برده‌داری مدرن

علیا حضرت الیور
علیا حضرت الیور

همیشه دیگران این نوع رابطه‌ها را با یک سری جملات قشنگ تبلیغ می‌کنند: «خیلی خوبه، بهت آرامش می‌ده، مونست می‌شه» اما حرف کجا و واقعیت کجا. فریب چشمان زیبایش را خوردم و بعد خواستم که با هم برویم زیر یک سقف. یک سال و نیم است با هم زندگی می‌کنیم، وقتی به آن فکر می‌کنم، حس می‌کنم عجیب‌ترین و ترسناک‌ترین رابطه‌ای است که در تمام طول عمرم تجربه کرده‌ام. او کم صدا و عجیب است و با این حال حرفش را بدون هیچ کلامی به بهترین وجه حالیم می‌کند. زبانشناسان این همه درباره کلام و آوا و واج و هزاران نکته باریک‌تر ز مو صحبت کرده‌اند در حالی که او با زبانی با من صحبت می‌کند که کلمات کمترین دخالت را در آن دارند. البته که من از زبانم استفاده می‌کنم، قربان صدقه‌ها و بدوبیراه‌های من همیشه به زبان فارسی سلیس است اما او فقط بلبلی‌هایش را می‌گذارد با بقیه؛ خودش را لوند می‌کند و جلوی روی خودم، از من به دیگران شکایت می‌برد.

صبح‌ها کلی سروصدا راه می‌اندازد تا بدون کلامی از خواب بیدارم می‌کند. با به‌هم ریختن وسایل، عصبانیت‌اش را به رویم می‌آورد. چیزهای خرده ریز را می‌شکند تا لجم را در بیاورد و دقیقا همه کارهایی که حرص مرا درمی‌آورد. هنگام نوازش از آغوشم می‌گریزد جوری که انگار من متجاوزی کثیف هستم. خودخواه است و نازپرورده و پرمدعا. خود را معصوم و ظریف نشان می‌دهد ولی به ناجوانمردانه‌ترین شکل ممکن من را نادیده می‌گیرد.

هزار بار به خودم و به خودش برای وارد شدن به این رابطه مزخرف بد و بیراه گفته‌ام. هزار بار با خودم تکرار کرده‌ام که غلط کرده‌ام و خواسته‌ام از سرم بازش کنم اما هر بار به طریقی مظلوم‌نمایی و مرا متقاعد کرده که اشتباه از من بوده است. نمی‌دانم مجازات کدام کار بد من بوده که نه می‌توانم رهایش کنم و نه اجازه می‌دهد به او عشق بورزم. همین حالا با آن چهره به ظاهر معصوم و چشم‌های زیبای سبزش روی مبل لم داده و دارد زیر چشمی مرا که مشغول نوشتن هستم، می‌پاید. اگر می‌توانست کاری می‌کرد که نتوانم کارم را انجام دهم اما فعلا که به روی خودش نمی‌آورد. همه دغدغه‌اش این است که در خدمتش باشم و او به من بی‌اعتنایی کند. من را شبیه یک خدمتکار حقیر فلک زده کرده تا بزرگی خود را به اثبات برساند. گاهی فکر می‌کنم نمونه حیوانی «استلا» در شاهکار آرزوهای بزرگ دیکنز است که آمده تا انتقام رفتارهای انسان‌های بد را از من بگیرد. گاه من هم بد می‌شوم و تلافی می‌کنم و بعد سرخورده دوباره به سویش برمی‌گردم. بر این رابطه عجیب امید بهبودی نمی‌رود.

آن روز بهاری را که برای اولین بار با هم به خانه آمدیم به یاد دارم. در طول مسیر خودش را چسبانده بود به من و طوری وانمود می‌کرد که ترسیده و من با تمام وجود دلم می‌خواست کاری کنم تا احساس اضطراب نکند، محکم در آغوشش گرفتم و به او نشان دادم که می‌تواند به من تکیه کند، در حالی خودم، شب قبلش از اضطراب آمدنش نتوانسته بودم بخوابم و فکر می‌کردم این زندگی مشترک یکهویی چه شکلی می‌تواند به خود بگیرد؟ همه چیز را آماده کرده بودم، خورد و خوراک لازم را خریده و خانه را مرتب کرده بودم و احساس غرور می‌کردم از این که من هم از تنهایی در خواهم آمد و روزهای خوشی را با هم خواهیم گذارند اما اوایل همه چیز وحشتناک بود. او هیچ توجهی به من نشان نمی‌داد. همه‌اش می‌خوابید. رویش را می‌کرد یک طرف دیگر و می‌خوابید. تمام این یک سال و نیم گذشته، رابطه ما پر از دعواها و قهرهایی بود که او ترتیب می‌داد و منت‌کشی‌هایی که من بازیگر نقش‌های سریالی آن بوده‌ام. او مرا به یک عروسک نخی خودش تبدیل کرده است. ناز می‌کند، توجه می‌خواهد، پذیرایی می‌خواهد و اگر هر کدام از این ها به نحوی اجرا نشود چنان بلایی به سرم می‌آورد که نمی‌فهمم از کجا خورده‌ام. عصبانی‌ام می‌کند، دعوا می‌کنیم. به جد و آبادش بد و بیراه می‌گویم و او ریزریز زیر لب غرهایی می‌زند که من نمی‌فهمم و باعث می‌شود بیشتر عصبانی بشوم و کاری بکنم که بعد دوباره خودم پشیمان بشوم و بروم منت کشی.

اوضاع رابطه بدجور خراب است. کم کم دارم فکر می‌کنم بروم سراغ داروهای آرامش‌بخش. باید برای خودم کاری می‌کردم پیش از آنکه از دست این گربه کارمایی دیوانه شوم.