نوروز خاموشان

از بس گریه کرده‌ام، چشمانم ورم کرده است. از بهشت زهرا برگشته‌ام و اگرچه خسته‌ام اما حس سبکی دارم. حس کسی که سیر دلش گریه کرده است در آرامستان، خاموش‌گاه، گورستان یا هر نامی که عشقتان می‌کشد. از بهشت زهرا برگشته‌ام به زیارت اموات رفته بودم در آخرین پنج‌شنبه سال، به زیارت برادر و سایر درگذشتگان، به زیارت حضرت شاه‌عبدالعظیم.

دنیای غریبی است، دنیای مردگان. هم هستند و هم نیستند، کالبدشان را مثل یک پرنده رها کرده‌اند و رفته به دنیای دیگری که معلوم نیست دست ما از آن کوتاه است یا دست آن‌ها از دنیای ما.

سر مزار برادر نشستم. سنگ سرد را شستم، غبار از اسمش پاک کردم، خاطرات خط نوشتن‌هایش را در ذهنم مرور کردم که همیشه و هرجا نقشی از خود به یادگار می‌گذاشت، بر آن آبی و گلابی ریختم، گلی پرپر کردم و صحبت‌های ناگفته‌ام را به زبان آوردم. گذشته و همه خوشی‌ها و ناخوشی‌هایش را با هم مرور کردیم. حالا دیگر دستمان از هم کوتاه بود. این سال نو دیگر نبود، این سال نو نه در کنار من است، نه در کنار زن و دخترش و نه مادرش. زن‌های زندگی‌اش را به یکباره و یک‌جا ترک کرد. حق داشت، انگار که جا برایش تنگ بود. در خیالم دستش را به دست گرفتم و گریه کردم. شاید حق خواهر و برادری را آنچنان که شایسته بود، ادا نکردم. از برادر حلالیت خواستم و از خدا آرامش روحش را طلب کردم. چه کسی فکر می‌کرد عیددیدنی امسالمان اینجا باشد.

هفته پیش خواب دیدم که خواست به دیدنش بروم، انگار که دلتنگ بود و آسمان امروز هم دلتنگ بود، ابری اما زیبا. مردم با انواع اقسام گلدان‌های گل از سینره تا شمعدانی و سبزه آمده بودند به دیدار رفتگانش تا نوروز را پیشاپیش به آن‌ها تبریک بگویند و با آن‌ها کمی گپ و گفت کنند.

دلم می‌خواست همان‌جا کنار آرامگاهش می‌خوابیدم و به آسمان گرفته و پرواز کبوتر‌ها نگاه می‌کردم. بهشت زهرا به استقبال بهار رفته بود. همه جا پر از گل و سبزه بود و بخش‌هایی از وجود ما در خاک سرد خفته، زیر سنگی سردتر و سخت‌تر و پیکری که به‌زودی با خاک یکی می‌شد.

انسان‌های بدوی خیلی خوب فهمیده بودند که اسرارآمیزترین بخش زندگی آدم، همان بخشی است که «نیست» و به همین خاطر هم، بخش مهمی از هم و غم خود را گذاشته بودند روی آن، روی روح، زندگی جاودانه، جادو. اما انسان مدرن دو پایش را روی زمین مستقر کرد. هدفمند، رو به آینده‌ای که نهایت ۷۰ یا ۸۰ سال بود و شعارش را گذاشت «ما فقط یکبار زندگی می‌کنیم». و بعد همه عمرش را وقف آن کرد تا پول دربیاورد و خرج مبارزه علیه پیری و مرگ کند.

https://soundcloud.com/reza-safari-1/kayhan-kalhor-aynur-rewend

ما، انسان‌های زندگیِ بدون پیری و مرگ هستیم، با هزار دوز و کلک می‌خواهیم جوان بمانیم، با پروتز و رنگ مو و جراحی، عزم کرده‌ایم که پیری را ندیده بگیرم، سالمندان را نبینیم و بدویم و بدویم برای رسیدن به نقطه‌ای که از آن وحشت داریم. یک روز صبح هم از خواب بیدار می‌شویم و می‌فهمیم که مردم دور و بر سرمان جمع شده‌اند و زنگ زده‌اند آمبولانس تا ببرندمان سردخانه. دور از جان من و شما باشد، متاسفانه واقعیت است، واقعیتی که مو بر تنمان سیخ می‌کند.

بهار، رستخیز زمین مرده است و چه بسا ما انسان‌ها هم پس از مرگ رستخیزی داشته باشیم، کی و چگونه‌اش را نمی‌دانم اما شاید ما هم نمی‌میریم، شاید به اشکال دیگری درمی‌آییم،شاید به جسمی دیگر، واقعا کسی چه می‌داند؟ آیا به جز مرگ چیزی هست که این چنین اسرارآمیز باشد؟ شاید هم هزار بار مرده‌ایم و دوباره باز گشته‌ایم، خاک شده‌‌ایم و از خاکمان سبزه‌ای روییده و ما باز زنده شده‌ایم. خاکی، گیاهی، جانداری، ....

در مسیر بازگشت به زیارت شاه عبدالعظیم رفتم، بعد از مدت‌ها زیارت کردم و برای خودم و درگذشتگان و بازماندگان طلب بخشش کردم و آرزو کردم که سال جدید، سالی دیگر باشد، زیستی واقعی‌تر فراتر از زنده بودن و نفس کشیدن، که :

دانی که پس عمر چه ماند باقی

عشق است و محبت است و باقی همه هیچ