برای قلم...

ادمی نبودم که فیلم ببینم شاید بهتر بگم که از فیلم دیدن متنفر بودم.

به جای اینکه ساعت ها در روز فیلم ببینم یه هنذفری تو گوشم می ذاشتم و رمان می خوندم. نه از اون رمانا که بتونی قشنگ بوی کتاب و حس کنی ها، نه.!

کتابای من از جنس همین فضا بودن، به اندازه‌ی همین قاب گوشی...

‌ افتخارمم این بود که رمانای چند هزار صفحه ای رو تو دو روز تموم می کردم. :)

چی می شد سالی یه بار نزدیکای تولدم برای خودم یه دوتا کتاب شعر می خریدم و باهاش کل سال و زندگی می کردم.

یادمه اولین شاعری که سروده هاش و می پرستیدم سید علی جان صالحی بود هنوزم که هنوز برای من شاعریه که میشه توی شعراش غرق شد و در اوج ناامیدی، امید رو پیدا کرد. مثل اونجا که می گفت: «همه‌ی رویاها به راه خواهند امد.»

یه روز صبح از خواب پاشدم‌، نمیدونم چی شد ولی یادمه فردای بعد روز کنکور بود.

گروه های رمان رو ترک‌کردم و در نهایت تنها گذاشتم یه کانال به اسم (پی دی اف) باقی بمونه.

بعد از اون روز نشستم شروع کردم به دیدن سریال های کره ای.از بچگی عاشق صنعت فیلم و سریال و همینطور موسیقی کره بودم. یه طوری که کره شد کشور رویاهام، کشوری که شاید توش زندگی نکنم ولی از لحظه لحظه اتفاقاتش خبر دارم، از بارونا و برفاش بگیر تا جشنای مختلفی که دارن.

 به قول یه دوستی که می گفت: 

«ببین تو یک تنه سرانه کره ای دیدن کشور و بردی بالا

ملت کره به تو یکی خیلی بدهکاره»

اما یه وقتایی میون کیپاپر و کیدرامر بودنم به کتابای اندک غیر درسی توی قفسه ی کتابخونم نگاه می کنم و دوباره بازشون می کنم؛ کتاب شعر فروغ و فریدون رو که توی صفحه صفحه هاش یادگاری نوشتم.

هنوزم که هنوز وقتی به صادق هدایت فکر می کنم؛ اون اخرین نوشته هایی که بعدش خودکشیش توی کشوی خونش پیدا کردن موهای تنم سیخ میشه و غصم می گیره .

هنوزم که هنوز به نامه های فروغ به گلستان فکر می کنم، به اوج ‌تنهاییش، به صداش چرا که صدا اندوهناک ترین و موندگارترین بخش از وجود ادم هاست.

حتی توی سریال ها بیشتر سریالی رو تماشا می کنم که دیالوگ هاش به دل بشینه.

در نتیجه ادبیات هیچوقت در من کمرنگ یا تموم نشد.

نشون به تمام اون لحظاتی که می خواستم برای همیشه دستام رو از نوشتن محروم‌کنم و نتونستم. چون وقتی که دستات شروع می کنن به نوشتن رها شدن از قلم یعنی مرگ ... .


#زیبا🍃