نباید مرورشان کنی

آسمان آبی و بنفش می‌شود، برق روشنش می‌کند. ابرها جمع و جمع‌تر می‌شوند. آن بالا غوغایی است، بعد صدای آسمان بلند می‌شود و به زمین می‌رسد. ابرها می‌گریند، آرام و پیوسته. زمین خیس اشک آسمان می‌شود و دلتنگی تازه شروع شده است.

برمی‌گردی به یک روز زیبای تابستانی در یک دشت بزرگ که پرستوها از بالای سرت رد می‌شدند، به جایی که رفته بودی تا خاطره یک جمله را پاک کنی: «استخوان‌هایش را پیدا کرده‌اند»، آیا این جمله قابل پاک کردن بود؟ نه، فقط توانستی باور نکنی، و همیشه به خودت بگویی که دروغ می‌گویند.

برمی‌گردی به همان شبی که زنگ زده بودی تا تولدش را تبریک بگویی و او با اندوهی باور نکردنی پاسخت را داده بود که مادربزرگ دیگر نیست و تو را در تنهایی یک شب از هم پاشیده بود.

تو را می‌برد به یک جاده تاریک که مرگ همسفرت بود و تو نمی‌دانستی که در مسیر جاده چیزی تو را دنبال می‌کند، نمی‌دانستی برادرت آمده است تا در سفر تنهایت نگذارد. روی صندلی عقب کز کرده بودی و آهنگ گوش می‌دادی و فکر می‌کردی که مرگ چه شکلی است، همان دالان تاریکی که انتهایش نور است و هر بار با خودت گفته بودی که باید شبیه پرواز باشد، باید زیبا باشد، باید شبیه راندن با سرعت ۳۰۰ کیلومتر در ساعت باشد که ته‌اش می‌رسی به یک دره و بعد می‌پری تو آن و به جای فرود آمدن می‌روی بالا و بالاتر.

می‌بردت به یک روز بارانی که با وجود باران شدید رفتی تا دیداری تازه کنی، خیس و آب‌چکان رسیدی، چای سفارش دادی و منتظر ماندی، مثل گودو که منتظر ماند و او نیامده بود و دوست نیامده بود. خوش‌به حال آن‌هایی که نمی‌دانند وقتی بروید به دیدار دوستی و دوست هرگز نیاید، معنی‌اش چیست؟

برمی‌گردی به آن روز اوایل تابستان، در تقاطع خیابان ولی‌عصر و بزرگراه نیایش که روی نیمکتی نشستی و بازی بچه‌ها را در پارک تماشا کردی و منتظر ماندی که دوستان بیایند و بردت دارند تا بروید به خانه استادی که مرده بود. استادی که همیشه حضورش را کنارت احساس می‌کردی، چه آن زمان که بود چه حالا که رفته است. نازنین مردی با لبخند کج و موهای سپید که همه امنیت جهان را به تو منتقل می‌کرد و تنها چیزی که می‌خواست، بالندگی دانشجویانش بود. اما زمانش به سر آمده بود، قلبش را داده بود و رهسپار شده بود به نامکان هستی.

باران و شب و برق که بهم می‌پیوندند، چیز غریبی اتفاق می‌افتد، انگار سفینه‌ای آمده باشد تا تو را بکََنَد و ببرد به زمان‌های دور یا حتی نزدیک، حتی زمان‌هایی که نمی‌دانی کی بودند، خاطره‌ها یا آینده‌هایی متعلق به یک زندگی دیگر و بعد با خودت می‌گویی چطور همه این‌ مرگ‌ها را زندگی کرده‌ای.

دلتنگی ‌آسمان پارایزیت می‌اندازد روی ماهواره، خواننده زن عرب‌زبان با صدای گرفته‌اش روی صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود و بعد در یک لحظه به هزاران قطعه مربعی رنگین تبدیل می‌شود. چراغ‌های اتاق خاموش‌اند، فقط نور بیرون است که همراه با نور تلویزیون فضای اتاق را روشن می‌کند. الیور از صدای برق می‌ترسد، در سالن می‌دود و ناله می‌کند. صدای موسیقی قطع و وصل می‌شود. کتری آرام روی گاز سوت می‌کشد. مربع‌های رنگی روی صفحه تلویزیون در هم و تکثیر می‌شوند و تو چیزهایی را مرور کنی که نباید مرورشان کنی.