هر روز پس از مرگ-۱

هر روز پس از مرگ
هر روز پس از مرگ

امروز هم باز از خواب بیدار شدم، اولین تصویری که می‌بینم بخشی از دستانم است که زیر سرم گذاشته ام و بعد بخشی از شوفاژ که از کنار تخت بالا آمده و دیوار کرم رنگی که در برابر چشمانم قرار دارد. بله امروز هم از خواب بیدار شده‌ام و همه ما می‌دانیم که یک روز صبح ممکن است از سفری که به آن رفته‌ایم، باز نگردیم.

دیروز بعد از ظهر روی که تخت دراز کشیده بودم و جایی میان خواب و بیداری سیر می‌کردم، دیدم که پروانه‌ای بزرگ شده بودم و بال‌هایم را برای اولین بار از پیله‌ام بیرون می‌کشیدم، بال‌های چروک خورده‌ام را از میان یک پیله پوسیده به سختی درآوردم، بال‌هایم زیبا و بزرگ بودند و اتاق برای باز کردن آن‌ها کوچک بود. چقدر بزرگ شده بودم و چقدر بدنم در برابر بال‌هایم کوچک به نظر می‌رسید. در آن لحظه انگار همه چیزی ممکن بود، تجربه هر ناممکنی امکان پذیر بود اما پرواز را تجربه نکردم فقط آنقدر دانستم که دیگر این اتاق کوچک برای بال‌های بزرگم کافی نیست.

امروز صبح هم در جایی میان مرگ و بیداری دیدم که یکی از پاهایم را با باند بسته بودم، با باندی کمابیش شل و ول؛ شاید به خاطر دیدن فیلم «سانست بلوار» باشد، همان جایی که نویسنده پس از شنیدن خبر خودکشی حامی زن میانسالش در شب سال نو، دوباره به خانه نفرین شده زن باز می‌گردد و زن را می‌بیند که با دست‌های باندپیچی شده روی تخت به خواب رفته است. همان باندهای شل و ول به پایم پیچیده شده بودند. حالا اینکه که پایم را بسته باشم چه معنایی می‌دهد، نمی‌دانم. دنیای ناخودآگاه، خواب و مرگ، سرزمینی اسرارآمیز است که ما از آن‌ها چیزی نمی‌دانیم.

موذن اذان ظهر را می‌گوید و موسیقی تبتی همزمان در اتاق پخش می‌شود، هواپیمایی در دور دست از آسمان می‌گذرد. ظهر است، اوج زندگی روز، و زودا که غروب فرا رسد و یک روز دیگر، یک فرصت دیگر برای زیستن از دستان ما بگریزد.

همسایه ما تازه بچه‌دار شده است، زوج جوانی هستند، اینطور که مدیر ساختمان گفته بود، مرد پلیس است و همسر جوانش نیز جایی کار می‌کرد اما حالا چند ماهی هست که در خانه است؛ از پیش از زایمان تا حالا که فکر می‌کنم، فرزندشان یکی دو ماهی باید داشته باشد. چند روز پیش نوزاد کوچکشان را دیدم که در بغل پدرش کنجکاوانه به دنیای پیرامون نگاه می‌کرد. الان یادم آمد که دیروز همان موقعی که داشتم دنیای پروانه شدن را تجربه می‌کردم، یک نوزاد بسیار کوچک را در آغوش گرفتم و بدن نحیف و ظریفش را حس کردم، دستان سرخ و کوچکش را و همه ظرافت‌هایی که یک موجود تازه به‌دنیا آمده می‌تواند داشته باشد.

الیور هم خوابیده است روی مبل، دست و پاهایش را هوا کرده است و کله‌اش را یک وری. عاشق این مدل خوابیدنش هستم با این حال اصلا حوصله‌اش را ندارم. بی‌قراری می‌کند و می‌خواهد که به او توجه نشان دهم.

این روزها با وجوه تازه‌ای از خودم روبه‌رو می‌شوم. با دنیایی متفاوت که نمی‌شناسمش، و این تجربه مرگ است که با آدم چنین می‌کند و چنان ستون‌های زندگی‌ات را ویران می‌کند که دیگر امکان بازگشتی برایت وجود ندارد. دنیای هر روزه‌ات خراب می‌شود، به تعاریف جدیدی نیاز پیدا می‌کنی و گرنه ممکن است در یک سیاهچاله بی‌انتها اسیر شوی و خدا می‌داند چقدر زمان لازم است که به دنیای واقعی، یا حداقل چیزی که ما آن را دنیای واقعی می‌نامیم بازگردیم. اصلا چه کسی می‌داند که دنیای واقعی کدام است؟ دنیای آن‌هایی که ما را ترک کردند آیا واقعی‌تر نیست؟ آیا ما در توهمی به اسم زندگی گرفتار نیامده‌ام و مرگ ما را به زندگی واقعی رهنمون نمی‌کند؟

این روزها را نظاره می‌کنم تا ببینم مرگ برایم چه ارمغانی جز از دست دادن آورده است؟ این روزها که همه در پی بالا و پایین رفتن نرخ دلار، حدس‌ها و گمانه‌زنی‌ها در باره آینده و مرور بدبختی‌هایشان هستند، من و مرگ هم نشسته‌ایم در کنجی خلوت و با هم به گپ و گفت می‌پردازیم شاید که روزی به تعاریف جدیدی از دنیا، زیستن و زندگی رسیدیم، چیزی فراتر از این روزهای حقیر.