گریه بر بربادرفته

خیلی وقت است که نگران خودم هستم. نه دلم می‌خواهد بروم دکتر، نه مسافرت و نه دلم هیچ تغییر مهم دیگری در زندگی می‌خواهد. این روزها فقط دلم می‌خواهد بخوابم و واقعا بخوابم. دلم می‌خواهد کمتر به گفتگوهای درونی و بیرونی گوش دهم، دلم فقط لحظه‌‌ای کاملا سپید می‌خواهد بدون هیچ حرف اضافه، مثل یک دفتر بی‌خط نو.

خسته و بی‌حوصله روبه‌روی تلویزیون روی زمین ولو می‌شوم و کانال‌های ماهواره را بالا و پایین می‌کنم، خیلی اتفاقی می‌رسم به شبکه جم از نوع کلاسیکش که دارد بربادرفته پخش می‌کند، همان اول داستان است و اسکارلت اُهارا دارد هوش از سر همه جوانان مذکر گردآمده در دوازده بلوط می‌برد با یک پیراهن سفید و سبز پفی زیبا و یقه‌ای باز، لبخندهای هوش‌ربا، نگاه‌های اغواگر و عشوه‌ها و طنازی‌هایی که فقط از او برمی‌آید و با همه این اوصاف آن که هوش از سر او می‌برد، با او میلی ندارد: اشلی ویلکس. اشلی، شیفته زن دیگری است اما از خیره شدن به زیبایی اسکارلت هم نمی‌تواند دل بکند!

فکر نکنم تا به حال کسی به این فکر کرده باشد که اشلی ویلکس هم با وادادگی‌ها و بوسه‌های گاه و بی‌گاهش در جلب محبت اسکارلت نقش مهمی ایفا می‌کرد. همه خشم‌ها معطوف به اسکارلت است، زنی مغرور، زیبا و بی‌نهایت خودخواه و از همه مهم‌تر احمق... آن‌قدر احمق که در پس نقاب جنتلمن‌مآبانه اشلی ویلکس، چهره واقعی‌اش را نمی‌بیند و نمی‌فهمد که او هم معصومیت و عشق بی‌غل‌وغش همسرش، ملانی را می‌خواهد و هم از بودن در کنار فریبندگی، قدرت، شور و هیجان و عشق ساده‌لوحانه اسکارلت لذت می‌برد.

دست کم چهار بار این فیلم را دیده‌ام. اولین بار نوجوان بودم و دیدن صحنه بوسه‌های فیلم هوش از سرم می‌برد و نفسم را در سینه حبس می‌کرد. یادم می‌آید که چند صحنه‌ای بود که بعد از دیدن فیلم همچنان آن‌ها را در ذهنم مرور می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم که آیا چنین دوست داشتنی ممکن است؟ آیا امکان دارد مردی چنین جذاب و شیدا در زندگی واقعی هم حضور داشته باشد؟ خلاصه که سررشته هزاران رویا را می‌گرفتم و لباس زیبایی از یک خیال ابریشمین برای خود می‌بافتم. بارهای بعدی را کمتر به یاد دارم ولی این بار تنها چیزی که می‌بینم مرگ و رنج است و کمترین چیزی که اهمیت دارد عشق.

جنگ شمال و جنوب آمریکا
جنگ شمال و جنوب آمریکا
فیلم در بازه زمانی جنگ‌های داخلی آمریکا، بین ایالت‌های شمالی به رهبری آبراهام لینکلن از حزب جمهوری‌خواه و یازده ایالت جنوبی تحت فرمانروایی جفرسون دیویس رئیس‌جمهور کنفدراسیون کشورهای آمریکا در فاصله سال‌های ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵ رخ می‌دهد، خود فیلم محصول ۱۹۳۹ و به توزیع‌کنندگی متروگلدن مایر است، اثری به کارگردانی ویکتور فلمینگ و برنده ۴ جایزه اسکار برای بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین هنرپیشه نقش اول و نقش مکمل زن، فیلمی که با احتساب نرخ تورم، پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینماست.

این بار مسیر توجهم اما از میان عشق‌های آتشین و بوسه‌ها و آغوش یک‌راست می‌رود به سمت حقایق و بدبختی‌های زندگی : جنگ، مرگ، ویرانی، بردگی، گرسنگی، بیماری و جنون. اسکارلت اُهارا در این فیلم دو همسر، مادر، پدر و دخترش را از دست می‌دهد و دست آخر معشوق خیالی و عاشق واقعی‌اش را هم به آن‌ها اضافه می‌کند. شاید حق‌اش باشد اما برای من مهم نیست. من با او هم‌دردی می‌کنم و مثل احمق‌ها با هر مرگی در تنهایی خانه اشک می‌ریزم. می‌دانم گریه کردن برای فیلم بربادرفته خنده‌‌دار است اما به خودم حق می‌دهم که این روزهای متفاوت را متفاوت بگذرانم آنقدر که بنشینم و برای بربادرفته گریه کنم. شاید امشب بهتر بخوابم.