ویرگول
ورودثبت نام
زینب صدیقی
زینب صدیقی
زینب صدیقی
زینب صدیقی
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

وقتی بخواد بشه میشه...

شنیده بودم هر کسی یه نقطه عطفی تو زندگیش داره.حالا چه تو رابطه باشه چه کار یا هر چیز دیگه ای.؛از خودم میگم نقطه عطف زندگی من اونجایی بود که بی حوصله،بی انگیزهو بدون داشتن هیچ هدفی تو اینستاگرام می چرخیدم،اکسپلورو بالا پایین می کردم پستی دیدم که شد شروع ماجرا.

چند بار دیدم و گوش کردم حرفایی رو که دلم می خواست بشنوم داشت می گفت.گفتم :«این کیه ،چی میگه »رفتمو پیجشو فالو کردم،ارصلان اسدی،خانواده ارصلان..!اسمهایی که تازه می شنیدم ولی پر از امید و انرژی بود یکی یکی پست ها رو دیدمو بیشتر خوشم اومد .ارصلان اسدی شد داداش ارصلانم و خودمم شدم عضو خانواده ارصلان ! دارم از معلمی حرف می زنم که با اینکه سنی نداشت ولی پر از تجربه وانگیزه بود. از اونروز به بعد شیوه ی زندگی من تغییر کرد هر روز ساعت 4بعد از ظهر منتظر بودم که استوری هاشو ببینم وباهاشون زندگی کنم حال واوضاع خیلی بهتر بود.تو خونه صدای ارصلان بود و حرفاش تا جایی که همسرم گاهی می کفت از ارصلان چه خبر،منظوری نداشت ولی نمیدونم چرا فکر می کردم داره دستم میندازه همین باعث شدکه تو تنهایی گوش می دادم تا اینکه پسرم گفت مامان ،بابا خودش تو ماشین حرفای ارصلان رو گوش میده.دیگه عادی شده بود زمزمه ارصلان تو خونه پیچیده بود .

اولین دوره ی اموزشی رو شرکت کردم با جون و دل گوش می دادم کم کم تغییراتی رو در خودم حس میکردم خوشحال بودمو مشتاق.اولین سمینار بعداز عضویت من داشت برگزار می شدشوق شرکت داشتم ولی دغدغه ی چطور رفتنو با کی رفتن داشت اذیتم میکرد آخه من تا اون موقع تنهایی جایی نرفته بودم اونم تهران همیشه هرجا میخواستم برم باید همسر جان می بود البته اونم شاکی بود از این رفتار من .از چالشهایی که موقع ثبت نام سمینارداشتم چیزی نمیگم همین قدر بگم که خیلی سخت تونستم ثبت نام کنم چون تعداد نفرات برا ی ثبت نام بین 1000تا1500 نفر بود!خلاصه ثبت نام کردم خوشحال ترین بودم برای رفتن لحظه شماری می کردم انگار قرار بود یه اتفاق بیفته .. ! بالاخره روزش رسید درسته رفتنو برگشتنمون 3 روز ه بود ولی به جرئت می تونم بگم پر بار ترین سفرم بود که رفتم!

بعد از اومدن اتفاقای قشنگ داشت دونه دونه برام رقم می خورد از کوچکترین چیزها تا بزرگترینش .خواستن هاو آرزوهایی که داشتن گوشه ی ذهنم خاک می خوردن حالا بدون هیچ خواهش وزور زدنی رنگ واقعیت به خودشون گرفته بودن!با برنامه پیش می رفتم ،ورزش، کتاب ،ویس انگیزشی،فیلمهای آموزشی و...تغییر ،تغییروباز هم تغییر.منی که پایه ثابت همه ی مهمونیا ودور همی ها بودم چنان غرق در ساختن خودم بودم و هستم که اولویتهام چیزای بوده وهست. خوشحال ترینم..

تونستم مدرک تخصصی فنی حرفه ای درزمینه ادویه رو بگیرم و فعالیت داسته باشم،با انسانهای نیک وبزرگی آشنا شدم که اونها هم یه جور دیگه باعث خود سازی من شدن یکی از اون انسانها رو بعنوان پدر معنوی خودم می دونم چون خیلی چیزهارو ازش یاد گرفتم هر جا نیاز بود راهنمایی می کرد هر جا حالم خوب نبود کنارم بود با صحبتاش و راهنماییهاش دوباره راهمو پیدا کردم .

همه ی اتفاقاتی که تو این دو سال برام افتاد عین معجزه بوده کوچیکو بزرگ !من تونستم به ترسم غلبه کنم ابنکه تنهایی رفتم سمینار ،خودم، شاید برای خیلیها موضوع مهمی نباشه ولی برای من خیلی ارزشمنده چون غلبه به ترسهامون شروع جدیدی رو به همراه داره. درسته از اول نوشتنم از همه اسم بردم ولی اینو باید بگم که قدرتی بالاتراز همه چیز هوامو داشته خدامو میگم!داداش ارصلانم ، پدرمعنوی وهر کسی که تو این مسیر باهاشون همراه شدم اول وآخر حرفشون رفاقت با خدا بوده وهست..

من معتقدم که بعضی آ دما میشن دستان خدا روی زمین که کمک کنن یه ا دم دیگه راهشو پیدا کنه یا اینکه به هر طریقی آدمای در راه مونده ونیازمند کمک ویاری برسونن .حرف واسه گفتن زیاده ازاون همه حال خوب واتفاقای قشنگ من چند تاشو گفتم مطمئنم خدا میخواد منو سورپرایز کنه

امیدوارم روز به روز اتفاقای قشنگ برای تک تکمون رقم بخوره وامضای خدا پای آرزوهامون باشه.

ثبت
۲
۰
زینب صدیقی
زینب صدیقی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید