ویرگول
ورودثبت نام
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoeiهیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
خواندن ۲۱ دقیقه·۱۵ روز پیش

چقدر با خودت صادق هستی؟

ما ناخودآگاه به خودمون دروغ می‌گیم
ما ناخودآگاه به خودمون دروغ می‌گیم

در طول ۴ سال گذشته که در سایت ویرگول نسبت به زندگی و مشکلاتم به صورت شفاف و بی‌پرده نوشتم، می‌تونم به جرعت بگم صدها آدم مختلف که حتی اونها رو نمی‌شناسم به من پیام می‌دادن و با حالتی تاسف‌بار انگار که دلشون به حال من می‌سوزه من رو نصیحت می‌کردن و می‌گفتن "بهتره درباره زندگیم چیزی ننویسم چون بعدها پشیمون خواهم شد" اونها طوری این جملات رو به زبون می‌آوردن که انگار خودشون که سالیان سال هست این نقاب رو به چهره زدن الان به جاهای بهتری رسیدن!! واقعا دلم می‌خواست ازشون بپرسم و بگم شمایی که نقاب "همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم" به چهره‌ات زدی الان چه دستاوردی داشتی که من نتونستم بهش برسم؟ حداقل من دیگه از زنجیرهایی که شما به دست و پای خودتون بستین رها شدم من مثل شما زندانی عقیده و فرهنگ و آداب و رسوم و هر چیزی که اسمش رو می‌ذارین نیستم من "آزادم" و شما "اسیر"!! در واقع این منم که باید برای شما دل بسوزونم، چقدر بیچاره و دردمند به نظر می‌رسین کسانی که هر روز باید یه نقاب تر و تمیز به چهره بزنن و جلوی همسر و بچه و مادر و پدر و دوست و هم‌کلاسی و همسایه و فامیل نقش بازی کنن، واقعا این سبک زندگی براتون خفقان آور نیست؟ چطور می‌تونین تحملش کنین؟ من چند سال به این شکل زندگی کردم و داشتم به مرز انفجار می‌رسیدم چطور ممکنه شب از شوهرت کتک بخوری و فرداش بشینی پیش دوستانت و با لذت تعریف کنی و بگی "اوه خدای من دیشب شوهرم یه جوری منو نوازش می‌کرد که باورتون نمیشه!!" مخصوصا روی صحبتم با شما خانم‌هاست، چرا اینقدر فیلم بازی می‌کنین؟ چرا اینقدر دنبال این هستین که زندگیتون از بیرون پرفکت و کامل به نظر برسه؟ چرا اینقدر خاله زنک و دودوزه باز و ریاکار و پلید هستین؟ یعنی این توی ذات ما زن‌هاست؟ ذات ما مشکل داره که نمی‌تونیم صادقانه و شفاف زندگی کنیم؟ اصلا اجازه بدین یک سوال بپرسم از شما!!

روی صحبتم با شماست، شمایی که خواننده صفحه من هستی "چقدر با خودت صادق هستی؟" آیا خودت رو فرد صادقی می‌بینی؟ آیا فکر می‌کنی آدم "خوبی" هستی؟ یعنی تو آدم "دورویی" نیستی؟ اینکه جلوی بقیه نقاب خوشبختی می‌زنی تا بدبختی‌هات رو بپوشونی این یک نوع ریاکاری و دورویی به حساب نمیاد؟ چقدر حاضری شفاف و بی‌پرده درباره زندگیت حرف بزنی؟ آیا اصلا کسی توی زندگیت وجود داره که بتونی کنارش خود واقعی‌ات باشی و بدون نقاب باهاش حرف بزنی؟ یا برعکس حتی جلوی همسر و بچه‌ها و دوستات هم یک نقاب پرفکت و بی‌عیب و نقص رو به نمایش می‌ذاری تا مبادا از ضعف‌هایی که توی خونه پدر و مادرت داشتی مطلع بشن؟ آیا این بیچارگی نیست؟ به نظرت این زندگی قابل ترحم نیست؟ این سبک زندگی که تا آخرین نفس جلوی نزدیک‌ترین افراد زندگیت هم نقاب بزنی و همیشه چیزی برای مخفی کردن داشته باشی به نظر من که خیلی ترحم‌انگیز هست!!

شمایی که صفحه من رو با لذت دنبال می‌کنی و خوشحالی از اینکه یک نفر توی دنیا شبیه بدبختی‌های تو رو تجربه کرده و اینجا جسارت نوشتن رو داره، مطمئنم به عنوان کسی که سرگذشتی مشابه من داشتی قطعا خوندن حرف‌های من برات تسکین دهنده هست اینطور نیست؟ اما هدف من این نبود که صرفا یه عده آدم شبیه خودم رو پیدا کنم که از دوردست پشت نقاب‌هاشون بشینن داستان من رو بخونن و بَه بَه و چَه چَه کنن، هدف من این بود که بقیه هم تشویق بشن و نقاب‌هاشون رو زمین بندازن ولی انگار اشتباه می‌کردم هرچقدر بیشتر و بیشتر درباره زندگیم نوشتم بیشتر متوجه شدم که اکثر کسانی که مشابه من هستن ترجیح میدن پشت نقاب‌هاشون غرق بشن و فقط کنجکاون ببینن توی زندگی من چی می‌گذره صرفا بهم پیام میدن تشویقم می‌کنن تا بیشتر بنویسم اما خودشون حتی حاضر نیستن ذره‌ای درباره زندگی فلاکت بارشون حرف بزنن شاید به این خاطر که فکر می‌کنن زندگی فلاکت باری ندارن!! به این خاطر که اونا هنوز حتی با خودشون هم صادق نیستن، اونا به خودشون و مغزشون دروغ میگن و فکر می‌کنن که زهره دختر ضعیفی هست که داره زندگیش رو صادقانه مستند می‌کنه و اونها چون خیلی قوی هستن هرگز مثل زهره نم پس نمی‌دن! این درحالی هست که اتفاقا صحبت کردن درباره مشکلات جسارت می خواد نه صحبت نکردن!!! اونها با ترحم به من نگاه می‌کنن و با ترحم برای من کامنت می‌ذارن و با ترحم سعی می‌کنن من رو نصیحت کنن که دست از صحبت کردن درباره زندگیم بردارم و به مثبت اندیشی برگردم چون فردا اگر ازدواج کنم پشیمون خواهم شد از اینکه زندگیم رو برای دیگران تعریف کردم اما واقعیت اینه که در حقیقت این من هستم که براشون دل می‌سوزونم، وقتی دارم به نصیحت‌هاشون گوش میدم دلم برای بیچاره بودنشون می‌سوزه برای اینکه اینقدر با خودشون و وجود خودشون غریبه هستن و هنوز به پذیرش نرسیدن که بتونن حتی برای خودشون تعریف کنن و به خودشون بگن که چقدر توی زندگی فلاکت و بدبختی تحمل کردن نه ‌... من قبلا پشت نقاب‌های شماها زندگی کردم دوستان و من تمام این نقاب‌ها رو تجربه کردم پس لطف کنین بیشتر از این من رو نصیحت نکنین به جاش از خودتون یک سوال بپرسین اینکه "تا کی پشت این نقاب‌ها قراره زندگی کنین؟" آیا اصالت زندگی همینه؟ آیا انسان بودن و زندگی کردن کنار هم به همینه؟ که ما با همه احساس دشمن بودن و بیگانه بودن داشته باشیم؟ که مارو از همدیگه بترسونن و بگن وای فلانی اگه رازهات رو بقیه بدونن بهت آسیب می‌رسونن؟ اصلا چه آسیبی می‌شه رسوند؟ بفرمایید شما الان تمام رازهای من رو می‌دونین، از خونواده از هم پاشیده‌ام تا رابطه عاطفی ناتمومم، حالا چه آسیبی می‌تونین به من بزنین؟ وقتی من به چنین درجه‌ای از قدرت و خودشناسی رسیدم که خودم دارم ضعف‌ها و شکست‌هام رو براتون تعریف می‌کنم مطمئن باشین حتی اگر بخواین هم نمی‌تونین به من آسیبی وارد کنین، می‌تونین امتحانش کنین!!!

فقط دلم می‌خواست مطالب من رو بخونین و بعدش به فکر فرو برین و نگاهی به درون خودتون بندازین و از خودتون بپرسین آیا تربیت مادر و پدرهامون درست بوده که از بچگی مارو ترسوندن از اینکه به کسی درباره مشکلاتمون بگیم؟ اگر این کار جیز هست پس چرا زهره ترقویی داره انجامش میده؟ چرا بلایی سرش نمیاد؟ چرا بعد ۴ سال هنوز پشیمون نشده؟ چرا هر روز بیشتر از روز قبل اصرار داره که بقیه هم باید به صداقت با خود حقیقیشون روی بیارن و نقاب‌های سنگینشون رو زمین بذارن!! سوال بپرسین دوستان، از خودتون سوال بپرسین چرا که سوال پرسیدن به هر شکلی باعث شناخت بیشتر وجود خودتون میشه!!

می‌دونم که هر چقدر هم سعی کنم منظور کلی خودم و نگاهی که به این مقوله دارم رو براتون شرح بدم باز هم واژه‌ها کم میارن برای توضیح اون چیزی که در مغز من می‌گذره چون واقعا توضیح دادنش یکی از سخت‌ترین چیز‌هایی هست که تا به امروز بهش برخوردم، متاسفانه این مسئله چیزی هست که در موردش توی اینستاگرام و پیج‌های روانشناسی هیچی ندیدم و توی گوگل؟ حتی نمی‌دونم چی باید جستجو کنم که یه توضیحی بهم بده!! اینکه این بیماری اسمش چی هست که از همون بچگی توی تمام فرهنگ‌ها و کشورهای مختلف تو گوش بچه می‌خونن "هیس نباید درباره اتفاقات توی خونه به کسی بگی چون بعدا همون رو توی سرت می‌زنن و مسخره‌ات می‌کنن" این قطعا یک بیماری هست، اینکه ما انسان‌ها به جای اینکه یاد بگیریم ضعف‌ها و شکست‌ها و ناکامی‌های خودمون رو بپذیریم و درباره‌اش آشکارا صحبت کنیم برعکس عمل می‌کنیم و فرهنگ و جامعه و تربیت خانواده مارو هل میده توی یک چرخه‌ی رقابت بی‌پایان که باید سعی کنیم تا جایی که می‌تونیم موفقیت کسب کنیم و شکست‌هامون رو پشت پرده قایم کنیم و زندگی خودمون رو مخفی کنیم و از دیگران آتو جمع کنیم برای روز مبادا که اگر روزی اونها به ما طعنه و تمسخر چیزی رو زدن ما هم یک پتک محکم داشته باشیم تا توی سرشون بکوبیم!! واقعا تبریک میگم جامعه انسانی فوق العاده‌اس!!! اگر با دقت نگاه کنین حتی در سطح بین‌المللی هم این خاله زنک‌ بازی‌ها ادامه داره، مثلا توافق بین آمریکا و اسرائیل با ایران به همین شکل هست هرکس توپ رو پاس میده تو زمین اون یکی تا بگه این ما هستیم که دست بالاتر رو داریم، این ما هستیم که خفن‌تریم، طرف مقابل ضعیف و بازنده هست و ماییم که خفن و پیروزیم!!!

واقعا چقدر با خودتون صادق هستین؟ آیا شما خودتون رو انسان خوبی می‌دونین یا انسان بدی؟ چقدر قبول دارین که توی چالش‌ها و بحث‌های زندگیتون مقصر هستین؟ چقدر قبول دارین که شما هم به دیگران بدی کردین؟ اصلا قبول دارین که حسادت، کینه‌توزی و رقابت توی وجود شما هم به عنوان یک انسان هست؟ یا نکنه فکر می‌کنین شما انسان بسیار پاک و خوبی هستین و هیچوقت حسادت نمی‌کنین؟ خب از کجا مطمئن هستین که حسادت نمی‌کنین؟ می‌دونین بیشتر اوقات مغز ما سعی می‌کنه حقیقت تلخ رو کاور کنه تا ما کمتر آسیب ببینیم در نتیجه ممکنه ما آدم بدی باشیم، ممکنه حسادت کنیم یا به دیگران بدی کنیم ولی ناخودآگاه و مغز ما تلاش می‌کنه اون رو یک کار خوب و پسندیده جلوه بده!! اصلا تا به حال به این چیزها فکر کردین؟ بارها شده که با افراد مختلف خصوصا خانم‌ها درباره مباحثی مثل حسادت و رقابت صحبت کردم و با اینکه به طور آشکارا توی رفتارشون نشانه‌هایی از حسادت رو می‌دیدم اما اونها قطع به یقین ادعا داشتن که به هیچ عنوان ذره‌ای حسادت در وجودشون نیست!! می‌دونین من رو یاد ده سال پیش می‌انداخت زمانی که دبیرستانی بودم توی فرهنگ ما "سکس" به عنوان چیز بد و زننده‌ای تلقی می‌شد و دوستانم با اینکه ازدواج کرده بودن ادعا می‌کردن که اصلا میل جنسی ندارن و هر بار همسرشون باهاشون نزدیکی می‌کنه صرفا بخاطر لذت اون همراهی می‌کنن!! اوخی کوچولوهای مظلوم پاک و مقدس اصلااا این طفلکی‌ها نمی‌دونن میل جنسی و شهوت چی هست اونها فقط خودشون رو فدا می‌کنن در راه لذت شوهرشون!! امروزه درباره حسادت و رقابت هم همین رفتار رو دارن، خانم‌ها طبق معمول ادعا دارن که هیچوقت به کسی "حسادت" نمی‌کنن بلکه فقط بهش "غبطه" می‌خورن!! واقعا خنده داره که زن‌ها تا چه سطحی خودشون رو انکار می‌کنن که حتما آدم خوبی به نظر برسن!!

صداقت با خود حقیقی‌‌ات (ناخودآگاهت)

تا حالا شده از خودتون بپرسین چقدر با خودتون صادق هستین؟ تو اکثر پیج‌های روانشناسی و انگیزشی بحثی در مورد اینکه ما به درون خودمون نگاه کنیم و حقایق وجودی خودمون رو یا عیب و ایرادهای رفتاری خودمون رو کشف کنیم اصلا گفته نمیشه یا اگر هم در مورد ایرادهای رفتاری هر فرد گفته بشه طوری حرف رو می‌زنن که اون فرد خودش رو ذی حق (صاحب حق) ببینه و احساس کنه که ایرادهاش فقط اینه که "نه گفتن رو بلد نیست" یا "اونقدر مهربون هست که ازش سواستفاده می‌کنن" و تهش دلش به حال خودش بسوزه و بگه "وااای من چقدر عیب‌های بدی داشتم و چقدر بدی کردم در حق خودم، اما از این به بعد درستش می‌کنم" ولی همه چیز به همین سادگی نیست

روزگاری مردم به دو دسته خوب‌ها و بدها تقسیم می‌شدن تو یا ذات خوبی داشتی انسان شریفی بودی، کارهای بدی نمی‌کردی، دزدی، چشم چرونی، غیبت، حق کسی رو خوردن انجام نمی‌دادی یا در گروه مقابل بودی که دقیقا عکس این کارها رو انجام می‌دادن!!! مشکل اینجاست که این دسته بندی خوب‌ها و بدها دیگه تو دنیای امروز جوابگو نیست چون اگر روی انسان‌ها زوم کنین متوجه می‌شین که حتی همون انسان‌های به ظاهر خوب هم خیلی جاها کارهای بدی می‌کنن ولی حتی خودشون هم متوجه بدی کارشون نیستن، در حقیقت امروزه می‌تونیم بگیم تمام ما انسان‌ها شخصیت‌هایی خاکستری هستیم، نه سیاهِ سیاه هستیم و نه سفیدِ سفید، اما شاید باورتون نشه که مغزتون تا چه حد در برابر دیدن عیب‌های رفتاری و وجودیتون مقاومت می‌کنه، در واقع مغز ما اجازه نمیده ما بتونیم عیب‌های خودمون رو ببینیم و یه جورایی ما "در برابر خودمون کور و در برابر دیگران بینا هستیم" ما عیب‌های خودمون رو نمی‌بینیم اما عیب‌های دیگران رو خیلی راحت تشخیص میدیم، ما برای بدی‌های خودمون دلیل میاریم، مثلا من اونجا با دوستم دعوا کردم چون اون پشت سرم حرف زده بود، ولی اگر یک شخص دیگه این رو انجام بده ممکنه به این راحتی حق رو بهش ندیم و حتی اون رو شماتت کنیم که چنین رفتار ناشایستی ازش سر زده!! [حالا همین جا استپ بزنین، الان دارین با خودتون می‌گین که نه من هرگز این کارو نمی‌کنم من هرگز اون آدم رو شماتت نمی‌کنم یا قضاوتش نمی‌کنم درسته؟] تبریک میگم دوست عزیز این همونجاست که مغز شما داره پرده‌ی انکار رو می‌کشه روی این حقیقت که شما به این باور برسین که نخیر من هرگز همچین کارهایی نمی‌کنم!!!

دقت کنید دوستان، بنده تحصیلات آکادمیک در زمینه روانشناسی یا فلسفه ندارم و با تاسف فراوان انگلیسی‌ام هم فول نیست که بتونم بین مقالات و تحقیقات آکادمیک خارجی سرچ بزنم و منابع واقعی برای حرف‌هام ارائه بدم، از این بابت بسیار شرمسارم ولی ... من خیلی فکر می‌کنم بچه‌ها، من دائم درباره‌ی چرایی و چیستی از خودم سوال می‌پرسم، از خودم می‌پرسم "چرا هیچ زنی رو پیدا نمی‌کنیم که توی یک رابطه عاطفی رفته باشه و خودش رو قربانی ندونه؟" یا مثلا می‌پرسم "چرا هیچوقت آدمی رو پیدا نمی‌کنیم که بگه توی فلان دعوا من مقصر بودم؟ چرا همیشه طرف مقابل مقصر هست؟" چون شما اگر توی یک دعوا پای صحبت دو طرف بشینین متوجه می‌شین که جفتشون ادعا دارن که طرف مقابلشون مقصر هست نه اونها!!! سوالاتی از این دست بود که وقتی وارد ذهن من شد نتونستم دست از فکر کردن به اونها بردارم و شروع کردم به فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن ... بنابراین هر چیزی که میگم ادعای ثابت شده و علمی بودن براش ندارم اما تجربه‌ی زیاد، معاشرت‌های زیاد با انسان‌ها و گفتگوهای طولانی و سال‌ها کار کردن توی محیط‌های مختلف من رو به این نتیجه گیری‌ها رسونده حتی اگر همشون درست نباشن، بماند که خیلی چیزها هم هستند که متاسفانه نمی‌دونم چطوری بیانشون کنم، مثلا همین موضوع که چطور ما انسان‌ها خودمون رو قربانی می‌بینیم و هیچوقت عیب‌های خودمون رو قبول نمی‌کنیم واقعا نمی‌دونم چطوری همین رو مثال بزنم چون مطمئنم در نهایت هر خواننده‌ای با خودش میگه "زهره داره زر می‌زنه، من عیب‌هام رو قبول می‌کنم" در حالی که در عمل وقتی اون آدم با عیب‌هاش روبرو میشه از قبول اونها سر باز می‌زنه!!! اجازه بدین یک مثال بزنم، من از کار کردن با زن‌ها بیزارم!!! راستش رو بخواین کار کردن با زن‌ها واقعا سخت و طاقت فرساست چون زن‌ها ریاکار و فریب‌کار هستن، اونها صادقانه حرف هاشون رو نمی‌زنن و به جای صحبت کردن دسیسه می‌چینن، توی یکی از آخرین‌ پروژه‌هایی که داشتم قرار بود من ادمین یک پیج لوازم خونگی بشم و روزی که با آقای فارسی و زنش قرار بود کار کنم من مستقیم به زنش گفتم "خانوم فارسی لطفا با من رک و راست کار بکنین و اگر موردی بود بدون رودربایستی این رو به من بگین" و اون خانوم برگشت گفت "خانوم ترقوئی من همیشه به رک بودنم معروف هستم" خلاصه خانومِ رک بعد از دو ماه با دسیسه من رو از پیج انداخت بیرون و بدون اینکه حق و حقوق من رو پرداخت کنن زحمت من رو به باد دادن!!! می‌خوام این رو بگم که این زن در تصور خودش باور داشت که من آدم رک و روراستی هستم، ولی چیزی که در عمل بنده ازش دیدم یک مار هفت خط بود!!! پس فرق زیادی هست بین اون چیزی که شما از خودتون باور دارین و اون چیزی که در واقعیت هستین!!

دقیقا سوال ترسناک بعدی همین بود، چقدر فرق هست بین اون چیزی که من از خودم باور دارم و اون چیزی که در حقیقت هستم؟ از کجا معلوم که ذهن من به صورت ناخودآگاه بخش زیادی از حقایق رو می‌پوشونه و من متوجه معایب خودم نمیشم؟ از کجا معلوم که من آدم خوبی باشم؟ شاید غیبت میکنم اما باور دارم اهل غیبت نیستم، شاید دروغ میگم اما باور دارم دروغگو نیستم، درست به همین شکل دوستانی داشتم که پسربازی می‌کردن و ده‌ها دوست پسر روی نیمکت‌های ذخیره خودشون داشتن اما ادعا می‌کردن که بسیار دختر پاک و پاکیزه‌ای هستن!! پس آیا ممکنه ما هم سرشار از بدی‌هایی باشیم که خودمون ازشون بی‌خبر هستیم؟ این بدی‌ها تا چه حد ممکنه عمیق باشه؟ تا چه حد پیش رفته باشه؟ تا چه حد مغز و ناخودآگاه مغز ما داره این بدی‌های اخلاقی و رفتاری ما رو کاور می‌کنه تا شخصیت ما از هم نپاشه؟ اصلا چرا مغز ما اجازه نمیده بدی‌هامون رو ببینیم؟ شاید به این خاطر که مغز نمی‌تونه با نواقص خودش کنار بیاد، شاید ما برای ادامه دادن به زندگی نیاز داریم خودمون رو آدم خوب و نیکوکاری تصور کنیم درسته؟ حالا چطور می‌تونم با بدی‌های خودم روبرو بشم؟

برای اینکار من برای یک مدت کوتاه کاری رو انجام دادم که بسیار ثمربخش بود ولی متاسفانه نتونستم زمان زیادی توی اون حالت بمونم، برای شروع من تمام ارتباطاتم با فضاهای مجازی رو محدود کردم یعنی تمام برنامه‌ها رو از روی گوشیم حذف کردم و فقط یک تلگرام داشتم که اونجا هم زیاد با کسی صحبت نمی‌کردم، همچنین دیگه سرکار نمی‌رفتم و با کسی هم بیرون نمی‌شدم و یه جورایی خودم رو از دنیای بیرون کاملا ایزوله کردم، سپس شروع کردم به سوال پرسیدن از خودم، شروع کردم به مرور کردن تمام دعواهایی که با آدم‌های مختلف داشتم، مرور کردن تمام اتفاقاتی که توی اونها من حق رو به خودم می‌دادم مثلا فلان دعوایی که توی مدرسه سال سوم دبستان اتفاق افتاد، اون بحثی که با معلم حرفه و فن سال دوم راهنمایی‌ام داشتم، دعواهایی که توی دبیرستان شاهد بخاطر دوست پسر داشتنِ یکی از بچه‌ها رخ داده بود، اون دعوایی که برای اولین بار جلوی پدرم وایسادم، اون مغازه‌داری که هیزی می‌کرد و با وجود زن و بچه یه دوست دختر توی مغازه‌اش میاورد و دست آخر هم حقوق من رو نداد!!! همینطور تمام این بحث‌ها و جدل‌ها رو لیست کردم و بعد شروع کردم به عوض کردن نقش‌ها، یعنی چی؟ یعنی خودم رو جای طرف مقابل گذاشتم، اگر من از عینک طرف مقابل داشتم زهره ترقویی رو می‌دیدم آیا حق رو به اون می‌دادم یا به خودم؟ سعی کردم مغزم رو جای مغز اون بذارم، سعی کردم همونطور که مغز من عیب‌هام رو می‌پوشونه منم توی اون لحظه عیب‌های اون طرف رو بپوشونم و اون رو صاحب حق ببینم و اینطوری بود که با این حقیقت تلخ روبرو شدم!!! چقدر همه چیز واقعی به نظر می‌رسید!! چقدر همه چیز درست به نظر می‌رسید!! انگار حق کاملا با اونها بود و من آدم بده بودم!! دقیقا به همون اندازه که من اونها رو آدم بده و خودم رو آدم خوبه می‌دیدم وقتی از عینک اونها به موضوع نگاه می‌کردم متقابلا زهره رو آدم بده و اونها رو آدم خوبه می‌دیدم، انگار هیچ حقیقت مطلقی وجود نداره توی این دنیا، انگار هیچ درست و غلطی وجود نداره و هرکس درست و غلط رو از نگاه خودش می‌بینه!!! همین هم داستان رو برای من ترسناک می‌کرد، تا قبل از این ذهن من با این شرط کار می‌کرد که تو کار درست رو انجام دادی زهره و اینطوری بود که عذاب وجدان نداشتم اما حالا که هیچ درست و غلطی وجود نداره چی؟ اگر من کار غلط رو انجام داده باشم ولی به خیال خودم فکر کردم کارم درست بوده چی؟ بذارین مثال بزنم، یه مثال بچگانه که مغز بتونه راحت درکش کنه، من و معصومه و فرزانه می‌ریم مدرسه، توی امتحان مستمر فرزانه داره از روی دست معصومه تقلب می‌کنه من عقاید مذهبی سفت و سختی دارم و باور دارم تقلب ضایع کردن حق اون آدم‌هایی هست که ساعت‌های طولانی درس خوندن و زحمت کشیدن در نتیجه میرم به ناظر میگم فرزانه داره تقلب می‌کنه!! و ته دلم خیالم راحته که من کار درست رو انجام دادم!! حالا خودت رو بذار جای فرزانه! اون دیشب از دست پدرش کتک خورده و پدر و مادرش تا صبح با هم دعوا داشتن و اون یک کلمه هم نتونسته بخونه حالا اومده سر جلسه و خدا خدا می‌کنه با تقلب از روی معصومه بتونه لااقل نمره قبولی رو بگیره تا کمتر کتک بخوره اما زهره همه چیز رو خراب می‌کنه!!! از یک طرف چهارچوب اخلاقیات و زحمت کسانی که واقعا درس خوندن، از طرف دیگه زندگی سخت فرزانه و کتک‌هایی که بخاطر نمره‌اش می‌خوره، حالا کار درست کدومه؟ دقیقا فکر کردن به همین چیزها بود که مغز من رو به درد میاورد و باعث می‌شد شب‌های طولانی به این مسائل فکر کنم

کل زندگیم انگار زیر سوال رفته بود، کل زندگیم توی این دوراهی گیر کرده بود، آیا من تا اینجا درست زندگی کردم؟ نکنه حق با همون آدم‌هایی باشه که باور به پوچ‌گرایی دارن، نکنه آدم‌هایی که بت پرستی می‌کنن درست میگن؟ نکنه کار درست رو اون آدم‌هایی می‌کنن که به انرژی مثبت باور دارن؟ اصلا کار درست چیه؟ راه درست کجاست؟ نکنه چند سال بعد پشیمون بشم از باورهایی که امروزه دارم و با خودم بگم ای کاش یک عقیده‌ی بهتر داشتم؟ می‌تونستم به مرز جنون برسم با فکر کردن مداوم به این مسائل اما سعی کردم خودم رو رها کنم، سعی کردم ابعاد مختلف شخصیتم رو با تمام پلیدی‌ها و سیاهی‌هام بیرون بریزم تا یک نفر از بیرون به شخصیت من نگاه کنه و قضاوت کنه این اتفاق با رفتن آقای افشار از زندگیم شدت گرفت، در حقیقت نقطه عطف زندگی من که باعث شد من به این درجه برسم که بدون لحظه‌ای تردید زندگیم رو اینجا مستند کنم و بیخیال تمام قضاوت‌ها و تحقیرها و تمسخر‌ها بشم دقیقا رفتن اون مرد شریف از زندگی من بود، بابا لنگ‌دراز عزیزم می‌خوام بدونی هرجایی که هستی رفتن تو بود که من رو به ورطه نابودی رسوند و من تصمیم گرفتم قبل از اینکه جون خودم رو بگیرم داستان تمام روزهایی که تلاش کردم یک دختر خوب و یک زن لایق برای تو و یک مادر شایسته برای بچه‌هات بشم رو اینجا تعریف کنم، من خیلی تلاش کردم که آدم لایقی باشم بابا لنگ دراز، خیلی سعی کردم دختر خوبی باشم اما الان دیگه خیلی شک دارم به همه چی، همش از خودم می‌پرسم آیا واقعا من کار درستی کردم یا نه؟

اگر مقالات من رو با دقت بخونین متوجه خواهید شد که هر پستی که می‌نویسم مثل یک قطعه‌ای از پازل زندگی من هست که طی اون شما با بخش‌هایی از روان و زندگی خصوصی من، مادرم، پدرم و حتی برادرم آشنا خواهید شد، خیلی از شما که به من پیام می‌دین و ازم می‌خواین این کار رو متوقف کنم بهم توصیه می‌کنین که این پست‌ها و مقالات هیچ دستاوردی برای من نخواهد داشت و صرفا عامل روسیاهی من در آینده خواهد بود، شاید حق با شما باشه، اما دقت کنید، من اینجا نیومدم که برای خودم اعتبار جمع کنم من اینجا هستم تا داستان زندگیم رو از زبان خودم روایت کنم، داستانی که می‌دونم هزاران و حتی میلیون‌ها زن و دختر توی ایران ممکنه تجربه‌اش کنن ولی ازش حرفی نمی‌زنن اما من می‌خوام شما با پوست و گوشت و استخون این زندگی رو همراه من تجربه کنید!!!

دلیل اینکه اینکار رو می‌کنم رو نمی‌دونم فقط می‌دونم رفتن بابا لنگ درازم نقطه شروعش بود، جایی که سیاهی و پوچی مطلق بر من حاکم شد، بعد از رفتن اون مرد من دیگه معنا و مفهوم زندگی رو از دست دادم، اون تنها مرد زندگیم و تنها ناجی زندگیم بود که حالا رفته بود و دیگه من انگار هیچی برای از دست دادن نداشتم، تا قبل از اون دائم سعی می‌کردم درست مثل همه شماها زندگیم رو مخفی کنم و اجازه ندم کسی از زندگی من باخبر بشه اما وقتی اون رفت و اتفاقا قبل رفتنش بهم گفت [زهره چرا توی تمام این سال‌ها جلوی من فیلم بازی کردی که خونواده‌ی فوق العاده‌ای داری؟ چرا باهام صادق نبودی؟ تو از خودم پول می‌گرفتی می‌رفتی لباس می‌خریدی و بعد می‌گفتی بابام برام خریده، چرا من رو خر فرض می‌کردی؟] اونجا بود که فهمیدم ای زهره‌ی نادون، هرچقدر که شما به خیال خودتون فکر کنین نقاب محکمی به چهرتون زدین باز هم اون نقاب یک جایی از چهره شما میوفته و باید با حقیقت تلخی که زیر اون پنهان کردین روبرو بشین، من اون زمان خیلی ازش خواستم بمونه، التماسش کردم که ترکم نکنه و بمونه، بهش گفتم قسم میخورم آدم صادقی میشم، دیگه تظاهر نمی‌کنم که یک خونواده پرفکت دارم، دیگه تظاهر نمی‌کنم زندگیم بهشته اما قبول نکرد اون من رو بلاک کرد و رفت و حالا من موندم و ۵ سال چشم انتظاری!!!

توی این صفحه من اومدم زندگیم رو ثبت کنم تا شاید یک روز اون آدم بیاد توی این صفحه و داستان زندگی من رو قطعه به قطعه بخونه و ببینه که من چقدر سختی کشیدم و تنها دلیلی که جلوی اون تظاهر می‌کردم همه چیز فوق العاده هست بخاطر همین تربیت غلطی بود که به همه ما انسان‌ها یاد دادن، اینکه باید عیب‌ها و نقطه ضعف‌هامون رو از دیگران مخفی کنیم وگرنه یک روز اون رو پتکی می‌کنن و به سرمون می‌کوبن!!! اما چرا؟ چرا باید اینقدر از این اتفاق بترسیم؟ ببینید حالا شما بخش‌هایی از مشکلات خونوادگی من رو می‌دونین خب که چی؟ الان قراره توی یک دعوا این رو تو سر من بزنین؟ بسیار خب بفرمایید، بعدش؟؟ قراره چی بهتون برسه؟؟ چرا ما انسان‌ها اینقدر با هم غریبه و دشمن شدیم که دائم باید مراقب باشیم که مبادا یکی یه چیز اضافه‌ای از ما بدونه و برامون دردسر بشه؟ بله اگر شما دانشمند هسته‌ای یا جاسوس دشمن باشین باید نگران باشین اما یک انسان معمولی چرا باید نگران این چیزها باشه؟ باور کنین از وقتی این نقاب سفت و سخت رو رها کنین و بندازین زمین زندگی براتون خیلی راحت‌تر میشه اما خب کاری نیست که هرکسی بتونه انجامش بده، تا امروز غیر از خودم کسی رو ندیدم که جرعت انداختن این نقاب رو داشته باشه و ای کاش تعداد بیشتری بودیم شاید یاد بگیریم که "بنی آدم اعضای یک پیکرند" و ما دشمن هم نیستیم که دائم مراقب باشیم کسی چیزی از ماها ندونه!!

انتشار: ۱۰ خرداد ۱۴۰۵ _ ۴۲۲۸ کلمه

رابطه عاطفیسبک زندگیمیل جنسی
۰
۰
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
زهره ترقوئی | Zohreh Targhoei
هیچ مطلبی بی‌هدف نوشته نشده، با خوندن هر مقاله به اعماق ذهن و مغز من سفر می‌کنی و در مسیر شکافت و بررسی احساسات و دغدغه‌هام سهیم می‌شی پس با دقت بخون!!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید