به این پایيز مشکوکم

همه چیز مشکوک می‌زند. این که کلمات صدایم می‌زنند که ما منتظریم؛ این که صداهایی از دور می‌آید که می‌گوید ما همیشه منتظرت مانده بودیم: بدو بیا.

همه چیز کمی مشکوک است، این نثرهای شبانهٔ شبه شاعرانه‌ که دیگر دلشان نمی‌خواهند گذشته را مرور کنند و تلولویی دارند در میان ظلمات این روزها.

این‌ها همه مشکوکند و من مشکوک به بودنشان. اگرچه درخواستشان از خودم بود و رقصیدن با آن‌ها، تمنای من. رقصیدن با ناآشنایانی که دلت می‌خواهد آشنا شوند، آهنگ شوند، رقص شوند، شادی شوند و مثل باد بوزند به همه زندگی، قهقهه شوند مثل خنده عروسی‌های آن وقت‌ها که شادیش قابل فهم بود.

شادی چه اشکالی داشت که فراموشش کرده بودم، شبیه همان قهقهه‌های بی‌بازگشت مدرسه‌ای که از دیدن یک نخ روی کت معلمان ریسه می‌رفتیم. قرار می‌گذاشتیم تا سر یک ساعت مشخص همه با هم سرفه‌مان بگیرد، و آنقدر سرفه کنیم و بخندیدیم که اشک از چشمانمان جاری شود و حتی جلوی ناظم و مدیر ادامه دهیم. خندیدن مگر عیبی داشت؟

نه، من به این سطور، به این کلمات، به این روزهای تازه که نسیم خنکی از لابه‌لای آن می‌وزد سخت مشکوکم. به آرامش پس از طوفان؟ در میان این همه طوفان حوادث که از چپ و راست به زندگی‌مان سرک می‌کشند.

پائیز در راه است
پائیز در راه است

من مشکوکم و این شک‌ها، از آمدن چیزی جدید، از تغییری نو حکایت دارند، آمدن فصلی جدید در زندگی، فصلی به سرخی دانه‌های انار که محصول گردیدن زمین به دور خورشید نیست که محصول گردیدن «من» است به دنبال خودم. هزار بار گشته‌ام، هزار بار رنگ خورده‌ام، مثل گنجشکک اشی مشی و اکنون آن‌ رنگ‌ها، آن خیس‌شدن‌ها، گوله شدن‌ها، به همه آن‌ها از ته قلب می‌خندم.

https://soundcloud.com/gooshe5/alla

من با این فصل نارنجی از راه رسیده‌ بیگانه‌ام، می‌خواهم که آشنا شوم با این همه بیگانگی، می‌خواهم که با برگ‌های پاییزی برقصم و مثل هزاران برگ زرد با باد بالا و بالاتر روم و به شهری برسم که مرزهای جغرافیایش را قلبم کشیده است.

زمین، همان زمین است. پاییز همان پاییز است چیزی اما عوض شده، چیزی شگفت که من هنوز به آن مشکوکم.