ویرگول
ورودثبت نام
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiهیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
خواندن ۵ دقیقه·۸ روز پیش

مهارت‌های من

این منم، زهره ترقوئی، متولد ۷۷، از زمانی که ۱۸ ساله بودم توی این استان کذایی که حتی برای بیرون شدن از خونه باید حساب پس میدادم و مواخذه می‌شدم جنگیدم، برای به جایی رسیدن جنگیدم، برای پول درآوردن جنگیدم، برای مبارزه کردن، برای اینکه چیزی بشم، کسی بشم، حرفی برای گفتن داشته باشم و در صدر اونها این ارزش والای "آموزش" بود که برای من مقدس شمرده می‌شد اینکه همیشه در حال یادگرفتن چیز جدیدی باشم، باور داشتم بالاخره یک روز نوبت من هم می‌رسه بالاخره من هم می‌تونم یک روز شکوفا بشم

تمام این مدارک رو برای اون دسته آدم‌های عوضی و نادانی میذارم که با تمسخر من مبنی بر اینکه "شما هیچ کاری نکردی فقط خودت رو قربانی جلوه میدی و بار مسئولیت رو روی دوش پدر و مادرت می‌اندازی" سعی می‌کردن خودشون رو دانای کل جلوه بدن، امیدوارم این مقاله باعث بشه که دهن اون افراد بسته بشه تا ابد انشالله

پشت هر کدوم از این مدارک ماه‌ها تلاش نهفته هست، ماه‌ها پیاده روی برای رسیدن به محل آموزش چرا که توی شهر ما سیستم حمل و نقل عمومی و اتوبوس وجود نداره و تنها راه تردد با ماشین هست و از اونجایی که پدرم دائما غر میزد از اینکه من خرج اون رو زیاد کردم تصمیم گرفتم هر روز ۴۵ دقیقه پیاده روی کنم اما دستم رو جلوی اون خوک کثیف دراز نکنم هر روز مثل یک عذاب بی پایان بود ولی من "امیدوار" بودم، امید ... چه واژه قشنگی هست تا وقتی امید داری سختی‌ها به چشم آدم کمرنگ میان

من سختی این همه راه پیاده روی توی سرما و گرما رو متوجه نمی‌شدم چون هر روزی که بیدار می‌شدم هر روزی که بیرون می‌رفتم هیجان زده بودم، با ذوق و شوق بیرون می‌رفتم به امید یک آینده بهتر و دنیای بهتر، به امید اینکه بالاخره یک روز استعداد من دیده میشه و من می‌تونم توی یک جای بهتر مثل تهران یا شهرهای بزرگتر کار کنم

احمقانه بود اینطور نیست؟ واقعا احمق بود مثل یه بچه دبستانی ساده خودم رو گول می‌زدم و تظاهر می‌کردم بعد یه مدت دیگه باورم شده بود باور کرده بودم که کائنات و انرژی‌های مثبت واقعا مسیر رو برام باز میکنن ولی چی شد؟ سال‌ پشت سال گذشت هر سال یک مهارت جدید، یک مدرک جدید، یک تلاش جدید و هربار با کله می‌خوردم زمین!!

نکته همینجاست، زندگی دقیقا مثل لحظه‌ی تشکیل لقاح میمونه تا حالا بهش فکر کردین؟ میلیون‌ها میلیون اسپرم در مایع منی وجود دارن اونها با نهایت قدرت وارد واژن میشن و به سمت هدف که اینجا تخمک هست حرکت میکنن اما در نهایت فقط یک نفر از بین میلیون‌ها نفر موفق میشه و تبدیل به الگویی برای بقیه میشه، وقتی از ناامیدی و فقر حرف میزنی یک عده مثبت اندیش حال بهم زن سریع برات رونالدو رو مثال میزنن که ببین اون از فقر مطلق به همه چیز رسید ولی عقل کوچیک و احمقانه اونها قدرت درک این رو نداره که بله از بین میلیون‌ها نفری که توی عصر اون تلاش می‌کردن به جاهای بالا بالا برسن یک یا چند نفر موفق شدن اما اونهایی که موفق نشدن چی؟ اونها چی میشن؟ عاقبت اونها چی میشه؟

بله اونها میمیرن ... این دنیا جایی برای بازنده‌ها نداره، توی تمدن انسانی هنوز هم قانون جنگل حاکمه، قوی‌ترها می‌مونن و ضعیف‌ترها له میشن، دنیا تحمل باخت رو نداره، این دنیا جایی برای بازنده‌ها نداره، داستان شما فقط زمانی معنا پیدا میکنه که برنده شده باشین، اینکه نویسنده داستان هری پاتر سال‌ها شکست خورده فقط زمانی الهام بخش دیگران شده که در نهایت به موفقیت رسیده اما اگر هیچوقت به موفقیت نمی‌رسید چی؟ اون موقع چی میشد؟ اون وقت مثل میلیون ها انسانی که مطمئنا اونها هم رویاهای بزرگی داشتن و شکست خوردن سرکوب می‌شد و هرگز شنیده نمیشد درست مثل من، داستان شکست های من امروز صرفا یه جوکه، یه تحقیر، یه توهین که یه مشت از خود راضی به خودشون اجازه میدن بهم پیام بدن و منو نصیحت کنن و واسم روضه‌ بخونن که نباید اینقدر ناامید باشم و منفی باف باشم و همش حرف‌های منفی بزنم!! اما اگر موفق شده بودم اونوقت می‌شدم الگوی زندگی، الهام بخش نسل بعدی یا هر شر و وری که این جماعت بهش میگن

چیزی که این آدم‌ها هیچوقت متوجهش نمیشن اینه که من هم روزگاری مثبت اندیش بودم، من هم زمانی مثل اونها توی این توهم کودکانه ی زیبا زندگی می‌کردم که دنیا پر از نعمت و سخاوت هست و اگر تلاش بکنیم حتما بهش می‌رسیم ولی زندگی روی واقعی و سنگین خودش رو به همه نشون نمیده، خیلی ها بالاخره با یک ماه، شش ماه، یک سال، دو سال، پنج سال تلاش به موفقیتی هر چند کوچیک می‌رسن اما اگر نرسی چطور؟ اگر توی باتلاقی گیر کنی که هرچقدر دست و پا بزنی بیشتر فرو بری چطور؟ اونجا هست که متوجه میشی زندگی تا چه حد می‌تونه بی رحم باشه

زمانی که داشتم دوره بالا رو می‌گذروندم خیلی به زندگی امیدوار بودم، فکر می‌کردم با یاد گرفتن مهارت هفتگانه کامپیوتر شاید بتونم توی تهران توی یک شرکت استخدام بشم، یا شاید بتونم توی مشاغل دولتی برم، شاید جایی توی این دنیای بزرگ برای من هم باشه، اونقدر هیجان زده بودم که علاوه بر کتاب اصلی آموزشیمون حتی می‌رفتم کتاب‌های بیشتری پیدا می‌کردم و مقالات آموزشی می‌خوندم بی اونکه الزامی براش وجود داشته باشه فقط چون میخواستم هر چیزی رو دقیق و کامل یاد بگیرم و چیزی از دستم در نره میخواستم نهایت تلاشم رو توی هر کاری بکنم ... آه زهره کوچولوی بیچاره فقط ۱۹ سالش بود و نمی‌فهمید که دنیا چقدر میتونه ظالم باشه اونقدری که تو هزار بار تلاش کنی و هزار و یک بار زمین بخوری

پس لطفا ... دفعه بعدی که خواستین من رو به کم کاری متهم کنین حداقل یک نگاه کوچیک به اینها که صرفا بخش کوچیکی از تمام تلاش‌های من برای تغییر زندگیم توی یک استان متعصب و مردسالار بوده نگاهی بندازین و اگر نمی‌تونین مرهم بذارین میتونین با کمال احترام دهنتون رو ببندین و خفه شین و برای من روضه مثبت اندیشی نخونین با تشکر!!!

پ.ن: خشم من نسبت به دوستان مثبت اندیش ریشه درازی داره توان توضیح دادنش نیست اما شاید یک روز بتونم توضیحش بدم در حال حاضر تنها هدفم اینه که در مقالات متعدد بخش های مختلفی از زندگی و تلاش‌های خودم برای تغییر رو به تصویر بکشم بخش عمده ای از شکست‌ها و نافرجامی‌های من در پس این استان عقب مانده‌ای که توش هستم یعنی سیستان و بلوچستان که ای کاش هرگز در اون زاده نشده بودم!!

تاریخ: ۳ بهمن ۱۴۰۴

حمل نقلسیستان بلوچستانمثبت اندیشیهری پاترزندگی
۱۷
۴
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید