ویرگول
ورودثبت نام
S.Zare
S.Zare
S.Zare
S.Zare
خواندن ۸ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

خلاصه دی 1404

راستش این پست رو خیلی وقت پیش نوشتم. هم برای نوشتنش خیلی با خودم کلنجار رفتم، هم برای انتشارش. روزی که بالاخره تصمیم گرفتم بنویسمش هنوز اینترنتم قطع بود و هیچ صحنه‌ی دلخراش و جان سوزی رو ندیده بودم و نشنیده بودم. ولی باز نتونستم منتشرش کنم. بعد از چند روز هم که دیگه چیزهایی دیدم که دل و دماغی برای انتشار پستی که توش از روزمرگی‌هام نوشته باشم نموند. ولی الان که داریم به نیمه‌ی بهمن نزدیک می‌شیم حس می‌کنم یه کار ناتموم دارم و اگر انجامش ندم شاید دیگه‌ فرصتش رو نداشته باشم.

خلاصه که من اینجا هر چیزی که تو دی ماه تجربه کردم رو نوشتم. چیزی رو سانسور نکردم و روزهای خوب و بدم همه در کنار هم وجود دارن. می‌دونم تو این شرایط شاید کسی حوصله خوندنش رو نداشته باشه، بهتون حق می‌دم. اما منتشرش می‌کنم که برای خودم بمونه و یادم نره تو هر شرایطی چطور زندگی کردم.


دی ماه برای من ماه سبک شدن از بار کارهای عقب مونده و سنگین شدن از احساسات متناقض بود. کلی پرونده باز برام بسته شد و به جاش دری از تجربه‌ها و احساسات جدید برام باز شد که گاهی آرزو می‌کنم کاش نمی‌شد. اما گذشته چیزی نیست که بشه تغییرش داد، فقط آرزو می‌کنم آینده رو طوری بسازیم که بفهمیم ارزشش رو داشته. هر وقت به این نقطه می‌رسم به خودم یادآوری می‌کنم که ما چاره‌ای جز ادامه دادن نداریم و با نشستن و غصه خودن به تنهایی چیزی حل نمیشه.

روبرویی من با روزهای سخت

اوایل که اعتراض‌ها شروع شد طبق معمول من اخبار رو چک نمی‌کردم. از اونجایی تو این برهه از زندگیم، تاثیری که من روی سلامت و رشد بچه‌ی تو شکمم دارم، از تاثیری که روی محیط اطرافم دارم خیلی بیشتره و احساس مسئولیت زیادی در قبالش دارم؛ یه مدتی بود که کلا از هر خبری دور بودم. تا اینکه اونقدر اوضاع بالاگرفت که خواه ناخواه به وضعی رسیدم که هر صبح بلافاصله بعد از باز کردن چشمم اخبار رو چک می‌کردم ببینم چیشده. یه روزایی خوشحال بودم و اشک شوق و امید تو چشمام جمع می‌شد، یه روزایی دلواپس و نگران و روزهایی هم به غم و غصه گذشت. اما از آینده تصویری تو ذهنم دارم که شاید طول بکشه به حقیقت بپیونده و شاید هم خیلی زود، اما اون تصویر بهم امید و انگیزه ادامه دادن می‌داد.

از روزی که اینترنت قطع شد و دسترسی‌ها محدود شد؛ خوندن پست‌های دوستان ویرگولیم بهم کمک کرد تا دلم گرم بشه و افتخار کنم به تک تکتون. این میل به خوندن باعث شد بقیه روزم رو هم به کتاب خوندن بگذرونم و ذهنم رو از چیزهای دیگه خالی کنم. این نوع از غرق شدن، اونم توی یه محیط ساکت و آروم رو این روزا خیلی لازم داشتم. اخیرا انرژی اجتماعیم خیلی پایین اومده و سکوت و تنهایی رو به تعامل با آدم‌ها ترجیح می‌دم.

کار دیگه‌ای که تو روزهای سخت آرومم می‌کرد تمیزکاری بود. البته از نوع بیرون ریختن کمدها و مرتب کردنشون. انگار با مرتب کردن وسایل ذهنم مرتب میشه و کمی دلم آروم میگیره. (چند روز پیش متوجه شدم ماه‌های آخر بارداری غریزه لونه سازی تو آدما فعال میشه و دوست دارن به زندگیشون نظم بدن. پس ممکنه حسی که تجربه می‌کردم غریزی هم بوده باشه.)

بارداری

هر وقت نمی‌تونم ذهنم رو جمع و جور کنم یا کلافه می‌شم از هجوم اخبار، میرم تو اتاقش و می‌شینم به وسایلاش نگاه می‌کنم. گاهی هم با اسباب‌بازی‌هاش بازی می‌کنم. انگار وارد یه دنیای دیگه شدی که هیچ دردی توش نیست. گاهی هم برعکس وقتی به وسایلش نگاه می کنم بیشتر به آینده‌اش فکر می‌کنم و همه نگرانی‌هام یادم میاد.
هر وقت نمی‌تونم ذهنم رو جمع و جور کنم یا کلافه می‌شم از هجوم اخبار، میرم تو اتاقش و می‌شینم به وسایلاش نگاه می‌کنم. گاهی هم با اسباب‌بازی‌هاش بازی می‌کنم. انگار وارد یه دنیای دیگه شدی که هیچ دردی توش نیست. گاهی هم برعکس وقتی به وسایلش نگاه می کنم بیشتر به آینده‌اش فکر می‌کنم و همه نگرانی‌هام یادم میاد.

از پسرم بگم که این ماه حضورش رو بیشتر از همیشه حس کردم، اونقدر بزرگ شده که وقتی تکون می‌خوره می‌تونم اجزای بدنش رو ببینم و حس کنم. همین احساس هم بهم هشدار می‌داد که باید یه سری کارها رو انجام بدم و فرصت زیادی برای نشستن و دست رو دست گذاشتن ندارم. کتاب‌هایی که برای خوندن انتخاب کردم هم همین گواهی رو میده و مشخصا اکثر انرژی‌ای که باید خالی می‌شد رو در همین مسیر خرج کردم. اوایل ماه هم بالاخره خرید و چیدن سیسمونیش رو تکمیل کردیم. لباس‌های مورد نیاز روزهای اولش رو شستم، ساک زایمان رو جمع کردم و بعدش یه نفس راحت کشیدم.

از موارد دیگه‌ای که یه مدته تو ذهنم میچرخید، انتخاب بیمارستان بود. بین دو تا بیمارستان دولتی و خصوصی مونده بودم و درمورد هر کدوم خیلی بد شنیده بودم و نمی‌تونستم تصمیم بگیرم. تهش یه روز وقت گذاشتم و رفتم اتاق زایمان‌ها و فضاشون رو دیدم و تصمیمم رو گرفتم.

محتواهای مفید

این ماه کلاس‌های آمادگی زایمان بیمارستان تموم شد، ولی انتظاراتم رو برطرف نکرد و به نظرم خیلی چیزا بود که باید میگفتن و نگفتن. نکته مثبتش این بود که ما رو بردن حضوری اتاق زایمان رو بهمون نشون دادن و اتفاقات اون روز رو توضیح دادن. اما تو مطالبی که میگفتن، مطلب شبه علم و نظرات شخصی و اسلامی توش زیاد داشت که جای مطالب مهم رو گرفته بود. همینطور مطالب به شدت قدیمی بود و مشخص بود خیلی وقته به روز نشده. در کل از هیچی بهتره اما اصلا نمیشه بهش تکیه کرد.

من برای تکمیل اطلاعاتم روی ویدیوهای یه سری ماما که تو یوتیوب پیدا کرده بودم، حساب کرده بودم. اما با قطع شدن اینترنت دستم کوتاه شد و تو منابع در دسترس دنبال جایگزین بودم. در این جستجوها تو فیدیبو کتاب «آمادگی برای زایمان و مراقبت از نوزاد» رو پیدا کردم، کلش رو خوندم. نکات خوبی داشت، بعضی قسمت‌هاش هم به مطالب کتاب شباهت داشت. نقطه ضعفش این بود که مطالبش به روز نبود و خیلی سطحی به همه چی پرداخته بود و هیچکدوم از مباحث رو درست و عمیق باز نکرد.

چند روز پیش دیدم اپلیکیشن گهواره به خاطر شرایط تا آخر دی یکی از دوره‌هاش رو رایگان کرده، اینجا بود که تازه یادم افتاد یه سری دوره تو این اپ هست که ممکنه به دردم بخوره. اول دوره «بارداری بدون استرس»، که رایگان شده بود رو دیدم که بد نبود، مطالبش زیاد برام جدید نبود، ولی از دوره‌های بیمارستان خیلی بهتر بود.

بعد از اون دوره‌ی «یوگای بارداری» رو پیدا کردم که دقیقا همونی بود که دنبالش بودم. از تکنیک‌های تنفس تا ورزش‌هایی که خیلی برای این دوران مفیده رو کامل پوشش داده.

کاور دوره‌اش رو گذاشتم اگر کسی بهش نیاز داشت بتونه پیداش کنه. دو تا دیگه ترم هم برای هفته‌های پایین‌تر داره.
کاور دوره‌اش رو گذاشتم اگر کسی بهش نیاز داشت بتونه پیداش کنه. دو تا دیگه ترم هم برای هفته‌های پایین‌تر داره.

در جستجوی کتاب توی فیدیبو به طور اتفاقی به کتاب «اصول کارکرد مغز در کودکان» از دکتر جان مدینا برخوردم و مثل خیلی از کتابای دیگه رفتم ببینم چی میگه. از همون مقدمه که شروع کرد به حرف زدن ازش خوشم اومد و نتونستم ولش کنم. هر چی جلوتر رفتم بیشتر خوشم اومد. از اون کتاباست که چرت و پرت نمیبافه و پشت هر حرفش آمار و آزمایش خوابیده و وقتی یه چیزی میگه خیالت از بابت درستیش راحته. برعکس تمام دیتاهای دیگه‌ای که تو دوران بارداری دریافت کردم و به درستی هیچکدوم نمی‌تونم اعتماد کنم، خوندن این یکی خیالم رو راحت می‌کنه.

نمی‌دونم انتشارات و ترجمه دیگه‌ای داره یا نه. من فقط همینو دیدم و خوندم که خوب بود.
نمی‌دونم انتشارات و ترجمه دیگه‌ای داره یا نه. من فقط همینو دیدم و خوندم که خوب بود.

عادت‌ها

ورزش: این ماه هم باشگاه رو ادامه دادم اما دردهای کمر و پاهام بهم فهموند وقتشه یه تغییری تو ورزش‌هام بدم. از اونجایی که وزنم خیلی زیاد شده فشاری که رو دیسک و مفصل‌های لگنم بود اینقدر زیاد شد که موقع ورزش به سختی حرکات رو انجام می‌دادم. برای همین آخر این ماه از مربیم خداحافظی کردم و کلاس‌های یوگا رو جایگزینش کردم. همین دو سه روزی که یوگا رو شروع کردم دردهام به شدت آروم شدن و خیلی راحت‌تر کارهای روزمره‌ام رو انجام میدم. شاید مسخره به نظر بیاد اما قبلش حتی راه رفتن و نشستن و خوابیدن هم برام یه پروسه سخت و دردناک بود.

کار

بعد از گزارش ماه قبل که حس خیلی بدی نسبت به وضعیت کارم داشتم، همسرم پیشنهاد کرد محیطم رو عوض کنم. توی خونه انگار هر جا رو نگاه می‌کردم کلی فکر و کار برای انجام دادن میومد تو ذهنم و نمی‌تونستم رو پروژه‌ام تمرکز کنم و به بن بست رسیده بودم. دیگه یه روز با همسرم رفتیم کتابخونه و اونجا نشستم پای کار، با اینکه زود به زود خسته می‌شدم و نیاز به استراحت زیادی داشتم اما ذهنم خیلی خوب کار می‌کرد و کلی ایده پیدا کردم و تو چند روز پرونده کارهای باز رو بستم. بعد تحویلش، هم خودم یه نفس راحت کشیدم، هم کارفرمام از خروجی راضی بود. راستش می‌تونستم خیلی زودتر کار رو تحویل بدم، اما ذهن کمالگرام به هر خروجی‌ای قانع نمی‌شد و باید حتما اونی می‌شد که خودم وقتی نگاش می‌کنم بگم «اره همینه». برای همین توی چرخه بدی گیر افتاده بودم. بعد از اون می‌خواستم خداحافظی کنم، ولی کارفرمام قبول نکرد. شرایطم رو می‌دونست و انگار با دیر و زود شدنش مشکلی نداشت ولی می‌خواست تا جایی که میشه خودم بقیه کارها رو هم انجام بدم. منم تمام انرژیم رو جمع کرده بودم که تا وقت دارم و ذهنم راه افتاده یه کارایی بکنم. که خیلی شیک و مجلسی، دسترسیم به همه چی قطع شد. الان حتی نمی‌تونم فیگما رو باز کنم. نمی‌دونم دیگه کی قراره اینترنت وصل بشه و وقتی که وصل بشه من دیگه زمانی برای کار کردن داشته باشم یا نه.


این بود خلاصه‌ای از دی. احتمالا ماه بعد فرصت نکنم گزارشی بنویسم چون زمان زایمانم نزدیکه و نمی‌دونم چی در انتظارمه... تا اینجای بهمن بصورت خیلی خلاصه؛ دارم برای تولد بچه آماده می شم و هر کاری از دستم برمیاد دارم انجام میدم تا بتونم زایمان فیزیولوژیک داشته باشم. یه روزایی خیلی دلم گرفته بود و کلی گریه کردم و یه روزهایی هم کلی انرژی داشتم که نمی‌دونستم از کجا میاد و مثل بولدوزر شده بودم. یه روزایی هم مثل الان شبا هی از خواب بیدار می‌شم و تو روز همش خسته‌ام و خوابم میاد. خلاصه که هورمونام زیاد تنظیم نیست و هی بالا پایین میشه. یه سری دردهام هم شروع شده، ولی باز دارم سعی می‌کنم در هر شرایطی فعال باشم و تحرک داشته باشم.


امیدوارم دفعه بعدی که می‌نویسم شرایط تغییر کرده باشه و از اتفاقات خوب برای هم بنویسیم. مراقب خودتون باشید و اجازه ندید بذر ناامیدی تو دلتون رشد کنه. ما ادامه داریم و بالاخره روزی می‌رسه که باهم این سرزمین رو آباد می‌کنیم.🌱

احساس مسئولیتدوران بارداریقطع اینترنتایرانکتاب
۸
۲
S.Zare
S.Zare
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید