
از پاریس هرچه شنیدهاید درست است؛ چه خوب و چه بد. پاریس شهر تناقضها است؛ از یک طرف میعادگاه عاشقان، جولانگاه شیکپوشان، و بهشت برین. و از طرف دیگر، کانون دلشکستگیها، تنهاییها و کثیفیها. شهر عجیبی است این پاریس، هم به دیدنش میارزد و هم دیدنش آدم را ناامید میکند و فانتزیهایش را در هم میشکند.

من هم اولین باری که چشمم به برج ایفل افتاد - برج ایفل واقعی که بیرون از دنیای عکس و فیلم و خیال و درست همانجا روبرویم قد علم کرده بود - مبهوت عظمتش شدم و اشک توی چشمهایم آمد. برج ایفل به آدم یادآور میشود که الان واقعا در پاریس هستی! آن آرزوی دور و دراز الان به واقعیت پیوسته و تو داری در پاریس، در خودِ خودِ پاریس، قدم میزنی!
و درست همان آرزوی دور و دراز لعنتی، درست در همان لحظهٔ روبرو شدن با برج ایفل، میزند توی حالت. از یک طرف میگویی واوو، برج ایفل! و از طرف دیگر میگویی ای بابا، همین بود؟ اینجا که شبیه عبدلآباد خودمان است؟!
بله، همینقدر متناقض. برج ایفل با آن عظمت و شکوهش آنجا ایستاده بود و من و خیلیهای دیگر غرق در نگاه کردنش بودیم و هرچه ازش عکس میگرفتیم سیر نمیشدیم. هوا عالی و آسمان درخشان و درختها سرسبز و همه چیز شبیه همان رویای پاریسی بود. فقط یک جای کار ایراد داشت. برج ایفل در واقعیت خیلی عادی و زمینی مینمود. خیلی از مردم کاملا عادی از کنارش رد میشدند، انگار نه انگار که این برج ایفل است. و بدتر از همه اینکه پای برج دستفروشها بساط کرده بودند و انواع خرتوپرت و آتوآشغال میفروختند!


همین را بگیرید و بروید تا ته داستان. خیابان شانزهلیزه تمیز و زیبا و شیک و دوستداشتنی و هیجانانگیز در همان پاریسی قرار دارد که خیابانهای تاریک و تنگ و نهچندان دلچسبی که کناره دیوارهایشان پر از آثار ادرار است و کارتنخوابی فارغ از هیاهوی دنیای بیاعتنا گوشهای برای خودش بساط زندگی سرهم کرده.
کافههای خیابانی جذاب و شلوغ و پر از شور زندگی با مردمانی خندان در حال خوردن و نوشیدن و گپ زدن، ممکن است درست کنار دیوار اتاق کوچک و تاریک آدمی منزوی و افسرده جا خوش کرده باشند. آشپزخانههای مجهز و پر و پیمان با گاز و فر و یخچالهای بزرگ و انواع دم و دستگاه آشپزی مدرن در همان خانههایی قرار دارند که سرویس بهداشتیاش محقر و زننده است. این است پاریس!



اما این شهر افسانهای کسی را ناامید نمیکند، همانطور که من را نکرد. قدم زدن و گشتوگذار در پاریس آدم را به نسخه جدیدتری از خودش ارتقا میدهد. آدمها از هر نژاد و رنگ و ملیتی در کنار هم در پاریس زندگی و کار میکنند. دیدن هیچ نوع ماشینی در پاریس مایه تعجب نیست. گاهی فقط طرز لباس پوشیدن و راه رفتن پاریسیهای اهل مد و شقورق خودش مثل تماشای تئاتر و نمایش جذابیت دارد. درخیابانهای پاریس باید با چهار جفت چشم قدم زد!

فقط موزه لوور به اندازه چندین عمر یک آدم معمولی زمان برای پرسهزنی و اکتشاف لازم دارد. بااینکه ما صبح زود جزء اولین نفرها وارد موزه شدیم و فقط قصد دیدن بخشهای خاصی را داشتیم، آخر وقت با دهان باز و چشمهای گشادشده به زور از آنجا دل کندیم، از بس که هر گوشه آن یک شگفتی منتظر کشف شدن است. من نمیدانم آیا کسی تابهحال به تمام بخشهای لوور سر زده؟ کسانی که از من شیفتهتر و ریزبینتر هستند واقعا در لوور چه به سرشان میآید؟

در موزه لوور بهخاطر سحرخیزی و برنامهریزی درست، شانس بزرگی آوردیم و آن هم اینکه قبل از رسیدن سیل جمعیت، زیر تابلوی مونالیزا بودیم. مونالیزا از آنچه که فکر میکنید خیلی کوچکتر است، در حدی که آدم با دیدنش شوکه میشود. اما در همان سالن تابلوهایی قرار دارد که شاید بزرگتر از یک دیوار کامل خانه ما باشد. اما همان مونالیزای کوچولو از همه آن تابلوهای عظیم و شگفتانگیز بیشتر طرفدار دارد و ظرف کمتر از پنج دقیقه، آن سیل جمعیت، بیتفاوت به تمام آثار دیدنی و تاریخی دیگر موجود در موزه، شتابان برای دیدن مونا خانم از راه رسید و فانتزی ما و سالن نسبتا خالی مونالیزا را به پایان رساند.

از رود سن هم بگویم. رود سن در قلب شهر عجیب زیباست و به دل آدم مینشیند. دوست داشتم تمام بعدازظهر کنار آن بنشینم و به جریان آب و قایقهای تفریحی پر از توریست و عکس آسمان در آن خیره بمانم. حیف که برای ما ایرانیها در ابنجور سفرها وقت خیلی طلاتر از حالت عادی است و مدام باید عجله کنیم که از چیزی جا نمانیم :)

راستش به اینجا که رسیدم کم آوردم و حس کردم از پاریس نمیشود سفرنامه نوشت. پاریس را باید دید. شهر قهوه و کروسان و ماکارون و انواع غذاهای عجیب و سسهای دوستداشتنی و نانهای اشتهاآور، شهر قدمزدنهای عاشقانه و لحظههای خاص دونفره و تجربههای عاطفی، شهری که در آن انگار همه چیز "عظیم" و شگفتیآور است، و البته، شهر تناقضها. تجربه من از پاریس هم شادی عظیم است هم نوعی غم و اندوه عمیق که غروبها در دل آدم میافتد.





راستی، شاید درباره متروی پاریس هم کنجکاو باشید. فضای مترو واقعا کمی ترسناک و عجیب است، همهجور آدم با همه جور وجنات و حرکاتی تویش دیده میشود، و قطعا آدم دستکم چند باری باید در آن گم شود، اما ترسناکیاش برای من به آن اندازهای که شنیده بودم نبود. من از متروی تهران وقتی شلوغ میشود و مردم اصرار دارند خودشان را در قطار فرو کنند بیشتر ترسیدهام!
