
درست مثل "در جستجوی نِمو"، گویی من هم معنا و هویت زندگیم رو "در جستجوی علی" خلاصه کردم تو تمام اون سالهایی که سعی کردم علیرضا افشار و تاثیرش بر زندگی خودم رو انکار کنم تا روزگاری که اینجا با ویرگول آشنا شدم و سعی کردم با لقب "بابالنگدراز" فقط کمی دربارهاش حرف بزنم تا امروز که به صورت آشکار چهره اون رو توی سایت قرار دادم چیزی که ممکنه برای من حتی تبعات قانونی داشته باشه و اگر این عکس واقعا متعلق به شخصی به نام علیرضا افشار باشه اون میتونه از من شکایتِ سنگینی بکنه اما بالاتر از سیاهی که رنگی نیست؛ من همه چیز رو به جون میخرم تا تو رو پیدا کنم علی جانم.
شاید با خوندن زندگینامه من در این صفحه؛ از همون اولین پستهایی که نوشتم تا امروز این سوال رو از خودتون پرسیده باشید که چرا یک نفر باید زندگی خصوصی خودش رو توی یک صفحه برای عموم منتشر کنه؟ چه هدفی پشت این کار هست؟ واقعیت این بود که؛ زمانی که شروع به نوشتن توی این وبسایت کردم هدفم دنبال کننده یا لایک و کامنت نبود من فقط یک هدف داشتم اینکه زندگیم رو اینجا مستند کنم و پله به پله از سختیهای کودکی و نوجوانیام بگم تا برسم به "عشقم نسبت به علی" و تمام اینها رو از جان و دل بنویسم و سپس به زندگی خودم پایان بدم و آرزو داشتم شاید یک روز علیرضای من، اسمم رو توی گوگل سرچ بزنه و با این صفحه روبرو بشه، شاید به این صفحه بیاد و ببینه که پشت صحنهی اون زهره شادی که سعی میکردم به علی نشون بدم در واقع دختر غمگینی بود که توسط خونوادهاش آزار میدید و تنها پناه زندگیش علی بود، دلم میخواست بعد از مرگم علی این صفحه رو بخونه و بفهمه که من تا چه حد عاشقش بودم و بزرگترین حسرت زندگیم این بود که چرا واقعیت زندگیم رو به علی نگفتم؟ میدونم الان با خودتون فکر میکنید این رویا خیلی محال و خندهدار به نظر میرسه اما برای من حتی یک درصد احتمال هم کافی بود تا به من قدرت بده تا بدون "احساس شرم" درباره زندگیم بنویسم، "شرم" چیزی هست که باید مفصل در پستهای دیگری راجع بهش صحبت کنم احساسی که خیلی از دوستانِ این پلتفرم سعی میکردن اون رو به من القا کنن و نصیحتم کنن که حق ندارم درباره پدر و مادرم بنویسم (کاملا واضح بود که خودشون والد هستن و به طرز خنده داری حق رو به جانب پدر و مادرم میدیدن)
اما این سوال در تمام این سالها که علی ترکم کرد، من رو رها نکرد، اینکه چرا جلوی علی تظاهر میکردم که زندگی خیلی خوبی دارم؟ فقط چون مثل ۹۹ درصد شماها که همتون جلوی دوست و فامیل و آشنا و حتی پارتنر خودتون نقاب میزنین به من هم یاد داده بودن که "هیسسسس! نباید بفهمه" شاید همون روزهای اول آشنایی گفتنش راحتتر بود ولی هر چقدر زمان بیشتر گذشت و بیشتر وابسته علی شدم ترس از دست دادنش بزرگتر شد و دیگه جرعت نمیکردم بگم که توی چه خونوادهای هستم همش میترسیدم اگر علی بفهمه که پدرم یک قرون هم برای من خرج نمیکنه و حتی حاضره من رو به یک وام ازدواج بفروشه اونوقت علی حتما من رو ترک میکنه و با خودش میگه همچین دختری لیاقت من رو نداره😭😭
آه علی جانم ... نور چشمم اگه میتونستم زمان رو به عقب برگردونم هرگز بهت دروغ نمیگفتم شاید اصلا همون روزهای اول بهت خواهش میکردم که هر چه زودتر بیای به خواستگاری من و زودتر با هم زندگی کنیم ولی حالا؟ حالا داره ۱۰ سال میشه که تو نه حاضری خودت رو بهم نشون بدی نه حاضری عکسی برام بفرستی و نه هیچی!!! میگی موهات سفید شده، میگی لاغر شدی، میگی بیماری صعب العلاج گرفتی و پیر شدی؛ من قربون پیر شدنت برم علی تو هر جوری هم باشی نور چشم منی، من حاضرم شونه به شونه تو توی راهروهای بیمارستان بدوئم چرا من رو طرد میکنی؟ تو که میگی هیچکس کنارت نیست حتی پدر و مادرت پس چرا یه دیوار بلند دور خودت کشیدی و اجازه نمیدی نزدیکت بشم؟ ببین من رو به کجا رسوندی!! ببین حالا به جایی رسیدم که حتی ریسک یک پرونده قضایی و اعاده حیثیت رو هم به جون میخرم تا شاید یک دوست یا آشنای قدیمی از اطرافت این پست رو ببینه شاید فقط یک در میلیون شانس پیدا کردنت رو بدست بیارم علی؛ اگر خدایی وجود داره اگر خدایی اون بالا هست اون خدا باید یک نشونه ازت بهم بده علی؛ علی بدون دیدن تو نمیتونم بمیرم!! تا وقتی یکبار با تو روبرو نشم نمیتونم از این دنیا دست بکشم!! علی من آرزوهای بزرگی ندارم نه خونه، نه ماشین، نه ثروت، نه شوهر پولدار نه ... تمام آرزوی من تویی علی چرا من رو طرد میکنی؟ چرا شانس یک ملاقات ساده رو از من میگیری؟ تو میدونی توی ۵ سال گذشته چی به سر من اومده؟ تو میدونی چند بار مرگ رو به چشم دیدم و توی بیمارستان بستری شدم؟ اگر خدایی هست چرا؟ چرا تورو از من میگیره؟
حالا شما به عنوان خواننده این صفحه فهمیدین که تنها هدف من توی این صفحه علیرضام هست من برای اون مینویسم من به امید اینکه روزی اون دست نوشتههای من رو بخونه و بفهمه چقدر عاشقش هستم، مینویسم و ای کاش که اون روز دیر نباشه، هر اون چیزی که نوشتم از داستان زندگیم گرفته تا بدرفتاری پدر و مادرم تا هر مشکلی که باهاش دست و پنجه نرم کردم با وجود اینکه دهها نفر از شماها به خودشون اجازه میدادن من رو نصیحت کنن و برای من نسخه بپیچن که درست نیست درباره زندگیم حرف بزنم و بعدا پشیمون میشم همه و همه به این امید بود که روزی کسی این رو به گوش علی برسونه که چقدر دوستش دارم!!
جدای از اینها یک روی صحبتم با شما دوستانی هست که من رو به خویشتن داری و پنهان کاری نصیحت میکنید و توصیه میکنید که اگر بعدها ازدواج کنم از حرفهایی که اینجا زدم پشیمون میشم اما واقعیت اینه که من بیشتر دلم برای شماهایی میسوزه که همچنان به این اصول غلط پایبند هستین که جلوی تمام اطرافیان خودتون از دوست و فامیل و آشنا گرفته تا حتی همسرتون که شریک زندگی و جسم شماست باز هم نقاب به چهره میزنین واقعا دلم براتون میسوزه باید خیلی تلخ و دردناک باشه که شما هرگز کسی رو پیدا نمیکنین که جلوش خود واقعیتون باشین!! واقعیت اینه که من برخلاف تصور شما، خودم رو فرد خیلی شجاع و جسوری میبینم من جسارتی در وجودم دارم که ۹۹ درصد انسانها هرگز نخواهند داشت و اون هم صحبت کردن از تمام زخمها و تروماهای زندگی هست در حالی که اکثر شما تا پایان عمر پشت نقابتون پنهان میشین و سعی میکنین با حسادت و رقابت به چیزهایی مثل گوشی آیفون و خونه گرون و ماشین لوکس، مدرک تحصیلی، مهاجرت یا هر آپشن دیگهای برسین تا بتونین پشت موفقیتهاتون، زخمها و عقدههای خودتون رو پنهان کنین اما من مثل یک قاصدک رها در باد میرقصم، من تجربهای از آزادی رو دارم زیست میکنم که اکثر شماها هرگز به اون دست پیدا نمیکنید پس واقعا بعد از این به کسی اجازه نمیدم که در قالب دوستی و مصلحت بخواد برای من نسخه بپیچه و من رو به هر شکلی نصیحت کنه اصلا دلیل اینکه تمام راههای ارتباطیام از روی صفحه رو برداشتم هم دقیقا همین موضوع بود!! نصیحتهاتون رو برای خودتون نگه دارین اگر واقعا کاربردی دارن باید امروز خیلی خوشحال و راضی و موفق بوده باشین هر چند من بعید میدونم!!
این رو هم بگم که با وجود همهی چیزهایی که گفتم؛ این طوری نیست که علی کاملا در مورد نوشتههای من بیاطلاع باشه؛ حدود یک سال پیش که در خلال جنگ ۱۲ روزه بعد از ۴ سال بیاطلاعی تونستم کمی با علی صحبت کنم درباره این سایت براش حرف زدم و پستی که قبلتر دربارهاش نوشته بودم رو بهش نشون دادم، برخلاف تصورم که فکر میکردم الان عصبانی میشه و میگه چه حقی داشتی که درباره من صحبت کردی و اسم و فامیل من رو آوردی؟ اما اون برای اولین بار تو کل ۵ سال گذشته لبخند زد و گفت "واوو زهره حسابی واسه خودت طرفدار دست و پا کردیااا چطوره منم بیام توی سایتتون حالا که اینقدر من رو دوست دارن؟" باید اون لحظه کنار زهره میبودین و لرزش دست و پاهاش رو میدیدن که مثل دختر بچهای که از باباش آفرین گرفته جوری دلم لرزید که میخواستم بگم "جانم به قربانت تو بیا، قدمت روی چشم من، بذار همه دنیا بدونن که این زهره بیکس و تنهای ما هم یه کوه پشتش داره تو دوست پسر من نبودی، چنین لفظی برای توصیف شخصیت والای تو خیلی سطح پایین هست تو نماد مردانگی و شرافت بودی" تو کوهی بودی که خدا اون رو برای زهرهی تنهای ما فرستاده بود همونطور که تو آذر سال ۱۳۹۷ ایمان داشتم که خدا تورو سر راه من گذاشته؛ امروز هم از هر زمانی اون احساس قویتر و پررنگتر شده و ایمان دارم که خدا بالاخره راهی برای رسیدن به تو بهم نشون میده
آه عزیز دل زهره ... نور چشم زهره کاش میفهمیدی که چقدر تو حسرت دیدن چشمات هستم حتی اگر این عکسها واقعی نباشه و تو به جای علیرضا افشار، اصغر آقا قصاب محل باشی که از صبح تا شب با یه شکم گنده و کلهی کچل و بوی گندیدهی گوشت به خونه برگردی مگه فرقی میکنه؟ تو حتی اگه کور و کر و کچل هم باشی باز تاج سر منی علی جان؛ ای کاش که فقط یکبار اجازه میدادی بهت نشون بدم چقدر فراتر از تمام کسانی که اطرافت هستن دوستت دارم!! چرا من باید ۱۰ سال تمام یک نفر رو صرفا از پشت گوشی دوست داشته باشم؟ چرا من حق نداشتم تورو از نزدیک ببینم؟ ذهنم روی صدها احتمال مختلف میره، شاید خلافکار بودی، شاید قاتل بودی، یا بدتر یک متجاوز؟!! شاید یک نزولخور بودی یا یک مرد متاهل؟!! اما مگه مرد متاهل میتونست ۴ سال تمام از ۸ صبح تا ۱۲ شب نیم ساعت به نیم ساعت با یک دختر چت بکنه و همسرش خبردار نشه؟ تو چی رو مخفی میکنی علی؟ دیگه تا کی باید منتظر باشم؟ من حتی نمیدونم آیا این عکس واقعی هست یا نه، اما چه فرقی میکنه؟ بیاین تصور کنیم علیرضا افشار یک مرد چاق و قد کوتاه و بداخلاق و بدبو باشه تمام اون صفات زشت و ناپسندی که هر دختر جوانی رو فراری میده شاید من رو هم فراری بده شاید بیشتر از ۶ ماه نتونم او رو تحمل کنم اما همون ۶ ماه کافی هست، همون مقدار هم کافی است تا حسرت یک بار دیدن و لمس کردن دستهایی که برای کمک به سمت من دراز شدهاند در دلم نپوسه
شما درک نمیکنید اگر در لبه پرتگاه سقوط قرار نگرفته باشید درک نمیکنید، اگر محتاج و درمانده و عاجز نشده باشید شما نمیفهمید که انسانها نسبت به همدیگه تا چه حد بیرحم و وحشی هستند، مثلا در طی دو هفته گذشته آزمایشی تکراری انجام دادم این بار با جسارت بیشتر، پیج جدیدی تاسیس کردم و روی اون اسم، فامیل و عکس پروفایل واقعی خودم رو قرار دادم و در زیر پستهای مختلف تقاضای یک جای خواب در ازای کار در تهران کردم تصور میکنید چه اتفاقی رخ داد؟ بیشتر از ۱۰ مرد با پیامهای "سلام عزیزم چطوری؟" به من پیام دادند و حتی یک انسان بین اونها نبود هرکس در پی منافع خودش بود هرکس به دنبال سهم خودش از این داستان بود؛ در این بین حدود ۱۰ ساعتِ پیش پیامی در بخش درخواستهای دایرکت (ریکوئست) ظاهر شد که گویی از طرف خانمی به اسم سحر بود که من رو با لفظ زهره جان خطاب کرده بود و نوشته بود "چه کمکی از دستم برمیآید؟" چقدر خوشحال شدم و تصمیم گرفتم شب که سرم خلوتتر شد جوابش رو بدم اما شب هنگام وقتی صفحه رو باز کردم دیدم اون زن پیامهای خودش رو پاک کرده و به همین سادگی یک سراب زیبا برای من ساخت شاید خودش هرگز فکرش رو هم نکنه که اون پیام سادهاش برای من چه نور امید بزرگی به همراه داشت اما من در یک لحظه تمام امیدم ناامید شد و اینجا بود که یک بار دیگه به من ثابت شد که هیچ انسانی مثل علیرضا افشار پاک و دلسوز نمیشه مخصوصا زنها!! زنها رحم و مروتی ندارن اکثرشون به جز شوهر و بچههای خودشون به هیچ شخص دیگهای بها نمیدن حاضر نیستن دستی به سمت کسی دراز کنن و کمکی بکنن ترجیح میدن همون پول یا وقت رو صرف مانیکور پدیکور خودشون و غیبت با آرمیتا جون توی سالن زیباییها بکنن؛ واقعا نفرتی که از زنها دارم تمام نشدنی هست شاید به این خاطر که تو کل این ۱۰ سال بارها و بارها دیدم که چطور به اسم دوستی و رفاقت شماره علیرضا افشار رو از من گرفتن و بهش پیام دادن حتی کسانی که یک "زن مطلقه" بودن و تجربه یک بار تشکیل زندگی رو داشتن با این وجود وقتی من از خوبیهای علی تعریف میکردم با وقاحت تمام نقشه میکشیدن برای اینکه علی رو تصاحب کنن و دروغ چرا!! هنوزم ته دلم مشکوکم که شاید یکی از همون خانمهایی که من از سر حماقت شماره علی رو بهشون دادم به این مرد غیرتی و حساس چیزی درباره من گفتن که تا این حد نسبت به من سرد شده که پیام میدم جواب نمیده، زنگ میزنم جواب نمیده و اگر زیادی اصرار کنم و مدام زنگ بزنم بلاکم میکنه، چه اتفاقی افتاده؟ چی تو رو از من دلخور کرده علی جان؟
الهی خدا تمام اون مردهای هیز و هوس باز و کثیف رو فدای یک تار موی تو بکنه، الهی خدا تک تک اون مردان شهوت ران و خیانتکار رو فدای یک لحظه نفس کشیدن تو بکنه فقط اللهِ بالای سرم میدونه که چه شبهایی مثل یک پدر نگهبان من بودی، چه شبهایی که حتی از پشت گوشی هم احساس میکردم نیاز جنسی داره بهت فشار میاره اما برای اینکه من دلخور نشم یا حرفی نزنی که من رو ناراحت کنه سریع شب بخیر میگفتی و میرفتی و حتی فرداش که بیدار میشدی میگفتی "زهره جان ببخشید اگر دیشب حالم بد شد یا حرفی زدم دلخور شدی" آخ زهره جان به قربونت بره، زهره جان بمیره برات؛ من چطور میتونم ازت دلخور بشم؟ واقعیت این بود که تو اونقدر آقا و متین بودی، اونقدر با درک و شعور و فهمیده بودی که حتی اگر از من تقاضایی میکردی به هر شرم و خجالتی هم بود برای تو هر کاری میکردم ولی تو اونقدر نونِ پاک خورده و نجیب بودی که هیچوقت از من عکس یا فیلم یا هر چیزی نخواستی! اون پدری که تورو تربیت کرده کی بوده؟ پدرت چه ظلم بزرگی در حق این کشور کرده که فقط یک پسر به این دنیا هدیه داده ای کاش که از تو صدها و صدها نفر وجود داشت که به هر زن و دختری که دلش از مردها چرکین شده بود یک عدد "علیرضا افشار" تجویز میکردم و میگفتم ببین حتی اگر از مردها بیزار هم باشی این تجویز حالت رو خوبِ خوب میکنه!! مردانگی چیزی نیست که یک مادر بتونه به پسرش منتقل کنه تو این شرافت و مردانگی رو از کی یاد گرفتی؟ اینها رو سر کلاس کدوم استادی یاد گرفتی علی جانم؟ به من هم بگو، بگو تا کلاس درسی راه بندازم برای تک تک اون مردانی که مثل نوار بهداشتی لای هر حفرهای خودشون رو جا میدن بدون اینکه ذرهای کنترل روی خشتک شلوارشون داشته باشن و وقتی درباره تو بهشون میگم از فشار حسادت و توخالی بودن هویت خودشون تو رو مسخره میکنن و میگن حتما تو یک ایرادی داشتی که نتونستی کاری با من بکنی، من چی میتونم به این زالوصفتها بگم؟ اینهایی که اگر یک هفته لای پای موجود مونثی نباشن دق میکن!! اونوقت تو؟ با اینکه من و تو در کلام "دوست دختر دوست پسر" بودیم اما تو چنان مرد بودی که میگفتی "زهره جان، من نمیخوام حرمت تورو بشکنم عزیزم بذار تمام تجربههامون برای شب عروسی بمونه" آخ علی ... علی من بعد از رفتن تو مُردم کاش واقعا میمردم علی!! کاش خدا جون بیارزش من رو میگرفت، بدون تو این زندگیِ سگی چه ارزشی داره؟ علی میدونی چقدر سعی کردم فراموشت کنم؟ میدونی چقدر سعی کردم با یک مرد جدید آشنا بشم؟ میدونی چند تا قرار آشنایی و دیت اول (به اصطلاح این نسل جدید) رفتم؟ حتی وقتی دهنشون رو باز میکنن تا حرف بزنن شهوت از سر تا پاشون میباره؛ در بهترین حالت اگر سعی میکردن شهوت و سست عنصر بودن خودشون رو پنهان کنن باز هم در ابعاد دیگهی زندگی کاملا پوچ و تهی بودن، هیچ تفکری در باب زندگی نداشتن اونطوری که تو در معنای زندگی فکر میکردی، اونطور که با تو میتونستم ساعتها حرف بزنم و بدون اینکه من رو تمسخر کنی به حرفام گوش میدادی هیچ مردی مثل تو به من گوش نداد علی!! حتی یک درصد، یک درصد شعور و جوانمردیِ تو در اونها پیدا نمیشد ... علی تو کی هستی؟ از کجا اومدی؟ کجا بزرگ شدی؟ چرا بقیه مردها این شعور و نزاکت تورو ندارن؟ علی من بمیرم بهتره تا اینکه تورو از دست بدم کاش بمیرم علی!! حتی اگر تمام دنیا بگن کار من احمقانه هست که تمام آرزوم شده پیدا کردن تو اما من حاضرم تا آخر دنیا دنبال تو بگردم علی ... میخوام از تو بنویسم تا همه بدونن مردانگی واقعی یعنی چی، میخوام مردم بدونن که تو عشق اول من نبودی اما عشق آخرین من شدی علی، بعد از تو هر مردی چه اونهایی که مجازی باهاشون قرار آشنایی میذاشتم و چه کسانی که در دنیای واقعی میدیدم همه و همه تهی بودن، کمال واقعی تو بودی علی جانم باید دست پدرت رو ببوسم که چنین پسری تربیت کرده و چه ظلمی در حق این کشور شده که پدرت فقط یک پسر به این دنیا تحویل داده!!
واقعیت اینه که من میتونم در وصف علی یک کتاب بنویسم اما نمیخوام بیش از اندازه حرف بزنم و موضوع رو کسل کننده کنم، قبول دارم که شما با خوندن این مطلب شاید متوجه کل داستان نشده باشین حق هم دارین، این مطلب به عنوان اولین پستی که به صورت آشکار درباره "علیرضا افشار" نوشته شده صرفا از دلتنگی شدید من نشات گرفته و شما فقط جسته گریخته درباره ارتباط پر پیچ و خم ما متوجه خواهید شد، به صورت خلاصه و فقط جهت رفع کنجکاوی بگم که من و علیرضا افشار در ۹ آذر ۱۳۹۷ با هم آشنا شدیم در یک ربات تلگرامی مخصوص درد دل کردن که آدمها رو به صورت رندوم بهم متصل میکرد، علی تازه ورشکست کرده بود و دختری که عاشقش بود هم بخاطر پول ترکش کرده بود و با یک پسر پولدار ازدواج کرده بود، این شد که قرار بود من و علی صرفا حرف بزنیم اما هر چقدر بیشتر و بیشتر حرف زدیم بیشتر شیفته قدرت و مردانگی علی شدم، شیفته ارزش و احترامی که برای من به عنوان یک جنس لطیف، یک دختر، یک خانم قائل بود اینکه چطور حتی اگر شبی حالش بد بود و نیاز جنسی بهش غالب میشد سریع با من خداحافظی میکرد و میرفت که مبادا حرف ناشایستی بزنه همه میدونن که مردها در کنترل شهوت به شدت ضعیف و سست عنصر هستن چنین قدرتی در خودنگهداری مثل "خدایی" کردن میمونه البته استغفرالله زمان گذشت و علی به لطف پدر و مادری که پشتش نبودن (درست شبیه خانواده من) مجبور شد برای جبران بدهیهای ورشکستگیهاش کمی پول نزول کنه با اینکه پول اندکی بود (فقط ۶۰ میلیون در سال ۱۳۹۸) اما وقتی نتونست پرداختش کنه اومدن در خونه پدر و مادرش و پدرش هم اون رو از خونه پرت کرد بیرون، مدتی توی پارکها سپری کرد و بعد هم یک گوشهای شرخرها خفتش کردن و جفت پاهاش رو با میله آهنی شکستن که فقط درس عبرتی بهش بدن که پول رو پرداخت کنه، بعد از شکستن پاهاش پدرش مجدد اون رو به خونه راه داد اما این بار هر لقمه نونی که جلوش میانداختن با منت و تحقیر بود (دروغ چرا، من حرفاش رو باور نکردم و مدام دعواش میکردم و میگفتم تو داری دروغ میگی تنه لشات رو تکون بده و برو کار کن) شاید دلیل اینکه امروز شماها هم حرفهای من درباره زندگیم رو باور نمیکنید مجازاتی هست که خدا برای من رقم زده به جرم اینکه حرفهای علی رو باور نکردم، اتفاقات بیشماری این وسطها افتاد که نمیخوام به تمام ریز جزئیات اشاره کنم و صرفا دارم به صورت کلی روند اتفاقات رو تیتروار میگم، سال ۱۳۹۹ با پاهای شکسته علی توی خونه و قرنطینه گذشت و سال ۱۴۰۰ به زور عمل و فشارهای من شروع کرد به سرکار رفتن ولی به قول خودش هیچکس یه لیسانس برق که هیچ سابقه کاری توی شرکتها نداشت رو قبول نمیکرد اونم با پاهای لنگان!! دعواهای ما بیشتر شد تا اینکه از یک جایی علی دیگه از من قطع امید کرد و من رو بلاک کرد، من هم دیگه رهاش کردم و با خودم فکر کردم من خیلی جوونم ۲۲،۲۳ سال بیشتر ندارم چرا باید زندگیم رو با یه آدم مریض و معیوب که کلی بدهی داره و کارگری میکنه سپری کنم؟ لیاقت من خیلی بیشتر از اینهاست برای همین هم دیگه پیگیرش نشدم و واقعا تو تمام سالهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳ سعی کردم با آدمهای جدیدی آشنا بشم اما نشد تا اینکه در طی جنگ ۱۲ روزه تو سال ۱۴۰۴ یک پیام "مواظب خودت باش" برای علی ارسال کردم و بعد از ۴ سال دیدم که از بلاک دراومدم و از من پرسید "شما" که سال گذشته درباره اون توی همین صفحه پستی منتشر کردم در طی یک سال گذشته من فقط سه بار تونستم با علی حرف بزنم یکی خرداد ۱۴۰۴، یکی آبان ۱۴۰۴ که فقط نیم ساعت با من حرف زد و یکی اسفند ۱۴۰۴ و در نهایت تمام!!! با وجود همهی اینها من در کل این یک سال بلاک نبودم یعنی زنگ میزدم، پیامهام ارسال میشد و گاهی میدید اما حالا یک ماه هست که علی من رو بلاک کرده و این رفتار عجیبه ... علی مرد تنها و افسردهای هست و توی بدهیها و دنیای خودش غرق هست میترسم دیوار آهنی که دور خودش کشیده در نهایت بلایی سرش آورده باشه حتی اگر در نهایت علی از من شکایت بکنه حاضرم این ریسک رو به جونم بخرم و درباره علی تا جایی که میتونم بنویسم شاید بتونم سرنخی ازش پیدا کنم
پ.ن: واقعیت اینه که من آمادگی هر بازخورد تمسخر و تحقیر و نصیحتی رو دارم اما هر چیزی که میخواین بگین درباره من بگین، لطفا به علی توهین نکنید، علی خونواده منه، تمام دارایی منه، علی زمانی زیر بال و پر من رو گرفت که هیچکس حتی صدای من رو نمیشنید، دائم برام کمک مالی ارسال میکرد حتی با اینکه خودش کارگری میکرد همش سعی میکرد تشویقم کنه که یک کاری رو شروع کنم، علی از پدرم بیشتر برای من پدری کرده، من نسبت به پدرم حساس نیستم اما نسبت به علی؟ من برای اون جونم رو فدا میکنم
در صورتی که از نوشتههای من لذت بردین خوشحال میشم از طریق لینک موجود در بیو از ما حمایت کنید درست مثل پرداخت شارژ وارد صفحه پرداخت میشین و به مبلغ دلخواه از ما حمایت میکنید، ممنون❤️
انتشار: ۱۴ تیر ۱۴۰۵ _ ۳۷۹۴ کلمه