وقتی که استیوجابز بزرگ می شه

تولد ققنوس

می گن ققنوس هزار سال زندگی می کنه و بعد از آتشی که از مستی آواز خوندش درست می شه می سوزه و سوختنش تخمی بوجود میاد که از این تخم ققنوس به دنیا میاد.

وقتی که استیوجابز بزرگ می شه

احتمالا باید سخنرانی استیو جابز رو در دانشگاه اسنتفورد (2005) را شنیده باشید، نمی خوام تکرارش کنم، فقط می خوام به اون قسمتی از سخنرانیش اشاره کنم که در مورد اخراجش از اپل هست به خصوص اون قسمتی که می گه " مگه می شه آدم از شرکتی که خودش تاسیس کرده اخراج بشه؟! "

از این مقدمه می خواستم به خودم اشاره کنم، درست همونجایی که تو اینستاگرام در #روزوبلاگستان در مورد موفقیتم بخاطر وبلاگ نویسی در شغل فعلیم نوشتم، چند روز بعدش یکی پیدا شد و بهم گفت:

" تو! توی این شرکت جایی نداری!!

سخنرانی استیوجابز در دانشگاه استنفورد 2005(تصویر از ویدئو گرفته شده)
سخنرانی استیوجابز در دانشگاه استنفورد 2005(تصویر از ویدئو گرفته شده)


به من خیلی بر خورد! انتظار نداشتم. آخه دلیل قانع کننده ای هم نداشت . از اون مهمتر، فرصت فعالیت کردن هم نشده بود. اما خب دیگه برای من واقعا جایی توی اون شرکت نبود! من هم چند روز قبل از تموم شدن ماه از اون شرکت آمدم بیرون. چون دیجیتال مارکتینگ بلد نیستم!

البته این حرف اون بود، ولی من خودم می دونم بلدم و مسئله اینجاست من نه تنها بلدم، بلکه دیجیتال مارکتینگ رو می فهمم. و دقیقا از وقتی بزرگ شدم و از وقتی که با اینترنت آشنا شدم، با دیجیتال مارکتینگ و به خصوص تولید محتوا آشنا شدم. از همون سال 82 که اولین ایمیلم رو ساختم، من با اینترنت، تولید محتوا و دیجیتال مارکتینگ آشنا شدم.

فعلا نمی خوام به این موضوع اشاره کنم، چون وقتی که مجددا برگردیم به سخنرانی استیوجابز متوجه می‌شیم که جابز زمانی به اپل بر می گرده که بزرگ شده. بزرگ تر از قبل و اونقدر بزرگ که اپل نتونست ندیده بگیرش و اپل برای بزرگتر شدنش به استیو جابز نیاز داشت.

حالا من هم تصمیم گرفتم که بزرگ شم، این یک تصمیم هیجانی و ناشی از ناراحتی یک اتفاق نیست. این تصمیم، حاصل چندین سال تجربه زمین خوردن و شکست خوردنه.

من دیگه پوستم کلفت شده

وقتی که همسرِجان برای من و احساسات من ابراز نگرانی می‌کرد از این تجربه تلخ، من بهش گفتم" من دیگه پوست کلفت شدم" من الان پوستم کاملا برای هر زمین خوردنی کلفت شده به خصوص از سال 96 که تصمیم گرفته بودم برای خودم کار کنم اول کار تجربه های خوبی برام بود، به خصوص در ماههای اول چند مشتری هم گرفتم و من کاملا خوشحال از داشتن این مشتریان(در مورد تجربه اش حتما خواهم نوشت).

اگر صادقانه بخوام بگم در آخر همون سال 96 یعنی هفته آخر اسفند من تمام مشتریام رو از دست دادم. اینکه چطور شد از دست دادمشون رو میزارم برای همون وقتی که در موردشون خواستم بنویسم. حالا دور نشم از حرفم، من در حالی وارد سال 97 شدم که مشتری نداشتم.

خلاصه اینکه فقط در همین مدت دو سال و نیم فعالیت رسمیم، بالا و پایین زیادی رو تجربه کردم که این آخریش یکی از سنگین ترین هاش بود.

نمی دونم شاید این نوشته به عنوان اولین متن برای شروع کردن در ویرگول مناسب نباشه اما خواستم بیشتر مقدمه مانند باشه و بگم که تصمیم گرفتم داستان بزرگ شدنم رو هر روز اینجا بنویسم تا هم خودم متوجه بشم که چطور در حال حرکت هستم و تمرین و اجباری باشه برای وبلاگ نویسی که از سال 85 شروع کردم.