زلان
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

شیشه عسل

گفتی با بیست سال سن مغازه زد، ماشین خرید و خانه. و مهم تر مادرش، چه مسرور ست. دنبال چه میگردی؟ همین کافی بود تا قطعه های سیمان وصل شود به استخوان پا، کشکک زانو، و پایین بکشدم. آنقدر پایین که بروم توی یکی از غارهای زیرزمین. و تا چند روز برای خودم بین کثافت هایت بچرم. و چند روز بعد از چریدن، صدایت صاعقه ای باشد و بزند فرق سر. بگویم چه خوب گفتی.بهتر میشود اگر کاری کنم و بشوم ناجی جماعت. و منی که ناجی میخواهی، تهی می شود همان دم که میگویی چه خوب میشد. کم می شوم نسبت به هر ... .«چشم هایت را ببند،بگو چه میبینی». وسط خیابان ولگردم. بی جا و معتاد و بی پول احتمالا. جایی ندارم و شب ها پشت خرابه ها میخوابم . نه خانه ای و نه آشنایی در منزلش را بزنم. ترس از اینکه خرابه ها ساخته شود و شب پشت پارک صبح شود و ... و ترس از گشنگی مردن. ترس نبودن غذای گرم و چیزی برای خوردن. و برای همین است هنوز درگیرم با خوراک و پناه میبرم به جویدن افراطی از ترس قحطی و گشنه ماندن. میدانی از کجا حس ترس سراغم می آید؟ همین که کاری کنم در جریان نباشد یا دست از پا... « حالا حس کن هر آنچه را میبینی».

هفته قبل وقتِ خانه تکانی از کابینت، همان جایی که شیشه های لک گرفته آبغوره و آبلیمو و ظرف های جو را نگه میداری شیشه ای عسل برداشتم و به اتاق آوردم. خوانده بودم عسل شافی ست. اتفاقا برند شافی هم بود. درش را آرام چرخاندم و با قاشق فلزی کوچکی عسل برداشتم.اول چند قاشق لیس زدم و بعد کف دست ها را پر کردم. دو دست ِ پر از عسلم را انقدر بهم مالیدم تا عسل روی دست ها شروع کرد درخشیدن. از یوتوب موزیکی پلی کردم و شلوارم را بالا زدم و دراز کشیدم. چشم ها را بستم. فکر کردم به بی خانمان شدنم و به بی پولی و جایی نداشتن. فکر کردم مثل همین روزها باران می بارد و خیس خیسم. سه روزست غذای گرم نخورده م و از سرما رنگ ناخن هایم کبود است. لباس ندارم و توی سطل دنبال چیزی برای فروختن میگردم. شاید کارتن خواب م و بین آدم ها دنبال آشنا . فکر کردم اخراج شده م و در ِ خانه ای که می شناسم به رویم بسته ست و بدنامم . دندان هایم ریخته، موهایم یکی در میان سفید ست.... کم کم زانوهایم از درون تهی شد و خالی کرد. فکر کردم بدتر کنم ش.شاید در ده کوره ای با گاو همبسترم. برای پول درآوردن در گِل جوی آب فرو رفته م ... آرام آرام عسل کف دست را روی زانوهایم مالیدم. « در عسل نیروی رهایی بخش ست . به نام او که عسل را ناجی شما آفرید تا بهره ببرید و او را سپاس گویید ». اندکی بعد، شاید یکی دو ساعت بعدتر با پاهایی چسبناک و خلاص از درد به آشپزخانه رفتم و شیشه را سر جایش گذاشتم. همان طور نوچ و شیرین لبه صندلی ناهار خوری نشستم. به درخشندگی عسل روی زانو نگاه کردم.به برق موم عسل توی شیشه. به بال زنبور کف ظرف. فکر کردم اگر در عسل نیروی رهایی ست، هر روز ذره ای را ببلعم یا روی پوست بزنم. اگر عسل شفا دهنده باشد...

به نظرت روزی یک قاشق عسل ببلعم یا همین حالا همه ش را از بالای سر روی بدن بریزم و از درد زانو یکباره خلاص شوم؟




یک دختر عادی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید