عمری که جوش عشق زدیم


امروز هم زنده هستم، طلوع زیبای خورشید را از پنجره آشپزخانه تماشا می‌کنم اما ناگهان یاد تصویر وحشتناکی می‌افتادم که پیش از بیدار شدن در خواب دیدم. صورتم پر شده بود از جوش‌های ریز. اطراف صورتم، روی پیشانی و شقیقه‌ها و گونه‌هایم پر از جوش‌های ریز چرکی بود. با خودم فکر می‌کردم چطور توانسته‌ام این همه جوش بزنم و این همه جوش را روی صورتم تحمل کنم؟ انگار همه جوش‌هایی که طی سال‌ها روی صورتم نشسته بود، به یکباره خودشان را نشان می‌داد. شاید هم همین بود. شاید هم من در حال مواجهه با گذشته‌ام بودم، آن همه جوش‌هایی که زده‌ بودم!

کلمه جوش زدن را در واژه‌یاب سرچ می‌کنم، نوشته است: جوش زدن، جوش دادن، به غلیان آمدن، عصبانی شدن، داد و فریاد بیجا کردن، بی‌تابی کردن، غم خوردن. دمیدن شاخ از درخت ، سبزه از دانه . (یادداشت مرحوم دهخدا). جوش زدن تن ، رو، صورت ؛ دانه بر آن ظاهر گردیدن.

به این نتیجه می‌سم که برای ظاهر شدن چیزی، چیز دیگری باید در پس آن جوش بزند تا نشانه‌ای ظاهر شود، چه جوش زدن سبزه از دانه باشد چه جوش زدن صورت از ذهن. باید چیزی، چیزکی باشد تا این دانه‌ها نمایان شوند و خدا می‌داند که این بستر کجای عمق ناخودآگاه ما پنهان شده است.

خورشید هرلحظه بالاتر می‌آید و خانه روشن‌تر می‌شود. خداوند یک روز دیگر به من ارزانی داشته است، یک روز جدید، یک طلوع، یک فرصت دوباره. رد نورها را می‌گیرم و ازشان عکس برمی‌دارم و با خودم صحبت می‌کنم. واقعا چطور توانسته‌ام این‌همه سال، رد این همه جوش را روی صورتم تحمل کنم. جوش‌هایی که به بلوغ هیچ ربطی نداشتند و حضور اجتماعی‌ام را همیشه با حضور پررنگ کرم‌پودر پیوند می‌دادند.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم که جوش زده‌ام چون کله‌ام پر از جوش و حرص زدن بوده است. جوش زدن یک روح، یک ذهن، یک وجود جوشان و عطشان که باور نداشت به خودش، هرچند که رسیده بود، به دست آورده بود. کله‌ای که تویش دوست داشت، دوست داشته شود اما باورش این بود که دوست داشتنی نیست و دوست داشتنی درکار نیست. هر زمان که احساس طرد شدن یا از دست دادن را بیشتر تجربه کرده‌، بیشتر جوش زده‌ و هر چه بیشتر جوش زده، بیشتر آن احساس را تجربه کرده. آن جوش‌ها نشانه‌ای از احساس دوست نداشته شدن بودند با وجود همه مهری که همیشه دوربرش را می‌گرفت. نتیجه‌گیری ساده است: ذهن من، روح من، روان من، ناخودآگاه من یا هرچه که اسمش را می‌خواهید بگذارید با احساس دوست داشتنی نبودن، جوش خورده و جوش زده است.

اولین باری که با حس دوست نداشتن خودم روبه‌رو شدم، زمانی بود که باید تمرینی با آینه را انجام می‌دادم. تمرینی که باید در آن خودم را در آینه می‌دیدم و به او می‌گفتم که دوستش دارم. این یکی از ابتدایی‌ترین تمرینات برای بازگرداندن احساس دوست داشتن است. آنجا برایم بارز شد که خودم را دوست ندارم. بعد شروع کردم به انواع و اقسام تمرین‌ها و بعد از آن بود که با لوئیز هی آشنا شدم و کتاب‌های او را مطالعه کردم که خیلی روی بخشایش و دوست داشتن یا دوست نداشتن خود تاکید داشت. بعد از تمرین‌های زیاد، دیدم که نه احساسم بهبود یافته و نه چیزی در زندگی‌ام فرق کرده. آن وقت بود که فهمیدم باید این مرحله از بازی را با نیرویی دیگر گذراند که کار «من» نیست.

این عبارت ساده که آدم باید خودش را دوست داشته باشد، این روزها به کلیشه‌ای سطحی تبدیل شده است. دوست داشتن خود به اندازه گفتن آن آسان نیست حتی اگر آن را به درستی بیان کنید، حتی اگر بتوانید به آینه چشم بدوزید و با احساس بگویید که دوستت دارم عشق من، معنایش این نیست که در اعماق قلبتان آن را باور کرده‌اید. بیشتر آدم‌ها با احساس دوست نداشتنی بودن، روزگار خود را می‌گذرانند و فکر می‌کنند برای به دست آوردن آن (دوست داشته شدن) باید کار خاصی بکنند یا طلبکار بقیه باشند. کاری که نتیجه‌بخش نیست.

من به شخصه و با تمام احترامی که برای خانم لوئیز هی و ایده‌ها و تئوری‌هایش قائلم، بخش زیادی از مسیر دوست داشتن خود را مشروط به پذیرش دوست داشتنی نبودن و احساس عجز در برابر این احساس قدرتمند که ریشه در کودکی ما دارد، می‌دانم. احساس دوست داشتنی نبودن، صددرصد به دوران کودکی همه ما برمی‌گردد و نقش کودکی، نقش بر سنگ است و تغییر آن با خواست و اراده شخصی کمابیش ماموریت ناممکن به نظر می‌رسد. از نظر من، پذیرش این احساس منفی، اولین گام برای عبور از آن است. آیا این شهامت در بین ما وجود دارد که به خودمان بگوییم: «خب من احساس می‌کنم که دوست داشتنی نیستم. من در برابر این احساس چه کاری از دستم ساخته است؟ آیا اصلا کاری از دست من ساخته است؟» به نظر من احساس عجز دربرابر چنین احساسات ناخوشایندی مثل ریختن آب بر آتش است، مثل سبک شدن و روی آب قرار گرفتن هنگام شناست. وقتی بخش «من» را از این احساس حذف می‌کنیم، همه چیز آسان‌تر می‌شود. خیلی ریاضیات یادم نمانده اما اگر درست یادم باشد که گاهی در جبر استفاده از عدد بی‌نهایت، خیلی موثرتر از استفاده از هر عدد دیگری بود. گاهی کنار کشیدن خود و تجربه احساس عجز است که راه را برای سایر راه‌های ناشناخته باز می‌گذارد. راه‌هایی خیلی وسیع‌تر از استفاده از عبارات تاکیدی یا تمرین با آینه.

خیلی از ماها عمری رفته‌ایم دکتر رفتن برای جوش زدن، برای رژیم گرفتن، برای وزن کم کردن، برای داشتن بدنی متفاوت بدون اینکه متوجه باشیم در جایی در ناخودآگاهمان، چیزی به اشتباه ثبت شده است: ما دوست داشتنی بودیم ولی آن‌ها از روی جهلشان به ما فهمانده بودند که ما دوست داشتنی نیستیم.

احساس دوست داشتنی نبودن، غول آخر بازی ترس‌های زندگی ماست و هر کسی که از آن بگذرد، به همه استعدادهای درونی‌اش دست پیدا می‌کند و بهترین راه عبور از این ترس، پذیرش آن در مرحله نخست و در مرحله بعد همنشینی با آن‌هایی است که این مرحله را پشت سر گذاشته‌اند.