
اگر شما درگیر "وسواسهای فکری" باشین به خوبی شرایط اسفناکی که من در اون گرفتار شدم رو درک میکنین اوضاعی که توش نه راه پس داری نه راه پیش وقتی مغز روی یک چیزی کلیک میکنه دیگه ازش دست برنمیداره مگر زمانی که تو مطیع اون بشی و به خواستهاش عمل کنی انگار مغز شبیه یک بچهی نق نقو و چموش میشه که تا وقتی به خواستهاش نرسه زمین و زمان رو بهم میدوزه و اجازه رسیدگی به کارهات رو بهت نمیده، زمانی که من مدرسه میرفتم و هنوز گوشیهای همراه به اون صورت فراگیر نشده بودن که از بچه ۵ ساله تا مرد ۹۰ ساله هرکس به یک صفحه لمسی پناه ببره، دنیا برای من جای خیلی بهتری بود، من با اینکه وسواس شدید به نظم و چیدمان و دسته بندی داشتم و مثلا دفتر و کتابهام باید یک نظم خاصی میداشت یا برگههای داخل کلاسورِ من باید بر اساس اون نظمی که توی سرم بود چیدمان میشد ولی باز هم اونقدر بد نبود که زندگی من رو به کلی مختل کنه اما وای به روزی که من به اجبار روزگار صاحب یک گوشی لمسی شدم و بعد از اون احساس کردم توی یک سیاه چالهای افتادم که حتی خودمم نمیدونم دقیقا چطوری و از کجا باید شروع کنم به رهایی؟ اصلا چطور میشه از این بحران نجات پیدا کرد؟ وقتی شما در لحظه توسط هزاران داده و اطلاعات بمباران میشین مغزی که چنین وسواس شدیدی توی دسته بندی و نظمدهی به اطلاعات داره چطور میتونه اقیانوس بیانتهایی از اطلاعات رو دسته بندی کنه؟ تصور کنین از خواب بیدار میشین یک سر به یوتیوب که مثلا یک دانشگاه هست میزنین اما حتی همون دانشگاه هم در محتوای فارسی کاملا زوار در رفته هست، درسته چند تایی پیج درست درمون شاید توی یوتیوب فارسی باشه اما اونها هم جسته گریخته هستن و حالا مغز شما حدود ۱۰ تا کلیپ در طول روز میبینه که هر کدوم اونها مربوط به یک حوزه مختلف هست و مغز اصلا قابلیت پرداز این اطلاعات پراکنده رو نداره، توی اینستاگرام و تیک تاک یا توییتر که وضعیت صد برابر بدتر از این مقدار هست دریایی از کلیپهای کوتاه ۱۰،۲۰ ثانیهای که صرفا با هدف مثلا سرگرمی عرضه میشن و چیزی جز اتلاف وقت و خسته کردن مغز شما ندارن!!
اجازه بدین موضوع رو از ابتدا براتون شفاف سازی کنم، من همونقدر که در دنیای واقعی دلم میخواست تمام دفتر و کتابهام چیدمان و طبقه بندی مخصوص خودشون رو داشته باشن دقیقا توی فضای دیجیتال هم این وسواس رخنه کرده بود و من بعد از یک مدتی که کلی عکس و فیلم توی گوشیم تلنبار شده بود مغزم با این سوال روبرو شد که "این دادهها رو چطور میشه دسته بندی کرد؟" شاید از خودتون بپرسین که خب اصلا چه نیازی به دسته بندی هست؟ وقتی این عکس بالا یا عکسهای بعدی رو به دوستانم نشون میدم بهم میخندن و میگن "واااای زهره تو چقدر بیکاری چقدر حوصله داری" اما چیزی که شما نمیدونین و بهم زخم زبون میزنین این حقیقت هست که اینها از بیکاری نه بلکه از فشار بسیار شدید از سمت ذهن مریض منه که دوست داره همه چیز دسته بندی و مشخص باشه، این موضوع در تمام ابعاد زندگیم خواسته یا ناخواسته رخنه کرده، مثلا ۵ دست لباس دارم که اونها رو از چوب لباسی آویزون کردم، اگر شما از بیرون بهش نگاه کنی ۵ دست لباس ساده میبینی که صرفا آویزون شدن ولی برای من تمام اونها طبق یک نظم و اصول خاصی چیده شدن و همیشه باید به همون ترتیب پشت سر هم قرار بگیرن، یا مثلا وقتی قرار بود یک فصل از کتاب زیست رو بخونم دوستانم رو میدیدم که میگفتن ما از وسط فصل شروع به خوندن کردیم، یا فلان بخش رو فقط خوندیم که مهمترین بخش اون فصل بوده و بقیهاش رو رها کردیم اما من؟؟ باورم نمیشد اینها چطور این کار رو کردن، من باید و باید تمام فصل رو میخوندم اصلا چطور ممکنه بدون خوندن تمام فصل اون رو فهمید؟ واقعا خنده داره!!! به همین شکل در فضای دیجیتال و دادههای دیجیتال هم دلم میخواست تمام اطلاعات طبق یک نظم خاص چیده بشن، از عکس و فیلمهایی که خودم ضبط کرده بودم گرفته تا پستها و کلیپهایی که اون زمان وسواس داشتم و هرچی پست جالب و آموزشی توی اینستاگرام یا تلگرام میدیدم دانلود میکردم و تو حافظه گوشی ذخیره میکردم گویا برای خودم غنیمت جنگی جمع میکردم

این میل به چیدمان و نظمدهی از بزرگترین تا کوچکترین بخشهای زندگی من رو دربرگرفته و چیزی نیست که بتونم ازش فرار کنم اما چیزی که توی این مقاله میخوام بهش بپردازم اینه که وسواس من در زمانهای مختلف شکلهای متفاوتی به خودش گرفته و من دوست دارم این اشکال مختلف رو اینجا ثبت کنم و به شما نشون بدم، تصویری که بالا میبینین پوشهای هست به نام "سال ۹۶ تا ۹۹" این برای زمانی بود که من یک گوشی ۱۰ میلیونی تو سال ۹۹ خریدم و تمام عکسهایی که با گوشی قبلی خودم داشتم رو دسته بندی کرده بودم و توی یک پوشه واحد با اسم "سالهای ۹۶ تا ۹۹" ریختم که حدود ۳۲ پوشه زیر مجموعه داشت که شامل تمام عکسهایی میشد که از سال ۹۶ تا ۹۹ گرفته بودم و به شکلهای مختلف اون عکسها رو دسته بندی کرده بودم، شیوه دسته بندی من در اون زمان به شکل زیر بود:

داخل پوشهی مربوط به این ۳ سال همونطور که در بالا میبینین پوشههای جزئیتر مربوط به ماههای مختلف و رویدادهای مختلف مثل تولد یا دورهمی بود که داخل اینها عکسهای مربوط به اون رویداد رو گذاشته بودم، امروز وقتی به این سامانه نظمدهی نگاه میکنم متوجه میشم اون زمان سازماندهی من بر اساس رویدادهای مختلف بوده، یعنی به جای اینکه مثل امروز عکسها رو ماه به ماه دسته بندی کنم صرفا بر اساس رویدادها دسته بندی میکردم، مثلا با نسترن رفتم کافه سرو، برای نسترن سورپرایز تولد گرفتم، برای داداشم تولد گرفتم، عکسهای فروردین ۹۸ و به همین ترتیب عکسها رو توی پوشههای مربوطه قرار دادم، این شیوه سازماندهی بیشتر برای سال ۹۸ به بعد هست اما برای سالهای ۹۶ و ۹۷ من چیکار میکردم؟

متوجه شدم که توی سال ۹۶ و ۹۷ من برخلاف سال ۹۸ به بعد خیلی عکسهای کمی میگرفتم و در کلِ این ۲ سال ۹۶ و ۹۷ شاید به اندازه ۱۰۰ عکس دارم، سال ۹۸ سالی بود که اینستاگرام رو برای اولین بار نصب کردم و بعد از تلاش برای بلاگر شدن دیگه عکاسی کردن از هر چیز بیخودی به عنوان یک رفتار توی خلق و خوی من باقی موند!! بنابراین توی این دو سال من برای دسته بندی دادههای خودم یک پوشهای ساخته بودم با عنوان "خانوادگی" که توی اون عکسهای خصوصی و خانوادگی خودم رو میذاشتم، اون سالها خیلی سراغ کارها و آموزشهای هنری میرفتم پس یک پوشه هم برای نمونه کارهای هنری خودم ساخته بودم و به همین ترتیب یک سری پوشه متفرقه دیگه هم داشتم اما نکته قابل توجه این بود که توی ذهن من در اون سالها یک سوال ایجاد شده بود "اگر چند سال بعد یادم بره موقع گرفتن این عکس چه حالی داشتم چی؟" همین یک سوال ساده کافی بود که توی اون سالها ذهنم بهم بریزه، اگر دستم میرسید دلم میخواست برای هر عکسی که میگیرم یک دفترچه راهنما بسازم و بگم موقع گرفتن این عکس این حس و حال رو داشتم!! ولی نه وقتش رو داشتم و نه اعصاب این کار رو و احساس میکردم با این کار فقط بال و پر بیشتری به این وسواس فکری مخرب میدم پس بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و مغزم (درست مثل اون چه که امروز داره اتفاق میوفته) به این نتیجه رسیدم که یک راهکار دیگه پیاده کنم، اون چی بود؟

من نشستم و دونه دونه اسم تمام اون عکسهایی که گرفته بودم رو تغییر دادم و به جای اسم به اون رویداد یا اتفاقی که در سال ۹۶،۹۷ و حتی ۹۸ رخ داده بود و عکسش رو گرفته بودم اشاره میکردم، این وسواس نامگذاری تا نیمههای سال ۹۸ ادامه داشت و طوری شده بود که کلی از وقت و انرژی خودم رو صرف نامگذاری دونه به دونه این عکسها میکردم اما هدف از این کار چی بود؟ این که اگر یک روزی یادم رفت این عکس چی بوده یا مال کی بوده یا با چه کسانی این عکس رو گرفتم بیام اسمش رو نگاه کنم و یادم بیوفته داستان چی بوده، باورتون میشه؟؟ میدونم میخندین بهم ولی کاش منم میتونم بیخیال باشم و بخندم، دوستانم میگن چرا اینقدر بیکاری زهره؟ ما تمام عکسهامون یکجا هست اصلا نمیدونیم کدومش مال کی هست ولی باور کنین من نمیتونم اینطوری باشم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای دیجیتال من باید همه چیز رو دسته بندی و مرتب ببینم وگرنه ذهنم آشفته میشه و بهم میریزه حتی امروز همین احساس رو نسبت به صفحه ویرگولم دارم و گاهی با خودم میگم این صفحه رو دیلیت کنم و از شرش راحت بشم چون ازدیاد پستهای نوشته شده حالا برام تبدیل به یک معضل شده و دلم میخواد همه چیز مرتب و دسته بندی باشه

از نیمههای سال ۹۸ بود که دیگه ذهنم کم آورد، من شاید گاهی وقتها ۵۰۰ تا عکس هم میگرفتم و دیگه نمیتونستم ۵۰۰ تا عکس رو دونه به دونه نامگذاری کنم پس مغزم برای مقابله با این وضعیت یک راه حل دیگه پیشنهاد داد و اون چی بود؟ برچسب زدن به یکی از عکسهای اون رویداد، مثلا توی یک دوره آموزشی شرکت کرده بودم و برای آزمون کتبی اون رفته بودم مرکز فنی حرفهای و چند تا عکس گرفته بودم، حالا روی یکی از عکسها برچسب میزدم و خیلی خلاصه درباره اون رویداد یا احساسی که داشتم توضیح میدادم و اینطوری مغز خودم رو متقاعد میکردم که ببین الان همه چیز مرتب و دسته بندی شده پس لطفا دیگه اینقدر من رو عذاب نده!!

سالها به همین منوال گذشت تا رسیدیم به امسال و حالا مغز من دوباره گیر داده بود و میگفت زهره ببین عکسهای ۴۰۲ به بعد چقدر مرتب و قشنگ چیده شدن، عکسها به ترتیب هر ماه دسته بندی و جدا شده اونوقت عکسهای قبل رو ببین چقدر آشفته هست، باید یه کاری بکنی زهره اینطوری نمیشه اصلا معلوم نیست چی به چی هست!

ببین تو حتی نمیدونی توی این ماهها چه عکسهایی داری چون همشون بر اساس رویدادها هستن و خیلی آشفته هستن اینطوری نمیشه زهره باید یه فکری برداری، حالا یک جنگ جدید بین من و مغزم درحال درگیری بود من نمیخواستم دوباره یک کار اضافی برای خودم بسازم و وقتم رو دوباره صرف این کارهای مسخره کنم، وقتی با برادرم دربارهاش صحبت کردم بهم گفت اجازه بده من تمام این عکسها رو از اول تا آخر پاک کنم، بهش گفتم داداش من آرزو دارم یک روز مستندی از زندگیم بسازم اما اون گفت زهره تو فکر میکنی کی هستی که یک نفر به مستند زندگی تو اهمیت بده؟ صد سال دیگه تو اصلا وجود نداری تو اصلا آدم خاصی نیستی که زندگی و سختیهای تو مهم باشه مگه دانشمند هستی یا نخبه هستی یا چی؟ رها کن زهره ... خودت رو از این زنجیر رها کن نه توی ویرگول نه اینستاگرام و نه هیچ کجا کسی به داستان زندگی تو و سختیهایی که کشیدی اهمیتی نمیده تو فقط یک ابزار سرگرمی برای اون آدمها هستی که بیان بدبختیهای تورو بخونن و به ریش تو بخندن!! ... یعنی ممکنه واقعا اینطوری باشه که برادرم میگه؟ ولی حتی اگر اینطوری باشه باز هم من نمیتونم این عکسها رو پاک کنم من برای جمع کردن این خاطرات خیلی سختی کشیدم سالها با ذوق و شوق جمعشون کردم و حالا با یک کلیک نابودشون کنم؟ من آرزو دارم اینا رو حداقل به مردی که عاشقش بودم، به علیرضام نشون بدم

به هرحال لازم به گفتن نیست که در نهایت مغز من پیروز میدان شد و من چندین ماه هست که وقتم رو گذاشتم و دونه دونه تمام این عکسها رو جدا میکنم و هر کدوم رو توی تاریخ و ماه مربوطه دسته بندی میکنم تا به این پوشههای کلی برسم این فوق العاده نیست؟ تمام این ماجرا از وقتی شروع شد که من تصمیم گرفتم از سال ۱۳۹۴ زندگی خودم رو توی چند مقاله مفصل توی این سایت بنویسم و همین بهانهای برای مغزم شد که دوباره داستان رو از سر بگیره، ببین یه جوری درباره مغز خودم صحبت میکنم انگار اون یک موجود مجزا از من هست اما باور کنین همینطوره!! به هرحال داستان جدال من و مغزم بسیار عمیقتر از این چند تا سطر ساده هست و من قصد دارم حتی اگر مسخره یا بیمعنی به نظر برسه تا ریزترین وسواسهایی که مغزم به اونها گیر میده رو اینجا روایت کنم شاید یک نفر بتونه بفهمه مشکل من دقیقا چیه؟
تاریخ: ۵ اسفند ۱۴۰۴