
چند روز پیش داشتم به آیلین یاد میدادم چطور کتاب زبانش را مرور کند. به او گفتم:
«هر کلمهای که برایت سخت است، چند بار تکرارش کن، روی کاغذ چندین بار بنویس، تا توی ذهنت جا بیفتد.»
امروز آیهان مشغول خواندن کتاب داستانش بود. کلاس اولی است و تازه خواندن را یاد گرفته؛ هنوز برایش سخت است که یک داستان جدید را روان بخواند.
در همان حال، دیدم آیلین کنارش نشست و گفت:
«آیهان، من بهت یه تکنیک بگم؟ هر کلمهای که درست نمیتونی بخونی، هی تکرارش کن تا دیگه جا بیفته...»
خندم گرفت.
انگار داشتم صدای خودم را میشنیدم.
همان جملههایی که چند روز قبل به آیلین گفته بودم، حالا از زبان او برای برادرش تکرار میشد.
چند لحظه فقط نگاهشان کردم.
آیلین داشت دقیقاً همان چیزی را به آیهان میگفت که چند روز قبل از من شنیده بود.
نه کلمهای کمتر، نه توضیحی متفاوت.
انگار تکهای از من، بیآنکه متوجه شده باشم، از او عبور کرده و حالا به نفر سومی رسیده بود.
در آن لحظه فهمیدم بسیاری از چیزهایی که به فرزندانمان یاد میدهیم، همان موقع نتیجه نمیدهند؛ آرام و بیصدا جایی در وجودشان مینشینند و روزی، در زمانی که انتظارش را نداریم، دوباره ظاهر میشوند.
شاید بزرگترین دستاورد والدگری این نباشد که فرزندانمان به حرفهای ما گوش کنند؛ بلکه این باشد که روزی آنچه را از ما آموختهاند، با زبان خودشان به دیگری منتقل کنند.
من فقط تماشا کردم؛ و لبخند زدم.
چون برای لحظهای کوتاه، دیدم که ردپا از من به آیلین رسیده و از آیلین به آیهان.
و این یعنی ردپا، ادامه پیدا کرده بود.