
تقریبا اواسط مهر ماه ۱۴۰۳ بود، یکی از دوستام یک آزمون مربیگری زیر نظر فنی حرفهای داشت و خیلی بخاطرش استرس داشت، داشتم باهاش توی اینستاگرام صحبت میکردم و سعی میکردم آرومش کنم اما اون آروم نمیشد تا اینکه من به شوخی گفتم "میخوای من به جات آزمون بدم؟" و اون خیلی یهویی گفت "وااای واقعا میتونی بیای؟؟" و منی که شوخی کردم یهو تو عمل انجام شده قرار گرفتم!! خندهام گرفته بود چون فکر نمیکردم شوخی شوخی جدی بشه اما بهم گفت خانوم ایکس که ناظر و برگزار کننده آزمون هست بهش گفته که میتونه یک شخصی رو با خودش بیاره تا به جاش آزمون بده، آزمون به صورت آنلاین و از طریق ورود به پورتال کاربری صورت میگرفت و ناظرین هم همون همکارهای فنی حرفهای بودن که با توجه به اینکه توی سیستان بلوچستان هستیم همه با هم آشنا و فامیل و دوست هستن پس مشکلی از جهت نظارت نبود و حتی نیاز به رشوه هم نبود صرف اینکه همدیگه رو میشناختن همه با هم تبانی کرده بودن تنها معضل این بود که یکی رو پیدا کنن به جای اونها آزمون بده

اون زن کتاب رو بهم داد و جزوهای که قرار بود سوالات از روی اون بیاد هم به صورت پیدیاف برام فرستاد و من بهش قول دادم که ظرف ۳،۴ روز خودمو آماده کنم برای آزمون روز پنجشنبه، اگر ازم بپرسی که چرا قبول کردی؟ هیچ جوابی براش ندارم شاید چون اون زن رو خیلی دوست داشتم و اون قبلا یک لطفی در حق من کرده بود و من خودم رو مدیون اون میدونستم و میخواستم یک جورایی این لطف رو جبران کنم، چون من خیلی روی این چیزها حساسم و واقعا دوست ندارم زیر دِین کسی زندگی کنم، در حقیقت دوست داشتم یه جورایی خوشحالش کنم و گویا موفق هم شده بودم چون خیلی خوشحال شده بود و حسابی سرحال بود توی اون چند روز، همینم باعث میشد احساس مسئولیت کنم و با شدت بیشتری درسها رو بخونم
میدونم که چی توی ذهنتون میگذره، با خودتون میگین این کار از نظر اخلاقی درست نیست!!! حق هم دارین منم کاملا قبول دارم و موافقم، کاری که من کردم از بین بردن حق الناس هست و گناهکارم!! اینو خیلی خوب میدونم اما حقیقت اینه که سر اون جلسهای که رفتیم تقریبا همگی با یک شخص ثالث اومده بودن میدونم که این توجیه خوبی نیست اما باور کنین زندگی توی این استان سر تا سر همین شکلی هست و اگر من به این زن کمک نمیکردم هزار تا آدم دیگه بودن که اینکارو کنن

یادمه چقدر خوندن جزوه برام سخت بود، تقریبا سالها بود که دیگه هیچ کتاب و جزوه و آزمونی نداده بودم و از درس خوندن و جزوه خوندن دور افتاده بودم، آخرین بار سال ۱۴۰۰ آزمون دادم و این آزمون بعد از تقریبا ۳ سال اولین آزمونم بود، یادمه چقدر استرس داشتم و سعی میکردم به زور تو مغزم ببرم، بارها خودمو لعنت میکردم و میگفتم خاک تو سرت چرا اصلا قبول کردی؟ اگه نتونی موفق بشی چی؟ اگر اشتباه بزنی چی؟

اما میدونین نکته عجیب در این باره چی بود؟
اینکه به طرز عجیبی خوندن این جزوه منو برد به سالهای دور و یادم آورد که من چقدر عاشق درس خوندن بودم🙂 من واقعا عاشق بوی کتاب و دفتر بودم، عاشق اینکه درسی بخونم و چیزی یاد بگیرم، عاشق اینکه توی یک جمع حرفی برای گفتن داشته باشم، همیشه دوست داشتم یک دانشمند یا پژوهشگر بشم، دوست داشتم مرزهای علم رو جابجا کنم و اگر اون بابای بیشرف من فقط یکم روی من سرمایهگذاری میکرد و حاضر میشد حداقل ۴۰،۵۰ میلیون برای دخترش خرج کنه من امروز توی همین ایران پلههای ترقی رو طی میکردم
چرا؟ چرا کمکم نکردی بابا؟؟ من که مثل دخترهای شهرستانی ازت نخواستم منو بفرستی یه کشور دیگه مهاجرت کنم، اگر مثل اونها قرار بود میلیارد خرج من کنی چیکار میکردی؟ تویی که حتی برای ۵۰ میلیون خودت رو عقب کشیدی، تویی که نه حاضری پول لباس بدی، نه پول غذا، نه پول تفریح، نه هیچی!!! پس تو چطور پدری هستی؟؟؟ هیچ غیرتی نداری، هیچ مسئولیت پذیری نداری صرفا توله درست کردی و ول دادی خلاص!!!

به هرحال روز موعود رسید و من و اون زن رفتیم توی سالن آزمون و دیدیم همه با یک همراهی اومدن که آزمون بدن، استرس داشتم انگار دارم کنکور میدم ولی این استرس عجیب شیرین بود، منو یاد روزهای مدرسه میانداخت که چقدر لذت میبردم از درس خوندن، درس تنها پناه من برای فرار از دعواها و سر و صداهای توی خونه بود تنها پناهگاه من بود تنها دارایی من توی زندگیم!! به هر حال آزمون شروع شد و من تونستم ظرف نیم ساعت تمام اون ۱۰۰ تا سوال رو جواب بدم و در نهایت با اینکه بعضی سوالات رو نتونستم جواب بدم اما تونستم نمره قبولی رو بگیرم و یادم نمیره چقدررر خوشحال شدم!!! آدرنالین توی خونم بود و ترشح دوپامین رو با بند بند وجودم حس میکردم حالم حسابی سرخوش شده بود انگار این آزمون برای من بوده و من تونستم نفر اول بشم!! چقدر حال عجیبی داشتم اون زن که حتی بیشتر از من خوشحال بود حسابی ازم تشکر کرد اومدیم بیرون و یه عکس یادگاری گرفتیم و بعدشم رفتیم خونه ولی اون روز من یه لحظه خیلی شیرین رو تجربه کردم، لحظه شیرین نوجوونیم،وقتی هر بار آزمون میدادم توی مدرسه و وقتی نمره بالا میگرفتم انگار بهم مورفین تزریق میشد و با لذت و ذوق میومدم سمت خونه و چقدر به خودم افتخار میکردم!!
میدونین حتی توی کلمات نمیگنجه و نمیتونم براتون توضیح بدم که چه احساس عجیبی توی وجودم بود و چقدر اون روز حال خوبی داشتم و سرحال و سرخوش بودم، از اون زن تشکر کردم چون اون باعث شده بود من بعد از سالهای طولانی این حس زیبا رو دوباره تجربه کنم و چقدر این احساس لذت بخش بود خدایا!!! مثل محقق و پژوهشگری که سالها روی یک موضوعی تحقیق میکنه و یهو اون موضوع به ثمر میشینه و نتیجه میده، مثل ورزشکاری که سالها برای پیروزی توی المپيک تلاش میکنه و در نهایت برنده میشه، واقعا کلمات قاصره از توصیف اون احساس خوب و خوشایند، ای کاش میتونستم آدم مفیدی برای جامعه باشم و همیشه این احساس زیبا رو تجربه کنم

در نهایت فردای روز آزمون دیدم اون زن ۴۰۰ هزار تومن به عنوان تشکر به حسابم زده، خیلی خوشحال شده بودم ای کاش لااقل میتونستم از همین راه درآمد ثابت بدست بیارم یعنی برم جای بقیه آزمون بدم و پول دربیارم حتی به چند نفر هم پیشنهاد دادم ولی وقتی قرار باشه پول بدن حتی یک قرونم از جیبشون کنده نمیشه درحالی که اگر بگم مجانی میام با کله قبولم میکنن!!! باورم نمیشد یک نفر برای یک آزمون ۴۰۰ هزار تومن بهم داده، آخه مردم زابل بلانسبتِ بعضی از دوستان خیلی گداصفت هستن و هیچوقت حاضر نمیشن برای چیزی هزینه کنن، من سالها قبل هم بارها و بارها به دوستام توی نوشتن مقالات و سوالات و پروژههاشون کمک کردم ولی حتی یکبار اونها به عقلشون خطور نکرده که ازم تشکر کنن یا حق الزحمه کارم رو بزنن وگرنه مطمئن باشین به چشم یک کار بهش نگاه میکردم و از همین راه پول بدست میآوردم، فکر کنم لازم به ذکره که بگم این خانوم زابلی نبود و شاید به همین خاطر بود که تا این حد باشعور و مهربون بود در نهایت اون روز گذشت و برای من یک تجربه خیلی خوشایند به یادگار گذاشت
خیلی ذوق زده شدم وقتی دیدم اسم منو توی گوشیش این شکلی ثبت کرده🥺 من راستش هیچوقت دوست صمیمی نداشتم و هیچوقت کسی منو به اسم خاصی ثبت نکرده بود برای همین وقتی اینو توی گوشیش دیدم خیییلی قلبی قلبی شدم!!! بهم گفت همون سالها قبل سال ۹۹ اینا بود که توی اینستاگرام آشنا شدیم و شمارت رو دادی همون زمان از پشت گوشی احساس خیلی خوبی نسبت بهت داشتم و اسمت رو این ثبت کردم♥️
پ.ن: امیدوارم این پست باعث نشه برای اون زن دردسر درست بشه، چون شاید باورتون نشه اما کافیه فقط یک زابلی توی این سایت باشه و این پست رو ببینه تا بره دست به دست کنه و اون زن رو بالاخره پیدا کنن و براش دردسر بشن!!
این پست با پست قبلی فرق داره و این آزمون برای من یک تجربه خیلی لذت بخش بود در حالی که تو پست قبلی من واقعا روزای سختی گذروندم و اصلا اون آزمون رو دوست نداشتم درحالی که این آزمون واقعا برام لذت بخش بود!!
پست شماره ۱۲۱ / ۱۴۲۶ کلمه
تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
سایت ویرگول