سلفی با چوپان دروغ‌گو

چوپان دروغگو
چوپان دروغگو

این روزها زندگی آنقدر شخمی شده است که آدم نمی‌داند چه بگوید. بند و بساطت را جمع‌جور می‌کنی تا بروی به یک کار فرهنگی بی نان و آب برسی و بعد سری بزی به کتابخانه‌ای که سال‌های چندی از عمرت را در آن گذرانده‌ای، در مسیر و هرجا که در فضاهای سبز شهری نگاه بگردانی می بینی که شهرداری پرش کرده است از اسب و بز و گوسفند و هر جک و جانوری که دلت بخواهد البته نباید از حق گذشت که کودکان را هم نادیده نگرفته و فرفره و تخم‌مرغ رنگی و دوچرخه و بادبادک را هم در این فضاهای سبز کاشته است. در مسیر رسیدن به کتابخانه باید از میان کلی چهارپا رد ‌شوی تا برسی به فضایی ساکت و اندوهناک که پر از جوانانی است زیبا و برازنده که کتاب‌های گاج و قلم‌چی و سیب سبز و قرمز به دست دارند. می‌خواهی بنشینی گوشه‌ای و برای خودت کتاب بخوانی، بنویسی و تعمق کنی و به همین خاطر در ایستگاه مرزداران تقاطع اشرفی اصفهانی از اتوبوس‌ قرمز رنگ بی‌آر‌تی پیاده می‌شوی و راهت را به سوی کتابخانه که بعد از یک سال بازسازی و تعطیلی دوباره افتتاح شده پیدا می‌کنی. مسیر کتابخانه از دل یک پارک یا همان بوستان خودمان می‌گذرد. پارک را که رد کنی می‌رسی به یک ساختمان چندضلعی یک طبقه که خدا باعث و بانی‌اش را بیامرزد و وجودش با وجود همه آنهایی که برای کنکور کاردانی، کارشناسی یا ارشد و دکتری می‌خوانند و با این کار خیرشان دیگران را به سود سرشار می رسانند، هنوز غنیمت است.

سر راه یک عالم اشعار زیبای مولوی را می‌بینی که با موزاییک‌های آبی فیروزه‌ای زیبا نوشته‌ و نصب شده بر حاشیه این بوستان. بوستان بدبختی که خودش هم نمی‌داند میان این همه تناقض بین شعرهای زیبای مولوی و روزمرگی‌های کلان شهر تهران باید قسم حضرت عباس را باور کند یا دم خروس را. کمی پایین‌تر که بروی اما می‌رسی به چند گوسفند سیمانی رنگ شده و کمی عقب ترش چوپانی را می‌بینی که در دوران مدرسه از آن با نام چوپان دروغگو یاد می‌کردیم. بله، دنیا این طوری است دیگر، اگر خوب و درستکار باشی که توجه کسی را به خودت جلب نمی‌کنی، می‌شوی یک بدبخت عقب‌مانده که عرضه ندارد ه را از ب تشخیص دهد و گرنه این همه شخصیت داشتیم در کتاب‌های مدرسه‌مان چرا تصمیم کبری را کسی مجسمه نکرد در یک بوستان یا دهقان فداکار بیچاره را چرا نساختند، بله، خیلی طبیعی است چوپان دروغ‌گو این روزها بیشتر به بوستان‌های ما برازنده هستند تا یک ظهر تابستانی بنشینند با گوسفندهایش زیر سایه درختان زبان گنجشک و به ریش بقیه سیاهی لشکرهایی که از دور می‌آیند بخندد و شاید هم قهقهه سردهد.

به لطف شهرداری و این خاطره کودکی که از لابلای کتاب‌های دبستان سر بیرون آورده، چاره‌ای ندارم جز اینکه کوله سنگین پر از کتاب و دفتر را زمین بگذارم، موبایل را درآورم و بروم کنار نماد این روزها و با چوپان عزیزمان یک سلفی ناب بگیرم برای اینستاگرام.