آنتونی رابینز مثالی قابل تامل می زند:
فرض کنید یک وان پر از آب دارید و قصد دارید آب وان را خالی کنید. به شما یک قاشق چای خوری ، یک لیوان و یک سطل داده شده است. از کدام یک استفاده می کنید؟
بیشتر مردم در کسری از ثانیه سطل را انتخاب می کنند. در حالی که انگار تا به حال در عمرشان سیفون ته وان را ندیده اند!
اینجا سه نکته وجود دارد:
1. جواب همیشه در بین گزینه های داده شده نیست. می بینید که سیفون جزو گزینه های قابل انتخاب نبود اما راه حل ماجرا بود. اینقدر به مسائل سطحی و ظاهری نگاه نکنید. ممکن است پاسخ را جایی دیگر بیابید.
2. ممکن است چیزی که فکرش را هم نمی کنید ، راهکار عاقلانه حل مسئله شما باشد. از خود می پرسید : چطور سیفون به این کوچکی از همه بهتر و سریعتر آب وان را خالی می کند؟ می بینید که گاهی اوقات ممکن است راه حل در ظاهر ناکارآمد باشد ، اما در عمل و تجربه جواب می دهد. حتی علم فیزیک هم این را ثابت کرده است.
3. هدف شما در این مسئله چیست؟ اساسا هنگامی که هدفی باشد، مشکل و پیچیدگی هایی به دنبال آن اتفاق می افتد. بی هدفی حل مسئله ندارد. هدف شما در اینجا خالی کردن آب وان است ، نه استفاده از ابزار های موجود. گاهی انحراف از هدف است که موجب می شود احمقانه رفتار کنیم. هدف را تا آخر جلوی چشم خود بگذارید.
این مثال آنتونی رابینز بود. من مثال دیگری می زنم. شما وارد یک کتابفروشی می شوید. صدها کتاب ، برخی با جلد های رنگی رنگی و اغواکننده و بعضی دیگر ساده و بی زرق و برق در قفسه ها ، مرتب طبقه بندی و چیده شده اند. گوشه ای از کتابفروشی ، اشیای فانتزی می بینید که شامل نشانه کتاب چوبی نقاشی شده ، چراغ مطالعه کوچک جیبی که می توان روی صفحه کتاب با گیره وصل کرد و سرکلیدی های کوچک فانتزی که شبیه کتابخانه اند.
وقتی داشتید از پله ها بالا می رفتید و در کتابفروشی را باز می کردید تا داخل شوید ، به چه فکر می کردید؟ مقصود شما چه بود؟
بگذارید من یادآوری کنم. شما می خواستید کتاب بخرید. بله ، تنها هدف شما همین بود. و حالا بگذارید سوال دیگری بپرسم : هدف شما از اینکه کتاب بخرید چه بود؟ واقعا چرا کتاب می خوانید و بابتش پول بی زبانتان را خرج می کنید؟
هدف از کتاب آگاهی است. تغییر طرز تفکر و استفاده از تجربه کسانی که پیش از ما زیسته اند و با سخاوتی تحسین برانگیز آنها را در اختیار ما نهادند.
اما جای تاسف است که می بینیم ، نوجوان ها و جوانان هدف از خرید کتاب و رفتن به کتابخانه و کتابفروشی را گم کرده اند. رمان های فانتزی و عاشقانه می خوانند که حتی دایره لغت چندان ثقیلی ندارد که بگوییم کوچکترین تاثیری روی سواد خواندن یا صحبت کردنش بگذارد. کافه کتاب پاتوق محبوبشان برای عکس گرفتن و استوری کردن در شبکه های اجتماعی است و وقتی به کتابفروشی می روند ، با یک کیسه پر از اقلام غیر ضروری و کتاب هایی که صرفا چون جلد قشنگی داشته اند بیرون می آیند و به اینکه کتابفروشی رفته اند ، می بالند.
رسانه بهترین ابزار برای انحراف مردم از اهداف واقعی شان است.
توی مغزتان با مته فرو می کنند که پول در بیاورید ، اما نمی گویند چرا به این پول نیاز دارید. واقعا چرا؟ پول یک هدف است؟
بگذارید دوباره مثل قبل سوالم را تکرار کنم. هدف از پول در آوردن چیست؟
تاریخچه اختراع پول نشان می دهد ، مردم از مبادله کالا به کالا خسته شده اند. چون نمی توانستند ارزش کالا ها را تخمین بزنند ، تصمیم گرفتند که واحد مشخص و ثابتی برای محاسبه ارزش محصولاتشان ابداع کنند. واحدی به اسم سکه. جالب است که اولین سکه های ضرب شده در ایران و به دستور داریوش کبیر ایجاد شده اند. سکه ای که از جنس فلزات گرانبها همچون طلا ، نقره و برنز بود. اما چینی ها با نوآوری جدیدشان به اسم اسکناس ، گند زدند به همه چیز. این واقعا مسخره بود که انسان ارزش چیزی مثل یک فرش نفیس ایرانی را با چند تکه کاغذپاره برابر بداند. اما اتفاق افتاد و مردم به خرید با اسکناس روی آوردند ، چون صرفا سبک بود و حال و حوصله جا به جا کردن یک کیسه یا صندوقچه سنگین پر از طلا نبود.
امروز هدف از استفاده و به کار گرفتن پول فراموش شده. انگار دیگر مردم نمی دانند چرا نیاز دارند پول زیادی داشته باشند. برای چه سر و دست می شکنند تا اسمشان در لاتاری در بیاید. چرا یک شبه می خواهند پول دار شوند.
آنها هدف را گم کرده اند. همینطور خودشان را. هدف ما انسان ها از زندگی چیست؟ که ثروت جمع کنیم؟ که ازدواج کنیم و بچه بزرگ کنیم؟ که دائم خانه را بسابیم و تمیز نگه داریم؟
هدف چیست؟
هیچکس نمی داند. این دقیقا چیزی است که فلاسفه هرکدام برای خودشان چیزی گفته اند و حقیقتا همگی گیج شده اند. حتی از حرف های خود مطمئن نیستند و یک جور هایی گمانه زنی بوده است.
ولی یک چیز واضح است. انسان نمی داند برای چه خلق شده ، اما می داند که می خواهد زنده بماند. ( بگذارید اینجا زیرسبیلی بگویم که گاهی اوقات بعضی ها دیگر نمی خواهند به هر دلیلی ، زنده بمانند و خودشان را به طریقی نیست و نابود می کنند. فعلا روی صحبت ما با اکثریتی است که خودکشی نمی کنند و به مرگ طبیعی از دنیا می روند)
اینکه صبح به صبح بیدار می شوید وسرکار می روید ، فقط برای این است که زنده بمانید. متاسفانه شما دیگر نمی توانید مانند انسان های اولیه زندگی کنید. آنها در غار می خوابیدند و خبری از اجاره خانه نبود. سرپناه شما نیاز به پول و در ادامه بستگی به شغل شما دارد. شما خانه می خرید چون می خواهید زنده بمانید. آنها در کمین غذا می نشستند و حیوانات را مجانی در جنگل می قاپیدند. اما تا پایتان را در فروشگاه نگذارید ، یک ارزن هم گیرتان نمی آید. تازه اگر بخواهید قصد شکار کنید ، به جرم حمل اسلحه و شکار غیرقانونی مجازاتی سخت در انتظارتان خواهد بود. شما غذا می خورید چون برای زنده ماندن به آن نیاز دارید. انسان های اولیه لازم نبود که چرخ خیاطی بخرند یا پول پارچه و دستمزد خیاط بدهند. چندتا برگ درخت و پوست حیوانات زبان بسته کفافشان را می داد. شما مجبورید برای یک کاپشن کلی هزینه کنید و حتی در مهمانی ها و عروسی و عزا به فکر تجملات باشید. شما لباس برتان می کنید ، چون می خواهید که از سرما و گزند های دیگر آسیب نبینید و زنده بمانید. در همه موارد شما می خواهید زنده باشید.
نیاز های انسان همان است. غذایی برای خوردن ، سرپناهی برای خوابیدن و لباسی برای پوشیدن . اما رسانه با شما چه می کند؟
شما را قانع می کند که نیازهای بیشتری دارید. نیازهایی که خودتان هم خبر ندارید و حالا باید سپاسگزار هم باشید که آگاهتان کرده تا دنبال رفعشان باشید!
شما به باشگاه نیاز دارید. باید ورزش کنید و عضله بسازید. برای این کار کلی مکمل و کوفت و زهرمار باید توی حلقتان بریزید و مثل گاو بخورید و مثل خر تمرین کنید. چرا؟ خدا می داند.
شما به اینترنت نیاز دارید. باید سیم کارت یا مودم بخرید و تازه حالا وقتش شده که برای بسته های اینترنت هزینه کنید. از آنجایی که یا تحریمیم یا فیلتر ، پس ناخودآگاه فیلترشکن هم نیاز می شود و حالا می توانید بچرخید و خودتان را با آشغال هایی که به خوردتان می دهند ارضا کنید. بله ارضا. زمانه عوض شده. پیدا کردن شریک مناسب سخت شده. شما نمی توانید به راحتی با جنس مخالف ارتباط برقرار کنید. به جایش می توانید از محتواهای آماده نهایت لذت را ببرید. بی تعارف : شما به آن نیاز دارید.
و هزاران هزار نیاز القا شده دیگر.
واقعا نیاز دارید؟ واقعا می خواهید؟ برای زنده ماندن لنگ اینها مانده اید؟
مطمئنا نه. پس چه چیز باعث می شود که مردم دنبال این چیزها بروند؟ دقیقا همانگونه که در مسئله وان مطرح شد. آنها سطحی شده اند. دیگر حال ندارند فکر کنند که آیا واقعا نیاز دارند که این همه خرت و پرت بخرند؟ آیا لازم است که وقت باارزش خود را خرج فیلم و سریال و گیم و آهنگ کنند؟
هدف همچنان همان است. اما انسان فهمیده وقتی توانست از ژست انسان های نئاندرتال ( همان اولیه) بیرون بیاید ، وقت آن است که بفهمد چه کارهای دیگری به جز تکه پاره کردن حیوانات و کندن برگ درختان از دستش بر می آید.
در نتیجه می نشیند و همانگونه که نیچه و سارتر از فیلسوفان معروف عقیده داشتند ، خلق می کند. هرچه که می تواند. از نقاشی روی دیوار غار شروع می شود و به خط میخی و مجسمه و شعر می رسد. دنیا شکوفایی را تجربه می کند.
پس چرا من می گویم که مردم سطحی شده اند؟ اگر هدف فقط پیدا کردن سرپناه و خوراکی و لباس باشد ، پس خلق کردن چی؟
مردم منفعل شده اند ، چون دیگر خلق نمی کنند. نیاز ها را برطرف می کنند ، اما کتاب نمی نویسند ، طرح نمی زنند ، وسیله جدیدی با ابداع خودشان نمی سازند. صرفا مصرف می کنند ، همین. فقط کتاب می خوانند. فیلم و سریال می بینند. آهنگ گوش می دهند. ریلزهای اکسپلور را بالا و پایین می کنند و گیم می زنند.
خلق کردن تمام شده. این هدف رسانه است. می خواهد از شر خالقان خلاص شود. می خواهد انسان بودن را از همه بگیرد. این گونه می شود آنها را برده عادات کرد. داستایوفسکی حرف خوبی میزند : " انسان عبارت است از موجودی که به هرچیزی عادت می کند." انسانی که به انحراف از هدف ، نیاز های غیر ضروری و حماقت عادت کند ، برای بیگاری مناسب است.
اگر نوجوانی به انرژی زا عادت کرد ، دیگر نمی تواند پول خرج آن نکند. از آنجایی که محتوی کافئین است ( اعتیادآور) از درد مجبوری ، یک پایش سوپرمارکت است یک پایش خانه. هی بخرد و بخورد و روز به روز بیشتر محتاج آن گردد. تنها سود آن برای کارخانه انرژی زاست. این نوشیدنی نه تنها انرژی اضافه نمی کند ، حتی انرژی هم می سوزاند. پولی که برای خریدش به زحمت در می آید و وقتی که برای رفتن به فروشگاه صرف می شود همه را خنثی می کند. اگر اصفهانی طور بگوییم اصلا نمی صرفد!
مخلص کلام اینکه : نیازهایی ضروری تان را رفع کنید. می دانم که روز به روز سخت تر می شود ، اما اگر می خواهید زنده بمانید و زنده گی کنید ، مجبورید. اما اگر وقت کردید و بعد از غذا ، ساعت را نگاه کردید و دیدید هنوز هم حال و حوصله برایتان مانده ، خلق کنید. هر چیزی که عشقتان می کشد و آرامتان می کند و اوج خلاقیت را در آن مقوله احساس می کنید. آن وقت است که می توانید ادعا کنید کمی هم زندگی کرده اید نه زنده گی . اگر هم نمی دانید که واقعا چه چیزی بسازید ، اشکالی ندارد. به جای ریلز های مزخرف و وقت گیر، کمی در سایت ها گشت و گذار کنید و چیزهایی که ممکن است دوست داشته باشید را امتحان کنید. با چیزهایی که صرفا هدفشان انحراف و کج شدن شما به سمت مصرف گرایی و خریدن و هدردادن پول و دسترنج شماست ، وقتتان را دور نریزید. خیلی راجع به آن بحث کردم و دیگر لازم نیست که اینجا هم این را تکرار کنم که رسانه فقط از شما برده می سازد، همین. حواستان به این غول بی شاخ و دم باشد.
لازم است که یک نکته را اضافه کنم. چیزی که می سازید اصلا مهم نیست! می خواهد کامل باشد یا ناقص ، پر زرق و برق باشد یا ساده ، اصلا چیزی باشد که بشود تحمل کرد یا نه. به هیچ وجه اهمیت ندارد. درگیر نشوید که حتما باید چیز چشمگیر و شگفت انگیزی از آب در بیاید. خودتان را گول نزنید. سنگ بزرگ نشانه نزدن است. فقط ایجاد کنید همین. آن وقت به حرف من می رسید که چقدر داشتید در دنیای چرندی از سطحی بودن و مصرف کردن بی حد و حصر دست و پا می زدید.