می‌کنه نصیبتون بشه.

احساس مسئولیتتربیت فرزندبارداریعروس هلندی
۱۰
۴
S.Zare
S.Zare
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید