
شاید با این مقالات پشت سر همی که میذارم فقط بتونین بخشی از ذهن شلوغ من رو درک کنین که چرا اینقدر نوشتن برام سخت شده چون به قدری موضوعات مختلفی توی مغزم جوش و خروش دارن که حتی ردیف کردن کلمات و جمله بندی درباره اونها و نوشتن احساساتم برام غیرممکن شده کاش میتونستم در لحظه مغزم رو وصل کنم بهتون و تمام اینها رو یکجا انتقال بدم اما شدنی نیست
رفته بودیم زاهدان، مرکز استان سیستان و بلوچستان، مرکز استان من، اگر توی اینستاگرام باشی تمام بلاگرهای این استان سعی میکنن اینجا رو بهشت نشون بدن حالم بهم میخوره از این نمایش های خوشبختی و پولداری مفتضحانه پس چه کسی روی تاریک زاهدان (یا کل استان) رو نشون بده؟
نگاهش کنین ... چشمهاتون رو نپوشونین، وقتی میرم بیرون تا توی کوچه بازارهای زابل یا زاهدان قدم بزنم امکان نداره ۱۰ تا از این "زباله گردهای بی خانمان" رو نبینم، توی تصویر بالا شبی بود در زاهدان که رفته بودیم شیرموز بخوریم اما درست جلوی روی من این مرد ولو شده بود، پاش قطع شده بود و اون پایی که بیرون افتاده در واقع پای مصنوعیش بود، اصلا توی این عالم نبود انگار توی آسمون سیر میکرد در نقطه مقابل برای مردم هم وجود نداشت، مردم، زنها، مردها، طوری بی تفاوت از کنارش رد میشدن که انگار اصلا وجود نداره حتی کسی نگاهش هم نمیکرد حتی ترحم هم نمیکرد کاملا سرد و بی تفاوت انگار از کنار یک تیکه سنگ دارن رد میشن، ما کی به این نقطه رسیدیم؟ یعنی انسانیت اینه؟ چرا هیچکس سعی نمیکرد حالش رو بپرسه؟ چرا هیچکس نزدیکش نمیشد؟ چرا؟ شاید به کمک نیاز داشت با یه پای قطع شده تو سرمای زمستون یعنی شب رو چطوری دووم میاورد؟ چرا خودت نرفتی جلو زهره؟ ای موجود بی خاصیت فقط تماشا کردی فقط مثل یه انگل بی خاصیت از کنارش رد شدی بدون اینکه کاری بکنی مگه تو قول نداده بودی زهره؟ مگه یادت رفته؟ وقتی بچه بودی و برای گداها و فقیرها و بی خانمان ها دلسوزی میکردی پدر و مادرت میگفتن این به ما ربط نداره دولت باید برای اونا کاری کنه، تو اما به خودت قول دادی، گفتی وقتی بزرگ بشم اونقدر پولدار میشم که برای فقیرا و بی خانمان ها خونه بسازم، بهشون امید بدم، زندگی بدم اما حالا چی؟ یه بازنده که جز تماشا هیچ کاری نمیکنه
اون شب شیرموز کوفت زهره شد و برگشت خونه اما اون تنها باری نبود که عذاب کشید، هر باری که میرم بیرون هر باری که دنبال کاری میرم لحظه ای نیست که چشمم به این آدمها نیوفته و از خودم نپرسم یعنی کسی رو دارن نگرانشون بشه؟ یعنی کسی هست منتظر برگشت اونها باشه؟ یعنی کسی هست دلسوز اونها باشه؟ اگر گرسنه بشن کی سیرشون میکنه؟ اگر دلشون بغل بخواد کسی هست بهشون یک آغوش گرم بده؟ کسی هست اشکهاشون رو پاک کنه؟ کسی هست از سرما و گرما نجاتشون بده؟ مردم بی تفاوت از کنارشون رد میشن گویی اصلا وجود ندارن ولی اونها هم روزی انسان بودن اونها هم از شکم مادری زاده شدن خیلیاشون حتی روزگاری خونه و اسم و رسمی داشتن که امروز به اینجا رسیدن چرا آدما اینقدر بیرحم شدن؟ تمام فکر و ذکرشون شده خرید آیفون و خونه لوکس و ماشین گرون پس هویت انسانی چیشد؟ یعنی فقط اومدیم تا مثل خوک های بی ارزش بخوریم و جمع بکنیم و احساس موفقیت بکنیم؟ حالم رو بهم میزنه این موفقیت های نمایشیتون!!!!
هر از گاهی ساعت های یک و دو بعد از نیمه شب با ماشین میرم بیرون و گشتی میزنم، اطراف شهر، حاشیه ها، کنار سطل زباله های شهرداری چی میبینی زهره؟ آدمهای بی خانمانی که سعی کردن با زباله ها برای خودشون آتیش درست کنن تا گرم بشن، توی این شهر یک پناهگاه وجود داره که شبها به بی خانمان ها جا بده اما نمیدونم چه رفتاری باهاشون دارن که بعضیا ترجیح میدن کنار سطل زباله شهرداری باشن ولی اونجاها نه وقتی اینها رو میبینم قلبم تیر میکشه همش به خودم قول میدم امسال نه سال بعدی بالاخره قوی میشم بالاخره نجاتشون میدم اما دریغ از حتی یک نور امید ... حالم از خودم و انسان بودنم بهم میخوره چطور اینقدر سنگ شدیم؟ باورم نمیشه!!
ای کاش موضوع فقط زباله گردها و بیخانمان ها بودن اما موضوع بدتری هم هست، سگها!!! خدای من ... چند روز پیش توی ماشین بودم داشتم سمت خونه میرفتم که یهو دیدم یه توله سگ کوچولو بی قراری میکنه توی خیابون داره زوزه میکشه و حسابی حالش بد بود انگار یکی کتکش زده بود وای وای خدایا چطور تحمل میکنی؟ چطور مردم وحشی استان من رو نابود نمیکنی؟ من اگر بودم تک تک این انسان های آشغال و رذل رو که یک سگ بیچاره و بینوا رو آزار میدن شقه شقه میکردم تمام آدم های توی اون خیابون مثل گاو وایساده بودن فقط نگاه میکردن درست مثل خودم که فقط مثل احمق ها از پشت شیشه ماشین نگاه کردم و رد شدم، وقتی رسیدم خونه همش فکرم درگیر بود، چرا پیاده نشدی زهره؟ چرا نرفتی ببینی چی شده؟ شاید میتونستی کاری بکنی چرا دخالت نکردی؟ چرا عادت کردی همیشه فقط منفعل و نظاره گر باشی؟ چرا هیچوقت توی هیچ چیزی دخالت نمیکنی؟ شاید برمیگرده به کودکی سرکوب شده ای که همیشه اگر از خط و خطوط فراتر میرفتیم باید غرغر گوش میدادیم و یاد گرفتم مثل یک سرباز نظامی مطیع و فرمانبردار باشم اما نه ... من باید میرفتم به اون توله سگ کمک میکردم شما درک نمیکنین ... شما مردم سیستان بلوچستان رو نمی شناسین شما این جماعت وحشی در برابر سگ های بیچاره رو ندیدین، شما ندیدین چطوری سگ و گربهها رو کتک میزنن، لگد میزنن و لهشون میکنن و بهشون میخندن
در برابر سگها میشه گفت گربه ها خیلی خوش شانس تر هستن اونها چون از نظر دین اسلام کثیف تلقی نمیشن توی خونه ها و حیاط ها رفت و آمد دارن اما سگها؟ سگهای بیچاره در طول روز میرن تو حاشیه شهرها چون اگر توی کوچه ها دیده بشن کشته میشن و فقط آخر شب و اوایل صبح حق دارن به محل زندگی انسان ها نزدیک بشن اونم توی کویری مثل زابل که درست مثل خاکش مردمش هم دربرابر سگها وحشی و سنگ دل هستن، تندخو هستن، رحم و مروتی ندارن فقط اونها رو با لگد میزنن هیچ غذایی هیچ آبی بهشون نمیرسه و اکثرشون تلف میشن

این کویر بی آب و علف به هیچکس رحم نمیکنه، انسانهای اینجا اونقدر توی فقر و بدبختی بزرگ شدن که دیگه رحم و مروتی براشون باقی نمونده، توی شهر من گربه هاش بغلی و نازنازی نیستن در بهترین حالت از دست انسان ها فرار میکنن چون توله های آدمیزاد اونها رو با سنگ و چوب به باد کتک میگیرن برای بازی خودشون، اما فرار تا کجا؟ توی زمستون از سرمای هوا جون میدن و توی تابستون از خشکی و بی آبی، روزی نیست که از کوچه پس کوچه ای رد نشم و جنازه این بیچاره ها یه جایی نیوفتاده باشه افسوس که نه پولی دارم نه قدرتی که براشون کاری کنم نفرت انگیزم!!! کاش میتونستم آدم بهتری باشم، من قرار بود شبیه آدم بزرگا نشم، قرار بود زهره هیچوقت یادش نره که هدفش از بچگی این بوده که مثل آدم بزرگا سنگ دل نشه اما ... فایده نداشت
تاریخ: ۳ بهمن ۱۴۰۴