فرقی نداشت برایم که این روزها لذیذ باشند یا زهرماری، دنیا خاکستری باشد یا سیاه مطلق، آدمها دوستم داشته باشند یا بیزار باشند از وجودم، فرقی نداشت که تمام بار دنیا روی دوش من باشد و دیگران سهمی از غم نداشته باشند؛ اگر تو میبودی تمام اینها برایم فرقی نداشت. چون میدانستم در این هستی بیکران آدمی هست که جوری دوستم دارد که باقی آدمها برایم بیاهمیت میشوند. کسی هست که روزهای سختی آغوشش مأمنی باشد برایم برای گریز. کسی هست که مرا همانگونه که هستم میبپذیرد. اما تو رفتی. در شنبهای چرکین، بعد از کلاس ریاضی و من ماندم و یک مبل که جای خالیت را توی صورتم میزد. که بیزارتر شدم از شنبه، از مبل قهوهای خانهمان، از موزائیکهای حیاط، لباسهای سیاه؛ تمام چیزهایی که نشانی از رفتنت داشت. من بیزارم از تمامِ این دنیا و آدمهاش. ای کاش همهشان بروند به درک ولی یکبار دیگر تو بازگردی و موهام را نوازش کنی و بگویی که همهچیز درست میشود. فقط بدان که همیشه دلم برای نبودنهایت و ندیدنهایت میسوزد.

رسمی شده هرساله در روز نبود ننهحاجی اینجا متنی بذارم. باور نمیکنم که چهار سال گذشته و من همچنان در دنیا که بدون اون پشیزی برام ارزش نداره زندگی میکنم.
خدا بعضی وقتا دست میذاره روی پاشنه آشیل آدم و با اون عذابش میده که جای سواله چرا اینچُنین باید مورد عتاب باشم من؟
اگر دوست داشتین به هر روشی که بلدید برای آرامش روح ننهحاجی و تسکین قلب من دعا کنید.
۱۷مهر ۱۴۰۴ در شهری که با گور تو ۱۰۴۶کیلومتر فاصله دارم
من تا ابد دلم برای تمام ندیدهایت میسوزد.