کنترل خوشمزه خشم

«خشم یا عصبانیت یک حس قوی نارضایتی یا تعارض است که مجموعه‌ای از شرایط و حالات روحی به آن دامن می‌زنند. خشم یک احساس پیچیده است که به صورت جسمانی و هیجانی ابراز می‌شود. خشم واکنش طبیعی ارگانیسم نسبت به شرایط و احساساتی است که ما را تهدید می‌کند یا معتقدیم به ما صدمه وارد می‌سازد.»

روش‌های متفاوتی برای مواجهه با خشم وجود دارد: سرکوب، ابراز (بیرون ریختن و منفجر شدن) و جابه‌جا کردن. تمام نشانه‌ها و روش‌های مقابله با خشم را در دنیای مجازی و واقعی جست‌وجو می‌کنم تا راهی برای تمام خشم‌های فروخورده پیدا کنم. 10 نفس عمیق می‌کشم، زبانم را کنترل می‌کنم و تمام سعی‌ام را می‌کنم تا به مسائل کوچک و بی‌اهمیت بی‌خودی اهمیت ندهم، اما گذشته، آینده و حال در برابرم قد می‌کشد و باز بی‌تاب می‌شوم. دیوارهای خانه به هم نزدیک می‌شوند و دیگر گز کردن آن کفاف راه رفتن‌هایم را نمی‌دهد، شال و مانتو بر تن می‌کنم و به اولین فروشگاه بزرگ نزدیک خانه می‌رسم تا در هیاهوی زندگی دیگران به زندگی خودم فکر نکنم.

خود را در غرفه لوازم خانگی پیدا می‌کنم. هزاران هزار دستگاه و وسیله هستند که می‌شود برای خانه خرید، اما من چاقوهای رنگی زیبای سرامیکی را می‌بینم و ناخودآگاه سه چاقوی رنگی را برمی‌دارم و در سبد خرید می‌گذارم. به یاد مطلبی می‌افتم که چند وقت پیش در جایی خوانده بودم که می‌گفت یک انسان معمولی در طول عمرش حداقل سه بار در ذهن خود مرتکب قتل می‌شود و این سه بار می‌تواند شامل کشتن خود یا دیگران باشد. می‌روم تا به غرفه پروتئینی‌ها برسم، جگر مرغ می‌خرم و دل و تمام مراحل کشتن این جانور بیچاره و بیرون کشیدن قلبش از درون سینه‌اش را نظاره می‌کنم. غرفه بعدی، غرفه سبزیجات است، هرچه هست و نیست را داخل کیسه‌های پلاستیکی می‌ریزم و برمی‌گردم به خانه.

به خانه می‌رسم. همه چیز را می‌ریزم روی پیشخوان و می‌شویم. تخته پلاستیکی را می‌آورم، چاقوهای تازه خریده را باز می‌کنم. با زرد شروع می‌کنم. این چاقو، چاقوی گذشته است. تمام لحظه‌های خوش و ناب گذشته را که دیگر به آن دسترسی ندارم، تمام غم‌ها و ناراحتی‌هایی را که دیگر مجالی برای جبران یا کشیدن انتقام از آن‌ها نیست با این چاقو خرد می‌کنم. این چاقو از همه تیزتر است. این چاقو مخصوص همه دل‌ها و جگرهای تکه تکه شده است. چاقوی صورتی رنگ را برای حال می‌گذارم و به جان قارچ‌ها و فلفل دلمه‌ای‌ها و پیاز و سیر و جعفری می‌افتم.

اما حالا مانده است این چاقوی نه‌چندان تیز سبز رنگ که برای آینده است. با خودم فکر می‌کنم که شاید آینده مثل حال و گذشته نباشد. با آن خراش‌های نه‌چندان عمیقی به خمیر پیتزا می‌دهم. همه چیز را روی خمیر می‌چینم. سبزیجات را روی آن می‌ریزم. پنیر پیتزا را درنهایت به آن اضافه می‌کنم و شعله کبریت را به فر می‌بخشم و سینی سبزیجات را درون فر می‌گذارم. دل و جگرها را می‌ریزم درون کیسه‌ای و برای دوستی کنار می‌گذارم که طرفدار حقوق گربه‌هاست. بیچاره گربه‌هایی که این همه خشم را می‌بلعند. این پیتزا را می‌گذارم بپزد برای خودم. خوردنی دارد این پیتزای به خشم آلوده.