مرداد هم تموم شد و رسیدیم به جمعبندی ماه. داشتم فکر میکردم با ساختاری که برای این نوشتهها در نظر گرفته بودم دیگه برای روتینها و دغدغههای فعلیم کار نمیکنه و نیاز به بازنگری داره، پس خلاصهی این ماه رو به سبکی کمی متفاوتتر از روال سابق مینویسم.
این ماه سومین ماهی بود که یه موجود دیگه رو هم با خودم حمل میکنم و از اونجایی که اولین باره چنین چیزی رو تجربه میکنم همه چیز برام جدیده و تازگی داره و نمیدونم لحظهی بعد چه چیزی در انتظارمه. به نظر میاد من از اون دسته مادرهای خوش شانس هستم که ویار و تهوع صبحگاهی رو تجربه نکردم. البته بی گزند نبودم از تغییرات هورمونی و مشکلاتی که پیش میاد اما نسبت به چیزی که دیگران تجربه میکنن و انتظار میره خیلی خیلی از وضعیتم تو این سه ماه اول راضی بودم. هفته اخیر سردرد و سوزش شدید معده رو تجربه کردم و فهمیدم علاوه بر میل شدیدم به چیزهای ترش و شور، دیگه نباید غذاهای اسیدی بخورم و بیشتر باید مراقب تغذیهام باشم.
یکی از کارهایی که همیشه بدم میومد انتظار توی کلینیک و مطب و سالن زیباییه، برای همین همیشه تا جای ممکن از همشون دوری میکردم و تا جایی که میتونستم به تعویق میانداختم یا نمیرفتم. اما دیگه الان مجبورم زود به زود برم مطب دکتر و سونو و آزمایشگاه و دیگه تنها چیزی که این انتظار رو برام قابل تحمل میکنه سلامت کوچولومه و انتظار برای دیدن حرکاتش توی سونو گرافی:)
گفتم سونوگرافی؛ این ماه سونو NT دادم و اونجا برای اولین بار تکون خوردنای کوچولومون رو دیدیم. ما که تصومون این بود یه چیز کوچولو موچولو اون تو داره رشد میکنه وقتی دیدیمش شوکه شده بودیم. اینقدر ورجه وورجه میکرد که اصلا به سایز و قیافهاش نمیاومد. یه جا هم دستش رو آورد بالا و شروع کرد به خوردن انگشتش :)))
این نینی کوچولوی شیطون ما اشتهاش هم انگار به باباش رفته و هر چی بهش میدم بخوره سیر نمیشه و اشتهای منو به شدت باز کرده، برای همین هم این روزا خیلی اشتیاقم به غذا خوردن و پختن غذاهای جدید و خوشمزه زیاد شده و تفریحم شده دیدن ویدیوهای آشپزی از شفهای مختلف توی یوتیوب و درست کردن بعضیهاشون.
شاید این عنوان براتون عجیب باشه اما اخیرا متوجه شدم که اینقدر نگاهم به زندگی به کار وابسته بود که خود زندگی کردن رو فراموش کرده بودم و مدام در تلاش برای خلاصه کردن هر چیزی بودم تا وقتم رو برای کار و بقیه امور مربوط بهش آزاد کنم. یه الگوی عجیبی هم که پیدا کردم اینه که از اون وقت آزاد اصلا درست استفاده نمیکردم و در واقع فکر میکردم که دارم کارها رو بهینه انجام میدم. مثلا کاری مثل درست کردن سالاد شیرازی قبلا برام وقت تلف کردن بود و سعی می کردم با دستگاه خردکن سریعتر انجامش بدم یا کلا ازش صرف نظر میکردم، ولی الان متوجه شدم همین کار کردن با تخته رو همیشه چقدر دوست داشتم و چقدر لذت بخشه. حتی مدتی آشپزی تسکی بود که باید انجام میشد اما الان آشپزی رو با لذت انجام میدم و از غذاهای زمانبر نمیترسم.
این ماه خیلی اتفاقی وقتی داشتم تو سایت Ethereum دنبال یه چیزی میچرخیدم این مطلب رو پیدا کردم که یه سری آموزش و مقاله و سایتهای مفید رو برای یه طراح UI UX که میخواد تو web3 کار کنه جمع کرده که برای طراحایی که تازه وارد این فضا شدن عصای دست میشه تا کم کم راهشون رو پیدا کنن.
از اونجایی که این روزا اکثر دغدغهام مربوط به نینی کوچولو هست، بیشتر مطالعهام هم در همین زمینهاست و فعلا دارم پادکست «با من صنما» رو گوش میدم که روانشناس کودک هست. البته یه سری اپیزودهاش هم به توسعه فردی مربوط میشه که شروع کردم اونا رو هم دارم گوش میدم و به نظرم هم قشنگ و با مثال و دقیق صحبت میکنه هم صدای دلنشین و گیرایی داره.

بجز این هم از اپلیکیشنهایی که نصب کردم برای بارداری روزانه مقاله بهم پیشنهاد میده و به طور پراکنده و موردی هر کدوم که دغدغهام باشه رو میخونم. من چندتا اپ نصب کردم و نتونستم تصمیم بگیرم کدوم بهتره و همه رو باهم دارم استفاده میکنم.
طبق روال ماه های قبل مرتب باشگاه رو میرم. هرچند ورزشهام خیلی سبکتر شده اما انگار انرژیم خیلی کمتر شده و حرکتهای خیلی ساده رو هم به سختی انجام میدم. اما دوست دارم هر طور هست ورزش رو ادامه بدم.
چند وقت پیش متوجه شدم خیلی کنترلم رو شبکههای اجتماعی کم شده و نمیتونم درست مدیریتشون کنم. مخصوصا اینستا که حتی وقتی اپش رو پاک میکردم از مرورگر بازش میکردم و کلی وقتم رو میخورد و حالم رو خراب میکرد. دیگه همسرم پیشنهاد داد کوکیهاش رو از مرورگرم هم پاک کنم که دیگه خیالم راحت بشه و نتونم اینقدر راحت بازش کنم. دیگه الان خیلی اوضاع بهتره و اگر دلم یه ویدیو فان بخواد میرم یوتیوب و ویدیوهای بلندتر و مفیدتر میبینم و برنامه های روزمرهام با باز کردن یه اپ به هم نمیریزه. اولاش ذهنم همون ویدیوهای کوتاه و فان رو میخواست اما به مرور دارم عادت میکنم ویدیوهای با کیفیتتر و پرمحتواتر رو ببینم.
این ماه یه چند باری دلم برای سفر رفتن و گاهی کمپ تو طبیعت تنگ شد. برای سفرهای دونفرهای که با همسرم میرفتیم و واقعا بهمون خوش میگذشت. تازه یاد گرفته بودیم چطور دوتایی سفر بریم و الان حسرت میخورم که چقدر کم سفر رفتیم. این روزا بیشتر قدر لحظههای دوتاییمون رو میدونم و دلم میخواد ازش بیشترین استفاده رو ببرم. برای همین الان که سفر نمیتونیم بریم و شرایطش نیست تصمیم گرفتیم سخت نگیریم و هر موقع تونستیم به اولین مکان تفریحی دم دست بریم. مثلا یه شبایی یهویی تصمیم گرفتیم شاممون رو ببریم تو پارک بخوریم. یادمه وقتی بچه بودیم و امکانات کمتر بود خیلی زیاد این کار رو میکردیم و اکثرا شبا میرفتیم پارک و خیلی خوش میگذشت. این الگوها رو دوست دارم به زندگیم برگردونم تا بچههامونم اون چیزای قشنگی که ما تجربه کردیم رو تجربه کنن.

اکثر اپدیتا و تغییرا در حال حاضر مربوط به پسته است. این ماه یاد گرفت بگه « بدو بدو بوس بده » تهشم خودش چندتا بوس میده :)) الان هم تقریبا ۸۰ درصد پرهاش تیره شده و بیشتر داره شبیه باباش میشه و داره به یه رقیب برای باباش تبدیل میشه. این روزا آرام هم دیگه مثل قبل آروم نیست و شروع کرده به کندن پرهای بقیه :| نمیدونم چرا این عادت بد رو پیدا کرده اما حدس میزنم از رابطه پسته و سلطان حس خوبی نداره و ترس از دست دادن جایگاهش تو دل سلطان خانوم رو داره و میخواد اینطوری عصبانیتش رو تخلیه کنه.
اخیرا با پاستیل خانوم هم خیلی رفیق شدیم، میاد میشینه رو دستم منم باهاش کلی حرف میزنم. وقتی هم نازش میکنم چشماشو میبنده و عشوه میاد. شبیه پرنسسها میمونه، نجیب و خوش اخلاق اما خوب همونقدر که خوشکله خر و خوردنی هم هست. خیلی خنگول بازی در میاره از خودش و اکثرا با خودش درگیره.

در پایان هم باید بگم ممنون که تا اینجای نوشتههامو خوندید. براتون کلی حال خوب و اتفاقات قشنگ آرزو میکنم🌿