ویرگول
ورودثبت نام
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiهیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
خواندن ۷ دقیقه·۲ سال پیش

زنجیره خوراکی محدود!

دوشنبه ۱۳ آذر ۴۰۲

ساعت ۱۲ ظهر بعد از ۲۴ ساعت بی‌خوابی که چشمام باز نمی‌موند تصمیم گرفتم ۲ یا ۳ ساعتی بخوابم تا عصر برم پیش تراپیستم، اما تصمیم گرفتن و عمل کردن اصلا یکی نیستن ... بارها تصمیم می‌گیرم بیدار بشم اما وقتی می‌خوابم انگار یه مرده هستم اصلا توی خواب هیچ تکون یا صدایی من رو بیدار نمی‌کنه!! شاید یه بیماریه، شاید یه درد لاعلاج هست اما دردی که هیچکس درکش نمی‌کنه وقتی برای مردم توضیح میدم نمی‌فهمن با اکراه میگن "خب ساعت بذار بیدار شو!!"

اونها درکی از این مسئله ندارن که به عقل ناقص منم این چیزها رسیده اما نه ساعت گذاشتن نه تکون دادن نه هیچی بیدارم نمی‌کنه!! بارها ساعت می‌ذارم و از اون جایی که بقیه هم با من یکجا می‌خوابن شروع به نق و ناله می‌کنن که صدا اذیتشون می‌کنه از اون طرف گاهی بیدار می‌شم اما انگار اصلا هوشیار نیستم فقط سریع دکمه رو می‌زنم خاموش بشه و دوباره می‌خوابم!! آره همینقدر مسخره (:

به هر حال ساعت ۱۲ ظهر خوابیدم و وقتی چشم باز کردم دیدم ساعت ۱۱ شب شده وقتی بیدار میشم عموما یادم نمیاد کِی؟ کجا؟ و چطوری خوابم برده؟ در نتیجه وقتی بیدار شدم توی شوک بودم اصلا یادم نبود چطوری خوابم برده بود ... اووووف

با حال بدی بلند شدم چون درست بعد از بیدار شدنم پریود لعنتیم شروع شده بود و داشت جون منو درمی‌آورد، به قول داداشم من اصلا دختر نیستم پس چرا باید این پریود لعنتی توی وجودم باشه؟ یه آنتی ناتالیسم نیازی به بارداری نداره، اگه میتونستم این دستگاه تولید مثل رو از خودم جدا می‌کردم، دلم نمی‌خواد در آینده حتی ذره‌ای وسوسه بشم که بخاطر غریزه والد شدن خودم و اثبات اینکه دم و دستگاهم کار می‌کنه و چشم و هم چشمی با فامیل یا هر چیز شر و وری یهو ببینم یه موجود بی‌گناه رو به دنیایی کشوندم که جز درد و حسرت چیزی براش نداره!!

وقتی بلافاصله بعد از بیدار شدن پریود بشی پس یعنی درد تخمدان و احساس حالت تهوع اولین چیزهایی هستن که سراغت میان، حالا با کمر دولا در حالی که سعی می‌کنم دستم رو روی شکمم ماساژ بدم تا شاید دردش کمتر بشه سمت یخچال میرم و در رو باز می‌کنم

  • دیگ پلوپز که توش برنج برای فرداست
  • قابلمه خورشت که باز هم غذای فرداست
  • یه پنیر کپک زده و بدمزه
  • یه رب گوجه فرنگی
  • چند عدد تخم مرغ
  • یه شیر پاکتی
  • و مخلوط نون و جیگر خونی که غذای گربه‌اس

این کل مواد غذایی بود که توی یخچال داشتیم ...

با اون حال بد هیچ کدوم اونها گزینه خوبی نبود و فکر نمی‌کنم کسی وقتی بیدار میشه بتونه برنج یا پنیر کپک زده بخوره مخصوصا لبنیات که تو دوران پریودی مشکل سازه، پس در رو بستم و دوباره کپه مرگم رو کنار چراغ نفتی گذاشتم، تو همچین حالتی بدنم از همیشه سردتر میشه و حتی لحظه‌ای نمی‌تونستم از کنار چراغ بلند شم

کل شب درد کشیدم، بیدار بودم، در حالی که همه خوابیده بودن اما جغد ما بیدار بود و فکر می‌کرد، گاهی یه فیلم سینمایی نگاه می‌کردم تا حداقل برای لحظه‌ای دردم یادم بره و گذر زمان آسون تر بشه تا اینکه صبح شد و ... دیگه نمی‌تونستم طاقت بیارم، درد زیر شکمم یه طرف و درد معده ای که کل ۷،۸ ساعت گذشته خالی بود طرف دیگه، باید چیکار می‌کردم؟

توی همچین موقعیت هایی معمولا بیدار می‌مونم تا رهبر (اشاره به پدر) از خواب بیدار بشه و بعد ازش خواهش می‌کنم برام یه چیزی بخره تا از گشنگی نمیرم، طبق یک قانون نانوشته سطح درخواست نباید بیشتر از ۷۰ یا ۸۰ هزار تومن بشه در صورتی که چیزی بخوای که پولش از ۱۰۰ تومن بگذره باید از مغازه همسایه خریده بشه که معمولا غیر از دو مدل کیک و یه نوع شیر و یک سری خار و بار که همسایه ها ازش می‌خرن چیز دیگه‌ای نداره پس انتخاب‌هات محدود میشن!! اگر چیزی از یه مغازه دیگه بخوای چی میشه؟ خب البته که هیچی نمیشه (ای کاش میشد، ای کاش منو با شیلنگ میزد تا من سندی برای ارائه داشتم اما اون ضربه هاشو به روحم میزنه) پدر نازنین میره از اون مغازه خرید می‌کنه اما اخم‌هاش توی هم هست و سر مادرجان غر می‌زنه و مادر گرامی هم میاد منو یه گوشه می‌بره و سرزنش می‌کنه که چرا پدرتون رو تحت فشار می‌ذارین خداتون رو شکر کنین مردم همینم ندارن!!!

وسایلی که خریدم
وسایلی که خریدم

انتخاب‌هام سخت و محدودن!!!

اما دلم درد می‌کنه، علنا بدخلق و بهونه‌گیر شدم!!

دلم می‌خواد به حال خودم زار بزنم و گریه کنم!!

خسته‌ام، انگار همه غصه‌هام تو همین لحظه هجوم آوردن مسخره‌اس که چطور از درد گرسنگی آدم به همه دردهای زندگیش میرسه، ناله کردن از گرسنگی باید خیلی خجالت‌آور باشه نه؟

بیخیال از همه چی یه لعنت فرستادم و سریع لباس پوشیدم با همون وضعیت آشفته‌ام و حال داغونم تو هوای سرد زدم بیرون و رفتم "ما و شما" و یه سالاد اولویه و نون تست سزار (که عموما برای سالاد سزار هست اما من برای سیر شدن با سالاد‌اولویه خریدم) به همراه یه شیر قهوه و یه شکلات خریدم همین چند قلم ساده شد ۱۸۰ هزار تومن!!! و من چقدر پول دارم؟؟ ماهیانه ۲۰۰ هزار تومن😂 واقعا خیلی سعی می‌کنم خوش بین باشم خیلی زیاد!!

__________________________نقطه سر خط!!!

امروز ۱۸ آذر هست اما برای من هنوز هفدهم هست می‌دونی چرا؟ چون ساعت بدن من و کل ذهن من دیگه مثل مردم عادی نیست من دیگه یه آدم عادی نیستم، دیروز یعنی جمعه چون که شب قبلش نخوابیده بودم سعی کردم کل روز بیدار باشم تا شاید شب خوابم ببره ولی طبق معمول ساعت ۱۱ ظهر خوابم برد و ۹ شب بیدار شدم همیشه همینطوریه می‌دونی چه حالی دارم؟ وقتی بیدار میشم آرزوی مرگ می‌کنم، دلم می‌خواد بمیرم، دلم می‌خواد همه دنیا آتیش بگیره طبق معمول وقتی بیدار شدم یه بشقاب غذا از وعده ناهار برام نگه داشته بودن پس

  • اولین وعده غذایی من شد: برنج و گوشت
  • حالا یه چند لیوان چایی هم روش

اوکی حالا ساعت ۲ شب شده و من دوباره گرسنه ام، میرم سمت یخچال چی داریم؟ پلوپز برنج، دیگ خورشت برای فردا، چند عدد گوجه، چند عدد تخم مرغ و یه پاکت شیر هیچ کدوم رو دلم نمی‌خواد، از همشون متنفرم، از اینکه هیچی برای خوردن نداریم متنفرم درو می‌بندم و میرم دوباره سراغ گوشی، دیدن فیلم و سریال بزرگترین کار این روزام شده و تمام!!!

حالا ساعت ۵ صبح شده، درسته که ساعت بدنم بهم ریخته و روز و شب من قاطی شده اما بدنم بازم به همون میزان سوخت کذایی نیاز داره که توی خونه نیست!!! لعنت بهشون!!! گرسنگی اینقدر بهم فشار آورده بود که داشتم بی‌حال می‌شدم، کم کم حالت تهوع هم پیدا شد و بدنم ضعف می‌رفت تا اینکه با اجبار بلند شدم و دو تا تخم مرغ آب‌پز کردم و خوردم

ساعت ۹ صبح شده، من هنوز نخوابیدم، مامان بیدار شده، بابا با یه کیک کوچیک خودشو سیر می‌کنه و مامان نون خشک گرم می‌کنه و می‌خوره اما من نمی‌تونم با این لعنتی ها سیر بشم هرچند کسی هم ازم نمی‌پرسه که سیر شدم یا نه!!

ساعت ۱۲ ظهر هست، گرسنگی دوباره سراغم اومده، معده ام درد می‌کنه اما هیچی برای خوردن نداریم، یخچال رو باز می‌کنم بازم هیچی نیست جز چند تا دیگ و قابلمه که احتمالا یا غذای ظهر داخلش هست که حق نداریم بهش دست بزنیم یا پسماند روزهای قبل که چیزی واسه خوردن نداره، به ناچار سراغ فریزر میرم و یه بستنی ازش برمی‌دارم، بستنی آدم رو سیر نمی‌کنه اما قندی که بستنی داره باعث میشه ضعفم برطرف بشه و غش نکنم از خوشبختی زیاد!!!

ساعت ۲ شده، گرسنه‌ام هنوز، رفتم مغازه سر کوچه و یه سوپ و یه ورمیشل خریدم و درست کردم و خوردم تا معده ام یکم آروم‌تر شه، ساعت ۸ شب شده هنوز نخوابیدم یه تیکه گوشت سفید خوردم و می‌خوام زودتر بخوابم اما دلم روی اون نی‌ شکلاتی‌هایی هست که دفعه قبل خریدم پس در حالی که به عنوان یه خرس گنده حق خروج از خونه رو ندارم شال و کلاه کردم رفتم "ما و شما" و دوباره ۱۵۰ هزار تومن چند تا دنت و نی شکلاتی خریدم(: بعد هم خوابیدم و ۶ صبح بیدار شدم

به نظرت زندگی فوق العاده نیست؟

پست شماره ۳۲ / ۱۳۶۱ کلمه

تاریخ ۱۵ آذر ۱۴۰۲

سایت ویرگول

فیلم سینماییمواد غذاییدردتخم مرغفیلم سریال
۱
۷
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید