
من کیام؟ چیام؟ برادرم میگه تو هیچی نیستی!! میگه تو خودت رو چی فرض میکنی؟ تصور میکنی اونقدر آدم مهمی هستی که کسی علاقه داشته باشه بیوگرافی تو رو بدونه؟ راستش رو بخواین روزگاری همچین فکری داشتم، فکر میکردم من برای یک رسالت بزرگ به این دنیا اومدم، قطعا خلقت من هدفی بالاتر از صرفا عاشق شدن یا تولید مثل یا جمع کردن پول یا خونه و طلا و ماشین داشته، زندگی من نباید بیهوده باشه، وقتی ۱۸ سالم بود اینطور تصور میکردم، انگار که قراره دنیا رو عوض کنم و مرزهای علم رو جابجا کنم و نام من در کنار افراد بزرگی که دانش رو به افقهای جدیدی بردن ثبت بشه!! برای همین هم با قدرت تلاش میکردم، وقتی زمینهای مردم رو تی میکشیدم، وقتی کارگری میکردم و تحقیرهای کارفرما رو تحمل میکردم تو تمام مدت لبخند میزدم و با خودم میگفتم عیبی نداره زهره، زمان ... بگذار زمان به جای تو حرف بزنه، روزی که آدم بزرگی بشی همین آدمها به غلط کردن میوفتن حالا بعد از گذشت ۱۰ سال زهره هنوز هم همون جایی وایساده که ۱۰ سال پیش بود، همون "بازنده"ای که به جایی نرسیده و هیچ دستاوردی برای زندگی خودش و دیگران به ارمغان نیاورده!!! شایدم حق با برادرم هست، من کی باشم که بخوام داستان زندگیم رو بگم؟ داستان زندگی یک بازنده مگر نیاز به شنیدن داره؟ تو تمام این سالهایی که امیدوار بودم فکر میکردم یک روز مثل سلبریتیها میشینم جلوی دوربین و این عکسها کم کم بخشهای سختی کشیدهی زندگیم رو بیان میکنن و من هم از اینکه چقدر قوی بودم و سخت جون موندم و کم نیاوردم برای مردم حرف میزنم ... چه رویای احمقانهای!!! شاید دلیل اینکه اینجا مینویسم همین باشه، تحقق بخشیدن به این رویا یا عقدهای که دوست داشتم کسی من رو ببینه، کسی داستان زندگی من رو بشنوه، کسی از من الهام بگیره هر چند بعید میدونم بازندهها بتونن الهام بخش باشن
به هرحال اون چیزی که میخوام توی این پست دربارهاش صحبت کنم این هست که از این به بعد قراره عکس و فیلمهایی که از زندگیم دارم رو جمع کنم و اونهایی که قابل انتشار هستن رو نمایش بدم و درباره تلاشهام از همون اول اول صحبت کنم، طبیعتا که قرار نیست کل داستان زندگیم رو بگم و فقط بخشهایی رو به زبون میارم چرا که هنوزم آرزو دارم یک روز کتابی درباره خودم بنویسم اما بخشهایی از کل رو میخوام اینجا ثبت و ضبط کنم، تمام این نوشتهها رو یک روز دانلود میکنم و توی آرشیو خودم نگهداری میکنم اما اگر خواننده ثابت صفحه من هستین خواستم این رو بدونین که برای یک مدت رویه در صفحه من بدین شکل هست
هدف من اینه که یا بتونم یک کتاب درباره زندگی و افکارم بنویسم یا اگر نشد حداقل دست نوشته هام رو توی این فضا برای کسانی که واقعا دوست دارن بخونن بفروشم، دست نوشته هایی که فقط یک نسخه ازشون هست و فقط به یک نفر میرسه خودم همیشه عاشق همچین چیزهایی بودم، چیزی که فقط یکی ازش باشه فقط یکی برای یک نفر نه بیشتر!!
من از سال ۹۵ به قبل هیچ عکس یا خاطره واضحی به خاطر ندارم، فشار کنکور و فشار خونواده توی اون زمان به قدری روی من زیاد بود که من بخاطر شکست در کنکور چندین بار به مرگ و خودکشی هم فکر کرده بودم و اون زمان خونواده من گوشی رو ابزار بدی برای یک دختر میدونستن پس من نه گوشی داشتم، نه عکس و نه خاطرهای به طور مشخص!! قبل از سال ۱۳۹۵ خاطراتی دارم اما جسته گریخته هستند و حقیقت اینه که زندگی من به عنوان یک دانش آموز دبیرستانی فقط با روزی ۱۲ ساعت درس خوندن بدون هیچ تفریحی خلاصه میشد پس فعلا نمیخوام دربارهاش صحبت کنم، به جاش از زمانی داستانم رو شروع میکنم که عکس و مدرکی براش دارم از شروع سال ۱۳۹۶ به این طرف که به خودم قول دادم بعد از شکست در کنکور این برای من یک شروع دوباره خواهد بود بنابراین قراره داستان زندگیم در ۸ سال گذشته رو به تصویر بکشم و بخشی از افکار و شخصیت و کردار خودم رو اینجا ثبت کنم بخشی از عکس هایی که گرفتم میزان دقت و وسواس من روی چیزهای مختلف رو نشون میده چیزهایی که هیچوقت دیگران درکش نکردند، یادمه اون زمان علاقه زیادی به عکاسی از باغچه و درختها داشتم و چقدر توسط دوستانم مثل حافظه.م که همکلاسی دبیرستانم بود مسخره میشدم و همش بهم میگفتن "زهره رو ببین چپ و راست از علفها عکس میگیره" فکر میکردم اونها هم میتونن دنیا رو از دریچه چشم من ببینن ولی موضوع همینجاست تفاوت در نگاه ما به دنیا، حتی اگر همه ما در یک لحظه به یک آسمون خیره بشیم باز هم برداشت هر کدوم ما متفاوت هست
شاید آدم خاص یا بزرگی نباشم اما جسارتی دارم که خیلیها ندارنش، جسارت در نشون دادن خشمم، جسارت در بیان ضعفهام، جسارت در انداختن نقابم، کاری که مطمئنم هیچ کدوم شما هم انجامش ندادین، خیلی میبینم بهم پیام میدن و میگن زندگی هاشون چقدر مشابه منه اما همشون فقط دوست دارن با خوندن زندگی من خودشون رو تسلی بدن انگار هیچ کدوم اونها نمیخواد قدم توی این راه سخت بذاره که با اسم و عکس خودش بخواد فقدان و ضعف هاش رو علنی بکنه!! بله خیلی سخته ... کار آسونی نیست برای همین هم انجامش دادم چون میدونستم کسی تمایل به انجامش نداره اونقدر با نقاب هامون زندگی کردیم که یادمون رفته اصلا میتونیم بدون نقاب زندگی کنیم یا نه!! همیشه برام این موضوع سوال بود که چرا بزرگ شدن اینطوریه، چرا ما جلوی هم فیلم بازی میکنیم؟ چرا اگر اون دختره از همکلاسی اش بدش میاد جلوی روش نقش بازی میکنه و طوری نشون میده انگار خیلی دوسش داره درحالی که ازش متنفره، این دورویی نیست؟ چرا ما دورو هستیم چرا برای هم فیلم بازی میکنیم؟ احمقانه اس ... سوالاتی که هیچوقت پاسخی براشون پیدا نکردم و در گذر زمان حالا حس میکنم منم شبیه همون آدم بزرگایی شدم که یه زمانی ازشون متنفر بودم
تاریخ: ۷ بهمن ۱۴۰۴