
شب کنارش بود، اما او میترسید. او از شب میترسید. تاریک بود و نمیتوانست کسی را ببیند؛ همین بود که حالش را بد میکرد. در شب تنها کاری که می توانست بکند، گریستن بود. نمیخواهد که بمیرد، اما فقط کسانی که نزدیک به مرگ بودند را به آن بخش میفرستادند. بخشی که شب آن را اداره میکرد و ستاره ها پرستار آن بودند.
چکار می توانست بکند؟ فرار کردن؟ فریاد برای کمک خواستن؟ هیچ چیز جواب نبود. او تمام این کار ها را در شب اول انجام داده بود.
ستارهای وارد اتاق شد. «حالت چطور است؟ توانستی خوب بخوابی؟» پسرک در دلش جواب او را داد:«چه فرقی به حال تو دارد؟ من که در آخر به کام مرگ میروم.»
***(از دید پرستار)
پرستار به برگهی اطلاعات بیمار نگاهی انداخت.
نام: ؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟
سن: ۵
دلیل بستری : PTSD (اختلالات روانی پس از سانحه) به دلیل دیدن قتل پدر و مادرش توسط یک آدم مست.
پرستار آهی کشید. پسر علائم زیاد و وحشتناکی را از خود نشان داده بود و این دلیل بستریش در تیمارستان بزرگ شهر ؟؟؟؟؟ بود. اگر فقط آن آدم شراب و الکل مصرف نمیکرد، اگر فقط…
اما این فکر ها دیگر بی فایده بود، چون گذشته را نمیتوان تغییر داد.
(با دقت به تاثیر کار هایی که انجام میدهیم فکر کنیم…)