
اسمش فاطمه هست (برای اینکه واسه شغلش مشکلی پیش نیاد اسمش رو عوض کردم) فاطمه یکی از همسایههای ماست زنی به شدت دردسرساز اما چطوری؟ این زن اخلاقهای عجیبی داره اخلاقهایی که من چند باری مشابه اون رو توی جامعه دیدم، به این شکل که میره از تمام مغازهها تا جایی که بتونه قرض میاره و بعد پولشون رو پس نمیده مثلا میره سوپرمارکت محل و از اونجایی که همسایه هست صاحب مغازه توی رودربایستی گیر میکنه و بهش قرض میده اما بعد یک ماه، دو ماه، سه ماه میگذره و این فاطمه خانم قصهی ما گویا هیچ شرم و خجالتی نداره چرا که نه تنها از صاحب مغازه فرار نمیکنه بلکه پررو پررو همچنان میره از مغازهاش خرید میکنه و برای پرداخت بدهیاش وعده امروز و فردا میده موضوع فقط به سوپرمارکت خلاصه نمیشه، از مرغ فروشی گرفته تا ماهی فروش و آجیل فروش و پارچه فروش از هرکس که بتونه با اسم همسایگی و اگر همسایه و آشنا نباشن با اسم "من خانم معلم هستم" اعتبار گرو میذاره و خرید میکنه و جالبه که براش هیچ اهمیتی نداره که این اعتبار بعدا خراب میشه شاید براتون جالب باشه بدونین این زن با همین شیوه حداقل ۱۰،۱۵ سال هست که داره روزگار میگذرونه تصور کنین اگر من همچین کاری میکردم طرف شکایت میکرد پدر من رو در میآورد اما مردم زابل از اسم دادگاه و پاسگاه فراری هستن هنوز که هنوزه افتخار خیلی از اونها اینه که پاشون حتی یکبار هم به دادگاه باز نشده برای همین نه تنها شکایت نمیکنن بلکه بعد یک مدت بیخیال اون چند میلیون میشن و میگن به درک سگ خورد!! اگر بریم شکایت کنیم باید چند برابر اون چند میلیون رو خرج دادگاه کنیم برای همین به سادگی عقب میکشن و این زن به همین شکل به دزدی مدرن خودش ادامه میده!! برای من خیلی جالبه که همچین آدمهایی چطور توی دنیای امروز میتونن به سادگی زندگی کنن اگر قدیم الایام بود همچین آدمهایی به کلی از جامعه طرد میشدن و دیگه هیچکس باهاشون معاشرت یا کار نمیکرد اما امروز؟ این زن پرقدرتتر به کارش برمیگرده ... سال گذشته رفته بودم فنی حرفهای تا دوباره یک دوره جدید ثبت نام کنم و چیزی یاد بگیرم آخه به خودم قول دادم هر سال یک چیزی یاد بگیرم و ساکن نباشم وقتی مسئول ثبت نام اون محل آدرس من رو پرسید از من سوال کرد که زنی به اسم فاطمه رو میشناسی؟ گفتم آره همسایه ماست چطور؟ گفت این زن پدر من رو درآورده، پیش من خواهش کرد که ضامن وام براش بشم و چون معلم پسرم بود من روم نشد نه بیارم الان با کلی بدبختی و التماس قسطهای وام خودش رو پرداخت میکنه میگه هر سری باید برم در خونهاش کلی در بزنم و التماسش کنم برای وامی که خودش برداشته!!! خندیدم و گفتم چرا از من سوال نکردی خانم سارانی؟ اگر از من میپرسیدی بهت میگفتم که این زن قابل اعتماد نیست گفت آخه خیر سرش کارمند دولت هست فکر آبروی خودش رو نمیکنه؟ گفتم والا ۲۰ ساله با این خونواده همسایه هستیم اینها به همین شکل روزگار گذروندن عزیزم!! فاطمه خانم معلم هست اما معلم یک مدرسه روستایی، در حقیقت فاطمه عضو نهضت سوادآموزی بود و وقتی دولت تصمیم گرفت تمام کارکنان نهضت سوادآموزی تبدیل به کارمند رسمی بشن فاطمه تونست از یک کارمند پیمانی به یک کارمند رسمی تبدیل بشه لیسانس خودش رو ضمن خدمت گرفت به این شکل که با اساتید ساخت و پاخت میکردن که آخر ترم فقط سر جلسه امتحان برن بشینن سیاه کنن و استاد بهشون نمره بده و همینقدر مسخره تونست لیسانس بگیره اما لیسانسی که اگر ازش بپرسی یک کلمه از چیزهایی که خونده رو بلد نیست تشریح کنه یا توضیح بده

زمان گذشت تا اینکه فاطمه خانم یک روز با پررویی در خونه ما رو زد و اومد داخل نشست و گفت با زهره کار دارم!! مادرم که از این زن دل خوشی هم نداره گفت زهره خواب هست اما اون بیخیال نمیشد گفت صبر میکنم تا زهره بیدار بشه این درحالی بود که هیچکس دعوتش نکرد داخل اما خودش خودشو مهمون کرد و لنگر انداخت وقتی دیدم این زن نمیخواد بره رفتم پیشش و پرسیدم چه اتفاقی افتاده و اونجا بود که شرح ماجرا رو گفت، گویا سیستم نمرهدهی در نظام جدید به صورت کاملا دیجیتال شده در حالی که زمان ما (سالهای ۱۳۹۱ تا ۱۳۹۵) این سیستم کاملا دستی بود و نهایتا نمرات داخل سیستم داخلی خود مدرسه ثبت میشد اما امروزه معلمین یک پنل کاربری بخصوص دارن که وارد اون بخش میشن و از اونجا نمرات دانش آموزها رو وارد میکنن و فاطمه خانم بلد نبود که چطور این کار رو انجام بده و پیش من اومده بود
معضل بیسوادی مردم زابل در عصر دیجیتال یک معضل بسیار فراگیر هست هنوز که هنوزه وقتی توی بازار قدم میزنم مردها و زنهایی رو میبینم که برای واریز و برداشت کارت بانکی خودشون با عابر بانک مشکل دارن و دم خودپرداز میایستن تا ببینن چه کسی بهشون توجه میکنه و ازش خواهش میکنن تا براشون پولی جابجا کنه یا برداشت بزنه، در موضوعی مثل گوشیهای هوشمند شاید مردم به طور کلی بلدن اینستاگرام یا روبیکا رو نصب کنن و اسکرول کنن اما هیچ سوادی مبنی بر رسیدگی ماهانه به گوشی خودشون، خالی کردن مکرر حافظه کش و دیگر رسیدگیهای لازم برای گوشی رو ندارن و همین میشه که گوشی بعد یک مدت زیر دست این آدمها هنگ میکنه و داغون میشه چون شبیه ماشینی میشه که یکسره بدون رسیدگی و روغن کاری فقط ازش استفاده میکنن، حالا برسیم به مبحث سیستمی شدن و دیجیتالی شدن تمام حوزههای کاری از امور بانکی گرفته تا پنلهای کارمندی این موضوع در واقع برای ساده سازی کارها شکل گرفته مثل اینکه من به جای نوشتن دستیِ این مطالب امروز با فشار چند تا دکمه اون رو تایپ میکنم که به مراتب بسیار سریعتر هست ولی وقتی جامعه نتونه خودش رو با این روند وقف بده تبدیل به یک مشکل و معضل بزرگ میشه، کارمندهایی که به جای انجام تمام و کمال وظایف خودشون صرفا فقط میخوان این کارها رو تیک بزنن و برن سراغ زندگی خودشون بدون اینکه کوچیکترین عذاب وجدان یا احساس مسئولیتی داشته باشن و این بیسوادی فقط در بحث ثبت نمره نیست وقتی معلم بلد نیست با این سیستمها کار کنه تمام ابزارهای حرفهایتری که در پنل کاربری اون تعبیه شده بیاساس و بیمعنا میشن راستش رو بخواین اگر بسترش رو داشتم دلم میخواست برای تمام مردم زابل یک دوره آموزشی نحوه کار با گوشی همراه و کارت بانکی رو اجرایی کنم تا حداقل پیش نیازهای ورود به جامعه رو بلد باشن چرا که موضوع فقط نسل بزرگسال و میانسال نیستن بلکه حتی گاهی در بین نسل خردسال جامعه این استان من چنین مشکل و بیسوادی رو میبینم چون تصور کنین بچهای که توی یک روستای بیآب و علف بدون آب و برق بزرگ شده چطوری میخواد بفهمه گوشی چیه یا کارت بانکی چیه؟ اون نهایتا ماهی یکبار با پدرش به سمت مناطق شهرنشین میاد تا پدرش کارهاش رو انجام بده و سریع برمیگردن این کودکها اکثرا فرصت تحصیل هم ندارن چون مدرسه از روستای اونها دور هست و هزینه رفت و آمد هم برای خانواده صرف نداره پس ترجیح میدن به جاش بچه ترک تحصیل کنه و سریعتر وارد بازار کار بشه اکثر این بچهها آینده خوبی در انتظارشون نیست اونوقت هنوزم شما جماعت مثبت اندیش میخواین بگین زندگی هرکس فقط به تلاشهای خودش بستگی داره؟؟؟ آه فقط خدا میدونه چقدر از مثبت اندیشها متنفرم تجاوزی که این قشر با جملات سرشار از مثبت اندیشی خودشون به روح و ذهن من کردن تا ابد زخمش روی قلبم موندگار میمونه

با اینکه مادرم صد بار برام چشم و ابرو اومد که قبول نکنم اما از یک طرف دلم میخواست کمکش کنم و از طرفی کنجکاو بودم ببینم چطوری به بچهها نمرات مستمر و پایانی میده برای همین قبول کردم، وارد پنل کاربری شدم و متوجه شدم که این خانم معلم دبیرستان هست و تقریبا ۷،۸ تا کتاب از پایههای هفتم، هشتم و نهم رو تدریس میکنه در این مرحله ما باید وارد سامانه یکپارچه دانش آموزی یا سیدا میشدیم و سپس با انتخاب هر درس لیست دانشآموزها نمایش داده میشد تا معلم نمرات رو دونه دونه وارد کنه چیزی که برای من جالب و البته دردناک بود این بود که فاطمه خانم نمرات همه این دانش آموزها رو خیلی راحت و دلخواه وارد میکرد یعنی بهم میگفت
اسمشون رو بخون زهره؟
فرزانه جان آبادی
آها آها این دختر خوبیه به این ۲۰ بده
بعدی طاهره شمسی فر
نه این شر و شیطونه به این ۱۳ بده
بعدی فاطمه صبوری
به این یکی ۱۶ نه نه ۱۸ بده بچهی خوبیه!!
داشتم با خودم فکر میکردم اگر ده تا معلم دیگه مثل این باشن که همینقدر وظایف خودشون رو سست و بیارزش قلمداد کنن این سیستم آموزشی واقعا چه ارزشی خواهد داشت؟ نکته جالب توجه اینجاست که بخاطر کمبود نیروی متقاضی برای کار توی روستاهای دورافتاده سیستان، این خانم خودش هم مدیر هست هم معلم چندین پایه، یعنی بالاترین مقام مدرسه رو هم خودش داره و کسی نمیتونه بهش خرده بگیره که چرا این رفتار رو می کنه پس خیلی راحت هرجوری دلش بخواد به دانش آموز نمره میده انگار کیلویی قراره خیرات بدن!! اما آیا من میتونم فقط از معلم ایراد بگیرم؟ البته که نه!! مشگل فقط معلم نیست مشکل زنجیرهای از اتفاقات هست که دست به دست هم میده تا معلم به این نقطه برسه که بگه ولش کن این بچهها دو روز دیگه یا شوهر میکنن یا ترک تحصیل میکنن چه اهمیتی داره نمرات مستمر یا پایانی اونها چند باشه؟ فرض کنین شما معلم این دبیرستان باشین و بخواین خیلی جدی تحصیل و تدریس رو ارائه بدین خب وقتی دانش آموزهای شما بچههایی هستن که هر روز توی خونه کتک میخورن یا اونقدر بیپول هستن که حتی پول خرید کتاب و دفتر مدرسه براشون سخت و گرون هست شما چطور دلت میاد بهشون تکالیف سخت و پیچیده بدی و از مغز اونها کار بکشی؟ البته که شدنی نیست!! حتی درس خوندن هم پول میخواد و این یک حقیقت مطلق هست

خیلی چیزها هست که ممکنه شما دوستان شهرهای بزرگتر حتی تا حالا بهش برخورد هم نکرده باشین، در حین ثبت نمرات بچهها وقتی به پایههای هشتم و نهم میرسیدیم بخش زیادی از دانشآموزها ریزش میکردن وقتی ازش پرسیدم چرا؟ گفت بعضیاشون دیگه پول نداشتن که مدرسه بیان و خونوادههاشون اونها رو از مدرسه بیرون کشیدن خیلیاشون هم شوهر کردن و برای همین دیگه ادامه تحصیل نمیدن ... دلم گرفت براشون با خودم فکر کردم تصور کن من منه لعنتی در برابر این طفلکیها خوشبختترم که حداقل ننه بابام اونقدری پول خرج کردن که بتونم دیپلم بگیرم برای همینه که پدرم تصور میکنه خیلی به ما ارفاق میکنه و ما قدرش رو نمیدونیم وقتی دور و برش پر شده از آدمهایی که بچههاشون حتی دیپلم هم نمیگیرن و پدر و مادر سریع اونا رو شوهر میدن چون خرج سیر کردن شکمشون رو ندارن چه انتظاری میشه داشت؟؟ فقط یک لحظه تصور کنین دختر خانومها اگر توی همچین خونوادهای کنج سیستان بلوچستان به دنیا اومده بودین چه کاری ازتون برمیومد؟ پدر و مادرتون حتی پول نداشتن شما رو بفرستن مدرسه، نه طلایی نه پولی که بخواین فرار کنین تازه فرار هم کنین به کجا پناه میبرین؟ هیچکس به یک دختر تک و تنها پناه نمیده اگر هم بدن دنبال هدف دیگهای هستن زندگی مثل فیلم سینمایی نیست که تهش همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه یک طرف قراره زن کسی بشین و براش بچه به دنیا بیارین و یک طرف دیگه اگر نه بیارین باید تموم عمر توی خونه پدر و مادر نون منت بخورین و کنیزی کنین اگر این ته بدبختی نیست پس چیه؟ فکر میکنین کسی این دخترها رو نجات میده؟ چند نفرشون نجات پیدا میکنن؟ مگه فکر کردین یکی دو تا هستن؟ هر ساله صدها دختر توی این روستاهای اطراف به همین سرنوشت دچار میشن و هیچکس هم قرار نیست به فریاد اونها برسه آه خدای من بهتره ادامه ندم ...
اگر به فامیلها دقت کنین متوجه میشین که خیلی از فامیلها تکرار شدن مثلا سه تا "جان آبادی" توی یک کلاس داریم اینها اکثرا دختر عمو یا خواهر یا دخترهای فامیل هستن که از یک روستا با هم توی یک کلاس شرکت میکنن، برخی فامیلها توی استان من هنوز هم عجیب غریب هستن ولی پدر و مادر بیچاره پول و قدرت تعویض فامیل رو نداره مثل فامیل "دیوانه" تصور کنین فامیلتون "زهرا دیوانه" باشه حتی اگر شانس بیارین و دانشگاه یا محل کار به شهر دیگهای برین چطوری میخواین توی جامعه حاضر بشین؟ کارهایی مثل تعویض فامیل که برای شما ساده به نظر میرسه برای این جماعت روستایی و ساده کارهای خیلی بزرگی هستن و هزینه زیادی میطلبه هزینههایی که شاید به چشم شما نیاد مثل اینکه هر روز صبح بخوان از روستا به سمت شهر حرکت کنن تا بتونن به ثبت احوال برن چه با تاکسی برن چه با ماشین خودشون همش هزینه زیادی هست و همونطور که بارها گفتم استان من سیستم حمل و نقل عمومی و اتوبوس نداره چون مسئولین عزیز توی این استانها خیلی راحتتر از استانهای بزرگ دزدی میکنن چون اینجا مردم اونقدر میترسن که کسی جرعت نداره جلوی حکومت وایسه اونوقت یک عده عوضی خودخواه برمیگردن به من میگن "اگه شرف داشتی توام میرفتی توی خیابون" تو چه میفهمی شرف چیه بچه جون؟ زبون درآوردی واسه من آدم شدی!!

تو کل مدتی که داشتم نمراتشون رو ثبت میکردم فکرم پیششون بود اینها برای من فقط چند تا اسم هستن اما پشت هر اسمی کلی حسرت و آرزو و رویا نشسته رویاهایی که هیچوقت قرار نیست واقعی بشه نه بخاطر اینکه من آدم منفیگرایی هستم بلکه به این دلیل که من میدونم پایان راه این بچهها چیه جنگ من تموم شد، من ۱۰ سال تمام با خونواده و شهرم برای کوچکترین آزادیها جنگیدم اما جنگ این بچهها تازه قراره شروع بشه جنگ با شوهر، با خونواده شوهر، با محدودیتها، با خیانتها و خیلی چیزهای دیگه حتی فکرش هم سرم رو به درد میاره مشکل از این بچهها نیست مشکل از تولد اونهاست خیلی از این بچهها نباید توی این فقر مطلق و بیپولی متولد میشدن اما توی استانی که بزرگترین افتخارش تولید مثل هست و رکورددار بالاترین تولید مثل در کشور هست چطور میتونی فرهنگ چند صد هزار انسان متعصب نسبت به این جهل رو تغییر بدی؟ یک جنگ فرسایشی و بیپایان افسوس!!
کاش از این شهر برم و هرگز دیگه اسمش رو نیارم کاش میتونستم توی ۱۸ سالگیام اینجا رو ترک کنم و هرگز این چیزها رو به چشمم نبینم توی یک شهر خوب یک زندگی جدید شروع میکردم و هیچوقت هم به کسی نمیگفتم از چه استانی اومدم و چه سختیهایی رو به چشمم دیدم ... حالا بگین ببینم هنوزم باور دارین که هرکس میتونه به هر چیزی که میخواد برسه؟؟ هنوز هم به همچین جوکهای خندهداری باور دارین؟ این حرف ها فقط نمک روی زخم آدمهایی مثل من میپاشه، حتی اگر حرفای من رو بخونین باز هم نمیتونین درکش کنین باید توی این محیط باشین باید اینجا درست وسط ماجرا باشین باید به چشم ببینین که تازه بفهمین اون جملات انگیزشی اینجا هیچی نیستن تو با مثبت اندیشی نمیتونی پول بدست بیاری، با مثبت اندیشی نمیتونی شکم زن و بچهات رو سیر کنی با مثبت اندیشی نمیتونی خرج تحصیل بچههات رو بدی
تاریخ: ۲۵ بهمن ۱۴۰۴