ویرگول
ورودثبت نام
زهره نایبی
زهره نایبیمن عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
زهره نایبی
زهره نایبی
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

نوکِ مداد

داستانی از یک سوال
داستانی از یک سوال

مینا پنج‌ساله بود. یا شاید شش.

سنش را به یاد نمی‌آورد.

اما نوکِ مداد را چرا.

مداد زردرنگی که سرش را تازه تراشیده بود. تراشه‌های چوب هنوز روی فرش افتاده بودند. نوکش آن‌قدر تیز بود که وقتی با انگشت لمسش می‌کرد، پوستش سفید می‌شد.

پسرِ همسایه چند سالی از او بزرگ‌تر بود.

درِ اتاق نیمه‌باز بود. صدای تلویزیون از سالن می‌آمد. بوی برنج دم‌کشیده خانه را پر کرده بود.

بعد...

همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.

چیزی بینِ آن‌ها رخ داد که مینا اسمش را بلد نبود.

اما بدنش بلد بود.

دستِ کوچکش بی‌اختیار روی میز رفت. مداد را برداشت.

دست‌هایش یخ کرده بود.

گلویش می‌سوخت.

پاهایش عقب می‌رفتند، اما دیوار پشتش بود.

مداد، قبل از آن‌که خودش تصمیم بگیرد، جلو رفت.

و نوکِ تیزِ همان مدادی که میان انگشت‌های کوچکش می‌لرزید، با تمام نیرویی که داشت، ناگهان در کمرِ پسرِ همسایه فرو رفت.

فریاد پسر، سکوت خانه را شکست.

مداد از دست مینا افتاد.

لکه‌ای سرخ، آرام روی پیراهن سفید پسر باز شد؛ کوچک، بعد بزرگ‌تر.

چند ثانیه بعد، خانه پر از آدم شد.

مادرِ پسر او را در آغوش گرفت. کسی حوله آورد. کسی دنبال ماشین می‌گشت. کسی مدام می‌گفت: «خونش رو بند بیارین.»

مینا کنار دیوار ایستاد.

دست راستش هنوز همان‌طور در هوا مانده بود؛ انگار مداد هنوز میان انگشت‌هایش بود.

مادرش بازویش را کشید.

«این چه کاری بود کردی؟»

مینا دهانش را باز کرد.

صدایی بیرون نیامد.

نگاهش از روی صورت‌ها گذشت.

همه به زخمِ پسر نگاه می‌کردند.

هیچ‌کس به صورتِ او نگاه نمی‌کرد.

کفِ دستش هنوز بوی چوب مداد می‌داد.

لب‌هایش می‌لرزید.

خواست چیزی بگوید.

اما کلمه‌ها، مثل پرنده‌ای که راه پنجره را پیدا نکند، به سقفِ گلویش خوردند و همان‌جا ماندند.

آن شب، مداد را از روی زمین برداشتند و دور انداختند.

اما نوکش دیگر از حافظه‌ی مینا بیرون نیامد.

سال‌ها گذشت.

مدادهای زیادی دست گرفت.

مدادهایی که با آن‌ها مشق نوشت، امضا کرد، نامه نوشت، و گاهی فقط بی‌هدف روی کاغذ خط کشید.

اما هر بار صدای تراشیدنِ مدادی را می‌شنید، برای لحظه‌ای بوی همان اتاق برمی‌گشت؛ بوی برنج، صدای تلویزیون، و لکه‌ای که آرام روی پیراهنی سفید باز می‌شد.


یک روز، در یک لوازم‌التحریرفروشی، فروشنده مدادی را برداشت.

لبخند زد و پرسید:

«نوکش را تیز کنم؟»

مینا بی‌اختیار گفت:

«نه... همین خوبه.»

مداد را گرفت.

چند لحظه نگاهش کرد.

چوبِ زرد.

پاک‌کنِ صورتی.

نوکی که هنوز کند بود.

انگار دست‌هایش، پیش از خودش، چیزی را به خاطر آورده باشد.


آن پسر را دیگر هیچ‌وقت ندید.

اما هر بار خبر زخمی شدن کسی را می‌شنید، پیش از هر چیز، فقط یک سؤال از ذهنش می‌گذشت:

«قبلش چه شده بود؟»

سؤالی که آن روز، هیچ‌کس از او نپرسید.


سال‌ها بعد، پرونده‌ای روی میزش بود.

مردی با چاقو، جوانی را زخمی کرده بود.

همه درباره‌ی ضربه حرف می‌زدند.

مینا چند لحظه سکوت کرد.

بعد سرش را بلند کرد و پرسید:

«قبل از این... چه اتفاقی افتاده بود؟»

اتاق برای چند ثانیه ساکت ماند.

مرد سرش را بالا آورد.

لب‌هایش چند بار باز و بسته شد.

بعد، برای اولین بار، از قبلِ ضربه شروع کرد...

روانشناسی کودکعدالتقضاوتدیده شدنشنیده شدن
۰
۰
زهره نایبی
زهره نایبی
من عاشق دنیایی‌ام که ذهن رو به پرواز درمی‌آره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمی‌تخیلی منه. دوست دارم با شما داستان‌هایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید