برنامه هفته قبل نوشتن نامه بود برای کسی که هنوز در ذهن با او درگیری داریم و شرح و بیانِ بی پرده احساسات و آنچه واقعا در دل نسبت به او حس می کنیم. و بعد باید طی مراسمی بودایی طور کاغذ نامه را می سوزاندیم و خود را از شرِ لجنِ افکار و هیجان های خشونت آمیز نسبت به آن شخص می شستیم و آن گونه رها میکردیم و آزاد می شدیم. من هم نوشتم. و بیشتر از هر تکلیف و کار عملی دیگری دلم می خواست این نامه را زودتر بنویسم و با آداب و مناسک خاص خود بسوزانم و نتیجه را ببینم. گویی استخوانِ در گلوی ِخاطراتِ تمام روزهایی که حرص خوردم و به چرایی ها فکر کردم را به سادگی ِتف کردن پرت میکردم بیرون و راحت میشدم.یک ربع، بیست دقیقه طول کشید نوشتن نامه و به آخرهای صفحه دوم که رسید از غلبه و درهم فرو رفتن هیجان ها، با فشار مچ روی برگه خودم را خالی میکردم و هرچه پیش تر رفت بد خط و گنده گنده تر نوشتم و از یک جایی به بعد رد دادم و فقط کلمه ای سه حرفی که گویای تمام هویت آن یارو در ذهنم بود را تکرار کردم و می نوشتم (اولین ناسزا سه حرفی فارسی که یادتان می آید،آری،همان). بعد از دردِ مچ دست و احساس رضایت نسبی در گفتن فحش های نسبی به یارو ی ِ مدنظر، برگه را جَلدی تا کردم و در جیب دوم پالتو گذاشتم.آگاه بودم هر کس حتی اینجانب اگر دوباره این دو صفحه را بخواند جرات زنده چرخیدن را ندارد. کاغذ نامه را در جیب گذاشته م تا روزش برسد. روز سوزاندن و پاک شدن. و امروز روزش بود. نه اینکه اتفاق خاصی رخ داده باشد یا اول ماه باشد یا پایان یک دوره آکواریوسی چرندی چیزی در ماه کامل که... هیچ کدام. فقط حسش بود وقتی تنها هستم فرصت را غنیمت بشمارم و نامه را در اتاق بسوزانم. و چرا همه چیز در جهان ایده ها عملی و ممکن است. کسب ثروت با کنار زدن محدودیت ها و جذب هر آنچه میخواهی با رها کردن. و بیشتر از آن نمیدانم چرا بنده به عملیاتی کردن ناممکن ها در جهان ممکن ها علاقه دارم. و ندادن احتمال اینکه بقیه اعضا مستقر در این متر مربع بی شامه نیستند و درک میکنند بوی کاغذ و شمع متفاوت است. کبریت داشتم. بی پروا آتش را روی سر قرمز رنگ کبریت روشن کردم و به کاغد ِنامه نزدیک تر. کاغذ ذره ذره شعله کبریت را درآغوش گرفت و شروع به سوختن کرد. حقیقتا صحنه درخشانی بود. سوزانده شدن کاغذ نامه وسط اتاق و پاک شدن از هیجان هایی که ترس دوباره خواندنشان را داشتم. بوی دود زیاد بود. یعنی شد. این گزاره _خداروشکر_ کاملا طبیعی است، "سوزاندن کاغذ آچار سبب دود در اتاق خواب ۳ در ۴ میشود" . همان طور که برگه دستم بود و درگیر بوی دود و شباهتش با تن ماهی دودی و چیپس دودی که از زیبایی های زندگی کردن هستند بودم، به لزومِ داشتن یک قوطی روغنِ حلبیِ گنده یا شومینه ای در کنج اتاق فکر کردم. جایی که صندلی چوبی قژ قژی را کنارش بگذارم و هر چه خواستم را درونش بیندازم و بسوزانم و خاکستر روی خاکستر و خاکستر و خاکسترها تلنبار کنم. و نه فقط نامه و کاغذ .هر چیزی.تکه هایی از اتفاقات،رفتارهایی که فیت نیستند ،نتایجی که دوست ندارم یا بعضی آدم ها که هر چه بنویسم کمرنگ نمی شوند. یاد چند سال گذشته افتادم. در می زند. ظهرها که همه میخوابیدند زمان کشف رازها میشد. در آشپزخانه دنبال خوراکی های پنهان شده ِ« وقت گل نی» در زنبیل و زیر کیسه برنج و قابلمه می گشتم. کمی بعدتر از پنجره پذیرایی مردم را در خیابان و رد شدن از چارراه دید میزدم.اگر تابستان بود سه بستنی تلفنی پشت هم بالا میدادم تا حالم جا بیاید و بعد به بالکن میرفتم و راننده تاکسی هایی که پایینِ پنجره ناهار میخوردند را نگاه میکردم. در. همین قدر سینمایی و به موقع و مسخره. خیلی وقت است حس کودکی را یادم رفته. نوشتن که نه ولی سوزاندن کاغذ، فعلی از جنس کارهایی ست که من ده دوازده ساله انجام میداده. بعضی ظهرها نقاشی میکردم و اگر قوه خلاقه بالا میزد با مقوایِ دستمال رولی، جامدادی می ساختم یا سنگ رنگ میکردم که بشود شاخه های گیاه کاکتوس یا پرنده ای که روی چوبی نشسته است. بوی دود سوختن زیاد شده .در بالکن اتاق را بیشتر باز میکنم و پنجره پشت را تا ته کنار میزنم. کاغذ را پرت میکنم کف بالکن و می سوزد. دود همه اتاق را بغل کرده. مثل بوی آتشی که با بچه های فامیل روشن میکردیم تا بشنگیم آتشی روشن ست. روشن ماندن میشد دلیلِ روشن شدنش.مثل بال و جوجه های سوخته ناهار. مثل بو... بو از عجایب ست. ذهن را سرکش میکند که کاغذ... حواس آدم را پرت میکند. آه از چیپس دودی .در می زند. کسی پشت در خانه منتظرست. با دمپایی کاغذ را خاموش میکنم. در را باز.
+ بوی دود میاد؟
_ آره. فقط شمع روشن کردم.