ویرگول
ورودثبت نام
Melika Z
Melika Z🪷🤍
Melika Z
Melika Z
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

(اعترافات چهار صبح من برای سوفیا...)


ساعت حوالی دوِ نصف‌شب است و من برای تو نامه می‌نویسم، سوفیای عزیزم. در نامهٔ امشب می‌خواهم برایت از آدم‌های دورم بگویم؛ آدم‌هایی که کاش هیچ‌وقت وجود نداشتند.


نمی‌دانم حرف‌هایم را چطور برایت شرح دهم تا کمتر جانت را آتش بزند. از تو دور هستم و تو نیستی تا این آدمک‌های وحشتناک را ببینی؛ آدم‌هایی که گویا بازیگرانی ماهرند، آدم‌هایی که انگار سالیان سال کلاس نمایش شرکت کرده‌اند که آن‌گونه در رویت لبخند می‌زنند و پشت سرت کلماتی ردیف می‌کنند، طوری که شنیدنشان گوش‌هایت را خراش می‌دهد؛ طوری که بتواند کاری کند قطره‌های خون از گوشت روی زمین نقش و نگار بکشد.

سوفیای عزیزم، اینجا آدمک‌ها خیلی بدذات هستند… خیلی. آدمک‌هایی با چهره‌ای همچون فرشته و ذاتی چون شیطان.

سوفیای عزیزم، از این در تعجبم که جلوی این آدمک‌ها دستِ کمک دراز می‌کنی و آن نامهربان‌ها به‌جای یاری‌رساندن، لگدی حواله‌ی زیر پایت می‌کنند و کاری می‌کنند با سر به زمین بخوری.

سوفیا جان، خوب است که نمی‌بینی این‌ها را؛ آدم‌هایی که به یکدیگر نارو می‌زنند را می‌گویم.

آه، آن‌قدر حرف است که اگر یک دفتر هم بنویسم تمامی ندارد.

حیف و صد حیف که پیش من نیستی... سوفیای من، کاش بودی... اگر تو بودی این آدمک‌ها نمی‌توانستند با من این‌گونه رفتار کنند. اگر تو بودی، خودت به تنهایی برایم حکم صد دوست را داشتی.


ساعت چهارِ صبح است و باز هم دارم برای جسمی این نامه‌ها را می‌نویسم که دیگر پیشم نیست. سوفیا جانم، نمی‌خواهی برگردی؟ سه سال است که نیستی. گوشه‌ی اتاق پر از نامه‌هایی است که خواننده ندارد. این مردم مرا دیوانه می‌خوانند، ولی تو که می‌دانی دیوانه نیستم. چشم‌هایم به در خشک شد تا تو قدم در این اتاق خاک‌خورده و تاریک بگذاری، ولی گویا علاوه بر چشمانم،خودم هم دارم خشک می‌شوم.



#نامه

#داستان

#دلتنگی

#شبانه

#سوفیا

#احساسی

#اعترافات

#عاشقانه

#روانشناسی

#خاطرات

#روانشناسی

#خاطرات

خودم هم دارم خشک می‌شوم.

زمینسالسوفیا
۱
۰
Melika Z
Melika Z
🪷🤍
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید