پرنده در قفس می‌شنود

لمیده‌ام رو تخت و دلم نمی‌خواهد چشمانم را باز کنم، صبح شده و مثل هر روز علاقه‌ای چندانی به دل کندن از رختخواب ندارم؛ چشم‌هایم را معطوف می‌کنم به صفحه لپ‌تاپ و گوش‌هایم را تیز:

صدای غذا خوردن الیور می‌آید . دل خودم هم دارد قاروقور و لپ تاپ تازه بیدار شده هم خرخرکنان خودش را آماده خدمت رسانی به من می‌کند.

هواپیمایی در آسمان رد می‌شود، همچنین یک موتوری. آب سیفون دستشویی چند وقتی است چکه می کند. نمی دانم باران آمده یا نه اما صدای عبور ماشین ها انگار کمی شبیه به روزهای بارانی است. پرده‌ها کشیده‌اند باید همه چیز را حدس بزنم. الیور غذایش را خورده و حالا دارد گردنش را می‌خواراند چون صدای گردنبدش می‌آید. بچه همسایه جیغ می‌کشد. ماشینی عبور می‌کند. صافکار محله‌مان مثل همیشه دارد صافکاری می‌کند، با ضربه‌های مداومی که بر قطعات فلزی می‌کوبد و ریتم منظم ضربه‌هایش همیشه تا اینجا می‌آید

وانت گذری همه چیز می‌خرد و تعمیر می‌کند: تعمیرات یخچال و فریز:« یخچال خراب می‌خریم. نوار یخچال، واشر یخچال عوض می‌کنیم.» صدایش دور و دورتر می شود. هواپیمایی دیگر آسمان را با صدای بم‌اش در می‌نوردد در کنار صدای جیغ بچه همسایه. الیور رفته پشت در ایوان و ناخن‌هایش را به درز میانی در می‌کشد یعنی از من می‌خواهد بلند شوم و در ایوان را برایش باز کنم.

حالا لپ‌تاپ از خر خر افتاده است و کمتر صدا می‌دهد. ماشین‌ها همچنان رد می‌شوند. الیور باز با تکه کاغذی از خودش صدا درمی‌آورد و خواهان توجه من است. یخچال دور جدیدی زندگی‌اش را با یک تق کوچک شروع می‌کند و بعد آرام صدای هرهری می‌دهد که نمی‌دانم دقیقا به چه دلیل است که گاهی خاموش و گاهی به صدا درمی‌آید.

کسی در آن سوی پنجره دزدگیر موبایلش را می‌زند: دییید، دیییید، دیییید، دیییید. صدای دو پسر بچه را می‌شنوم که بیرون با هم گفتگو می‌کنند، صدایشان قطع می‌شود. یک ماشین دیگر رد می‌شود، دیگر نوبت چیزی شبیه به کامیون است که از این اطراف رد شود. صدای گذر آب از لوله‌های مشترک ساختمان می‌آید. موبایل سایلنت است و من روی دکمه‌های کی‌بورد می‌زنم و آن‌ها صداهای تق تق مانندی از خودشان درمی‌آورند که به نظر من زیباست. اتوبوس ۷۲۴ مثل همیشه از کنار خانه ما می‌گذرد. عبور بعدی آن یک ربع دیگر خواهد بود.کسی این اطراف است که هی ماشینش را باز و هی دوباره آن را با دزدگیرش قفل می‌کند. کارش به نظرم عجیب است.

ماشین‌ها، هواپیماها، اتوبوس‌ها، دزدگیرها همه می‌گذرند و از خودشان صدا در می‌آورند. صافکار محله، همچنان ناهمواری‌های ماشین‌های قراضه و ضربه دیده را صاف و هموار می‌کند. کسی در خودرویش را محکم بهم می‌کوبد. صدای متناوب آب در لوله فاضلاب با عبور یک ماشین و چک چک آب سیفون دستشویی در هم می‌آمیزد. الیور با صدای جرینگ و جرینگ گردنبدش این ور و آن ور می‌رود و سری هم به ظرف غذایش می‌زند. دلم همچنان قاروقور می‌کند.

فکر نمی کنم باران باریده باشد. هرچه بیشتر به صدای عبور و رد ماشین ها گوش می‌دهم بیشتر به نظرم می‌رسد که زمین خشک است. مردی آن سوی ساختمان سرفه می‌کند، بعد صدای باز و بسته شدن در، خورده شدن استارت و در نهایت حرکت خودرو می‌آید.

مرد همسایه بچه وق وقویش را بیرون می‌برد.زنش نیز با آن‌هاست. صدای باز و بسته شدن در آپارتمان می‌آید. بعد صدای آهنگ ملایم آسانسور. آن‌ها سوار آسانسور می‌شوند و می‌روند پایین. یک ماشین دنده عقب گرفته و به جایی خلاف مسیر می‌رود، چقدر صدایش با صدای عبور مستقیم متفاوت است. همسایه دیگر محکم در ساختمان را باز می‌کند طوری که در به دیوار کوبیده می‌شود. جفت کفش‌هایش را پرت می‌کند داخل راهرو، در را قفل می‌کند و به جای آسانسور از پله‌ها استفاده می‌کند.در شیشه‌ای هنگام چرخشش زق‌زق آرامی می‌کند.

اگر نزدیکای ظهر بود صدای بچه مدرسه‌ای‌ها در خیابان می‌پیچید، اما هنوز تا تعطیلی بچه‌ها خیلی مانده است. بوق، بوق. تق تق، چک چک،دیییید، دیییید...

سکوت خاصی حکفرماست. یخچال به یک دور تلاشش پایان می‌دهد و آرام و ساکت می‌شود. اتوبوس ۷۲۴ یکبار دیگر از نزدیک خانه ما رد می‌شود، حالا نوبت پکیج دیواری است که خودی نشان دهد. شعله یکباره گر می‌گیرد و نوبت شروع خدمات او برای گرم کردن خانه و آب است.حالا بیرون کاملا ساکت است. صدای عقربه‌های ساعت هم خودی نشان می‌دهند. ساعت عقربه دار، می‌گوید من هم هستم. زمان در سکوتی ناب می‌گذرد.

عکس: زیبا مغربی
عکس: زیبا مغربی

صدای هیچ پرنده‌ای نمی‌آید. تصور می‌کنم شمال هستم و صدای چک چک آب را به صدای مرغ آمین تبدیل می‌کنم. حالا یک پرنده دائما دارد می‌خواند. راستی چطور می شود آواها را در شکل کلمات منتقل کرد، فقط کسی که صدای مرغ آمین را شنیده باشد می‌تواند آن را در خاطرش بازسازی کند. یک صدای بم پرطنین که از عمق حنجره یک پرنده تولید و مثل افتادن قطره‌ای در حوضی، از عمق به اطراف منتشر می‌شود. دلم برای صدای پرنده‌ها تنگ شده است. برای صدای پرنده‌های آزاد، که در موطنشان می‌خوانند و گرنه که این اطراف پر است از مغازه‌هایی که بلبل، قناری، گنجشک، فنچ و پرنده‌های ریز مشابه دیگر را گرفته‌اند و کرده‌اند داخل قفس تا برایشان آواز بخواند. حتی خیلی‌هایشان صاحب مکانیکی و عاشق صدای پرنده‌های دربند هستند.

خانم همسایه بغلی دارد با تلفن صحبت می‌کند. می‌شنوم که می‌گوید: «چه خوب». دیوار نیست که کاغذاند و همه صداها را منتقل می‌کنند. الان که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که همسایه این طرفی‌ خانه نیست وگرنه او هم الان کلی سروصدا راه انداخته بود درست پشت سر اتاق خواب من که آشپزخانه ایشان باشد.

الیور باز می‌رود غذا بخورد. این را از صدای برخورد زنگوله قلاده‌اش با ظرف آهنی‌اش متوجه می‌شوم. نه دیگر مطمئن می‌شوم که هیچ خبری از باد و باران نیست. فقط صدای دزدگیر همسایه است که گاه و بیگاه بلند می‌شود. الیور باز رفته سراغ در ایوان، حوصله‌اش سررفته است. از وقتی بیدار شده‌ام دارم در لپ تاپ می‌نویسم. بلاخره شروع کرد به غر زدن. غر زدنش یک چیزی شبیه به ناله نازک است و وقتی عصبانی شود بلندترش می‌کند. باید بلند شوم تا از صدای قاروقور شکمم و صدای غرغر الیور خلاص شوم.

دهانم خشک خشک است. باید درباره صداها بیشتر بنویسم.