یه جمله تکراری که خیلی شنیدیمش، اما عمل کردن بهش خیلی سخته. مخصوصا که با خودت یه مقدار درگیر باشی و تحمل شرایط سخت رو نداشته باشی.
من از اون ادمهام که تحمل شکست خوردن رو ندارم، تا تقی به توقی بخوره و ته خیار تلخ بشه فکر میکنم دنیا به اخر رسیده و دیگه تموم! برای همین زمین و زمان رو به هم میدوزم که این حس بد رو تجربه نکنم. سنم که کمتر بود از هر آدمی که بهم تیکه میانداخت یا باعث میشد حس بدی بگیرم فرار میکردم و هر کاری میکردم تا یه وقت باهاشون رو برو نشم. انگار آسمون دهن باز کرده و من افتادم پایین و هیچ کسی نباید بهم بگه بالای چشمت ابروعه... یه کم گذشت این روال ادامه داشت تا وقتی که شروع کردم به کار کردن و یه پیج اینستا زدم برای نمونه کارهام، هر نمونه کار یا استوریای میذاشتم پشت سرش زل میزدم به قسمت ریاکشنها تا ببینم بقیه درموردش چی فکر میکنن. نکنه خوششون نیاد یا مسخرم کنن! نکنه پستهام رو هیچکس لایک نکنه و بقیه فکر کنن کارم خوب نیست... اخ اخ نگم براتون، کل پروسه انجام کار یه طرف، استرس بعد از انتشارش یه طرف دیگه... اینقدر حرص خوردم که بعد یه مدت بی خیال نمونه کار گذاشتن و فعالیت تو پیج شدم و گفتم ولش کن:)
همین وسطا بود که یه جا استخدام شدم، همه تلاشم این بود که کارم ۲۰ باشه و هیچ اشتباهی نداشته باشم، تمام روزم رو مشغول کار کردن یا یادگرفتن چیزای جدید بودم و دلم میخواست کارم بی نقص باشه و یه طراح تمام عیار باشم. یه مدت گذشت و من سر از تهران درآوردم، اونجا دیگه مجالی برای این کارها نبود و فقط سعی میکردم زنده باشم. چون بقیه آدمهای شهر هم همین شکلی بودن حس بدی نداشتم، چون کسی نبود به روم بیاره که دیگه بی نقص نیستی. اونجا آدمها به چیزای الکی مثل لاک و آرایش نداشتنم گیر میدادن و خب منم این چیزا خیلی برام مهم نبود و سعی میکردم نشنیده بگیرم. البته تا یه حدی همرنگ جماعت شده بودم ولی هیچوقت از این نظر بی نقص نبودم و دیگه اینو پذیرفته بودم.
داشتم قصهی فرار از نقصم رو میگفتم، بعد یه مدت یه برنامه تو تیم راه افتاد که هر کسی بیاد یه دوره آموزشی رو کامل ببینه و تو یه ساعت ارائهاش بده. نفر اول هم من بودم:/ ارائه دادن کابوس من بود، من وقتی یه سری آدم جلوم منتظر بشینن تا حرف بزنم لال میشم و دست و پام رو گم میکنم. اصلا یادم میره که خودم کی هستم دیگه چه برسه که بخوام ارائه بدم. خلاصه که چشمتون روز بد نبینه، منی که عاشق دوره دیدن بودم ایندفعه اینکار برام شکنجه شده بود. حجم مطالب بالا بود و منم دلم نمیاومد هیچ کلمهای رو درز بگیرم. اخه همشون مهم بودن، اگه یه بخشایی رو حذف میکردم مطلب ناقص میشد! هفته اخر رسید و من موندم و یه عالمه مطلب خلاصه نشده که حالا باید ازشون اسلاید میساختم و ارائه میدادم. فقط همین رو بگم که بعد از اون ارائه من از هر چی آموزشه بدم اومد، از هر چی ارائهاست فراری شدم و از مدیرم که نقطه ضعفم رو فهمیده بود و بیشتر از همیشه بهم گیر میداد که حتما باید این کار رو بکنی بیزار شده بودم. این داستان به جایی کشیده شد که موقع تعدیل نیرو قرعه به نام من افتاد و شدم گاو پیشونی سفید. اونجا دیگه انگار واقعا دنیا تموم شده بود. چه اشکها که ریختم و چه آهها کشیدم. جالب اینکه من خودم میخواستم برم و اصلا مشکلی با رفتن نداشتم، اما اینجا مسئله چیز دیگری بود؛ من شکست خورده بودم و تحمل شکست نداشتم. انگار بهم گفته بودن بالای چشمت ابروعه و به رخم کشیده بودن زیاد هم کامل و بی نقص نیستم. من بعد از اون داستان تا ۹ ماه کار نکردم، حالا دیگه نه تنها از دورههای اموزشی، بلکه از کار مورد علاقم بدم میومد! چون باعث شده بود شکست رو مزه مزه که نه، درسته قورتش بدم.
بعد از اون داستان حتی به جایی رزومه نفرستادم برای کار، چون تحمل رد شدنش رو نداشتم، حتی از ترس اینکه دوباره این اتفاق رو تجربه کنم تمام کارهایی که بهم پیشنهاد میشد رو رد کردم. من تا ۹ ماه دور خودم چرخیدم و خودم رو مشغول روزمرگی کردم تا یادم بره چقدر زمین خوردنم درد داشت. بعد از اون با اصرار همسرم با یه تیمی به صورت پروژهای شروع به کار کردم. همهچیز خوب بود و کم کم علاقم به اموزش دیدن و کار کردن برگشت و دیدم هنوز زندهام و دنیا خیلی هم تموم نشده. این وسطا یه پروژه بهم خورد که اون موقع به نظرم قبول کردنش اشتباه بزرگی بود، من موضوعش رو درست درک نمیکردم و چالشش فراتر از چیزی بود که میدونستم از پسش برمیام. اینکه به خودم شک داشتم دیوونم میکرد. فکر میکردم شکست نزدیکه و الان دوباره نقصام نمایان میشه و همه میفهمن من آدم به درد بخوری نیستم. از ترس اینکه نتونم از پسش بربیام میخواستم صحبت کنم و بگم من دیگه نمیتونم و یه طراح دیگه پیدا کنید:( اونقدر تحت فشار بودم که رفتم سراغ تراپیست. اونم نه گذاشت و نه برداشت و بهم گفت: « تحت هر شرایطی تو باید این کاری که شروع کردی رو انجام بدی! اصلا مهم نیست که بی نقص باشه، فقط انجامش بده!» من هم با تقلا و زور کار رو انجام دادم. الان مراحل پایانی این پروژهاست و دیدن رضایت کارفرماهام بهم یادآوری کرد که گاهی فقط باید انجامش داد. من خودم میدونم که چقدر ایراد داشتم و چقدر میتونست همه چی بهتر و سریعتر پیش بره. در طول این پروژه کار کردن برام شبیه شکنجه بود و به زور ساعت کاریم به ۳ ساعت مفید میرسید. اما با همه این اوصاف که هیچ کدوم حتی ذرهای به پای استانداردهایی که همیشه برای خودم داشتم هم نمیرسیدن؛ کار انجام شد و بقیه هم از نتیجه راضی بودن. این تجربه میتونست منجر به شکست بشه. اما اگر از زیر کار در رفته بودم قطعا شکست میخوردم. شکست ناشی از هیچ کاری نکردن!
شیلای عزیزم حرف خیلی قشنگی زد که از وقتی شنیدمش دیدم به زندگی عوض شد. اگر به دنبال موفقیت هستیم باید پی شکست خوردن رو به تنمون بمالیم و ازش نترسیم. اصلا یه قدم جلو بذاریم و خودمون رو به جای موفقیت برای شکست آماده کنیم.

یاد رسم مردم ژاپن افتادم که ظرف شکسته رو بند میزنن و با ورق طلا جای شکستگیهاش رو پر میکنن؛ اونا معتقدن ظرفی که شکسته با ارزشتر از یه ظرف معمولیه، چون شکستن رو تجربه کرده.
منم از همینجا به خودم قول میدم که همهی تلاشم رو بکنم تا بندهای شکستهی وجودم رو طلا بگیرم تا یادم نره من با همهی این شکستها شدم این آدم، اگر اونا نبودن، من هیچوقت بزرگ نمیشدم.
و دومین قولی که به خودم میدم اینه که از شکستهای جدید نترسم و فقط کاری که باید رو انجام بدم، یا موفق میشم یا یه رگه طلای دیگه به وجودم اضافه میشه و با ارزشتر میشم ؛)