ویرگول
ورودثبت نام
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiهیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
خواندن ۴۳ دقیقه·۳ روز پیش

سال ۱۳۹۵: سرگذشت من

حالا که یک سال رو به عنوان مرجع در نظر گرفتم و از سال ۱۳۹۴ شروع به گفتن کردم و خیلی از تروماها و آسیب‌های کودکی رو که نقش اساسی در تشکیل منه بزرگسال داشتن رو در سکوت و پشت پرده گذاشتم می‌تونم حداقل ذهنم رو جمع‌تر کنم و راحت‌تر درباره وقایع بعد از این صحبت کنم

توی سال‌های ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ زندگی من فقط در یک چیز خلاصه می‌شد و اون هم "کنکور" بود، من عاشق درس خوندن بودم و اون رو به عنوان پناهگاهی برای فرار از دعواهای مادر و پدرم می‌دیدم اما رفته رفته درس خوندن تبدیل به عذابی شد که دیگه نمی‌تونستم از شرش خلاص بشم احساس می‌کردم هر بار که لای دفتر و کتاب‌ها رو باز می‌کنم میگرن و حالت تهوع بهم دست می‌داد اما من تصوری از یک زندگی بدون درس خوندن نداشتم، مگه می‌شه که آدم بدون تلاش و درس خوندن اصلا خودش رو زنده در نظر بگیره؟ استرسِ آینده اینکه چی می‌شه؟ به کجا می‌رسم؟ چه اتفاقی برام میوفته هم قوز بالای قوز شده بود و ولم نمی‌کرد!! کنکور برای من تبدیل به یک معضل بزرگ شده بود معضلی که فقط جنگیدن با صدها کتاب و جزوه نبود بلکه من یک جنگ روانی هم با خونواده‌ام داشتم سر اینکه نمی‌دونستم خودم چی می‌خوام و اونا چی می‌خوان، در کنار اینکه پدر و مادرم با مقایسه‌ها و زخم زبون‌های روزانه حسابی از من پذیرایی می‌کردن حالا برادرمم که ۱۳،۱۴ ساله شده بود دائم اظهار فضل می‌کرد و می‌گفت "زهره من با یک ورق زدن یاد می‌گیرم تو چرا اینقدر کند و ضعیف هستی؟ اصلا اینکه تو کنکور قبول نشدی از بی‌سوادی خودت هست اگه من بودم سریع قبول می‌شدم" نکته دردناکش این بود که حرفای یه بچه ۱۴ ساله روی مغز مادر عزیزم اثر می‌ذاشت و اونم حرفای برادرم رو تکرار می‌کرد و تحت تاثیر اون قرار می‌گرفت و حالا من چطوری بهشون ثابت می‌کردم که کنکور چیزی فراتر از کتاب‌های خود دبیرستان هست و باید در کنارش کتاب تست و آزمون هم داشته باشی؟ این جماعت اصلا نمی‌دونستن کتاب تست چی هست!!! من می دیدم که دوستام می‌گفتن ما جلوی خونواده جنگیدیم تا همون چیزی رو بریم که خودمون می‌خوایم ولی ... من چی می‌خواستم؟ اون زمان احساس می‌کردم به "هنر" علاقه دارم ولی اگه این علاقه یک هوس زودگذر باشه چی؟ از کجا بدونم واقعا هنر رو دوست دارم یا نه؟ اگه هنر برم بعدش پشیمون بشم چی؟ اگه همونطور که مامان میگه هنر بازار کار نداشته باشه و من فقیر و بیچاره بمونم چی؟ شاید اصلا پزشکی رو هم دوست دارم فقط چون داخلش نرفتم هنوز باهاش اخت نشدم کسی چه می‌دونه؟ من اصلا نمی‌دونم چی می‌خوام از این زندگی؟ اصلا من چرا وجود دارم؟ هدفم از این دنیا چیه؟ قراره به چی برسم؟ متاسفانه اون زمان متوجهش نبودم اما بعدها فهمیدم که یکی از وظایف پدر و مادرها اینه که در طول ۱۸ سال اول زندگی اون بچه استعدادهای اون رو بشناسن و شکوفا کنن، با ثبت نام کردنش توی کلاس‌های ورزشی یا موسیقی یا هنری به اون بچه کمک کنن خودش و علایقش رو با آزمون و خطا پیدا کنه، مثلا کاراته بره یا ژیمناستیک بره، یا ویولن بره یا پیانو بره ولی پدر و مادر من تو تمام سال‌های طلایی زندگی من کاری جز دعوا سر کوچیک‌ترین نیازهای زندگی مشترک نداشتن، دعوا سر اینکه آخرین بار ۷ روز پیش یک مرغ خریده شده و توی خونه‌ای که ۴ نفر بزرگسال توش غذا می‌خورن این مرغ کوچیک همون روز دوم تموم شده و با وجود این ما ۷ روز دووم آوردیم تصور کنین توی خونه‌ای که بحث‌ها و دعواهاش سر پایه‌ای‌ترین و بنیادی‌ترین نیازهای بشر هست چطور میشه انتظاراتی در حد کشف استعداد داشت؟ اونقدر در طول سالیان دراز برای هر لقمه نونی که می‌خوردم منت شنیده بودم که باعث شده بود برای همه چیز خودم رو مقصر بدونم و یک بار از خودم نپرسم که خب پس وظایف پدر و مادر چی میشه؟ مگه پدر و مادر فقط وظیفه زاییدن اون بچه رو دارن؟

صداهای توی سرم ساکت نمی‌شد، امسال که کنکور بدم بعدش چی می‌شه؟ لیسانس و فوق لیسانس بعدش چی؟ ته تهش قراره کارمند بشم؟ بعد شوهر کنم و بچه بزام؟ ولی من از بچه زاییدن خوشم نمیاد من از شوهرداری خوشم نمیاد چیکار کنم؟ اگه منو مجبور کنن به زور ازدواج کنم چی؟ اگه خونوادم مجبورم کنن با یکی ازدواج کنم که ازش خوشم نمیاد چی؟ اصلا من از مردها خوشم میاد؟ تا همین چند سال پیش احساس می‌کردم از زن‌ها خوشم میاد اینطور نیست؟؟ خیلی خوب یادمه راهنمایی می‌رفتم که احساس می‌کردم به زن‌ها گرایش دارم اولین نشونه‌های بلوغ اولین نشونه‌های شهوت رو که توی وجودم حس کردم احساس کردم با فکر کردن به بدن یک زن تحریک می‌شم فکر می‌کردم همجنس‌گرا هستم اما شانس آوردم که توی اون زمان هم‌کلاسی‌های من همشون دو کیلو ریش و سیبیل داشتن و هیچکس خوشگل نبود که من به خطا کشیده بشم چیزی که امروز خلافش داره رخ میده، پدر و مادرهای امروز دیگه نیاز نیست از دوست پسر داشتن دخترهاشون بترسن چون دخترها دیگه خودکفا شدن و توی دستشویی‌های مدرسه واسه همدیگه جبران می‌کنن ... تهوع آوره!!

انگار یه ترکیب گیج کننده از هزاران خواسته و تمنا بودم سرگذشت تحولات جنسی من خودش یک کتاب جدا می‌طلبه، اولین مرحله‌اش انکار بود، انکار هویت جنسی‌ام، انکار اینکه اصلا نیاز جنسی دارم، بزرگ شدن توی یک خونواده چادری و مذهبی این رو برای من رقم زد می‌دیدم که مادرم با افتخار از این حرف می‌زنه که هیچوقت برده هوا و هوس نفسانی نبوده (سال‌ها بعد متوجه شدم که همین انکار نیاز توسط مادرم و اینکه هیچوقت میلی به رابطه جنسی نداشته و همیشه سرد مزاج بوده باعث شده پدرم به خیانت رو بیاره، دردناکه اما جفتشون مقصر بودن هم مادرم با سردی بیش از حد و هم پدرم) من هم فکر می‌کردم این یک افتخار هست که هرگز نیاز جنسی نداشته باشم برای همین توی ۱۳،۱۴ سالگی با این طرز فکر خودم رو تسلی می‌دادم که من مثل بقیه نیستم من مثل بقیه برده‌ی هوا و هوس خودم نیستم من آدم برتر و بهتری هستم نسبت به این انسان‌های خار و خفیفی که جز شهوت چیزی برای ارائه ندارن، اما "شهوت" این حیوان وحشیِ رام نشدنی چیزی نیست که تو با چند بار تلقین به مغزت بتونی بهش غلبه کنی، شهوتِ من قابل کنترل نبود شب‌ها قبل از خواب به سراغم می‌اومد چشمام رو که می‌بستم یادم میوفتاد که وقتی دبستانی بودم خواب یک زن و مرد لخت رو دیدم از خودم می‌پرسیدم چرا؟ یعنی ممکنه من پدر و مادرم رو موقع معاشقه دیده باشم و حالا یک تروما برام ایجاد شده؟ نه نه این ممکن نیست حتی گریه می‌کردم از اینکه چرا؟ چرا ما زن‌ها باید در خدمت مردها باشیم؟ من اینو نمی‌خوام من نمی‌خوام برده‌ی کسی باشم چرا ما باید نیاز جنسی مردها رو برطرف کنیم؟ من دوسش ندارم ازش خوشم نمیاد احساس می‌کردم اگر به یک مرد فکر کنم گناه کردم برای همین مغزم شهوتش رو به سمت زن‌ها هدایت می‌کرد شب‌ها قبل از خواب به جای یک مرد، معاشقه با یک زن رو تصور می‌کردم برای دختر ۱۳،۱۴ ساله‌ای که هیچ دسترسی به اینترنت و فیلم پورن نداره و اصلا نمی‌دونه چی هستن این سالم‌ترین راه برای ارضا شهوت به نظر می‌رسید هرچند فردا صبحش که بیدار می‌شدم سریع می‌رفتم غسل می‌کردم و به درگاه خدا توبه می‌کردم و اشک می‌ریختم و به خودم قول می‌دادم دیگه به خطا کشیده نشم ولی هفته بعد، چند روز بعد دوباره شروع می‌شد اصلا نمی‌فهمیدم این نیاز از کجا میاد؟ این چیه؟ مثل مثانه که پر از عوره می‌شه آیا این هم یک مخزن داره که به این سرعت پر از شهوت می‌شه؟ چطور ممکنه من اینقدر موجود ضعیف و سست عنصری بوده باشم؟ خاک بر سرت زهره تو نفرت انگیزی موجود سست عنصر شهوتی!! ۱۳،۱۴ و ۱۵ سالگی به همین منوال گذشت نه با یک بار و دو بار ولی در گذر زمان با تکرار و تکرارِ همون تصورات شهوت رانی درباره بدن زن‌ها کم کم به این باور رسیدم که من به زن‌ها گرایش دارم و احتمالا "همجنسگرا" هستم حالا با یک بحران جدید روبرو شدم اگر همجنسگرا هستم حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ مگه می‌شه توی یک کشور اسلامی عاشق همجنس خودت باشی؟ این یک گناه بزرگه خدای من نه این نمی‌تونه واقعی باشه ... اوایل افتخار می‌کردم به خودم خیال می‌کردم فقط منم که به این قدرت رسیدم که به جای مردها عاشق زن‌ها باشم احساس خودکفایی می‌کردم در خیالم تصور می‌کردم من چقدر خفنم که محتاج این مردهای نفرت انگیز نیستم چون همونطور که گفتم هیچ دسترسی خاصی به دنیای بیرون نداشتم و تنها منبع اطلاعات من کتاب‌ها و تلویزیون بود که اونجا هم همگی عاشق جنس مخالف بودن (خدا رو شکر اون زمان فیلم و سریال‌های همجنسگرایی تولید نمی‌شد) اما کم کم برای من تبدیل به یک بحران شده بود خدا رو هزار مرتبه شکر می‌کنم که توی مدرسه به هیچکس نزدیک نشده بودم ... از خودم متنفر می‌شدم اگر مثل بچه‌های امروز دور و برم پر از همجنس‌های خوشگل می‌بود و من به خطا کشیده می‌شدم

زمان گذشت تا سال ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵ که خونه‌ی ما برای اولین بار صاحب اینترنت پرسرعت "وای فای" شد اون هم باز به اصرار برادرم بود چون می‌خواست بازی "کلش آو کلنز" بازی کنه و باید اینترنت پرسرعت می‌داشت که بتونه بازی کنه اون زمان هنوز با واژه فیلترشکن و دسترسی به سایت‌های مستهجن آشنا نبودم (باز هم خدا رو براش شکر میکنم) اما دسترسی به اینترنت پرسرعت باعث شد برای اولین بار با سایت‌هایی مثل "نماشا، آپارات و زومجی" آشنا بشم سایت‌هایی که چند سال بود شکل گرفته بودن و اونجا تو می‌تونستی فیلم و سریال و حتی انیمه ببینی، واوو چقدر قشنگ بود فکرش رو بکن؟؟؟ یه سایتی هست که تو با اینترنت بهش وصل می شی و فیلم و سریال نگاه می‌کنی جالب نیست؟ باید خیلی قشنگ باشه ... انگار که یک دنیایی رو کشف کرده بودم که دیگران پیداش نکرده بودن همینقدر برای من جالب و جذاب بود از بین سایت‌هایی که پیدا کردم "نماشا" برای من به طرز عجیبی جذاب و دوست داشتنی شده بود با اینکه "آپارات" قدرت و وسعت بیشتری داشت اما من جمع کوچیک و جمع و جور نماشا رو بیشتر دوست داشتم بنابراین تو سال ۹۵ بیشتر وقت من توی این سایت‌ها سپری می‌شد بین خوندن دنیایی از مقالات و اطلاعات جدید بودم اما قبل از اینها اجازه بدین درباره جهش جنسی‌ام توضیح بدم و کاملش کنم، سال ۱۳۹۴ من با اینترنت پرسرعت وای فای سایتی رو پیدا کردم به اسم "با موزیک" این سایت متعلق به فردی با نام مستعار "ایتاچی ۱۴" بود که توی سایتش موزیک و انیمه آپلود می‌کرد و یک سایت کاملا حرفه‌ای بود سایتی که بعدها با شکایت "انیم ورد" از ایتاچی ۱۴ برای همیشه بسته شد و صاحب اون به یغما رفت اما خاطره‌ای که توی قلب من ساخت عجیب واسه من موندگار شد، توی سایت باموزیک من به طور خیلی خیلی اتفاقی انیمه‌ای رو دیدم که توی سایت نماشا خیلی از کاربران سایت درباره‌اش حرف می‌زدن انیمه‌ای به اسم "عاشقان شیطانی" یا "Diabolik lovers" این انیمه اصلا شبیه اتک آن تایتان یا انیمه‌های فلسفی محور نیست برعکس، خیلی کودکانه و احمقانه‌اس، داستان درباره دختر نوجوونی هست که وارد یک عمارت می‌شه که با ۱۲ تا برادر اونجا باید زندگی کنه و به مدرسه بره، این ۱۲ برادر از قضا همشون خون‌آشام هستن و به نوبت این دختر رو خفت می‌کنن و ازش استفاده می‌کنن

(شبیه فیلم سوپر به نظر می‌رسه😂😂 ببخشید توروخدا روم سیاه😂😂 واقعا فکر نکنین با افتخار دارم تعریف می‌کنم نوشتن این ابعاد زندگیم برای خودمم خجالت باره)

اگر بگم میل جنسی من به سمت همجنسگرایی رو یک انیمه (کارتون) خاک بر سری به اسم عاشقان شیطانی نجات داد دروغ نگفتم، انیمه عاشقان شیطانی به شدت صحنه‌های اروتیک داشت اما اروتیک نوجوان پسند، یعنی توی این انیمه صحنه بوسیدن یا عشق ورزیدن یا سکس نداشتی تنها چیزی که می‌دیدی این بود که هر بار یکی از برادرها این دختر بینوا رو یک گوشه گیر می‌اندازه دست و پاشو می‌گیره و خونش رو می‌خوره، این صحنه‌ها برای یک بزرگسال اروتیک نیستن اما برای دختر نوجوونی که از تصور خوابیدن زیر پای مردها متنفر هست تصور یک درجه ملایم‌تر از صحنه‌های سکسی مثل همین انیمه که به جای عشق ورزیدن صرفا و صرفا تسلط مرد بر زن رو نشون می‌داد انگار باعث می‌شد بدن من گر بگیره!!

باور کنین حتی خودمم نمی‌دونم دقیقا چیه این انیمه باعث شد من از میل به زن‌ها به سمت میل به مردها تغییر رویه بدم، نمی‌دونم واقعا اما این انیمه کم کم باعث شد من خودم رو جای اون دختر و در حصار یک مرد تصور کنم و یواش یواش مغزم اینطوری بود که می‌گفت ... صبر کن ببینم اونقدرا هم بد به نظر نمیاد نه؟ تجربه بدی نیست شاید خیلی هم بد نباشه بذار امتحانش کنم بذار تصورش کنم بیا خودمون رو بذاریم جای دختره در حصار یک مردی که مثلا دوسش داریم، بعد از اون کم کم تصورات ذهنی من به سمت مردها رفت و انگار که برگشتم توی مسیر درست همون چیزی که باید می‌بود هرکس باید به جنس مخالف خودش گرایش پیدا کنه!!! شب‌ها که چشمام رو می‌بستم صحنه‌های انیمه توی سرم تکرار می‌شد و من خودم رو جای اون دختر در آغوش مردی بدون چهره تصور می‌کردم مردی که نمی‌بینمش ولی منو خفت کرده (به طرز واضحی هیچ تغییری یک شبه ایجاد نمی‌شه و مغز من هم به سختی داشت خودش رو وقف می‌داد با این موضوع برای همین هنوز هم نمی‌تونستم یک مرد کامل رو تصور کنم فقط سعی می‌کردم سعی می‌کردم و باز هم سعی می‌کردم) با توجه به اینکه خودم تجربه میل به همجنسگرایی رو داشتم امروز با قدرت می‌تونم بگم که این یک میل طبیعی نیست بلکه بسته به شرایط محیطی، نفرت از مردها، سرکوب و تحقیر و جهت دادن به میل طبیعی بدن، کم کم ذهن شما به سمت زن‌ها گرایش پیدا می‌کنه این می‌تونه حتی حاصل یک اتفاق ساده در کودکی شما باشه اما هرچی که هست من قطع به یقین میگم این یک ارتباط سالم نیست و اگر "عاشقان شیطانی" بتونه شما رو اصلاح کنه من حاضرم برای تمام همجنسگراها عاشقان شیطانی تجویز کنم(اوپس😂)

صحبت درباره میل جنسی دیگه بسه، در طی سال‌های بعدیش که من به طرز نفرت انگیزی درگیر رمان‌های خاک بر سری تلگرامی می‌شم قطعا درباره‌اش صحبت خواهم کرد اما برگردیم سر کنکور، کنکور سال ۱۳۹۵ اولین کنکور من بود که حتی یک کلمه از سوالات رو بلد نبودم، با اینکه درس‌های دبیرستان و جزوه‌های معلم‌ها رو از حفظ بودم ولی حتی یکی از سوالات ریاضی یا شیمی یا فیزیک رو نمی‌فهمیدم پیچش‌های عجیبی داشت که من درکش نمی‌کردم احساس خنگ بودن می‌کردم درس خوندن تنها مهارتی بود که من بلد بودم تنها چیزی که توش خوب بودم پس چرا اینطوری شد اینا دیگه چجور سوالاتی بود؟ چرا هیچی ازشون نمی‌فهمیدم؟ مامان و بابا می‌گفتن همین که جزوه‌ها و کتاب‌های دبیرستان رو خوندن تونستن قبول بشن پس چرا من هرچی خوندم هیچی از این سوالات نفهمیدم؟ یعنی مشکل از منه؟ من خنگم؟ مامان می‌گفت جزو نفرات برتر کنکور اون سالی بوده که شرکت کرده ولی من چی؟ حتما باعث خجالتش شدم، کنکور تموم شد و بچه‌ها بعدش با شادی داشتن عکس یادگاری می‌گرفتن من از دور نگاهشون می‌کردم و با خودم می‌گفتم اونها شادن چون حتما خیلی درس خوندن و الان خیالشون راحته تموم تلاششون رو کردن ولی من چی؟ سرخورده، بیچاره، بازنده ... اصلا یادم نمیاد آخرین باری که احساس خوشی و سرزندگی کردم کی بوده؟ آها یادم اومد سال ۹۳ بود وقتی دوم دبیرستان بودم مامان اومده بود مدرسه که کارنامه منو تحویل بگیره و معدلم ۱۹/۹۸ شده بود و مامان با افتخار اومد ازم تعریف کرد پیش بابا، یادمه اون تابستون چقدر خوشحال بودم چقدر احساس شادابی می‌کردم احساس می‌کردم مسئولیتم رو کامل انجام دادم توی مبارزه‌ام برنده شدم و حالا به عنوان یه جنگجوی برنده استراحت می‌کنم ولی حالا چی؟ دارم اون بچه‌ها رو از دور نگاه می‌کنم و اشک می‌ریزم باید سریع‌تر از محل آزمون برم تا کسی متوجه من نشه دلم نمی‌خواد بیان پیشم و از من درباره آزمون بپرسن چون مطمئنم بغضم می‌ترکه من هیچی جز یه بازنده نیستم، بازنده بودن رو وقتی بیشتر حس کردم که توی تابستون سال ۱۳۹۵ بعد از کنکور پدر و مادرم هر روز غرغرهاشون رو بیشتر می‌کردن، گاهی با خودم می‌گفتم ای کاش کتکم می‌زدن ای کاش منو می‌زدن که رد و اثرش باقی می‌موند اما شلاق اونها اثری نداشت، شلاق اونها با زبون گوشتی بود و رد و اثرش روی مغز و روان من سایه می‌انداخت برای همین هیچکس متوجه زجری که می‌کشیدم نمیشد، تابستون ۱۳۹۵ بعد از مدت‌ها رفتیم زاهدان (مرکز استان) خونه دایی احمد ناعزیزم که به لطف دختر لوس و اداییش خانم "جواهر" همیشه کسی بود که توی سر من زده می‌شد در طول ۴ سال از ۹۱ تا ۹۵، بخاطر اینکه جواهر خانم از همون سال اول دبیرستان دانشگاه قبول شده بود و اصلا قبولی اون بود که جو خونه رو برای من جهنم کرد چون پدرم شروع کرد به مقایسه من با اون و دائم غرولند می‌کرد به هرحال تابستون رفتیم خونشون و اون زمان نتایج کنکور اومده بود و رتبه کشوری من حدود ۳۰۰ هزار شده بود اون سال نزدیک ۳۳۰ هزار ثبت نامی داشتن و من تقریبا جزو نفرات آخر شده بودم با اینکه شنیده بودم بعضی بچه‌ها می‌گفتن تو سال‌های قبل یک عده همینطوری الکی برگه رو سیاه کردن و قبول شدن منم امیدوار بودم که ای کاش همینطور الکی قبول بشم ولی نشد هرچند حتی نمی‌دونستم چی می‌خوام اصلا کدوم رشته برای من مناسبه؟ من چی باید بخونم؟ چه رشته‌ای رو دوست دارم؟ هیچی نمی‌دونستم ولی گاهی با خودم می‌گفتم ای کاش فقط مجاز می‌شدم یه چیزی می‌رفتم که دهن این‌ها بسته بشه اصلا راه درست چیه؟ ما به خونه جواهر خانم رسیدیم و دم در مادرم در گوش پدرم گفت که درباره کنکور جواهر چیزی نپرسی چون ما رومون سیاهه بچه خودمون قبول نشده!! اونها رفتن و من چند دقیقه‌ای توی ماشین موندم تا اشکام رو پاک کنم احساس می‌کردم قتل مرتکب شدم، انگار زنا صورت گرفته، گناه بزرگی کردم که مادر و پدرم رو سرافکنده کردم حالا دیگه اونا دوسم ندارن، اونا به من افتخار نمی‌کنن احساس می‌کردم یه نون خور اضافه‌ام، باری روی دوش بقیه شدم باید بمیرم یادمه همون زمان‌ها بارها می‌رفتم پیش مادرم و ازش عذرخواهی می‌کردم که باعث خجالتش شدم آه زهره‌ی بیچاره همیشه خودش رو مقصر می‌دید همیشه‌ی خدا خودش رو لعنت می‌کرد یکبار از خودش نپرسید که آیا مادر و پدرش هم به وظایف خودشون عمل کردن؟ آیا اونها هم به اندازه‌ای که زهره عذاب وجدان داشت رنج می‌کشیدن؟ یک بار شد با خودشون بگن متاسفیم زهره که تو رو توی این خونواده داغون به دنیا آوردیم؟ نه برعکس اتفاقا همیشه یه قورت و نیم اونها باقی بود همیشه می‌گفتن بچه‌های فلانی نون ندارن بخورن، لباس ندارن بپوشن ولی شما دارین انگار توی عصر هجر زندگی می‌کردیم که تنها نیاز بشر فقط یک وعده غذا و ده سالی یک دست لباس بود! اصلا توی خونه‌ای که هر روز سایه دعوا و درگیری توش بود چطوری می‌تونستی تمرکز کنی تا درس بخونی؟ توی خونه‌ای که اگر یک وعده غذا داشتین سه وعده باید گرسنه می‌موندین چطوری می‌تونستی انرژی داشته باشی تا درس بخونی؟ زهره هیچوقت به این چیزها فکر نکرد، زهره فقط خود زنی کرد، فقط خود زنی کرد هربار که فامیل دور هم جمع می‌شدن زهره همیشه سرافکنده بود احساس خجالت و حقارت می‌کرد زهره هیچی برای نمایش نداشت هیچی برای ارائه نداشت حرفی برای گفتن نداشت تنها برگ برنده اون درس خوندن بود که حالا سوخت و خاکستر شده بود، هر چند خیلی خوب متوجه شده بودم که چطور بعضی دخترها دروغگوهای عوضیِ دورویی هستن که حتی اگر قبول هم نشده بودن الکی زنگ می‌زدن بهم و پز می‌دادن که وای زهره جون ما رتبه‌مون ۲ هزار شده بود ولی انتخاب رشته‌مون خراب بود ... این همیشه برام سوال می‌شد که چرا؟ چرا دخترها و زن‌ها اینقدر عوضی هستن؟ چرا این موجودات اینقدر نفرت‌انگیزن؟ چرا دروغ میگن و بلوف می‌زنن؟ مثلا طرف نون نداره شکمش رو سیر کنه میره یه آیفون قسطی می‌گیره و ژست موفقیت و خودساخته بودن می‌گیره واقعا چرا؟ خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم که مثل اونها بشم به دروغ بگم قبول شدم ولی انتخاب رشته‌ام خراب شده ولی نه من شبیه اونها نبودم این حقارت بود من اینقدر حقیر نبودم!!

مهر ماه سال ۱۳۹۵ زمانی بود که دیدم خیلی از هم‌کلاسی‌های مدرسه‌ام رفتن دانشگاه کسانی که حتی معدل ۱۰ و ۱۲ داشتن به زور یک رشته‌ای قبول شده بودن ولی من حتی مجاز هم نشده بودم که انتخاب رشته کنم به قدری سرافکنده بودم که گروه کلاسی محبوبم رو پاک کردم و از واتساپ خارج شدم تا دیگه با هیچکس ارتباط نگیرم همش با خودم فکر می‌کردم یکسال از زندگیم پشت کنکور سوخت و خاکستر شد حالا چیکار کنم؟ من یکسال از بقیه عقب موندم؟ انگار ذهنم دست از مقایسه نمی‌تونست برداره همش خودم رو با هم‌کلاسی‌هام و فامیل مقایسه می‌کردم و تصور می‌کردم زندگی مثل میدون مسابقه هست و این مسابقه دو هست و هرکس سریع‌تر شروع کرده سریع‌تر هم برنده می‌شه و من هنوز شروع هم نکردم!! به خودم قول داده بودم از اول مهر شروع کنم ولی حالا روز پشت روز می‌گذشت و من هر روز به خودم وعده می‌دادم که از فردا، از فردا، از فردا شروع می‌کنم ولی کدوم فردا؟ مغزم درگیر بود، نمی‌تونستم ذهنم رو جمع و جور کنم اصلا نمی‌دونستم از کجا باید بخونم، از کجا باید شروع کنم؟ مگه آسون بود؟ اصلا نمی‌فهمیدم کدوم دروس مهمتره؟ از کدوم‌ها تست بزنم؟ خب تست از کجا بیام؟ آها باید کتاب تست بخرم؟ کدوم کتاب تست بهتره؟ اما اون کتاب ۵۰ هزار تومن قیمتش هست مگه بابا می‌خره؟ یکبار،دوبار سه بار بهش گفتم و بعد به مادرم پیغام داده بود که زهره پول‌های منو الکی خرج می‌کنه مگه من سرگنج نشستم!! درسته بابام سر گنج ننشسته بود من باید خودم قبول می‌شدم از زور بازوی خودم، اینو مادر و پدرم می‌گفتن، می‌گفتن هرکی درس خونده خودش درس خونده اینجا هی کتاب کار و آزمون و کوفت و زهرمار نداشته، کسی که بخواد بخونه و قبول بشه خودش می‌خونه این کتاب تست و آزمون همش بهانه‌اس که زهره می‌خواد بی عرضگی خودش رو پشت اونها قایم کنه!!! با خودم می‌گفتم نکنه اونها راست میگن؟ نکنه واقعا هرکس قبول شده خودش خونده و قبول شده و هیچ احتیاجی به آزمون آزمایشی و کتاب تست نیست و من دارم بهونه می‌گیرم؟ دقت کردین اونقدری که همش به خودم شک می‌کردم و خودم رو زیر سوال می‌بردم حتی یکبار به پدر و مادرم شک نکردم چون اون زمان همش فکر می‌کردم اونها خدای مطلق هستن، هرچی اونها میگن درسته، اگر فقط یک بار منم پدر و مادری داشتم که حمایتم کنن شاید مغزم اینقدر خود خوری و خود تحقیری نمی‌کرد حتی با دوستام با هم‌کلاسی‌های سابقم که حالا نزدیک یک سال بود ندیده بودمشون حرف می‌زدم همشون یک جمله تکراری می‌گفتن "ما خودمون همینطوری خوندیم و قبول شدیم" منم بیشتر اشک می‌ریختم و آرزوی مرگ می‌کردم که چرا من اینقدر بی عرضه‌ام، چرا عرضه ندارم مثل اونها خودم بخونم و قبول بشم بعدها فهمیدم که خیلی‌هاشون از سر حسادت که مبادا کسی فرمول اونها رو تکرار کنه به همه می‌گفتن ما فقط کتاب‌های دبیرستان رو خوندیم و هیچ کتاب تست و آزمون و ... نداشتیم ولی حالا چی میشه؟ نکنه حالا که عرضه ندارم کنکور قبول بشم پدر و مادرم بخوان منو به زور شوهر بدن؟ یک شب از ترس این موضوع کابوسی دیدم، توی مدرسه‌ی دبستانم بودم روی پله‌ها یک مرد با لباس بلوچی سفید نشسته بود عصبانی به نظر می‌رسید، داداشم بچه بود اومد پیشم بغلم کرد و خوشحال بود گفت قراره شوهر کنم، احساس کردم همون مرد بلوچ قراره شوهرم بشه ولی نه من دوسش نداشتم من نمی‌خوام شوهر کنم ... از خواب پریدم و تموم بدنم خیس عرق شده بود ... ترس‌هایی که امروز برام خنده‌دار به نظر می‌رسن ولی اون زمان به قدری ضعیف بودم که حتی فکر کردن بهش می‌تونست منو به جنون برسونه هر بار فامیل یا همسایه‌ها منو می‌دیدن می‌گفتن به به خانم فلانی دخترت دیگه "شویی" شده (یعنی وقت شوهر کردنش شده) فکر اینکه نکنه مثل مادرم بدبخت بشم چی؟ اگه شوهرم آدم خوبی نباشه چی؟ اگه نتونم ازش جدا بشم چی؟ ببین مادرم خیر سرش کارمند بود حقوق معلمی هم داشت ولی بازم نتونست جدا بشه اگر گیر بیوفتم توی یه زندگی چی؟ اگه مجبورم کنن بچه بیارم چی؟ نه نه نه این واقعی نیست من می‌میرم، خودم رو می‌کشم، یه بسته قرص خواب به زور کش رفته بودم و یه گوشه گذاشته بودم برای روز مبادا که اگر این اتفاق افتاد خودم رو خلاص کنم بمیرم بهتر از این زندگی خفت باره!!

معضل تغییر رویه کنکور و نظام آموزشی

امروز من از شما می‌پرسم برید به نفرات اول کنکور در ۱۰ سال اخیر نگاهی بندازین چه تعداد از این نفرات اول از روستاها یا مناطق دورافتاده بودن؟ در ۳،۴ سال اخیر که من نگاه کردم حتی یک نفر هم نبوده، به عنوان مثال نفر اول کنکور همین امسال خانم آترینا فرهمند از یک خونواده متول و پولدار که ددی و مامی برای اینکه فکر دختر عزیزشون باز بشه و بتونه هوایی تازه کنه اون رو به اروپا و آمریکا می‌بردن، بهترین زندگی، بهترین تغذیه، بهترین رفاه، اما ۲۰ سال ۳۰ سال پیش کنکور چنین مافیای بزرگی نداشت کنکور یک آزمون ساده بود که اگر واقعا سخت کوش بودی و درس‌هات رو می‌خوندی به سادگی از پس سوالاتش برمیومدی وقتی سوالات کنکور در سال‌های ۸۰ یا ۷۰ رو نگاه بکنین شوکه می‌شین از شدت آسون بودنش اما با شروع سال ۹۰ رویه کنکور به سختی تغییر کرد، حالا آزمون کنکور یک سد بزرگ شده بود که هر سال کلی کشته و زخمی می‌داد بچه هایی که زیر فشار شدید کنکور خودکشی می‌کردن و جون خودشون رو می‌گرفتن دلیل این سخت شدن کنکور چی بود؟ دلیلش باز شدن یک منبع درآمد بی‌پایان برای کانون قلمچی و کتاب فروشان و آزمون فروشان بود، می‌دونین هرسال این برگزار کننده‌های آزمون و فروشندگان کتاب تست چند میلیارد تومن درآمد مفت توی جیبشون میره؟ میلیون‌ها خانواده‌ی امیدوار که از شدت فقر و زندگی متوسط یا از شدت عقده و چشم و هم چشمی تمام زور خودشون رو می‌زنن که بچشون به جایی برسه که بتونن نجات پیدا کنن یا یه پتکی داشته باشن که تو سر بقیه فامیل بزنن انگار تمام بار زندگی و عقده‌ها و ناکامی‌های خودشون رو می‌اندازن روی دوش بچه که حالا اون بچه باید حسرت‌های اونها رو برآورده کنه می‌بینین؟ حتی پدر و مادرتون هم با هدف اینکه اونها رو به آرزوهاشون برسونین شما رو به دنیا میارن اگر عشق پدر و مادر واقعی بود باید زمانی که اشتباهات بزرگی می‌کنین بتونن پشتتون وایسن ولی اونها تا زمانی شما رو می‌خوان که باعث افتخارشون باشین کافیه خطای بزرگی کنین یا باعث خجالتشون بشین اونوقت روی واقعی عشق پدر و مادر رو به چشم خواهید دید، به هر حال "حسادت یا عقده‌گشایی" فرقی نمی‌کنه ناخودآگاه پدر و مادرتون روی کدوم یکی از اینها مانوور بده با یکی از همین محرک‌های قوی هر سال صدها میلیون پول توی جیب کانون قلمی و خیلی سبز و گزینه دو و ... می‌ریزن و رقمی که بدست میاد در نهایت از حد تصور هم خارج هست

ولی من و خیلی‌های دیگه مثل من قربانی جهل و بی‌سوادی پدر و مادرمون شدیم، یادمه کل سال ۹۵ توی اینترنت دنبال جواب می‌گشتم که چرا؟ چرا من قبول نشدم؟ مشکل از چی بود؟ اونایی که قبول شدن چیکار می‌کنن؟ کم کم متوجه شدم کسانی که توی کنکور قبول می‌شن از همون ۱۲،۱۳ سالگی زیر نظر کانون قلمچی و مشاوره و آزمون‌های مرتب جلو میرن هرسال تراز می‌گیرن و سنجیده می‌شن و همیشه پا به پای برنامه ریزی مرتب پیش میرن، اینها رو از توی یک سایت مشاوره فهمیدم فکر می‌کردم حالا که جواب رو پیدا کردم دیگه راحت شدم حالا کافیه پدر و مادرم رو قانع کنم که برام کتاب تست، آزمون آزمایشی و مشاور بگیرن تا من هم بتونم باعث افتخارشون بشم خیلی خوشحال شده بودم اما نکته همینجا بود، اونها نه تنها حاضر نبودن پولی برای این چیزها بدن بلکه من رو تمسخر هم می‌کردن و می‌گفتن زهره دیوانه شده خودش عرضه نداره بخونه بهونه میاره و میگه چون کتاب تست ندارم، مگه پسر فلانی که دکتر شد کتاب تست داشت؟ مگه دختر فلانی که دندون پزشکی قبول شد آزمون آزمایشی داشت؟ این خزعبلات چیه تو میگی؟ فقط می‌خوای جیب منو خالی کنی!!! ولی من نمی‌خواستم جیبت رو خالی کنم بابا من فقط می‌خواستم تورو به آرزوت برسونم که دیگه اینقدر غر نزنی که چرا بچه‌های مردم دکتر شدن بچه من نشد!!! تو حتی برای آرزوی خودت هم حاضر نیستی خرج کنی بابا؟ گاهی هم به خودم شک می‌کردم می‌گفتم نکنه اونا دارن راست میگن؟ شایدم من دارم بهونه میارم نکنه با خوندن همون کتاب‌های دبیرستان هم می‌شه قبول شد و من زیادی احمقم که متوجهش نمی‌شم!! زهره بیچاره وسط یه منجلاب گیر کرده بود رویه کنکور به تازگی عوض شده بود و ثابت کردن اینکه الان کنکور مثل دهه هشتاد نیست غیرممکن بود چون می‌گفتن ببین آقای دکتر "رستگار رحمانی" یه بچه روستایی بود که سال ۱۳۸۸ تونست پزشکی قبول بشه و الان دکتر شده چطور تا همین سال ۸۸ طرف از کنج روستا دکتر شده اونوقت تو سال ۹۴،۹۵ تو میگی نه رویه کنکور عوض شده؟ برو بچه خودتو جمع کن!! چطوری بهشون ثابت می‌کردم؟ چی داشتم برای اثبات؟ حتی دوست و فامیل هم وقتی ازشون می‌پرسیدی می‌گفتن نه ما مشاور نداشتیم فقط خودمون درس خوندیم!! پس خاک بر سر من که نمی‌تونم خودم درس بخونم، هر شب برای فردا برنامه می‌نوشتم:

۸ صبح بیدار شو

تا ۱۰ زیست بخون

تا ۱۲ ریاضی بخون

تا ۲ فارسی بخون

بعد یهو می‌دیدم ۱۲ از خواب بیدار شدم، یه مدت امروز و فردا می‌کردم و همش اشک می‌ریختم، دو سه هفته که به این منوال می‌گذشت به خودم می‌گفتم زهره بیخیال همینطوری از ۱۲ یا هروقت بیدار شدی شروع کن، شروع می‌کردم به خوندن ولی چیزی نمی‌فهمیدم، احساس اینکه بگم الان یاد گرفتم، الان اوکی شدم، الان فهمیدم چیشده نداشتم، هرچی بیشتر می‌خوندم بیشتر نمی‌فهمیدم با چشم اشکی دفتر و کتاب رو می بستم و به اینترنت پناه می‌بردم

توی اون سال‌ها تنها تصوری که از اینترنت داشتم سایت‌ها و مقالات اینترنتی و واتساپ و تلگرام بود و حتی همین دنیای کوچیکی که تصورش می‌کردم برام خیلی بزرگ بود باورم نمی‌شد که آدم با یک سرچ ساده توی گوگل می‌تونه به دنیایی از اطلاعات و مقالات علمی دسترسی داشته باشه از خودم می‌پرسیدم چرا آدما باید علم و دانش خودشون رو همینطور الکی برای بقیه بذارن که استفاده ببرن؟ هیچ تصوری از این نداشتم که صاحب اون سایت یا اون بستر منبع درآمد عظیمی برای خودش می‌سازه با همین اشتراک اطلاعات ولی یه چیز رو می‌دونستم اینکه منم دلم می‌خواست سایت بزنم، منم دلم می‌خواست یه بستری مثل "زومجی یا آپارات یا نماشا" داشته باشم دلم نمی‌خواست صرفا یک کاربر توی پلتفرم‌های دیگران باشم بلکه دلم می‌خواست صاحب اون پلتفرم باشم می‌گفتم شاید منم یه روزی برم تهران و یاد بگیرم چطوری پولدار بشم و بتونم از این سایت‌ها بزنم!! اما فعلا تنها کاری که می‌تونستم بکنم استفاده کردن از پلتفرم بقیه بود، از وقتی سایت باموزیک منحل شده بود و ایتاچی ۱۴ رفته بود من هر از گاهی تو نماشا و زومجی سر می‌زدم اون زمان ایکس باکس ۳۶۰ داشتیم که اونم سال ۹۳ با کلی بدبختی و غرغر خریده بودیم توی یک تلویزیون قدیمی گنده بازی آساسینز کرید و "watch Dogs" بازی می‌کردم واچ داگز یکی از بازی‌هایی بود که توی تابستون سال ۹۵ خیلی باهاش درگیر شده بودم با اینکه بازی از نظر کل جهان یه بازی سوخته به شمار می‌رفت اما شخصیت اصلی بازی "ایدن" برای من خیلی خاص بود، یه مرد تنها، تو دهه ۳۰ یا ۴۰ زندگی که هیچکس رو نداشت، نه دوستی، نه دوست دختری نه همراهی ... اوه مرد بیچاره اونم مثل من بود تنهای تنها، انگار تجلی خودم رو توی یک شخصیت خیالی می‌دیدم همین باعث می‌شد با علاقه بیشتری ساعت‌های طولانی واچ داگز بازی کنم یا برم توی سایت یوتیوب و ویدئو گیم بقیه رو تماشا کنم و لا به لای همین سرچ زدن درباره واچ داگز بود که با سایت زومجی (برای اولین بار) آشنا شدم که تحلیلی درباره اون بازی نوشته بود، توی کامنت‌ها همه به بازی حمله کرده بودن و من بدجوری کفری شده بودم، یعنی چی؟ چطور جرعت می‌کنن؟ این بازی ناجی من بوده، من با شخصیت ایدن زندگی کردم، باهاش آروم گرفتم از اینکه یکی رو پیدا کردم شبیه خودم هست خوشحال شدم اونوقت این عوضی‌ها بازی رو مسخره می‌کنن و میگن شخصیت اصلی خیلی کسل کننده و تنهاست؟ شاید باورتون نشه اما ... به طرز حماقت باری من نشستم ۱۲ تا جیمیل ساختم و بعد با اون ۱۲ جیمیل توی سایت زومجی ۱۲ اکانت مختلف ساختم و بعد دونه دونه وارد اون اکانت‌ها شدم و کامنت‌های حمله به بازی رو جواب دادم و کلی از بازی تعریف کردم!! اون زمان اصلا خبر نداشتم که صاحبین سایت می‌تونن آی‌پی آدرس رو ببینن و متوجه می‌شن که همه اینها یک نفر هست اونها بلافاصله کامنت‌های من رو پاک کردن و من هم بعد یک مدت حتی یادم نمیومد اون اکانت‌ها و رمزشون چی چی بود امروزه خیلی سعی کردم اونها رو پیدا کنم و حداقل حذفشون کنم ولی نشد ): اما با گفتن این داستان فقط می‌خواستم بگم تو دوران نوجوونی انسان کارهایی رو می‌کنه که توی بزرگسالی حتی مغزش کشش فکر کردن بهش رو نداره، مثلا امروز اگر بهم بگی بیا یه اکانت بزنیم نقش جنس مخالف رو بازی کنیم یا بیا ۱۰ تا اکانت بسازیم که به یه پیج حمله کنیم با خودم میگم دیوونه شدی؟ این حماقت‌ها چیه؟ برو حاجی کار کن قسط وام عقب افتاده داریم بدبخت می‌شیم به این بچه‌ بازی‌ها هم فکر نکن ولی توی اون سن مغز انگار آسوده‌تر، بیکار‌تر و بازتر هست که می‌تونه به این شکل اتلاف وقت و عقده گشایی کنه

از حماقت‌های دیجیتال خودم هنوز خیلی چیزها مونده که باید بگم، اون سال‌ها کاربر سایت نماشا بودم، همزمان ۲،۳ اکانت مختلف می‌زدم و با اسامی فیک برای خودم کاراکتر می‌ساختم، توی یکی از اون اکانت‌ها نقش یک پسر جوون به اسم "نیما" رو بازی مي‌کردم چرا اینکار رو می‌کردم؟ خیالات باطل، دلم می‌خواست ببینم دنیای پسرها چطوریه، دنیای مردها چطوریه، هی "چطوری داش، چطوری مشتی، دمت گرم حاجی ماجی" می‌گفتم و به خیال خودم احساس خفن بودن می‌کردم دلم می‌خواست مرد بودن رو تجربه کنم گاهی می‌گفتم نکنه من ذاتا یه مرد هستم که از بچگی از اسلحه و ماشین خوشم میومده به جای عروسک!! حماقت بود نبود؟!! توی سایت نماشا دوست پیدا می‌کردم یادمه یه دختره بود تام بوی بود اونجا اولین بار بود واژه تام بوی رو شنیدم نمی‌خواستم از بقیه عقب بمونم فکر می‌کردم کلی چیز توی دنیا هست که باید یاد بگیرم تا از کسی عقب نیوفتم دختره خفن بود مدل موی پسرونه گوشواره و کت چرمی ازش خوشم میومد با همون اکانت نیما باهاش دوست شدم وقتی بهش اعتراف کردم دختر هستم گفت خودم می‌دونستم از لحن چت کردنت مشخص بود دختر هستی همینم باعث شد از دختره و مشتی بودنش خوشم بیاد دلم می‌خواست دوست هم بمونیم ولی امروز حتی یادم نمیاد اسمش چی بوده؟ حتی یک خاطره یا عکس هم باهاش ندارم خاطرات مجازی همینقدر بی‌ارزش هستن برای همینه که بعد از سال‌ها اتلاف وقت با دوستان مجازی دیگه از هر چی دوست و خاطره مجازی هست متنفرم چون حتی یادت نمیاد چی بودن یا چطوری بودن حتی یه عکس یادگاری هم باهاشون نداری صرفا یک اکانت توی تلگرام یا اینستاگرام هستن که برات ویس یا متن می‌فرستن خب که چی؟!! توی سایت نماشا یه دختره بود به اسم توت فرنگی که ۲۱ سالش بود، ۲۱ سال برای اون سایت سن زیادی هست عمده کاربران سایت‌های نماشا و آپارات معمولا ۱۲،۱۳ تا نهایت ۱۷،۱۸ هست من هم سنم از بچه‌های اونجا بیشتر بود، این موضوع من رو خیلی آزرده خاطر می‌کرد حس می‌کردم از یه چیزی عقب افتادم، حس می‌کردم اگر چند سال زودتر اینترنت پرسرعت فراگیر می‌شد شاید من الان می‌تونستم همسن اونا باشم و باهاشون دوست بشم اما چون چند سال بزرگتر بودم دخترها رو که می‌شناسین با بزرگتر از خودشون دوست نمی‌شن اگر بشن هم اون آدم رو پیر و خرفت می‌بینن، یادمه با یه دختره حرف می‌زدم می‌گفت فلانی خیییلی از من بزرگتره!! گفتم مگه چند سالشه؟ گفت ۱۸، گفتم خودت چند سالته؟ گفت ۱۵!!! خنده‌ام گرفته بود از حرفش نوجوونی اینطوریه دیگه فکر می‌کنی فاصله ۱۵ تا ۱۸ اونقدر زیاده که توی دو تا دنیای متفاوت زندگی می‌کنین در حالی که اینطور نیست، به هر حال احساس می‌کردم هر جایی میرم هر کاری می‌کنم این سوالات توی سرم تموم نمیشن، اینکه چرا اینقدر دیر نوبت من شد؟ اما توت فرنگی مثل من نبود اون خیلی پرطرفدار بود هر کلیپی که اونجا می‌ذاشت ۵۰ تا ۶۰ تا لایک می‌خورد درحالی که کلیپ بقیه بیشتر از ۵ تا نمی‌خورد اونجا همه در حال معامله بودن، دنبالت می‌کنم، دنبالم کن، لایکت می‌کنم، لایکم کن اما توت فرنگی رو همه مجانی لایک می‌کردن و دوسش داشتن بهش حسودیم می‌شد انگار منو یاد "حافظه" توی مدرسه می‌انداخت که چقدر همه دوسش داشتن، پس چرا کسی منو دوست نداشت؟ من فکر می‌کردم توی مدرسه چون زشت هستم کسی دوسم نداره ولی اینجا که مجازی هست کسی چهره منو ندیده چرا اینجا هم هر کلیپی می‌ذارم هیچکس لایکم نمی‌کنه هیچکس عاشقم نمیشه یا طرفدارم نمیشه؟ امروز که بهش فکر می‌کنم می‌بینم چقدر عقده دیده شدن و طرفدار جمع کردن داشتم انگار سودای "رهبری" داشتم دلم می‌خواست کسی باشم که در رأس یک چیزی قراره می‌گیره احمقانه‌اس ... به هر حال چیزهایی که اون زمان براشون غصه می‌خوردم و اشک می‌ریختم امروز اصلا وجود خارجی ندارن، اون اکانت توت فرنگی چند سال بعدش جمع کرد و رفت شوهر کرد و دیگه حتی توی اون فضا پیداش هم نشد و همه اون آدم‌هایی که یک روز حسرتشون رو می‌خوردم و دلم می‌خواست مثل اونها صفحه بزرگی داشته باشم امروز صفحاتشون رو بستن و دنبال ابعاد دیگه زندگیشون رفتن اما باز هم نمی‌دونم شاید اگر اون آرزوهای کوچیک برآورده می‌شد روی هم تلنبار نمی‌شدن توی قلبم نمی‌دونم آیا بگم خوشحالم از اینکه برآورده نشدن یا خوشحال نیستم!!

در هر حالت من هنوز هم نمی‌دونستم چی می‌خوام، هنوزم نمی‌دونستم چی‌ام،کی ام، هویتم چیه، ارزش من چیه؟ من چه خط قرمزهایی دارم؟ چه چهارچوب‌هایی دارم؟ چه کاری بده؟ چه کاری خوبه؟ خوب و بد اصلا چیه؟ انگار خودم رو نمی‌شناختم یا بهتر بگم انگار هر چیزی که تا الان از خودم شناخته بودم رو می‌خواستم دور بریزم و از نو شروع کنم، دلم می‌خواست اون دختر خجالتی و بدبخت و توسری خور درونم بمیره و یک دختر قوی ازش بیرون بیاد، دنبال ارزش‌ها بودم، دنبال هویت، دنبال دیده شدن، برای اینکه از زنجیر گذشته خلاص بشم یه تصمیمی گرفتم تصمیم گرفتم هر چیزی که از گذشته دارم رو دور بریزم، عکس‌هایی که روز امتحانات پایان سال با دوستام گرفته بودم، دفترهای خاطراتم که توی تمام این سال‌ها پرش کرده بودم هر چیزی که منو به زهره‌ی قبل از سال ۹۵ وصل می‌کرد رو می‌خواستم پاره کنم، می‌خواستم همه چیز رو بسوزونم و از نو شروع کنم یک شروع از صفر، برای همین تمام عکس‌ها رو پاک کردم و گوشی رو فرمت کردم، تمام دفترهای خاطراتم رو سوزوندم و آتیش زدم سعی می‌کردم از گوشی فاصله بگیرم و برده و بنده‌ی گوشی نباشم یادمه که تا مدتی احساس خیلی خیلی خوبی داشتم احساس رهایی مطلق اون آخرین باری بود که تونستم یک چیزی رو کامل رها کنم و پشت سر بذارم بعد از اون همیشه زنجیری به پام وصل بود مثل زنجیرهایی که به همه شما وصل شده زنجیرهایی مثل درس، دانشگاه، ازدواج، بچه، شوهر، گوشیتون، عکس‌هاتون، دارایی‌هاتون مثل طلا خونه یا ماشین اینها همشون زنجیرهایی هستن که شما رو اسیر و دست و پا بسته نگه می‌دارن شما هیچوقت آزاد یا رها نیستین همیشه چیزی هست که شما رو زندانی نگه داره حتی اگر شما اون چیز رو مثل من یک "زنجیر" نبینین و برای شما یک موهبت باشه

نیمه دوم سال ۹۵ با تماشای انیمه‌ها گذشت زندگیم وقف دیدن انیمه و ارتباط برقرار کردن با دنیای خیالی انیمه‌ها می‌شد و بعد می‌رفتم توی یوتیوب AMV نگاه می‌کردم مخفف Anime Music Video درست مثل شماها که امروز خودتون رو توی ادیت‌های اینستاگرامی و تیک تاکی تصور می‌کنین اون زمان من خودم رو توی ادیت‌های انیمه ای تصور می‌کردم!! تصور کن دختر ۱۸،۱۹ ساله‌ای که همسن و سال‌هاش دارن دانشگاه میرن و ازدواج می‌کنن و اون نهایت تصوراتش توی انیمه دیدن و ادیت‌های انیمه‌ای خلاصه شده!! احساس می‌کردم حتما خیلی متفاوت با بقیه هستم، امروز وقتی بهش فکر می‌کنم با خودم میگم چرا ناخودآگاه ما همیشه سعی داره زور بزنه و بگه ما با بقیه متفاوت هستیم؟ چی باعث می‌شه فکر کنیم خیلی با بقیه فرق داریم؟ این ادعاهای پوچ از کجا نشأت می‌گیره؟ آیا مغز برای بقا احتیاج به این داره که تصور کنه با بقیه اقشار جامعه فرق داره؟ نمی‌دونم اما می‌دونم حتی همون زمان هم خوشحال نبودم انیمه‌ها و موزیک ویدیوهاشون رو نه از روی خوشی و خوشحالی بلکه برای فرار از وضعیت اسفناکی که توش گرفتار شده بودم می‌دیدم احساس می‌کردم توی زندانی گرفتار شدم که هیچ راه خروجی نداره تنها راه خروج از این زندان قبولی توی کنکور هست که اونم من عرضه‌اش رو ندارم، از سال تحصیلی قبلی که از بچه‌ها جدا شدم حتی یک بار پام رو از خونه بیرون نذاشتم چون دوستی ندارم که با من بیرون بره اصلا نمی‌دونم بیرون چی هست؟ من که خیابونی رو بلد نیستم جایی رو بلد نیستم حتی نمی‌دونم مسیر بازار کجاست فقط چند باری با مادرم رفتم بازار و برگشتم

گفتم مادرم ... اون تنها کسی بود که بهش پناه می‌بردم مخصوصا توی این دوران که خیلی تحت فشار بودم شب‌ها وقتی می‌خوابیدم کابوس روز امتحان و کنکور می‌دیدم بارها می‌دیدم که جا موندم یا سر جلسه هیچی بلد نیستم فشار ذهنم خیلی شدید بود فکر می‌کردم حالا که توی کنکور قبول نشدم قراره از گرسنگی بمیرم؟ باید کاسه گدایی دستم بگیرم؟ دیگه اصلا چیزی به اسم غرور و شخصیت برای من باقی مونده؟ فکر نمی‌کنم!! در این میون مادرم تنها دلخوشی باقی مونده توی قلبم بود خوشحال بودم که هنوزم با من درد دل می‌کنه به تمام غرغرهایی که از پدرم به گوش من می‌رسوند گوش می‌دادم دیگه کم کم خودم رو مستحق و لایق تحقیر شدن می‌دیدم، به دلخوری‌هاش از رفتار پدرم گوش می‌دادم به اینکه پدرم غرغر می‌کنه که چرا زهره آشپزی و کارهای خونه رو انجام نمیده گوش می‌دادم اون زمان متوجه نبودم که درد دل‌های مادرم می‌تونه بهم آسیب بزنه، متوجه نبودم که این درد دل‌های مادرم در طول سالیان دراز باعث می‌شه در آینده به همه مردها بی‌اعتماد باشم و همشون رو مثل پدرم خیانتکار ببینم متوجه نبودم که وابستگی شدید من به مادرم در آینده باعث می‌شه مادرم اجازه نده من از این خونه پر بکشم نه ... اون زمان هیچ درکی از این موضوعات نداشتم و حتی اگر یکی اینا رو بهم می‌گفت هم من جلوش گارد می‌گرفتم و می‌گفتم نخیر تو نمی‌فهمی من مثل تو نیستم، حتی عشق به فرزند هم وقتی از یک حدی فراتر بره تبدیل به زندان می‌شه درست مثل زندانی که مادرم برای من ساخت که در گذر زمان به قدری به درد دل کردن با من وابسته شده بود که بعدها وقتی گفتم دوست دارم از این زندان رها بشم و برم یک شهر دیگه درس بخونم برگشت گفت "تو بذاری بری پس من چی؟!!" اونجا بود که فهمیدم نه ... عشق مادر و فرزند هم می‌تونه سمی و آسیب‌زا بشه جایی که مادرم متوجه این نیست که این شوهر اونه خونه‌ی اونه، من قرار نیست تا ابد کنارش بمونم و این زندان رو تحمل کنم اون به جای اینکه منو کمک بده تا از این زندان فرار کنم زنجیر بیشتری به پام بست که مطمئن باشه همدم عزیزش هیچوقت قرار نیست این خونه رو ترک بکنه ... حیف!!

سال ۹۵ رو به اتمام بود که خبری به گوشمون رسید زمستون سال ۱۳۹۵ خبر رسید که برای دختر عمم الهه یک خواستگار پیدا شده الهه رو یادم میومد آخرین بار وقتی راهنمایی بودم دیده بودمش اون موقع هنوز با فامیل پدری قطع رابطه نکرده بودیم مادرم بعدها بخاطر دعواهای خاله زنکی بین ما زن‌ها رابطه‌اش رو قطع کرد و ما تقریبا تو تمام این سالها با هیچ فامیلی ارتباط نداشتیم باورم نمی‌شد الهه کوچولویی که من دیده بودم حالا اونقدر بزرگ شده که بخواد ازدواج کنه و بچه‌دار بشه؟ یعنی منم اینقدر بزرگ شدم؟ نه من دلم نمی‌خواد بزرگ بشم کاش می‌شد کوچولو بمونم من دلم نمی‌خواد ازدواج کنم!! وقتی رفتیم مراسم دیدم که الهه نه تنها برخلاف تصور من که فکر می‌کردم به زور قراره شوهرش بدن ناراحت نیست بلکه خیلیم خوشحال و هیجان زده‌اس و همش با ذوق و شوق داره پسره رو دید می‌زنه این درحالی بود که ازدواج کاملا سنتی بود و اونها از قبل همدیگه رو نمی‌شناختن ولی باز هم الهه براش کلی ذوق داشت این چطور ممکنه؟ از نظر من این یک تناقض بزرگ بود مگه می‌شه تو توی یک ازدواج سنتی اینقدر خوشحال باشی؟؟ رفتارهای الهه باعث شد نگاهم نسبت به ازدواج نرم‌تر بشه، قرار عقد برای یک هفته بعدش گذاشته شد و توی این مدت مادرم برای اولین بار من رو برد بازار و واسم لوازم آرایشی و رنگ مو خرید و من برای اولین بار تو زندگیم موهام رو رنگ کردم و آرایش کردم!! چقدر خوشحال بودم احساس می‌کردم یک لول زندگیم رفته بالاتر من حالا چیزی رو تجربه کردم که تا دیروز برام قفل بوده، آرایش کردن یکی از چیزهایی بود که مادرم همیشه مخالفش بود و می‌گفت یک زن باید فقط برای شوهرش آرایش کنه یعنی وقتی شوهر کردم حق داشتم آرایش کنم ولی حالا دل مادرم نرم شده بود و از عقایدش کوتاه اومده بود شاید افسردگی شدید من باعث شده بود دلش بسوزه و یک حالی به من بده کارش بی تاثیر هم نبود رنگ زدن موهام، آرایش کردن، رژلب داشتن همه اینها یک جور ذوق کودکانه عجیبی برای من رقم زده بود و باعث شده بود انگیزه بگیرم هر روز خودم رو جلوی آیینه تماشا می‌کردم و آرایش می‌کردم احساس اعتماد به نفس داشتم اما این احساس مثبت طولی نکشید که به یک احساس منفی تبدیل شد

من به عقد الهه رفتم و اونجا دخترهایی رو دیدم صد برابر خوشگل‌تر، جذاب‌تر و سفیدتر هرچند ازدواج دختر عمم باعث شده بود نسبت به ازدواج ملایم‌تر بشم و حتی حس کنم دلم می‌خواد که ازدواج کنم ولی حالا با چیزی روبرو شده بودم که قبل از اون حتی فکرش رو هم نمی‌کردم "من زشت هستم؟" وقتی توی آیینه به خودم نگاه می‌کردم عیب و ایرادهایی رو می‌دیدم که قبل از اون متوجهش نشده بودم پوست سبزه، صورت پر از جوش، دماغ بزرگ، ابروهای زشت احساس می‌کردم تمام صورت و بدنم پر از عیب و ایراده، اصلا چرا تا الان متوجهش نشده بودم؟ من می‌دیدم که توی دبیرستان بعضی‌ها رفتن دماغشون رو عمل کردن ولی اون زمان به قدری تو رویای دانشمند شدن و درس خوندن غرق بودم که این کارها به نظرم خیلی پوچ و سطحی به نظر می‌رسید اما حالا احساس می‌کردم خیلی مهم و حیاتی هست اگه من زشت باشم چطور ممکنه مردی بخواد با من ازدواج کنه؟ اصلا کدوم مردی یک زن زشت می‌خواد؟ خدای من چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم؟ یعنی اینقدر زشت بودم؟ من هیچوقت به زشتی یا زیبایی فکر نکرده بودم چون قدرت رو در دستاوردهام می‌دیدم ولی حالا من هیچی نداشتم نه قدرتی نه دستاوردی نه حتی زیبایی ذاتی زنانه من هیچی نبودم نه عشوه‌ای بلد بودم نه زنانگی بلد بودم نه هیچی... برای یاد گرفتن همین موضوعات بود که بعد از سایت نماشا و زومجی به سایت "نی نی سایت" کوچ کردم، حالا توی محیطی قرار گرفته بودم که پر از زن‌های متاهل و حامله بود و دلم می‌خواست چیزهای بیشتری درباره شوهر داری و بچه داری یاد بگیرم ساعت‌ها با آدم‌های توی اون سایت وقت می‌گذروندم و به درد دل‌ها و حرف‌هاشون گوش می‌دادم امروز وقتی بهش نگاه می‌کنم دلم برای خودم می‌سوزه که با آدم‌های سمی اونجا وقت می‌گذروندم اگر می‌خواین خاله زنک بازی و ذات کثیف زنانه رو در سطوح بالا مشاهده کنین حتما مدتی کاربر اون سایت لعنتی بشین از خیانت و لاس زدن‌های شوهر تا دعوا با مادر شوهر و خواهر شوهر قشنگ مغزتون رو شستشو میده زن‌های اونجا در یک لول خاصی از خاله زنک بازی هستن در مقایسه با "ویرگول" اونجا به نظر من شبیه "فاحشه خونه" به نظر می‌رسه همینقدر زشت و پلید و سیاه، طوری شده بود که بعضی وقت‌ها یکی ميومد ادعا می‌کرد یه خواستگار دندون پزشک داره بعد باباش اجازه نمیده یه هفته بعد میومد می‌گفت آخ جون بابام رو راضی کردم، بعد می‌گفت بابام اجازه داده یه دور بریم بیرون آقای دکتر تو ماشین می‌خواست منو ببوسه این زن‌های بیکار و فضول هم گروه گروه می‌ریختن زیر پستش یه عده از حسادت یه عده از فضولی تهش مشخص می‌شد خانم یه دختر ۱۲ ساله‌اس که توهمات ذهنش رو برای ما به بازی گرفته و یک ملت رو سرکار گذاشته و ناظران نی‌نی سایت متوجه شدن که این خانم همزمان ۵ تا اکانت داره و توی هر کدوم یک نقشی رو بازی میکنه توی یکی حامله‌اس، توی یکی متاهله، توی یکی مجرده!!! از ادا بازی و افاده اومدن زن‌ها هم که نگم براتون طرف خدا می‌دونه سگ نر هم بهش محل نمی‌داد میومد می‌گفت یه آقای دکتری گفته عاشقمه!! منه ساده لوح هم می‌رفتم می‌خوندم و می‌گفتم خدایا یعنی این زن چقدر باید کامل و بی‌نقص باشه که یه مرد همه چی تموم عاشقش بشه؟ یعنی ممکنه یه مرد خوب عاشق من هم بشه؟ ولی من که زشت هستم، از مردهای اونجا سوال می‌کردن آیا یه زن زشت رو میگیری؟ و جواب قطعی همه "خیر" بود می‌بینی؟ زیبایی برای زن‌ها درست مثل پولداری برای مردها می‌مونه، وقتی نداشته باشی هیچکس تورو نمی‌خواد زهره، تو زیبا نیستی هیچکس تورو دوست نداره هیچ مردی هیچوقت تورو به عنوان مادر بچه‌هاش انتخاب نمی‌کنه ای زهره ی بیچاره ... با خودم می‌گفتم خدایا کاش زمان برگرده عقب به اون وقتی که هنوز با این حقیقت تلخ روبرو نشده بودم کاش بین همون کتاب‌ها غرق می‌موندم و هیچوقت این رو نمی‌فهمیدم که چقدر زشت هستم چیکار کنم که خوشگل بشم؟ چطوری خوشگل بشم؟ چطوری باکلاس بشم اصلا باکلاس رفتار کردن چطوری هست؟

می‌دونم هرچقدر هم بگم باز هم درکش نخواهید کرد باید لمسش کرد باید زندگی کرد، روزها و روزها فشاری که مغزت بهت میاره و مقایسه‌ای که ناخواسته شکل می‌گیره، اگر می‌رفتم توی خیابون و دخترهای خوشگل رو می‌دیدم تا خونه اشک می‌ریختم که چرا من مثل اونها خوشگل نیستم چرا من اینقدر زشت و بدترکیب و به درد نخور هستم، اصلا ممکنه من بتونم شوهر کنم؟ نه من چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم خونوادم منو به زور شوهر میدن، اون شوهره بدبخت میشه با من، این منم که باید التماس کنم یکی منو بخواد، اصلا کی می‌تونه یه زن زشت رو تحمل کنه، من غیرقابل تحملم، زشت و بدقواره، ولی اگه شوهرمم زشت باشه اونوقت بچه‌هامون چی میشن؟ اونا هم یه زشت بدتر از خودمون؟ نه نه خدای من، من نباید بذارم این طالع شوم ادامه پیدا کنه باید یه شوهر خوب و خوشگل پیدا کنم تا بچه‌هام مثل من زشت نشن و خجالت نکشن وگرنه اونا هم مثل من بدبخت می‌شن ولی چطوری شوهر خوشگل پیدا کنم؟ وقتی تو یه مرد خوشگل و همه چی تموم باشی هیچوقت نمیای با یه بدبخت زشت ازدواج کنی پس باید چیکار کنم؟ حالا که نمی‌تونم دماغم یا چیزهای دیگه رو تغییر بدم باید روی چیزهایی که می‌تونم تغییر بدم کار کنم، پاشو زهره پاشو اشکات رو پاک کن هنوز وقت هست تو می‌تونی آدم بهتری بشی می‌تونی آینده خودت و بچه‌های آینده‌ات رو نجات بدی حالا که دماغم رو نمی‌تونم کوچیک کنم بدنم رو کوچیک می‌کنم، لاغر میشم، به خودم می‌رسم آرایش می‌کنم که قابل تحمل‌تر بشم بالاخره یکی رو پیدا می‌کنم که من رو بخواد بالاخره پیدات می‌کنم بابای بچه‌هام پیدات می‌کنم!!!

من یه شوهر خوب و زیبا پیدا می‌کنم تا بچه‌هام مثل من زشت نشن و بعدش به خوبی و خوشی زندگی می‌کنیم من موفق می‌شم فقط باید تلاش کنم شده التماس می‌کنم به دست و پای بابام میوفتم تا پول عمل بینی منو بده هر چی باشه پدرم هست تا الان هیچ کار خطایی نکردم هیچوقت جلوش واینسادم هیچوقت ازش چیزی نخواستم تنها گناهم تا امروز پزشک نشدن بوده مطمئنم که برام خرج می‌کنه و از من دست نمی‌کشه اون پدر منه ‌‌... پدر ... چه واژه‌ی غریبی برای زهره بود

تاریخ: ۱۲ بهمن ۱۴۰۴

بالای ۸/۵۰۰ کلمه در وصف سال ۱۳۹۵

سالپدر مادرتوت فرنگیآزمون آزمایشینیاز جنسی
۸
۳
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید