ویرگول
ورودثبت نام
زهیر فتحی
زهیر فتحینویسنده و محقق
زهیر فتحی
زهیر فتحی
خواندن ۵ دقیقه·۲۱ روز پیش

در باب دلسوزی

در باب دلسوزی
در باب دلسوزی

نوشته زیر نظر شخصی اینجانب در موضوع دلسوزی میباشد...

بیاییم یک‌بار برای همیشه این تصویرهای قشنگ و حرف‌های شیک درباره دلسوزی را کنار بگذاریم و کمی واقعی‌تر به ماجرا نگاه کنیم. دلسوزی همیشه آن چیز پاک، بی‌نقص و مقدسی نیست که خیلی‌ها دوست دارند از آن حرف بزنند. گاهی دلسوزی، اگر درست فهمیده نشود، می‌تواند بیشتر از اینکه نجات بدهد، خراب کند.

به نظرم مشکل اصلی دلسوزی از جایی شروع می‌شود که آدم خیال می‌کند حتماً باید برای دیگری تصمیم بگیرد؛ آن هم بر اساس آینده‌ای که هنوز نیامده و معلوم نیست اصلاً قرار است چه شکلی باشد. همین‌جا است که ماجرا مشکوک می‌شود. چون وقتی من بر اساس حدس و ترس و خیال خودم برای زندگی یک نفر تصمیم می‌گیرم، دیگر لزوماً در حال کمک کردن نیستم؛ شاید فقط دارم خواسته و برداشت خودم را به او تحمیل می‌کنم.

من فکر می‌کنم دلسوزیِ درست، آن دلسوزی‌ای نیست که صرفاً از روی احساس باشد. دلسوزی وقتی معنا پیدا می‌کند که هم به نفع طرف مقابل باشد و هم از روی آگاهی و صداقت انجام شود. یعنی طرف مقابل هم در آن دیده شود، اختیارش هم محترم بماند، و قرار نباشد ما از بالا برایش نسخه بپیچیم. اینکه من بگویم «چون دوستت دارم، پس خودم تصمیم می‌گیرم چه چیزی به نفعت است»، خیلی وقت‌ها اسمش عشق یا دلسوزی نیست؛ اسمش دخالت در سرنوشت دیگری است.

همین مسئله را می‌شود در داستان فیلم روز ۳۶۶ هم دید. پسر چون بیمار بوده، فکر می‌کند اگر از دختری که دوستش دارد جدا شود، دارد به او لطف می‌کند. پیش خودش حساب می‌کند که اگر بماند، شاید آینده‌ی دختر خراب شود، شاید به آرزوهایش نرسد، شاید زندگی‌اش تباه شود. برای همین تصمیم می‌گیرد خودش را کنار بکشد؛ آن هم بدون توضیح، بدون حق انتخاب دادن به دختر، و بدون اینکه بگذارد او خودش درباره زندگی‌اش نظر بدهد.

ظاهر این کار شاید فداکاری باشد، اما در باطن بیشتر شبیه یک تصمیم یک‌طرفه و خودسرانه است. پسر به جای اینکه حقیقت را بگوید و اجازه بدهد دختر خودش انتخاب کند، از طرف او تصمیم می‌گیرد. یعنی در واقع به اسم دلسوزی، حق انتخاب را از او می‌گیرد. همین‌جا است که آن چیزی که قرار بود مهربانی باشد، کم‌کم تبدیل می‌شود به ظلم.

نتیجه هم دقیقاً همین را نشان می‌دهد. نه پسر به آرامش می‌رسد، نه دختر خوشبخت می‌شود. هر دو می‌بازند. پسری که فکر می‌کرد با دور شدنش دارد کسی را نجات می‌دهد، در نهایت می‌فهمد که فقط یک زخم عمیق ساخته است. دختری هم که قرار بود با این جدایی پیشرفت کند و زندگی بهتری داشته باشد، سرنوشت تلخی پیدا می‌کند. یعنی آن آینده‌ای که پسر در ذهنش ساخته بود، نه‌تنها واقعی از آب درنمی‌آید، بلکه همه‌چیز را بدتر هم می‌کند.

به نظرم همین‌جا باید یک بار دیگر از خودمان بپرسیم: آیا هر فداکاری‌ای واقعاً ارزشمند است؟ آیا هر ازخودگذشتنی حتماً نشانه‌ی عشق و انسانیت است؟ یا بعضی وقت‌ها فقط شکل قشنگ‌تری از یک اشتباه بزرگ است؟ من فکر می‌کنم همه‌ی فداکاری‌ها مقدس نیستند. بعضی از آن‌ها فقط تصمیم‌های احساسی‌ای هستند که لباس اخلاق پوشیده‌اند.

دلسوزی اگر قرار است ارزش داشته باشد، باید در آن صداقت باشد، آگاهی باشد، و مهم‌تر از همه، حق انتخابِ طرف مقابل حفظ شود. اینکه من برای کسی ناراحت شوم یا بخواهم از رنجش کم کنم، ذاتاً چیز بدی نیست. بدیِ ماجرا از جایی شروع می‌شود که خیال کنم چون نیت خوبی دارم، پس حق دارم به جای او تصمیم بگیرم. در حالی که نیت خوب همیشه به نتیجه خوب نمی‌رسد.

در نهایت، چیزی که من از دلسوزی می‌فهمم این است که دلسوزی اگر با فهم همراه نباشد، می‌تواند خطرناک شود. اگر با آینده‌سازیِ خیالی همراه شود، می‌تواند ویرانگر شود. و اگر حق انتخاب را از دیگری بگیرد، دیگر اسمش دلسوزی نیست، حتی اگر ظاهرش خیلی شریف و فداکارانه باشد.

شاید برای همین است که می‌شود گفت دلسوزیِ واقعی، قبل از هر چیز، باید با احترام به انسانِ مقابل همراه باشد. نه اینکه او را حذف کند، نه اینکه به جایش تصمیم بگیرد، و نه اینکه به اسم نجات دادنش، زندگی‌اش را از مسیر خودش بیرون بکشد.

جمع بندی:

دلسوزی، تا وقتی در حد یک حس باقی بماند، معمولاً بی‌خطر است؛ اما از لحظه‌ای که می‌خواهد «تصمیم» شود و به «عمل» تبدیل شود، وارد قلمرو اخلاق می‌شود؛ جایی که دیگر نیتِ خوب کافی نیست. در این قلمرو، پرسش اصلی این نیست که من چقدر دوست داشتم یا چقدر رنج کشیدم، بلکه این است که آیا حقِ انتخابِ دیگری را به رسمیت شناختم یا نه.

بسیاری از آنچه ما ایثار می‌نامیم، در واقع تلاشی است برای ساختن آینده‌ای که از آن مطمئن نیستیم؛ آینده‌ای که بیشتر از آنکه واقعیتِ زندگیِ دیگری باشد، بازتابِ ترس‌ها و خیال‌های خود ماست. و همین‌جا است که «فداکاری» می‌تواند از یک فضیلت به یک خطا تبدیل شود: وقتی به جای همراهی با انسانِ روبه‌رو، به جای او تصمیم می‌گیرد؛ وقتی به نامِ نجات، اختیار را حذف می‌کند.

شاید معنای دقیق‌ترِ دلسوزی این باشد که آدم، به جای قهرمان شدن، کنار دیگری بایستد؛ حقیقت را بگوید، مسئولیتِ انتخاب را تقسیم کند، و بپذیرد که هیچ‌کس مالکِ سرنوشتِ دیگری نیست. چون گاهی یک جداییِ به ظاهر شریف، می‌تواند زخمی عمیق‌تر از یک ماندنِ صادقانه بسازد؛ و گاهی «خوبی» وقتی خطرناک می‌شود که تبدیل به بهانه‌ای برای کنترلِ زندگی دیگران شود.

پس اگر قرار است دلسوزی ارزشی داشته باشد، باید به یک اصل وفادار بماند: احترام. احترام به انسان، به اختیار او، و به این واقعیت تلخ که آینده نه قابل پیش‌بینی است و نه قابل تضمین. در غیر این صورت، نیت‌های روشن هم می‌توانند پیامدهایی تاریک داشته باشند.

در پایان این بخشی از موضوعی بزرگتر در باب دلسوزی هستش و نظر شخصی محسوب میشه، پس نگران نباشیم برای انتقاد و یا تشویق...

دلسوزیواقعیت زندگیکنترل زندگیتصمیم
۰
۰
زهیر فتحی
زهیر فتحی
نویسنده و محقق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید