این روزها شرم دارم از اینکه پای تو را به این دنیا باز کردم، شرم دارم از اینکه بیایی و ببینی چه خبر است. اگر بدانی ما چه چیزهایی را تجربه کردیم و چهها دیدیم و شنیدیم، حتما میپرسی پس مرا برای چه دعوت کردی؟!
هرچه سعی کردم نبینم و نشنوم تا روی سلامت روانت تاثیر نگذارد نتوانستم. مگر میشود ندید جان مادر؟!
جوانهایمان جلو چشممان پرپر میشوند و کاری ز دستم برنمیآید. دلم خون است از این همه ظلم و این جهان ظالم... از این جغرافیای بی رحم و قفسی که در آن افتادهایم. اسمش حکومت دینی است و رسمش اسماعیل کشی... با این تفاوت که دیگر گوسفندی فرستاده نمیشود. اینبار همسایهها گفتند اگر خونی بریزد مداخله میکنیم و فکر کردیم پشتمان گرم است. اما ناپدری درهای خانه را به روی همگان بست، تا کسی نبیند و نشنود که چه بی رحمانه و حیدر حیدر گویان اسماعیلهایش را یک به یک قربانی میکند. نمیدانم آن همسایه که میگفت کمک میکند صدای جیغ و ناله را از خانهمان شنید یا نه. نمیدانم واقعا میخواست کمک کند یا فقط ناپدری را بترساند. اما امیدوارم راست بگوید و صدایمان را شنیده باشد. چون اوضاع اصلا خوب نیست. ناپدری از کنترل خارج شده و کسی جلودارش نیست.
امروز چیزهایی شنیدم که غم عالم روی دلم نشست. شنیدم ۱۲ هزار جان از تن جدا شده! از ۱۲ هزار انسان، با ۱۲ هزار زندگی و خانواده و هدف و آرزو حرف میزنیم. تصورش هم برایم سخت است. ۱۲ هزار نفر از مردمی که هر کدام قصهای برای گفتن داشتند، هر کدام چه سختیها کشیده بودند و جان به لبشان آمده بود و به امید فردای بهتر از خانه بیرون آمده بودند. کسانی که شجاع بودند و از این زندگی ننگین خسته شده بودند و تلاش کردن را به غر زدن ترجیح داده بودند.
پسرکم، اینجا جانها و آرزوها بی ارزشاند و چیزی که جاریست نامش زندگی نیست. ما تا دیروز فقط زنده بودیم و الان خیلیها حتی زنده هم نیستند.
روزی که فهمیدم وجود داری در فراز و نشیب جنگ ۱۲ روزه بودیم. آن روزها هم امید داشتم، وقتی در آن شرایط فهمیدم قرار است پایت به این دنیا باز شود به فال نیک گرفتم و گفتم تا تو بیایی دنیایمان جای بهتری میشود. البته که مردمانمان روز به روز دوست داشتنیتر میشوند اما امان از قدرت پدران زورگو که زندگی را به کام همه تلخ کردهاند.
و اما امروز که برای آمدنت آماده میشوم. تنها میتوانم دعا کنم همانجا بمانی و عجله نکنی. اینجا هنوز جای خوبی نیست. دلم خون است و مردمانم عزادار، اما تنها چیزی که برایمان مانده امید است. دوست ندارم خانه و کاشانهمان را اینگونه ببینی. دوست ندارم هیچ خاطرهای از این روزها در ذهنت ثبت شود. دوست ندارم با هیچ ۱۲ و ۱۲ هزاری آشنا شوی.
پسرم کمی صبر کن، من یقین دارم سحر نزدیک است. بگذار آفتاب بزند، سیاهی این شب تیره و تار را با خودش بشورد ببرد، بگذار این خانه که انگار گرد مرگ گرفته را گردگیری کنیم. بگذار این مصیبت تمام شود. آنوقت بیا ببین چه خانهی زیبایی داریم. ببین چقدر مردممان دوست داشتنی و مهربانند. خودت میبینی و دیگر از من نمیپرسی چرا دعوتت کردیم.
ایرانمان آنقدر قشنگ است که باید ببینی تا بفهمی چه میگویم، فقط سر و رویش نیاز به تمیزکاری دارد. بگذار کارها را ما بکنیم، خستگیها و سختیهایش را ما بکشیم. تو که آمدی فقط لذت ببر. به پدرت میگویم باغچه را برایت بیل بزند تا هر وقت دوست داشتی در آن گل بکاری. اصلا با هم به باغچه رسیدگی میکنیم تا هر روز سبزتر و زیباتر شود. شاید گاهی هم برایت قصه گفتم، از این روزها و آنچه ما دیدیم و شنیدیم. در حد قصه برای تو کافیست جان مادر. همین که بتوانی افتخار کنی به مردمان کشورت، افتخار کنی به ایرانی بودنت برایم کافیست.