
خساست چیه؟ خساست از خسیس بودن میاد، یعنی فردی که پول رو به راحتی خرج نمیکنه و ترجیح میده چشم روی خیلی از نیازهای خونه و خانوادهاش ببنده تا مجبور نباشه پولی خرج کنه، یعنی ترجیح میده پول بیشتری توی جیب خودش داشته باشه تا رفاه بیشتری برای خودش یا اطرافیانش، میشه گفت تعریف کلیاش همین میشه، حالا فرض کن همسری داری که خسیس هست، وقتی میشینی کنار دوستانت یا خانوادهات یا حتی توی همین فضای ویرگول تعریف میکنی میبینی خیلی از آدمها نه تنها درکت نمیکنن و بهت حق نمیدن بلکه سرکوبت هم میکنن و میگن خب حالا مگه چی شده؟ خب چرا خودت کار نمیکنی؟ چرا خودت تلاش نمیکنی؟ میخوای فقط خودت رو قربانی جلوه بدی؟ میخوای بار مسئولیت رو از دوش خودت برداری روی دوش اون بندازی؟ توی همچین شرایطی تمام فکر و ذکر تو میره سمت اینکه به یک مشت آدمی که هیچ اهمیتی هم ندارن ثابت بکنی که اینطور نیست نه بخاطر اینکه اونها آدم مهمی هستن بخاطر اینکه قلب آدم تیر میکشه وقتی میبینه حتی چند تا غریبه هم درکت نمیکنن انگار تک و تنها افتادی توی یک سیارهای که هیچی از موجودات اطرافت نمیفهمی ترسناکه، غمناکه!!
وقتی میشینی کنار دوستانت و میگی خوشبخت نیستم تازه با فرض اینکه شما به عنوان یک زن به اون درجهای از قدرت رسیده باشی که بتونی نقاب خودت رو بندازی که متاسفانه ۹۹ درصد ایرانیها اکثرا اینطوری نیستن و طرف حتی اگه شب قبل شوهرش به زور بهش تجاوز کرده فرداش میشینه جلوی دوستاش میگه واااای شوشویی دیشب چنان با ناز و نوازش با من معاشقه میکرد که بیا و ببین!!! هنوز درک نکردم چرا زنها اینقدر دورو و دورنگ هستن ولی به هرحال اگر یک درصد شما شبیه این جماعت نباشی و بگی خوشبخت نیستم و دوستات ازت بپرسن چرا؟ و تو بگی شوهرم خسیس هست در بهترین حالت یکم نوچ نوچ میکنن و بعدش میگن خدا رو شکر کن خیانت کار نیست، خدا رو شکر کن دست بزن نداره!! موضوع همینجا دردناک میشه که چون بدترین شرایط رو نداره پس باید به این شرایط بخور نمیر عادت کنی، درک خساست برای همه آسون نیست چون خساست هم درجه بندی داره و بعضیها درجات عادیتری ازش رو دارن که خب تا حدودی قابل تحمل هست به هرحال باید بدونیم هیچ انسانی مطلقا کامل نیست و خساست هم توی این شرایط اقتصادی جامعه ایران یک راه بقا به نظر میرسه برای همین دوستات سعی میکنن تورو متقاعد کنن که اون فقط یکم پس انداز میکنه و زیادی غصه نخور و توی این شرایط اقتصادی به طلاق فکر نکن چون بدبخت میشی متاسفانه راست هم میگن طلاق گرفتن حتی اگر شاغل هم باشی وحشتناک و پر از ریسک هست اما اگر شوهر تو خساست غیرقابل توصیفی داشته باشه اونوقت هست که شنیدن این حرفها نه تنها تورو آروم نمیکنه بلکه خشم وجودی تورو هر روز بیشتر از قبل شعلهور میکنه درست مثل اتفاقی که برای من افتاد در طول ۲ سال گذشته به تعداد موهای سرم آدمهایی بودن که از همین سایت ویرگول شماره و راه ارتباطی با من گرفتن و بعد شروع کردن برای من نسخه پیچیدن و نصیحت کردن که من نباید بد خونوادهام رو بگم یا من دارم بیعرضگی خودم رو گردن خونواده میاندازم یا هزار داستان دیگه که نه تنها من رو آروم نمیکرد بلکه روز به روز خشم بیشتر و بیشتری به من اضافه میکرد و همین هم سبب شد که یک مدت درگیر وسواس وحشتناکی شده بودم که میخواستم از تمام زندگیم سند و مدرک جمع کنم تا به دیگران ثابت کنم حقیقت رو میگم، یک عده میگن خب چرا میخوای اینقدر خودت رو ثابت کنی؟ چرا نیاز به تایید بقیه داری؟ چی بگم؟ موضوع تایید شدن یا نشدن نیست موضوع اینه که یک نفر صدای فریادت رو بشنوه حتی اگر به کمکت هم نیاد حداقل بشنوه که یک نفر توی دنیا هست که چنین زندگی داره، چه بسا که در طول مدتی که توی این سایت فعال بودم متوجه شدم صدها یا حتی هزاران نفر شبیه من هستن فقط نمیتونن نقاب خودشون رو بندازن وگرنه بارها و بارها بهم پیام میدن و با من ابراز همدردی میکنن
بخاطر تمام این نصیحت شنیدنها و توهینها و تمسخرهایی که توی این سایت نصیب من شد مدتها بود که دیگه درباره مشکلات داخل خونه چیزی نمینوشتم و با خودم میگفتم "خفه شو زهره" این آدمهای ویرگولی صرفا دردنامههای تورو میخونن و برات نطق باادب بودن سر میدن بدون اینکه حتی ذرهای متوجه باشن تو توی چه زندانی اسیر شدی زندانی که به جز "مرگِ" زندانبانهات راهی برای فرار ازش وجود نداره اما باز هم انگار راهی به جز نوشتن ندارم، اگر ننویسم پس این خشم رو کجا خالی کنم؟ اگر عکسهاش رو به چشم نبینین چطوری متوجه بشین موضوع تا چه حد وخیم هست؟
دوش آبِ داخل حمام زمانی که پدرم شاغل بود و هنوز پولهای مفت و بیزبون بانک ملی به حسابش واریز میشد اوضاع بهتری داشت اون زمان ما هم از اون دوشهای تلفنی داشتیم که میتونستی شیر دوش رو برداری و بدنت رو راحت بشوری اما حدود ۸ سال پیش بود که دوش لعنتی خراب شد و از اون جایی که بعد از بازنشستگیِ زود هنگام پدرم رخ داد این بار دیگه پولهای آنچنانی توی حساب پدرم نبود که هم بتونه خرج عیاشی و شراب و کباب و رفیق بازیهاش رو بده و هم برای خونه کاری بکنه پس تصمیم گرفت یه دوش قدیمی عصر هجری از خونه یکی از دوستاش قرض بگیره و با همون پینه کاری کنه، خفت بار بود آقای کارمند بانک با یک دوش قدیمی که اونم تازه استفاده شده از خونه یکی از دوستاش بود سعی کرد مشکل خونهاش رو حل کنه به نظر شما خفت بار نیست؟

با وجود اینکه سخت بود ولی باز هم با همین شرایط ادامه دادیم اما یه خونه کلنگی هر روز یک جاییش خراب میشه دیگه این میشد که بالاخره ماهی یکبار سالی یکبار این دوش خراب میشد توی دو سال اخیر با بدبختی و فلاکت با این دوش دوام آورده بودیم طوری که هر بار میخواستی دوش بگیری تقریبا نصف آب به سمت بالا نمیومد و از همون قسمت اتصال دوش به شیر آب به بیرون فوران میکرد و به سختی میشد باهاش دوش گرفت تا اینکه دیروز وقتی خواستم حموم برم متوجه شدم دیگه حتی یک قطره آب هم ازش بیرون نمیاد عصبی شدم با اعصاب داغون دوباره لباس پوشیدم اومدم بیرون و گفتم این دوش خراب شده پدرم اما با همون خونسردی همیشگیاش که انگار اگر از آسمون آتیش بباره اون فقط توی اینستاگرام و یوتیوب کلیپ نگاه میکنه و عین خیالش نیست برگشت گفت باشه درستش میکنم!!! یکی از اخلاقهای به شدت بد پدرم همینجاست اینکه یک کاری رو مثل تازه عروسها خرامان خرامان انجام میده همین در آوردن دوش و بررسی کردنش ۳ روز طول کشید که این دوش قدیمی رو باز کرد و مطمئن شد که نخیر این دوش درست بشو نیست!! با خودم گفتم خدایا شکرت شاید همین بهانهای بشه که بعد از نزدیک ۱۰ سال ما هم دوباره صاحب یک دوش تلفنی بشیم و بتونیم راحت دوش بگیریم، باور کنین برای من لاکچری بودن و مارک دار بودنش مهم نیست من دنبال این مادیات نیستم فقط میخوام با آرامش دوش بگیرم دلم میخواد حداقلهای رفاه رو داشته باشم، دلم میخواد مردی توی خونهام باشه که با خودش بگه بچههای من، زن من لیاقت یه چیز بهتر رو دارن پس بذار سعی کنم تا جایی که بودجهام کفاف میده یه وسیله بهتر براشون بخرم اما ... زهی خیال باطل، اخلاق پدرم نه فقط توی خرید دوش حمام بلکه توی همه چیز همین بوده که همیشه دنبال ارزونترین، بنجلترین، آشغالترین جنس بره که کمترین پول رو خرج کنه توی همه چیز به جز چیزهایی که خودش دوست داره مثلا وقتی میخواست برای خودش ماشین بخره دیگه دست و دلباز شده بود اما کافیه بگی برای خونه یه چیزی بخر اونوقت قیامت رو به چشمت میبینی چنان اخم میکنه و همه چیز رو بهم میکوبه که با خودت میگی کاش لال میشدم اما چیزی برای این خونه نمیخواستم، یا یکی از اخلاقهای بچگانه پدرم اینه که میگه توام کارمند بودی زن، تو چرا برای خونه چیزی نمیخری؟ الان که بچههات بزرگ شدن چرا عرضه ندارن کار کنن اونا یه چیزی بخرن؟ جوری این حرفها رو میزنه که اگر توی خونه ما نباشی فکر میکنی چقدر این بچهها بیعرضه هستن که نرفتن به جایی برسن و تلاش نکردن غافل از اینکه همین آدم اجازه نداد من حتی پام رو از شهر بیرون بذارم و دنبال کار و پیشرفت برم همین آدم بود که صد بار پیشش التماس کردم یه وامی چیزی جور کنه یا تلاش کنه یه مغازه بزنیم قول میدم پولش رو کار کنم پس بدم قرضی بهم بده ولی پوزخند تمسخر تحویلم داد و گفت برو آرایشگر شو!!! اینم دروغ بود میدونست من از آرایشگری متنفرم برای همین عمدا منو دنبال نخود سیاه میفرستاد که مجبور نباشه چیزی خرج کنه این چیزها رو اون اوایل نمیفهمیدم فکر میکردم پدرم متوجه نیست که اگر مغازه بزنیم به نفع خودش هم هست عین احمقها ساعتها نقشه میکشیدم که چطور بهش ثابت کنم مغازه داشتن از شغل دولتی خیلی بهتره که اینقدر منو سمت شغل دولتی یا آرایشگری نفرسته بعدها فهمیدم که این آدم فقط میخواد منو از سر خودش باز کنه هر چیزی هم که میگه فقط بهانه هست
خنده دار یا حتی خجالت آوره که بگم ولی دوش گرفتن تو خونه ما همیشه یک معضل بوده چون توی سیستان خصوصا شهر زابل گازکشی شهری وجود نداشت و ما همیشه دنبال کپسول گاز باید میدویدیم و همین باعث میشد هربار که حموم رو روشن میکردیم تا آب گرم بشه پدرم کلی منت بذاره که میدونی من با چه سختی کپسول گاز گیر میارم؟ از اون طرف خود پدرم مردی هست که ۳ ماهی یکبار دوش میگیره و همیشه بوی گند میده یادمه یکی از دلایلی که همیشه میترسیدم از ازدواج همین خونواده داغونم بود میگفتم این پدری که من دارم، سر سفره غذا با صدای بلند آروغ میزنه و بهش افتخار هم میکنه، ماهی یک بار به زور دوش میگیره و بوی گند میده از صبح تا شب پی عیاشی و رفیق بازی و هرزگی میره من چی دارم که به یکی معرفی کنم؟ مثلا علیرضا افشار، مردی که عاشقش بودم اگر خونوادش میومدن این صحنهها رو میدیدن چی میشد؟ صد سال سیاه من رو نمیخواستن مادرش حتما با خودش میگفت پسر من کلی دختر جذاب توی تهران رو ول کنه بیاد از این روستای بی نام و نشون دختر بگیره؟ عمرا و ابدا ... خیلی سعی کردم شاید بتونم اخلاقهای بد پدرم رو اصلاح کنم اما فایده نداشت دردناکه اما توی زندگی و ازدواج دو خانواده همین اختلافات به ظاهر کوچیک تاثیرهای خیلی بزرگی میذاره همش با خودم دعا میکردم با مردی ازدواج کنم که بوی تمیزی بده که وقتی قرار باشه باهاش خلوت کنم خودم با عشق و علاقه سمتش برم نه مثل مادرم که میدیدم هربار پدرم میخواست ببوستش حالش بهم میخورد و سریع دهنش رو میشست دلم میخواست یه مرد تمیز توی زندگیم بیاد مردی که بوی مردونگی بده نه بوی هیزی و هرزگی، مردی که برای خریدن کپسول گاز منت نذاره، اگر کپسول به جای دو هفته ظرف یک هفته تمام میشه مدام غر نزنه که میفهمی چقدر سخته بلند کردن اینا؟ من مگه توان دارم؟ چقدر گاز مصرف میکنین؟ چرا اینقدر روشن میذارین خب وقتی حموم نمیرین این بیصاحاب رو خاموش کنین و تمام اینها رو هم توی گوش مادرم ویز ویز میکرد و مادرمم صدتا از حرفهای دل خودش رو به اینها اضافه میکرد و میآورد تو سر ما میکوبید یعنی خدایا؟ خدا جون؟؟ میشه برم تو خونه خودم؟ میشه مردی کنارم باشه که برای هر چیزی منت سرم نذاره؟

از موضوع اصلی دور نشیم، به هرحال اون دوش کهنه رو پدرم عوض کرد و یک دوش کهنهتر از اون به ۸۰۰ هزار تومن پیدا کرد، مادرم با گردن کج رو کرد بهش و گفت آقا از این دوش تلفنیها میخریدی زهره خیلی دوست داره میگه با اونا راحت میشه حموم کرد پدرم با اخمی که همیشه اینطور وقتا برای بستن در دهن ما ازش استفاده میکنه گفت میدونی اون دوشها چقدره قیمتشون خانوم؟ ۲ میلیووون قیمتش هست!! ۲ میلیون رو طوری کشدار گفت که فکر میکردی انگار ۲۰ میلیون تومنه این درحالی بود که همین چند وقت پیش حدود ۱۵۰ میلیون وام از بانک برداشته بود اما به هیچکس نگفته بود و خدا میدونه اون رو کجا با دوستاش خرج کباب و شراب و زن کرده باشه ما هیچوقت از حساب و کتاب این مرد خبر نداشتیم حتی اگر بمیره هم نمیفهمیم چیکار میکنه!! متنفر بودم ازش از اینکه همیشه برای قرون به قرون یه جوری منت میذاره انگار ما به عنوان انسان نباید کمترین هزینهای روی دست این مرد بذاریم، در واقع پدرم زمانی از ما راضی و خشنود خواهد بود که ما نه تنها چیزی ازش نخوایم بلکه به عنوان بردگان قلمرو ترقویی کار کنیم و هر چی در میاریم توی جیب سلطان سلیمان زمانه بریزیم این دقیقا طرز فکر پدرم هست که بارها و بارها به مادرم گوشزد کرده و گفته دختر فلانی و پسر بیساری هرچی کار میکنن پولهاشون رو میدن به ننه باباشون ولی بچههای تو یک قرون هم به من ندادن!!!

ای تف به این روزگار ... دست آخر با همون دوش ۸۰۰ هزار تومنی قدیمی دوباره رفتیم دوش گرفتیم همونطور که توی ۱۰ سال گذشته پیش خدا التماس میکردیم یک روزی برسه که شهر ما گازکشی بشه و دیگه برای یک دوش آب گرم اینقدر منت نشنویم حالا باید پیش خدا التماس کنم روزی برسه که یک دوش خوب بتونم بخرم تا دیگه با این دوشهای قدیمی که حتی آب هم درست و حسابی ازشون بیرون نمیاد عذاب نکشم!! متاسفانه نگاه پدرم شبیه ما نیست اون به این فکر نمیکنه که ما توی عصر و دورهای هستیم که مردم بهترین دوش و حمامها رو دارن پس ما هم باید یک حداقلی داشته باشیم نه!!! اون میگه زمان ما همینقدر هم نبوده پس شما باید ممنون باشین مثل این میمونه که بهتون بگن ۱۰۰ سال پیش همین چیزها هم نبوده پس امروز شما نباید دنبال زندگی بهتر باشین همین خفتی که بهتون دادن رو قبول کنین
بهتون که گفته بودم از جهات زیادی جمهوری اسلامی و پدر من شباهتهای زیادی بهم دارن نمیدونم کدوم از کدوم یکی یاد گرفته ولی میدونم هر چیزی که از جمهوری اسلامی میدونین در سایز کوچکتر ما اینجا داریم توی خونه خودمون تجربه میکنیم نکته اینجاست که حتی اگر حکومت عوض بشه چیزی برای من یک نفر عوض نمیشه چون هیچ قدرت و حکومتی توی مسائل خصوصی یک خانواده دخالت نمیکنه اون هم توی استانی مثل سیستان بلوچستان!!!
تاریخ: ۲۳ بهمن ۱۴۰۴