
بعد از نابود شدن پیج اینستاگرام ۸ سالهام که تنها منبع مستند سازیِ تصویری از زندگی من و تنها دلخوشی برای بدست آوردن "پول" این هیولای آدمخوار بود، من دیگه کمتر به اینستاگرام میرم مغزم تحمل هیچ صدایی رو نداره و هر روز با خودم فکر میکنم که "چرا؟" خدایا چرا؟ چرا من؟ چرا توی ۱۰ سال گذشته دست به هر چیزی زدم اون رو خاکستر کردی؟ چرا تمام دلخوشیهام رو از من میگیری؟ انگار خودت داری به عمد من رو به سمت پرتگاه سوق میدی تا بمیرم اینطور نیست؟ انگار تقدیر من با نحسی گره خورده و هرگز توی هیچ راهی قرار نیست موفق بشم گویی که قراره فقط درس عبرتی برای دیگران باشم تا بیان داستان من رو بخونن و با خودشون بگن "خدایا شکرت که ما اندازه زهره بدبخت و بیچاره نیستیم" شاید تنها هدف از خلقت من همین بوده که اونقدر خار و خفیف بشم که فقط درس عبرت باقی انسانها باشم توی همین حال بودم که با پستی در اینستاگرام روبرو شدم با عنوان "فرزندان زحل" و بعد از مدتها که به خودم قول داده بودم درباره اینستاگرام و محتوای بیارزش اونجا چیزی ننویسم اونقدر این مطلب من رو متاثر کرد که وادار به نوشتن شدم وقتی داشتم این پست ۱۰ ثانیهای رو تماشا میکردم انگار داشتم به طالع خودم نگاه میکردم که هر گره و مشکل توی زندگیم به صدها گره و مشکل دیگه ختم میشه، مشکلات توی زندگی همه هستن این درست اما اینکه زندگیت بدون هیچ درآمدی، بدون هیچ پول و چشم اندازی به آینده مثل یک باتلاق فقط غرق در مشکلات باشه این چیزی هست که برای من دردناک شده!!

این پست در پیج اینستاگرام تفسیر هنر (tafsirhonar) قرار داده شده برای اینکه حق سازنده این پست رعایت بشه پیج رو معرفی کردم اگر اینستاگرام دارین میتونین خودتون تماشا کنین، در توصیف این نقاشی این طور توضیح داده شده:
این تابلو بر پایه باورهای رایج اروپاییان در قرون وسطی و رنسانس خلق شده است. در آن زمان مردم معتقد بودند هفت جرم آسمانیِ شناخته شده تنها در آسمان نمیدرخشند بلکه بر اخلاق، شغل، شخصیت و حتی سرنوشت انسانها تاثیر میگذارند. به همین دلیل هر گروه از انسانها را "فرزندان" یکی از این سیارهها میدانستند.
در بالای نقاشی زحل را میبینیم که بر ارابه خود در آسمان حرکت میکند، اما داستان واقعی در زمین جریان دارد، بروگل دهها شخصیت را در گوشه و کنار تابلو گردهم آورده تا تصویری کامل از کسانی ارائه دهد که در باور آن روزگار زیر نفوذ زحل زندگی میکردند!

در طالع بینی رنسانس، زحل نماد پیری، گذر زمان، اندوه، انزوا، سخت کوشی، فقر، ریاضت، بیماری و مرگ بود. به همین دلیل، در این اثر پیرمردان و پیرزنان، بیماران، گدایان، کشاورزان، راهبان، اندیشمندان و انسانهای منزوی دیده میشوند؛ افرادی که هر کدام نماینده یکی از ویژگیهای منسوب به زحل هستند.
شاید یکی از عجیبترین بخشهای تابلو، مادری باشد که به نوزاد خود شیر میدهد، این صحنه به معنای غمگین یا پیر بودن کودک نیست بلکه یادآور این باور است که انسان از همان لحظه تولد تحت تاثیر سیارهای خاص قرار میگیرد و این نوزاد نیز از نگاه مردم آن زمان، یکی از "فرزندان زحل" است

فضای تیره، رنگهای خاکی، چهرههای جدی و سکون حاکم بر صحنه نیز کاملا با شخصیت زحل هماهنگ است، برخلاف نقاشیهای مربوط به زهره یا خورشید که سرشار از نور، شادی و نشاط هستند، اینجا همه چیز سنگینی زمان، فرسودگی و تأمل را به بیننده القا میکند.
امروز دیگر این باورها را علمی نمیدانیم اما این نقاشی همچنان ارزش خود را حفظ کرده است؛ زیرا تنها یک اثر هنری نیست بلکه سندی از جهانبینی اروپاییان در حدود ۴۰۰ سال پیش است دورانی که هنوز اسطوره شناسی، طالع بینی، نجوم و هنر هنوز از یکدیگر جدا نشده بودند و هنرمندان باورهای زمانه خود را با زبانی نمادین به تصویر میکشیدند.

متن بالا تفسیری بود که از نقاشی ارائه داده شده بود و نمیدونم چطور براتون توصیف کنم گاهی اوقات ترکیب موسیقی پس زمینه، با تصویر و متنی که روی کلیپ هست یک فضایی رو خلق میکنه که برای چند دقیقه شما رو توی همون پست گیر میاندازه و این اتفاقی بود که برای من افتاد دیدن این پست باعث شد برای چند دقیقه توی همون کلیپ متوقف بشم و احساس کنم انگار که من هم بخشی از فرزندان زحل هستم!!! خندهدار هست که یک طالع بینی از ۴۰۰ سال پیش که بر طبق علم و دانش امروزی هیچ زمینه علمی و اثباتی نداره چنین آدمی رو تکون بده بعد از تمام اتفاقات بدی که پس از اتصال اینترنت بین الملل برای من رخ داد، اول عموی بزرگم فوت کرد، بعد پیج ۸ سالهام از بین رفت، بعد علیرضا افشار خطش رو از دسترس خارج کرد و انگار که تمام اتفاقات بد دارن پشت سرهم میوفتن من رو یاد دی ماه انداخت که از شهریور ۱۴۰۴ با چه ذوق و شوقی داشتم خودم رو آماده میکردم تا توی پیج اینستاگرامم یک دوره آموزش نقاشی روی سفال برگزار کنم و همین که میخواستم کار رو استارت بزنم به اتفاقات دی ماه برخورد کردیم و بعد جنگ و قطعی اینترنت و وقتی هم که وصل شد تمام زندگیم توی چند لحظه نابود شد تمام!!!

گویا همه ما فرزندان زحل هستیم، هرکس در باتلاق زندگی خودش گرفتار شده فرصتی برای نفس کشیدن پیدا نمیشه مثل کسی که توی یک اقیانوس بیانتهاست فقط سعی میکنیم برای لحظهای سرمون رو از آب بیرون بیاریم و با تمام توان نفس بکشیم و در یک لحظه موج بعدی از راه میرسه و دوباره مارو غرق میکنه و اونقدر دست و پا میزنیم تا اینکه یا بمیریم و یا به یک نحوی نجات پیدا کنیم!! با اینکه همهی ما تا آخرین لحظه امید داریم که جزو نجات یافتگان باشیم اما واقعیت تلخ زندگی اینجاست که اکثر غرق شدگان نجات پیدا نمیکنند امثال ما در بین صفحات تاریخ گم میشیم و بود و نبود ما اونقدر ناچیز و بیهوده هست که کسی حتی سایهای از ما رو هم بخاطر نمیاره و چه زمانی که زنده هستیم و چه زمانی که میمیریم کسی اسمی از ما نمیشنوه!!
زندگی در ذات، سخت و طاقت فرسا هست، اشتباه نکنید، من یک دختر ۱۵ سالهی هیجان زده نیستم که زندگی خودم رو با یک ۱۵ ساله آمریکایی مقایسه کنم و بگم وااای من چقدر زندگی سختی دارم که امروز نمیتونم به پارتیهای مختلط برم و با دوستام و دوست پسرهام وقت بگذرونم! من میدونم که زندگی در هر کجای این کره خاکی سختیهای خودش رو داره آمریکاییهایی رو میشناسیم که خودکشی کردن یا قاتل شدن و برعکس ایرانیهایی رو میشناسیم که تو دل این محدودیتها شکوفا شدن، من منکر واقعیت زندگیم نمیشم اما اون چه که من رو سرخورده و فرسوده میکنه چیزی هست که عمده شما درکی ازش ندارین تاثیر محیط، تاثیر حمایت خانواده، تاثیر پول هر چقدر هم پول کمی باشه که از طرف خانواده یا یک حامی به شما میرسه، برای همین هست که از خانمهایی که لفظ "موفق خودساخته" به خودشون نسبت میدن متنفرم اینها هیچ درکی از "صفر مطلق" ندارن طرف تو خونه پدرش خوب خورده، خوب خوابیده و با همون گوشی و دوربین و سه پایهای که از پول پدرش بهش رسیده شروع به تولید محتوا کرده و حالا ادعا میکنه من از زیر صفر شروع کردم! واقعیت اینه که "درد" با "درد" فرق میکنه، یک نفر دستش رو با چاقو بریده و اسمش رو درد میذاره و میگه دستم درد میکنه و نفر دیگه دستش با چاقو قطع شده و میگه دستم درد میکنه، هر دو یک جمله رو میگن اما این کجا و آن کجا! درک همین مسئله ساده برای انسان متمدن امروزی که مغزش با جملات عنگیزشی اینستاگرامی شستشو داده شده غیرممکن تلقی میشه
اما دردی که من بهش مبتلا هستم اسمش چیه؟ من بهش میگم "درد سکون" درد ساکن بودن و یکسان بودن زندگی، درد اینکه تموم این سالها بهم میگن یه سقف بالای سرت هست و یک لقمه غذا هم جلوت هست دیگه چی میخوای؟ بشین خدات رو شکر کن مردم همینم ندارن گویی اصلا حق ندارم به عنوان یک دختر در کویر سیستان چیز بیشتری بخوام، فرض کنین زهره یک انسان نباشه، یک گیاه باشه، یک درخت که در خاک بیآب و بیثمر سیستان و بلوچستان ریشه کرده باشه، حالا همه به زهره میگن اگر شرایط سخته خب مهاجرت کن به تهران!! اما هیچکس با خودش نمیگه یک دختر تنها که هیچ تجربهای از زندگی توی یک شهر بزرگ نداره و بارها توی این راه آسیب دیده چطور اونجا زندگی کنه؟ اولین مشکل، مشکل جای خواب هست، بله اگر پول کافی داشته باشی اونوقت میتونی یک خونه خوب اجاره کنی یا پانسیون بری ولی وقتی کل پولت توی این شرایط سخت فقط ۳۰ میلیون باشه که اونم با کارگری با ماهی ۵ میلیون توی سال ۱۴۰۵ بدست اومده باشه چطور میخوای توی تهران خونه اجاره کنی یا حتی پانسیونی که شبی ۱/۵ میلیون میگیره بری؟ درک این موضوع برای شماهایی که بالاخره اندک پولی از پدر، مادر یا خانواده به هر شکلی دریافت کردین خیلی سخته شما درک نمیکنین که این درد چقدر عمیق و غیرقابل توصیف هست، چند وقت پیش با پدرم بحث کردم و باز هم همون حرفهای تکراری در طول ۱۰ سال گذشته رو شنیدم اینکه زندگی همینه اگر خیلی عرضه داری بشین درس بخون خودت یک دانشگاه قبول شو اگر هم عرضه نداری همین لقمه نونی که جلوت میاندازیم رو بخور و منتظر باش یکی بگیرتت!! واوو خیلی تاثیرگذار بود مرسی بابا
در صورتی که از نوشتههای من لذت بردین خوشحال میشم از طریق لینک موجود در بیو از ما حمایت کنید درست مثل پرداخت شارژ وارد صفحه پرداخت میشین و به مبلغ دلخواه از ما حمایت میکنید، ممنون❤️
انتشار: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ _ ۱۵۸۸ کلمه