ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ روز پیش

غریبه‌ای به نام زهره

چشم‌هایش را گشود.

زنی کنار تخت نشسته بود.

نورِ صبح از میانِ پرده‌ها عبور می‌کرد و روی گونه‌هایش می‌نشست. موهایش روی شانه ریخته بود و انگشتانش روی لبه‌ی تخت آرام گرفته بودند.

زن لبخند زد.

«بالاخره بیدار شدی.»

او نگاهش کرد.

چشم‌ها.

لب‌ها.

خطِ باریکِ بینی.

خالِ کوچکی کنارِ چانه.

همه‌چیز سر جایش بود.

فقط چیزی وجود نداشت.

چیزی که باید این اجزا را به هم وصل می‌کرد.

زن پرسید:

«چیزی شده؟»

او دهانش را باز کرد.

«ببخشید... شما...»

لبخند زن آهسته فرو ریخت.


چند ثانیه گذشت.

بعد خیلی آرام گفت:

«من زهره‌ام.»

نام، در جایی دور، تکانی خورد.

خانه.

هفت سال زندگی.

سفرِ کنار دریا.

بویِ باران روی لباس‌هایش.

همه‌چیز بازگشت.

اما نه چهره.

چهره همچنان غریبه ماند.


روزهای بعد، او یاد گرفت زهره را جمع کند.

مثل آدمی که از میانِ تکه‌های پراکنده‌ی یک عکس، تصویرِ اصلی را می‌سازد.

صدای قدم‌ها.

حلقه‌ی نقره‌ای.

عطرِ گردنش.

مکثِ کوتاهش پیش از جواب دادن.

و هر بار، چند ثانیه طول می‌کشید تا غریبه‌ای که وارد اتاق شده بود، تبدیل شود به زهره.


اما یک روز، خواهرِ زهره آمد.

همان رنگِ مو.

همان خال.

همان خنده.

حتی همان حلقه.

او لبخند زد و گفت:

«زهره، چای سرد شد.»

زن نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

«من زهره نیستم.»

و برای نخستین بار ترسید.

چون فهمید نشانه‌ها هم می‌توانند دروغ بگویند.

بعد از آن، دیگر به هیچ‌چیز اعتماد نکرد.

نه به صدا.

نه به لباس.

نه به موها.

نه به عطر.

هر بار که زهره وارد اتاق می‌شد، به او نگاه می‌کرد و در دلش می‌پرسید:

«اگر این هم زهره نباشد چه؟»

و هیچ جوابی نداشت.


شبی زهره پرسید:

«از من می‌ترسی؟»

او مدتِ زیادی سکوت کرد.

بعد گفت:

«از این می‌ترسم که یک روز نفهمم تو نیستی.»

زهره چیزی نگفت.

فقط کنارش نشست.

و تا مدت‌ها هر دو به تاریکی نگاه کردند.


ماه‌ها گذشت.

او شروع کرد به دیدنِ چیزهایی که پیش‌تر هرگز ندیده بود.

اینکه زهره وقتی خسته است، سکوتش سنگین‌تر می‌شود.

اینکه وقتی نگران است، قبل از حرف زدن نفسش را نگه می‌دارد.

اینکه وقتی خوشحال است، اتاق کمی روشن‌تر به نظر می‌رسد.

چیزهایی که نه دیده می‌شدند و نه شنیده.

فقط حضور داشتند.


یک شب، در مهمانی، زهره را گم کرد.

جمعیت اطرافش موج می‌زد.

صورت‌ها.

صداها.

خنده‌ها.

هیچ‌کس صاحبِ چهره‌اش نبود.

او ایستاد.

چشم‌هایش را بست.

برای نخستین بار به دنبالِ صدا نگشت.

به دنبالِ عطر نگشت.

به دنبالِ قدم‌ها نگشت.

فقط ایستاد.

و ناگهان حس کرد جایی در آن اتاق خالی نیست.

چیزی در فضا تغییر کرده بود.

مثل وقتی که پنجره‌ای باز می‌شود و هوا جابه‌جا می‌شود.

او برگشت.

زنی میانِ جمعیت ایستاده بود.

غریبه‌ای با چهره‌ای ناشناس.

مرد گفت:

«زهره.»

زن نزدیک آمد.

«چطور فهمیدی؟»

او مدتی فکر کرد.

و فهمید هیچ پاسخی ندارد.

«نمی‌دانم.»


آن شب، در تاریکی، زهره پرسید:

«اگر یک روز دیگر صدایم را نشنوی چه؟»

«نمی‌دانم.»

«اگر موهایم را کوتاه کنم؟»

«نمی‌دانم.»

«اگر پیر شوم؟»

او سکوت کرد.

«اگر دیگر نتوانی صورتم را ببینی؟»

مرد لبخند زد.

«من هیچ‌وقت صورتت را ندیده‌ام.»

سکوت.

صدایِ آرامِ شب.

بعد زهره پرسید:

«پس چطور پیدایم می‌کنی؟»

مرد مدتِ طولانی به تاریکی گوش داد.

بعد گفت:

«وقتی می‌آیی، جهان کمی جابه‌جا می‌شود.»

زهره چیزی نگفت.

نورِ کم‌رنگِ خیابان از پنجره به اتاق می‌رسید و صورتش را نیمه‌روشن کرده بود.

مرد این بار به چهره‌اش نگاه کرد؛ همان چهره‌ای که هنوز برایش غریبه بود.

اما ناگهان متوجه شد که زهره سرش را پایین انداخته است.

دستش را روی گونه‌اش برد.

قطره‌ای اشک، آرام از کنارِ چشمش پایین آمد.

مرد پرسید:

«چرا گریه می‌کنی؟»

زهره چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«فکر می‌کردم یک روز کاملاً گمم کنی.»

مرد چیزی نگفت.

زهره ادامه داد:

«سال‌ها بود که هر بار وارد اتاق می‌شدم، اول غریبه بودم. بعد کم‌کم زهره می‌شدم.»

سکوت.

«امشب اولین باره که قبل از دیدنم، منو پیدا کردی.»


صبح، او زودتر بیدار شد.

خانه ساکت بود.

برای اولین بار، به سمتِ زهره نگاه نکرد.

چهره هنوز غریبه بود.

همان چشم‌ها.

همان لب‌ها.

همان خالِ کوچک.

اما دیگر مهم نبود.

زیرا پیش از آنکه زن چشم‌هایش را باز کند، پیش از آنکه حرفی بزند، پیش از آنکه صدایش را بشنود، او می‌دانست.

زهره آنجا بود.

و برای نخستین بار فهمید که بعضی آدم‌ها را نمی‌شود دید.

فقط می‌شود حضورشان را شناخت.


پینوشت:

اگر شما هم تجربه‌ی زندگی با دردی داشته‌اید که سال‌ها اسمش را نمی‌دانستید، یا بیماری‌ای که دیگران آن را نمی‌دیدند، شاید بد نباشد آن را در قالب یک داستان کوتاه (و بدون نام بردن مستقیم) روایت کنید.


برای نمونه:

داستان «آل؛ در جستجوی خانه» روایتی درباره‌ی یک سلول سرگردان

داستان «دختر سپیده و شامگاه» روایت دختری که به دنبال وارث دو خورشید است.

داستان «غریبه‌ای به نام زهره» روایت مردی که هر صبح، چشمش را در کنار زنی غریبه به نام زهره باز می‌کند.

لازم نیست حرفه‌ای باشد. فقط کافی است صادق باشد.

اگر نوشتید و خواستید با دیگران به اشتراک بگذارید، می‌توانید از تگ «درد بی‌نام» استفاده کنید.

باشد که با روایت‌هایمان، خانه‌ای شویم برای کسانی که هنوز در اثبات دردشان تنها هستند. 🌱

حضورشناختتشخیص چهره
۱۶
۰
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید