<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات قبرستان متروک</title>
        <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/feed</link>
        <description>جایی برای زندگی مردی ، کل احمد و همسرانش ، ارباب بزرگ و کوچک ، کریم و ذبیح و ... جایی وسط بیابان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 21:36:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>قبرستان متروک</title>
            <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حق‌داری ابرک من، سر و کارت به فلک نیفتاده است!</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D9%84%DA%A9-%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ioagrykznc3h</link>
                <description>حق‌داری ابرک من ، تو که از دریاهای دور می‌آیی بر سر راهت چه چیزها که نمی‌بینی ، آدم‌ها ، تمدن‌هایشان ، پیشرفت‌هایشان ...خوب معلوم است که ذوق زده می‌شوی و وقتی می‌رسی روی همچین برهوتی که لابد از آن بالا بزور دیده می‌شود فکر می‌کنی اینجا کسی منتظر تو نیست . ولی باور کن اگر یک‌جا در دنیا باشد که آدم‌هایش هر روز و هر لحظه – حتی وسط ظهر تابستانی جهنمی‌اش – سر به آسمان دارند و رفت و آمد ابرها را نگاه می‌کنند و از دیدنت – حتی اگر نباری – خوشحال می‌شوند و در دل آرزوی دیدنت را دارند ، فقط همین جاست .ابرک من آن هیاهو را ول کن ، آن آدم‌ها را با جنگ‌هاشان ، با هواپیماها و کشتی‌ها و تمام انفجارهایشان ، آنها برای دیدن تو شوقی ندارند ، بیا و کمی در اینجا بمان و اصلاً ...باید می‌بودی و می‌دیدی ! سکوتی که تا آنروز بی‌سابقه بود ، حتی گوسپندان هم ساکت بودند . مردان روبروی هم صف بسته بودند و زن‌ها بالای پشت بام خانه‌ها فقط نگاه می‌کردند . از مردها هیچ صدایی بیرون نمی‌آمد ، انگار می‌خواستند نیروی کلامشان را جمع کنند تا وقتش که برسد همه را یکجا و با هم بیرون بریزند که لااقل آن اصوات و کلمات نامفهوم به کاری بیاید .بعضی هایشان کاسه‌های مسی را با روسری دخترانشان روی سر بسته بودند و این شده بود کلاهخود . ارباب دورتر ایستاده بود و هی سیگار پشت سیگار بود که دود می‌کرد .تا جایی که می‌شد دید،بیل بود که همین‌جور در هوا ثابت ایستاده بود و نهایت سه چهارتایی ، چهارشاخ .جنگی در راه بود امّا بر سرچه؟؟بعد آنکه موش‌ها قنات را خراب کرده بودند و چاه‌های آب را پر کرده بودند ، تنها آبی که تا چند هزار کیلومتر آن‌طرفتر می‌شد پیدا کرد ، چشمه‌ی آبی بود که بین این آبادی و آن آبادی وجود داشت . منطقی نبود! با عقل جور در نمی‌آمد ! آب آن چشمه آنقدر کم بود که بزور می‌توانست چاله‌ای که اطرافش کنده بودند را پرکند ، دیگر آبی برای کشت و کار و این حرف‌ها نمی‌ماند که ارزش نزاع داشته باشد .قبرستان متروک امّا ؟!!! بایست! وقتی فکر می‌کنم می‌بینم آن آب حتی برای سیراب کردن مردم هردو آبادی هم کفاف نمی‌دهد ... راستش در واقع وضع از این هم خراب‌تر بود !برخلاف این آبادی موش‌ها به آن آبادی خیلی آرام و بی‌سروصدا حمله کرده بودند و تا مردم به خود بیایند کل آذوقه‌ی روستا را از بین برده بودند و آنها که آذوقه نداشتند عملاً راهی به جز غارت برای زنده ماندن نداشتند ...خوب ! حالا این شد یک دلیل منطقی ... منطقی است دیگر ؟ تو هم تائید می‌کنی که منطقی است ؟ خوب باید یک‌عده ای به مناسبت این دعوا کم بشوند تا شاید تا بهار سال بعد که دوباره قنات راه بیافتد بشود با همان آب چشمه و آذوقه‌ی باقی مانده سر کرد و یا شاید ...شاید چون از دست کسی کاری برنمی‌آمد، دو طرف به این نتیجه رسیده بودند که فعلاً این بهترین کار است تا بعد ...سکوت بود و صدای نفس‌هایی که از آن بینی‌های گشاد به سختی بیرون می‌آمد . همه چیز مثل بشکه‌ی باروتی بود که منتظر یک جرقه بود ... یک عطسه حتی ... یا واق واق سگی ولگرد ...خوب حرفی هم نبود ، سکوت نمی‌کردند چه می‌کردند ، اصلاً مگر در دایره لغاتشان چیزی هم هست که تبدیل به حرفی _ درست و حسابی و مناسب حال این وضع _ شود و از میان آن دندان‌های یکی در میان کرم‌خورده بیرون بیاید و ...احساس بدی داشتم ، زمان زیادی را از دست داده بودم ، شاید می‌توانستم در این زمان طول و دراز کمی از عمق جهالت آنها کم کنم . کاری که روزهای اولی که آمده بودم اینجا می‌خواستم انجام دهم و نشد ...یکی از آن روزها ، هنوز تازه تصمیم گرفته بودم و حتی از رختخواب بلند نشده بودم که ارباب بزرگ آمد به کومه و در ورودی آن ایستاد و درحالی که کلاهش را در دست داشت به چهارچوب شکسته تکیه داد .گفت :&quot; می‌خواهی چکار کنی؟&quot;- چندتایی کتاب آماده کرده‌ام که به جوانها بدهم بخوانند ، به پیرها سواد می‌آموزم ، دختران را شعر و پسران را با قصه‌های شاه و پری آشنا خواهم کرد ...-&quot; خوب که چه بشود؟!&quot;- که مردم بیآموزند ! شجاعت پیدا کنند و آزاد شوند ، تا دیگر یکی مثل تو نتواند هر وقت دلش خواست آنها را به فلک ببندد ...ارباب خندید ، نه که عربده بزند ، نه ! انگار داشت خاطره‌ای شیرین را مرور می‌کرد که در اثر گفتن واژه‌ی محبوبش &quot; فلک &quot; به یادش آمده بود .-&quot; تهی است&quot;- چه چیزی تهی است؟-&quot; آنچه که تو آن را علم و دانش می‌دانی ! آخرش یک سوراخ تاریک روی یک قلب مهربان است ! تو فکر می‌کنی وقتی کتابی را خواندی و یا توانستی مشخصات تازه‌ای را در مغزت حفظ کنی آن علم است ، ولی باور کن اینها به هیچ کارت نمی‌آیند ! می‌دانی ! حتی اگر اثبات کنی زمین گرد است و به دور خورشید می‌چرخد و خورشید خودش یک ستاره است از بی‌نهایت ستاره‌ی کهکشانی که خودش جزء کوچکی است از کل هستی آن‌هم به آن  مقدار که آدم‌ها می‌توانند درک کنند ، حتی اگر بتوانی وسیله‌ای پیدا کنی که بتوانی از همین قبرستان مستقیم بروی تَه تَه این دنیا ، باز به جای می‌رسی که اگر یک گام دیگر برداری می‌افتی داخل سیاهی ، سیاهی که علم تو نمی‌تواند بفهمدش ، می‌فهمی ! آخرش میفتی داخل سیاهی ! پس چرا خودت را اذیت  می‌کنی ؟ همین لبه‌ی زمین بیافتی ته آن سیاهی بهتر نیست ؟&quot;- تو همه‌ی اینها را می‌گویی چون می‌ترسی ! می‌ترسی که این بدبخت‌ها بفهمند و دیگر از تو نترسند ، حتی اگر بخواهی هم نمی‌توانی جلوی من را بگیری .- &quot;آخرش همین است ، بخودت نگاه کن ، الان اینها که گفتی را تو گفتی یا آنکه برای چاپ کتابش کلی پول گرفته ، پولی که تو لابد برای آن کارکرده‌ای ، می‌بینی ؟ میفهمی؟ آن مردکی که تو حرف‌هایش را عِلم می‌دانی و می‌خواهی به خورد این مردم بدهی ، آن طرف دنیا چه می‌فهمد یک‌عده از هم‌نوع‌هایش تویِ چه برهوتی برای بقا جان می‌کنند. فکر کرده‌ای آدمی که راحت در برلن و پاریس نشسته و در باب انسان شناسی چیزهایی به هم می‌بافد به آن بدبخت‌هایی که در قلب آفریقا دارند برای رفاه او و هموطنانش پوست می‌اندازند هم فکر می‌کند ؟ تو این مردم را بی‌سواد می‌دانی ! فکر کرده‌ای آنها که با آن سبیل‌های تاب داده وکت و شلوارهای پشمی ، عکس‌شان را روی جلد کتاب‌شان چاپ کرده‌اند و بواسطه‌ی یکی مثل تو تا قلب برهوت فرستاده‌اند ، اگر یک روز جای آن بدبختی باشد که سیاه بدنیا آمده ، باز هم آن نظرات مششع را صادر می‌کرد؟ این مزخرفات را بگذار کنار ، نه سر خودت را درد بیاور و نه به مغز آسوده‌ی این بیچاره‌ها زحمت بده &quot;- با این حرف‌ها خام نمی‌شوم ، نمی‌توانی ، مگر بخواهی با زور مرا در جای خود بنشانی ، من شجاعت را که یگانه اصل انسانی است به این مردم باز خواهم گرداند . آن‌وقت خواهی فهمید پاریس و غیره ندارد ، حرف درست همه‌جا و برای همه‌ی زمان‌ها درست است ، نگران آفتاب نباش ، روشنایی که بیاید همه‌ی گیاهان چه خار و چه بنفشه هردو گل خواهند داد .- &quot; وای ... وای ... فکر می‌کنی تو اولین نفر هستی ؟ من حتی سعی نمی‌کنم جلوی تو را بگیرم . تو آزادی . ولی آیا می توانی عواقب آنرا بپذیری ؟ اگر وضع خراب‌تر شد تو می‌توانی آن را به حالت سابق برگردانی؟ تو فکر می‌کنی این مردم ترسو هستند و یا از یکی مثل من می‌ترسند؟&quot;- تو با آنان مثل یک حیوان رفتار می‌کنی ، هر وقت خلاف میلت عمل کنند آنها را به فلک می‌بندی .-&quot; من فلک می‌کنم ؟ آیا تا بحال دیده‌ای من شلاقی در دست داشته باشم ؟ یا مثلا پای کسی را به چوب ببندم؟&quot;- تو دستور می‌دهی ، فرقی ندارد .-&quot; به چه کسی دستور می‌دهم ؟ آیا تو سربازی خارجی اینجا می‌بینی؟ من چه زمانی دستور می‌دهم و کی اجرا می‌کند؟ آیا من یک جوخه‌ی آماده و مسلح دارم ؟ یا نه ! آنان که فلک می‌زنند چند روز دیگر خودشان روی نمد می‌خوابند ؟ تو می‌پنداری این مردم شجاع نیستند ؟ بر عکس آنان خیلی شجاعتر از آن نازپرورده‌هایی هستند که حتی یک شب نمی‌توانند توی همچین دخمه‌ای زنده بمانند ، آن‌هایی که خوشی زده زیر دلشان و خودشان را تافته‌ی جدا بافته می‌دانند ، کارشان شده نظریه‌های من درآوردیشان را در قالب کتاب به امثال تو بفروشند.گندشان بزنند با آن نظراتشان ، کاش آنجا هم یک ارباب درست و درمان داشت تا برای آنها کاری بتراشد که مجبور نباشند برای یک لقمه نان ، جهانی را به آتش بکشند &quot; .- ببین ارباب ، اول صبح هنوز خورشید طلوع نکرده ، آمده‌ای اینجا و طوری صحبت می‌کنی انگار تمام کتاب‌ها و نظرات تمام جامعه‌شناسان و فلاسفه‌ی دنیا را خوانده‌ای و حالا به این نتیجه رسیده‌ای که آنها اشتباه می‌کنند و فقط تو و امثال تو می‌دانند چه چیزی به نفع جهان است؟-&quot; نیازی نیست آن کاغذها را که افکار پوچی را جاودانه کرده‌اند خوانده باشی تا بفهمی چه کسی می‌فهمد و چه کسی فقط فکر می‌کند که فهمیده ، تو که تاریخ خوانده‌ای ، جامعه‌شناسی خوانده‌ای و فلسفه می‌دانی ! حالا بگو ببینم چند نفر از آن آدم‌هایی که کمر بسته و تمام جهان را به آتش کشیده‌اند از مردم این آبادی و امثال این بوده‌اند ؟چند نفر از آن جهان گشاها این چرندیات تو را به جای یکبار ، ده بار خوانده‌اند؟ مردم بی‌سوادی که قرن‌ها اینجا زندگی کرده‌اند اگر همین امروز به یک صاعقه‌ی آسمانی بمیرند ، به سال نکشیده هیچ اثری از آنان در روی زمین باقی نخواهد ماند ولی آنها که مثل تو تصور می‌کنند اگر فکرهای یکی دیگر را از اینور استخوان سرشان بفرستند آنطرف دیگر خیلی فهمیده‌اند ، دائماً در حال نابودی خودشان و آیندگانشان هستند ، در اینجا اگرمن کسی را فلک می‌کنم ، آنکه می‌زند پسری است یا پسرعمویی یا برادر آنکه روی نمد می‌خوابد ! می فهمی! آن‌یکی می‌زند و این‌یکی داد می‌زند و قرار است من و تو باورمان شود ! اصلا با خودت گفته‌ای که چگونه من یک نفره بدون خدم و حشم حریف این جماعتی هستم که بعضی هاشان دست‌هایشان به زبری سنگ و سینه‌هاشان به ستبری صخره است ؟ آیا تو در دستان من اسلحه می‌بینی؟ اگر در یکی از همان شهرهایی که خود را مرکز تمدن می‌دانند حتی برای یک‌ساعت حکومت اسلحه‌اش را زمین بگذارد ، کدامیک از آن فلاسفه می‌توانند آنچه که اتفاق خواهد افتاد را توصیف کند؟&quot;ارباب راست می‌گفت ، در ده هیچ نیروی نظامی دیده نمی‌شد ، خبری از قاضی و حاکم و سرباز و محبس و اینجور اسباب تمدن نبود ، هرچه بود یک گوشه‌ی لب ارباب بود که بالا می‌رفت و فلک و تمام ! امّا هیچ گوسپندی هم راهش را به طویله‌ی اشتباهی کج نمی‌کرد ... گفتم : چطور می‌شود؟-&quot; طبیعت در تعادل است ... آدم‌های بی‌سواد و بی‌اطلاع از آن نظریات مششع ، هرچه را طبیعت می‌گوید می‌پذیرند، درواقع چون هنوز خودشان را از آنچه که یک آدم باید باشد دور نکرده‌اند ، مثل کودکی در آغوش مادر طبیعت آرام هستند . کسی گوسفندی را می‌دزدد چون گرسنه است ، حتما گرسنه بوده و گرنه اینجا کسی اگر هزار گوسپند هم داشته باشد باز از آن یکی برتر نیست و باید قبل طلوع بیدار شود و بعد از همه بخوابد ، او خود می‌داند کار بدی کرده و باید مجازات شود ، صاحب گوسپند هم می‌داند او لابد مجبور شده و اگر خودش هم در آن موقعیت بود همان کار را می‌کرد ، تازه او ممکن است از اینکه هم‌نوعش گرسنه مانده و او نفهمیده خودش را هم گناه کار بداند ! این است که سر و ته قضیه با یک چوب و فلک هم می‌آید . حالا اگر تو بخواهی آنها را به راستگویی و عدالت دعوت کنی و فقط کلمات را به آنها بدهی و بروی دنبال کارت ، آن ذات پلید آدمی قبل از آنکه دهان تو بسته شود از خودش می‌پرسد : راستگویی باعث می‌شود به بهشت بروم؟ یعنی چه ؟ مگر غیر از آن هم می‌شود؟ بعد به خودش می‌گوید : چرا که نشود؟ اگر راست نگویم چه کسی می‌فهمد؟و آن‌وقت است که اگر بخواهی انبار مغز آنها را با این دست کلمات پرکنی ، من هم مجبورم برای حفظ جان خودشان چند نفری را با اسلحه استخدام کنم و پول آن را هم از دست رنج خودشان بدهم ، می‌دانی! اگر من این کار را نکنم یکی دیگر – شاید یکی از آن شاگرد زرنگ‌هایت که قبل از بقیه با شیوه‌ی اداره جوامع مدرن آشنا شده – آن کار را خواهد کرد . بعد تو می‌خواهی راست‌گویی را تبلیغ کنی ، بین مردمی که بدون داشتن همچون کلمه‌ای کار دیگری جز راست گفتن بلد نیستند . وقتی آن سکه را دادی به دستشان باید بدانی یک روی دیگر سکه را هم به آنها نشان داده‌ای ، بدون اینکه خودت بخواهی ؛ آنوقت کم‌کم سرت شلوغ می‌شود، باید یک قاضی را استخدام کنی که بفهمد چه کسی راست می‌گوید و چه کسی دروغ . البته کار وقتی پیچیده می‌شود که هردو طرف راست بگویند ، آن‌وقت باید یکسری قوانین احمقانه‌ی مَن درآوردی در کیسه داشته باشی که بتواند آنها را قانع کند . با این حال ، بازهم ممکن است یکی از طرفین قانع نشود که در آن موقع تو مجبوری زندانی بسازی و آن بی‌شعوری را زندانی کنی که می‌گوید : من قانونی را که یک آدم احمق ، در یک جای دیگر ، چند سال قبل و در حالی که خود او شاید مرده باشد ، گذاشته قبول ندارم ،چون بی‌شعوری مسری‌ترین بیماری آدم‌هاست &quot;- ارباب ، ارباب ... تو چه می‌گویی ، چطور این قدر مطمئن هستی؟-&quot; روزی خواهی فهیمد ؛ خوب حالا چکار می‌کنی؟ کتاب‌هایت را همین جا نگه می‌داری یا من بروم شهر پی تفنگدار و قاضی و ... &quot;- راستش باید فکر کنم ، چیزهایی که گفتی به نظر نیازمند فکر است ! راستش بر هم زدن هر نظمی - حتی اگر به شکل غلطی شکل گرفته باشد – عواقبی دارد و باید دید می‌ارزد که آنرا به هم‌ریخت یا نه ؟ آدم باید ببیند چه چیزی را خراب می‌کند و می‌خواهد به‌جای آن چه چیزی بسازد.-&quot; خوب است ! فکر کن ... البته راستش قبل از اینکه بیایم اینجا ، دست احتیاط به مردم گفتم که تو دیوانه‌ای ... می‌دانی ! این‌جوری می‌توانی از شر آن افکار مزاحمت راحت بشی و هرچی دلت می‌خواهد بگویی و البته این راه جایگزین تفنگداران بود ... هم کم خرج‌تر و هم موثرتر است ...&quot;حرف ارباب درست بود ، می‌شد در چهره‌ی آن مردمی که در سکوت روبروی هم به صف شده‌اند دید ...آنها تهی بودند، بر خلاف آن جوامع علم و فلسفه و نظریه زده که برای کشتن همدیگر ، هزار دلیل مقدس دارند و اغلب پای خدا را هم به میان می آورند ، اینان تهی بودند ...از خشم ، از نفرت ، از ترس ، از آز و طمع ، از شجاعت و وطن پرستی ، از دین و آزادی خواهی ، از اسارت ...در چهره‌ی تمام آنها می‌شد دید که یک فیلسوف تمام عیار است که این جنگ برای بقا را پذیرفته است . توحشی در کار نیست ، پیرمردها جلودار هستند ، انگار می‌خواهند آن همه احترام را که جوانان برای آنها قایل بوده‌اند را این‌طور جبران کنند . زن‌ها در امان خواهند بود؟!  فعلاً که داشتند بر بیچارگی خود گریه می‌کردند.ارباب پیکی را به شهر فرستاده بودند و معلوم شده اوضاع شهر از این هم بدتر است . موش‌های سیاه و هرزه نه تنها آنجا را هم غارت کرده بودند ، بلکه بواسطه‌ی آن‌که آنجا را مناسب‌تر و خوش آب و هوا می‌دیدند ، اتراق کرده بودند و حالا آن کسی که از گرسنگی نمی‌مرد از انواع مرض‌ها می‌مرد .ناگهان فکری به ذهنم رسید ، داد زدم &quot; موش‌ها &quot; و برای اینکه تمام توجه‌ها به من جلب شود به سبک سیاسیونی که دیده بودم ، کمی مکث کردم ، اشتباه کردم، می‌خواستم بگویم بیاید موش‌ها را بخوریم ، ولی مکث بیش از حد من و آن فریادم گویی تعادل سنگ بزرگی را در دامن کوه به هم زده بود و شد آنچه نباید ...از توصیف آن معذورم دار ... ولی بدان که در آن عصر خفت‌بار آن مردان داوطلبانه به استقبال مرگ رفتند تا تعادل بین خوراک و خورنده برقرار بماند ، بی‌آنکه فکر کند چه کار شجاعانه یا قهرمانانه‌ای انجام داده است. در آن بحبوبه – آنچه که مردم متمدن و پیشرفته‌ی فرنگی مآب نام‌های مختلفی بر آن گذاشته‌اند – چشمم به ارباب افتاد که از کنار دیوار بلند شد ، سلانه سلانه از میان زنندگان و خوردگان گذشت و خود را به میانه‌ی میدان رساند ، نگاهش می‌کردم ، نشست ، به کنارش رفتم ، بی‌شک در حال گریستن بود ، به من زل زد ، نمی‌دانستم چه باید بگویم ، او هم چیزی نگفت ، لازم نبود حرفی رد و بدل شود ، می‌شد حتی با چشمان بسته آنچه اتفاق می‌افتاد را فهمید .ارباب شلاقش را از پشت کمرش در آورد و داد به من ، با یک اشاره – طوری که من نفهمیدم چطور – دو تا پسر بچه سریع آمدند و چوب فلک را مهیا کردند ، ارباب دراز کشید و پاهایش را گذاشت روی چوب و باز هم به یک اشاره –بازهم نفهمیدم که چطور متوجه منظورش شدم – شروع کردم به زدن ...من می‌زدم و ارباب بلند داد می‌زد ، یک ... آخ ... دو ... آی‌ی‌ی ... سه و ناگهان سکوتی مرگبار ...تمام آن جنبدگان پرخروش همچون مجسمه‌هایی بودند که تو هنگام رد شدن از روی یونان آنان را دیده‌ای ، آنجا اسامی قشنگی بروی آنها گذاشته‌اند ، چه می‌دانم ... الهه‌ی خشم ... خدای جنگ ... الهه‌ی صلح... ولی این‌ها اسامی معمولی تری داشتند ، پدر بودند ، برادر ، پسرعموی زخمی ، شوهر سابق ، پسر عمه‌ی مادر و ...ارباب بلند شد، اشک‌هایش را پاک کرد و بدون کلامی و با پاهای برهنه رفت ، رَد خونی روی زمین بجا گذاشت ، اشتباه نشود ... من آنقدرها هم محکم نزدم ... رد خون مربوط به آنچه بود که کف زمین ریخته بود ...وقتی قائله خوابید ، معلوم شد همان چهارتا چهارشاخ هم کار شصت تیر روسی را می‌کند منتهی کمی پَلَشت‌تر – باید به کارخانه‌های اسلحه‌سازی نامه‌ای بنویسم و بگویم که کار بیهوده‌ای دارند و بهتر است آنچه که برای ساخت سلاح فراهم کرده‌اند را به ساخت بیل و چهارشاخ اختصاص دهند ، اینطوری حداقل به کار صلح هم می‌آیند و دیگر برای فروش اسلحه های‌شان مجبور نیستند هی جنگ راه بی‌اندازند –تعداد تلفات برای جنگی چهل دقیقه‌ای خیلی زیاد بود ، این وری‌ها کمتر و آن‌وری ها خیلی – می بینی حتی اسم هم ندارند –معلوم است ، این‌ها جلوی زن‌هایشان – ماده‌ها- می‌جنگیدن و مردها – نرها- هر وقت چشمشان به آن یکی‌ها که می‌افتد زورشان دوبرابر می‌شود ، ولی آن وری‌ها بیچاره‌ها در غربتی بودند که بخوبی هم نمی‌دانستند چه می‌خواهند .ارباب که رفت نمایش تمام بود ، لاقل پرده‌ی اولش تمام بود ، بازیگران نمایش که انگار نمی‌دانستند بدون کارگردان باید چکارکنند .آنوری‌ها با چشم گریان و سر و دست شکسته کم‌کم و در حالی که به پشت راه می‌رفتند شروع به ترک مخامصه کردند ، جنازه‌ها را ول کردند ، چون زنده‌هاشان کمتر از مرده‌هاشان بود و در آن گیر و ویر اصلاً چه کسی به جنازه‌هایی بیشتر نیاز داشت !چند روزی – تو بخوان چند ماهی- موش‌ها که زمانی مهاجم محسوب می‌شدند خودشان سوراخی برای فرار نداشتند و تازه فهمیده بودند که چه گندی زده‌اند و کاش با همان گله همین‌طور که یک‌دفعه آمده بودند ، یک دفعه هم می‌رفتند .القصه ... یکسال بعد آن مردم و این مردم همه چیز را فراموش کرده بودند –چطورش را بعداً برایت می‌گویم – ولی از آن نبرد چنان یاد می‌کنند که انگار هزار رستم دستان به جنگ هزار دیو سپید رفته بودند و البته این وسط بازنده موش‌هایی بودند که حالا جزوی از برنامه‌ی غذایی این جماعت شده‌اند ...کاش این نظر که &quot; ما آنچه که می‌خوریم هستیم &quot; غلط باشد .پایانپ.ن۱: داستان جنگیدن مردم دو روستا برسر آب کاملا واقعی است، هرچند نمونه های زیادی را ممکن است خودتان دیده باشید.پ.ن۲:لطفا قسمتهای قبلی مجموعه را مطالعه فرمائید،خرده نوشته های تحت عنوان انتشارات قبرستان متروک</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 23:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق داری ابرک من</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DA%A9-%D9%85%D9%86-fj2ejyiwu5wh</link>
                <description>داستان کوتاه حمله ی موشهاابرک من ، امروز که دیدم آسمان را بجای ابرهای سفید پنبه‌ای ابرهای رشته رشته شده پرکرده است و وقتی به افق نگاه می‌کنی گرد و غباری بلند شده است ، فهمیدم دلت از چیزی ریش شده است و خون می‌چکد. امروز حتی پرندگان و مارهایی که چند وقتی است در قبرستان زیاد شده‌اند هم دست از تنازع بقاء برداشته بودند ، مارها به سوراخ‌هایشان خزیده بودند و پرنده‌ها روی دیوار ، کنار من نشسته بودند و به افق خیره شده بودند .ای عزیز تا بوده همین بوده ، اصلا تو فکر می‌کنی فقط در فرنگ است که از آن ها پیدا می‌شود ؟! از آدم‌هایی که دنیایی را به هم بریزند .نه! توی همین آبادی خودمان از هر کدام که بخواهی یکی دقیق مثل همان‌ها را داریم . حالا این‌ها چون وسط بیابان بزرگ شده‌اند آب ندیده‌اند !همین کریم ! که فکر می‌کند خونش از بقیه ی مردم رنگین‌تر و بهتر است ، حتی قیافه‌اش هم شبیه همان پدرسوخته‌ای است که آن طرف دنیا جنگ به راه انداخته است و یا بالاخره یک روز به راه خواهد انداخت .اما متاسفانه تا بوده همین بوده ! اصلا اگر این موجود دوپا چند سالی را راحت زندگی کند و چند نفری از هم‌نوعانش را از هم نَدرد و خودش را به کشتن ندهد ، انگار امتیاز آن مرحله از زندگی را از دست داده است .اصلا بعضی وقت‌ها که بالای سقف خانه قبرها می‌نشینم و رفت و آمد مردم آبادی را از این دور نگاه می‌کنم به این فکر می‌کنم که انگار اختیار تمام مردم دنیا دست چند نفری یا حداکثر چند ده نفری است .نه اشتباه نشود ، منظور آن احمق‌هایی که تو گفتی نیست ، به من باشد ، به تو می‌گویم ، ما یعنی من و تو و آنها هیچ کاره‌ایم ، یکی دیگر آن پشت دارد فرمان می‌دهد . او است که فرمان جنگ می‌دهد و شاید منظورش از همه‌ی اینها فقط کنترل جمعیت یا اصلاح نژاد و یا حتی فقط سرگرمی است .می‌دانی ! الان که برای تو می‌نویسم دیگر مطمئن شده‌ام که حتما موجوداتی خیلی خیلی باهوش‌تر و تکامل یافته‌تر از این چپل چلفتی‌های که دور و بر ما هستند وجود دارد . آنقدر پیشرفته که شاید حتی نامیرا باشند ولی هرچه هست فعلا گرفتار این ویروس هستند .می‌دانی ! دارم به اولین روزهای ابتلای آنها به این ویروس فکر می‌کنم که چطور تا به خود آمده‌اند خود را در محاصره‌ی این حیوانات فوق خطرناک دیده‌اند . شاید مستقیما هم با آنها مبارزه کرده‌اند ولی قبل از آنکه بتوانند این موجودات را کنترل کنند آنقدر زیاد شده‌اند که چاره‌ای جز تسلیم نداشته‌اند . آن‌وقت دور هم شور کرده‌اند که &quot; حالا کاری است که شده ، ما باید آنها را هدایت کنیم و اختیارشان را به دست بگیریم و بگذاریم تا کارهای ما را انجام دهند &quot;می‌دانی ! شاید هم این آدم‌های پست امروزی فقط نتیجه‌ی یک تحقیق آزمایشگاهی هستند که آخرین نفری که از سفینه‌های فرار جا مانده بوده است با خودش گفته حالا این زبان بسته‌ها هم چیز بدی نیستند بگذار در قفس را باز کنم ببینم چه می‌شود! آن‌وقت آن موجود والا مقام تا به خودش آمده است دیده آن یک جفت شده‌اند چند میلیون و عنقریب است همه چیز را بخورند بعد با خودش گفته بزار بیاندازمشان به جان هم ، هم فال است و هم تماشا !ها؟! مگر می‌شود؟ موجودی که ضعیف‌تر است ، کم هوش‌تر است ، کوچک‌تر است بر موجودات قوی‌تر ، باهوش‌تر و بزرگتر غلبه کند ؟! خوب چرا که نه؟همین چند ماه قبل یک شب خوابیدم و هنوز بلند نشده بودم که صدای بلوا و بگیر و ببند از آبادی بلند شد ، در تاریکی خودم را به آنجا رساندم ، باید می‌بودی و می‌دیدی . بچه‌های کوچک را وسط میدان ده جمع کرده بودند ، آنجا که ارباب آن دیگرها را به تیر وسطش می‌بندد و کتک می‌زند . از خرده جنایت‌های نرهایشان که بگذریم همگی گریان بودند .مردها سراسیمه با بیل‌هایشان به این‌ور و آن‌ور می‌دویدند ، این بیل هم خودش در آبادی از آن ابزارهای پیشرفته محسوب می‌شود . هم ابزار کار است و هم سلاح جنگ و ضمنا یک جورهایی کارت شناسایی هم محسوب می‌شود . این‌طوری که هرکی بیل دستش بود مرد است – مگر آنکه خلافش ثابت شود – حالا اگر سر بیل تخت بود دامدار است و اگر سر بیلش کشیده بود دهقان است و هر مردی هم که بیل ندارد ، لابد ارباب است .از گوشه‌ای آتش به هوا شعله می‌کشید ، آن طرف گرد و غباری در نور شعله‌ها به هوا خواسته بود ، فکر کردم پایتخت هیچ آباد ، به دست نیروهای اهریمنی سقوط کرده است .یک گله موش صحرایی به آبادی حمله کرده بودند . بی پدرها معلوم نیست از کجا پیدایشان شده بود . هرچه را سر راهشان می‌دیدند می‌جویدند .کاری نداشتند که خوردنی است یا نه . تیرچوبی سقف‌ها ، جوال گندم‌ها ، ریشه‌ی درختان ، مرغ‌ها و جوجه‌ها ، بره‌هایی که در طویله‌ی در بسته گیر کرده بودند ، و بعد همزمان با طلوع آفتاب یک‌دفعه غیبشان زد .البته یک چند صدتایی همانجا سکنی گزیدند . صبح که آفتاب زمین را روشن کرد تازه معلوم شد که چه شده !چاه آب و رشته‌ی قنات پر شده بودند و تمام درختان باغ‌ها و کنار آبگیر ... همه خلاص شده بودند .به نظر می‌رسید چند تا موش کَلَک تمدنی را کنده‌اند و اهالی به همراه اربابشان راهی به جز کوچ ندارند .می‌بینی !؟ موجودی که هیچ حسابش نمی‌کنی اگر در تعداد زیاد و بی‌موقع به کاری همت گمارد، نابودی تمدنی عظیم برایش کاری ندارد– هرچند خیلی هم با فرهنگ باشد – .کافی است درِ آن آزمایشگاه لعنتی را باز کنی و آن دو تا فکر بکر پا در بیاورند و بزنند بیرون و بعد از سال‌ها به وصال هم برسند ، آن‌وقت تو معجزه‌ی چند قلو زایی را خواهی دید .بله کافی است به مقدار کافی احمق را دور هم جمع کنی ، آن‌وقت حتی سلاحی به پیشرفته بودن بیل هم نمی‌تواند در این بیابان تاریک و بی‌اخلاقی جلوی آن لشکر پلید را بگیرد .از اونجایی که فکر کنم هسته ی اصلی قصه یکم فانتزی به نظر برسه لطفا ویدیوی زیر را ببینید و مطلبی که لینکشو رو گذاشتم بخونید : https://www.aparat.com/v/9iZFd  https://www.aparat.com/v/9iZFd  https://zistonline.com/vdcdxo0f.yt09f6a22y.html   </description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 00:22:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس ، طعم یک پیاله حماقت شیرین و بوی نعناء</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%A1-flrh2dqzrawl</link>
                <description>داستان کوتاه قبرستان متروکامروز هوا کمی ابری بود ، نامه‌ات را در داخل کومه می‌خواندم ، سفر بخیر ابر کوچک من خواهش می‌کنم خود را برای این چیزهای کوچک نگریان ... باران را بگذار روی دشتی ببار که اگرچه خشک به نظر می‌رسد ، ولی به اولین قطره‌ی آبی که بر آن ببارد جوانه خواهد زد .یادگاری نوشتن این فلک زده‌ها هم عجب چیز عجیبی است . می‌دانی ! این هم از اثرات همین مدرسه رفتن‌ها است . اگر این شمشیر بُران را دست زنگی مست دادی دیگر نباید انتظار بیشتری داشته باشی .حالا اگر اینها هم مثل مردم آبادی نمی‌توانستند اسمشان را بنویسند ، فوقش یک نقاشی یا چیزی شبیه آن ، از بهترین خصوصیت خودشان را روی دیوار تاج و تخت بزرگترین پادشاه تاریخ این مملکت می‌تراشیدند ، آنوقت همان هم خودش چند سال دیگر می‌شود آثار باستانی ... باورکن!از پنجره‌ی کومه بیرون را نگاه می‌کردم، مردانی با شلوارهای گشاد شش جیب با جیپ ارباب بزرگ به قبرستان آمده بودند و داشتند در میان قبرها می‌چرخیدند . کـــَـل احمد* هم که دوان دوان به‌دنبال جیپ آمده بود با شور و حرارت به دنبال آنها می‌رفت و هرگاه آن مردان روی قبری می‌ایستادند ، چیزهایی را برای آنها بلغور می‌کرد ، از دور نگاه می‌کردی یکی از سخنرانان یونان باستان را می‌دیدی که حین سخنرانی یک دست را پَر بند تنبانش بند کرده و دست دیگر را در هوا تکان می‌دهد . در همان حال بودم که حس کردم یک رایحه‌ی خوب مثل بوی نعناء توی هوا می‌پیچد . چشمانم را بستم و سعی کردم تمام بوی نعناء را با بینی‌هایم به داخل بکشم .می‌‌دانی ! توی قبرستان بوی نعناء چیزی نیست که هر روز بتوانی دماغت را با آن حال بیاوری . بو همینطور بیشتر و بیشتر می‌شد و یکدفعه مثل یک توپ نرم خورد توی صورتم .با صدای جیغ خفه‌ای چشمانم را باز کردم ، خانمی که بی شک او بود که بوی نعناء می‌داد جلوی ورودی کومه خشکش زده بود ، دستش را روی دهانش گذاشته بود ، که نشان می‌داد منشاء جیغ خفه هم ایشان بوده‌اند . خوشبختانه خود سانسوری کرده بود وگرنه،اگر از آن جیغ‌های بنفش سر می‌داد معلوم نبود باید به کدامین قبری سرازیر می‌شدم .لباس سفیدی مثل خانم دکترها بر تن داشت ولی کلاهی ایمنی مثل مهندس‌ها بر سر داشت . نمی‌دانم ولی شاید این یکی خیلی درسخوان بوده و شده خانمِ مهندسِ دکتر ...همانطور نگاهش کردم و سعی کردم هیچ حرکتی نکنم – البته در دل خدا را هم شکر می‌کردم که قبلش هم کاری نمی‌کردم که جلوی همچون فرهیخته‌ای، آدم خجالت زده شود – نعنا خانم هم در حالی‌که چشمانش را دوبرابر حالت عادی گشاد کرده بود و به اطراف می‌چرخاند ، بعد که انگار بواسطه‌ی اطلاعات واصله ، دیگر لازم نبود جلوی دهانش را بگیرد گفت:&quot; ببخشید ! ترسیدم! فکر نمی‌کردم اینجا آدم باشه !&quot;حالا من مانده بودم ، آدم بودن یکی مثل من ترسناک بوده یا اینکه نه ! آدم بودنم را قبول دارد ولی اینجا بودن من است که توی کَـتَـش نمی‌رود .به هرحال بدون اینکه منتظر صحبتی از جانب من شود از اتاق رفت بیرون و خیلی آرام به همان گروه به رهبری خطیب توانا جناب استاد کـــَـل احمد پیوست .بیرون رفتم و اول از همه سعی کردم پاچه‌ی شلوارم را بدهم پایین که کمی به آن فضا بیاید . داد زدم کـــَـل احمد وقتی داری توضیح می‌دهی کلاهت را بردار ، بیل که نمی‌زنی .خنده‌ام گرفت ولی توجه آن گروه به سمت من جلب شد ، سلانه سلانه ، راهشان را به سمت من کج کردند.ارباب بزرگ که مثل همیشه پایش را به دیوارتکیه داده بود و داشت با آن کلاه بزرگ ، خودش را باد میزد یکدفعه و بدون مقدمه گفت : &quot; اینها کارشناس گردشگری و آثار باستانی هستند ، آمده‌اند اینجا را بررسی کنند ببینند می‌شود آنرا به عنوان یک اثر تاریخی عجیب و غریب معرفی کنند یا نه &quot;راستش وقتی صدایش را درآورد ، من هم ترسیدم ، هم از اینکه یکی مثل او آدم است و هم اینکه معلوم نیست از کی در کنار در کومه ایستاده و من متوجه نشدم .گویا در شهر تصمیم گرفته بودند فعلاً قبرهای همان قبرستان را به صورت چند طبقه به اموات واگذار کنند تا ببیند حالا بعد چه می‌شود . پسر بزرگ ارباب بزرگ بفکر افتاده بود اینجا را ، قبرستان مرموزی جلوه دهد که مقصد گردشگران خارجی باشد .چرا که نه؟! این آدم‌های شکم سیر برای ترسیدن هم باید پول خرج کنند ، البته برای ترسیدن باید آن‌همه راه بلند شوند و بیایند وسط این برهوت درمیان قبرهای آبادی تا بترسند .عجب ! البته که رفت‌وآمد ارواح بعد از قضیه‌ی پدر کـــَـل احمد بیشتر شده بود و این خودش ماجرایی دارد .گروه تقریباً به من رسیدند ، خانم مهندس دکتر که از قرار معلوم به سنگ قبر پدر &quot;گُل‌بابا&quot; خیلی علاقه‌مند شده بود ، همانجا مانده بود و داشت نمی‌دانم از کدام زاویه‌ای از آن چیز بی‌ریخت عکس می‌گرفت .رئیس‌شان – لابد رئیس‌شان بود ، چون سبیل‌های سفید بلندی داشت که در اثر دود سیگار کاملا زرد شده بود و موهای بلندش هم از زیر آفتاب‌گیر سفیدش زده بود بیرون –نگاهی به من کرد و بعد به کـــَـل احمد گفت: &quot; این چیه ؟&quot; نگاهی به پشت سرم کردم و دیدم کسی نیست ، شاید منظورش از &quot;این&quot; سنگ قبر پدر گُل بابا باشد ، داد زدم &quot; چیزی نیست ، بیهوده چیزی است ، شباهتی به پدر گُل بابا ندارد &quot;کـــَـل احمد دستپاچه شد ، کلاهش را برداشت – لابد حالا لازم بود کمی فکر کند و بعد حرف بزند –- &quot; هیچی آقا ... بی آزار است ! اینجا خانه کرده است ... مردم خیلی دوستش دارند ... هوایش را دارند ... این هم بی‌آزار است ، فقط گاهی نمی‌داند چه می‌گوید ... اختیارش دستِ از ما بهتران است &quot;البته منظورش از مردم بیشتر خودش است ، بعد از قضیه‌ی فروش گاوها و روح پدرش و دوچرخه و شتر و این حرفها از بخت بلند ، معظم که می‌رفت اجاق کوری‌اش اثبات شود حامله شد و از آن پس یکی بعد از دیگری همین‌طور پسر است که پس می‌اندازد .کَل احمد هم با اینکه گاوهایش را فروخته است هرزگاهی با یک پیاله شیر به دیدن من می‌آید و بالای سر من می‌ایستد تا کاسه را برگرداند . نمی‌دانم چرا این مخلوق را می‌بینم خنده‌ام می‌گیرد .-&quot; مَررگ ... بلا گرفته ... سربِکَش آن کوفتی را ... به چه می‌خندی؟!&quot;- به تو-&quot; به چی من می‌خندی؟&quot;- به سرنوشتت ، به اینکه چطور تو با وجود سه تا زن و سه تا گاو هیچ بچه‌ای نداشتی و اجاق هرسه تایشان کور بود و هیچ به فکر شیر خوردن من نبودی ! حالا که دو تایشان را طلاق دادی و گاوها را فروختی موتور زاد و ولدت راه افتاده و هرزگاهی پیاله‌ای شیر نذر دیوانه خانه می‌کنی؟- &quot; ای بمیررری ... تو این حرفها را چه می فهمی؟ معلوم است ، دِین پدر بر گردن پسر بزرگ است ، تا وقتی آن دین برگردنم بود ، خانه ام برکت نداشت ، وقتی دین را ادا کردم در کنارش فرزند هم ، به کوری چشم حسود ، نصیبم شد &quot;- خدا زیادشان کند .- &quot; راستی پدرم را دیگر ندیدی؟ چیزی نگفت ؟ خوشحال بود ؟ گردنش چی ؟ گردنش دیگر بلند نبود&quot;می‌خواستم پی قضیه‌ی دوچرخه را بگیرم ، ترسیدم از این کاسه‌ی شیر وقت و بی وقت هم باز بمانم ، شیر را هورت کردم و کاسه را به دستش دادم .خلاصه از قرار وجود یک همچون دیوانه‌ای ، با توضیحاتی که کارشناس محترم کـــَـل احمد به آنها داده بود برای مکان گردشگری که مد نظر پسر ارباب بود امتیاز مثبتی محسوب می‌شود ، از قرار این‌را رئیس باستان‌شناسان در گوش ارباب گفته بود .می‌دانی! می‌خواستم به آن آقای رئیس بگویم سری هم به خود آبادی بزند ، شاید آنجا هم بتواند یک موزه‌ای از آدم‌هایی که مال چند هزار سال قبل هستند راه بی‌اندازد .می‌بینی! اگر الان یکی مثلاً از ده سال قبل بیاید وسط یک مشت آدم سیر از همه جا بی‌خبر ، حتماً از دیدن آنها و وسایل و سبک زندگی‌شان ، شاخ در می آورد ، ولی حالا تو فکر کن یکی از غارنشینان چند هزار ساله را بیاوری اینجا ! احتمالاً او هم شاخ در خواهد آورد که چطور ابزار کار افراد قبلیه‌اش را یکراست و قبل از او آورده‌اند اینجا ، حتی آن گاو نری که با آن خرمن رئیس قبیله را می‌کوبیده است .خلاصه باید یکی به این پسر بزرگ ارباب بزرگ حالی کند ، لازم نیست کار عجیب و غریبی انجام دهد ، فقط کافی است آن شکم سیرهای بخت برگشته‌ای را که هوس سفر دارند ، یکی دوشبی بیاورد و بی کس و کار در آبادی رها کند ، آنوقت آنها حاضرند چند برابر پولی که مد نظر ارباب زاده است را بدهند و یک طوری از اینجا خلاص شوند . خدا را چه دیدی یکوقت دیدی در اثر اختلاط نژادی یک اتفاق‌های بهتری هم افتاد.* این کَل به معنای بی مو نیست ، مخفف است مانند &quot;مَش&quot;سلام ، ممنون از نگاه شما . این داستان کوتاهی در ادامه ی مجموعه ی &quot; نامه های از مردی که نگهبان قبرستان متروک بود&quot; است . برخی از مطالب اشاره به داستان های قبلی دارد . خوشحال میشوم آنها را هم مطالعه نمایید . پذیرای نظرات و انتقادات سازنده شما هستم .</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Mon, 27 Dec 2021 21:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوسفندان و نشانه‌های بی‌‌خبری آنها</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-osj5fnuchejt</link>
                <description>از صبح نشسته‌ام بیرون کومه و به آسمان زل زده‌ام ، به همان افقی که همیشه از آنجا می‌آیی ...بازهم نتواستم رَدت را بگیرم ، تا بخودم آمدم دیدم یک تکه ابر پنبه‌ای بزرگ بالای سرم ایستاده ، همین بی‌خبر آمدنت را دوست‌دارم ، بی‌خبری هم نعمتی است .این که تو می‌گویی خیلی عجیب است . هرچند در قبرستان هم خبرها خیلی سریع می‌پیچد . نیازی نیست که حتماً به چشم دیده باشی که کسی را نیمه شب و قاچاقی در این محل دفن کرده‌اند . روز که بشود خبرش در همه‌ی قبرستان می‌پیچد ، دهاتی‌های بیچاره از وقتی که ارباب دفن جنازه را در این قبرستان ممنوع کرده است اول جنازه را می‌برند شهر و درهمانجا حسابی می‌شورندش و در همان‌جا قبری را برایش در نظر می‌گیرند ، ولی شبانه جنازه را خِرکِش می‌کنند و می‌آورند سر یکی از قبرها را باز می‌کنند و آن مرحوم مغفور را از همان بالا سر می‌دهند داخل قبر و تمام ...اینطوری هم مرده‌شان نزدیک‌شان است و هم به همین بهانه گاهی به آن آشنایی که ده سال قبل مرده سر می‌زنند . این یک طرح حساب شده است ، یک فاتحه می‌خوانی دو تا مرحوم مورد رحمت واقع می‌شوند .به هرحال ببخشید که اول صبحی یا سر ظهری و یا شاید نیمه‌ی شب حالت را با همچین روش انتقالی بد کردم ، به هر حال اینجا قبرستان است دیگر ! اخبار هم حول و حوش همین چیزهای مرگ و میرانه می‌چرخدولی خوب است که می‌خواهی عالمی را با خبر کنی ، اصلاً اول نامه به اشتباه کردم گفتم بی‌خبری نعمت است. یعنی هست ها ! ولی بدبختی وقتی شروع می‌شود که می‌دانی خبری هست ولی نمی‌دانی چه خبری !مثل همین گوسپندان که ذبیح ، چوپان ده هروز می‌آورد پایین قبرستان می‌خواباند زیر سایه‌ی درختان سپیداروقتی بهش فکر می‌کنم دلم می‌خواهد بجای قوچی باشم که از همان بدو تولد معلوم است قربانی عید قربان است .می‌دانی! خاطر جمع است ، چند ماهی یا سالی وقت دارد و بعدش قطعاً تمام است ، حالا می‌تواند برای عمرش برنامه‌ریزی کند . حالا این هفته این یکی قهوه‌ای را و هفته ی بعد آن‌یکی را ... بَع ...لامذهب چه دقیق و کلیدی هم برنامه‌ریزی می‌کند ، ولی آن بدبخت‌هایی که می‌دانند خبری در راه است ولی کی و کجا و چطوریش را نمی‌دانند !اول سحر که بیدار می‌شوند باید گوش بچرخانند که بفهمند یک‌وقت شیونی به مردن کسی بلند نباشد ، آنوقت اگر مرد پیری مرده باشد ، خوب خطر از بیخ گردنشان گذشته است – لابد چون مرگ پیرمردان بیشتر به گاوهای نری مربوط است که بعد از آن مرحوم بی‌کار می‌شوند – ولی اگر زنی مرده باشد آن‌وقت گله‌ی بُزان هم راحت می‌خوابند – که کار این گروه با یک مرغ یا یک کیسه سیب‌زمینی هم راه می‌افتد – وای ... وای بر هلهله‌ی عروسی همسایه‌ها ! آنجا است که گاوی زائیده و قوچ‌ها از سر جهل و بی خبری و عدم اعتماد به نفس کافی هی همین‌جور پشکل می‌ریزند وسعی می‌کنند قبل رفتن کارهای ناتمام مربوط به آن قهوه‌ای‌ها را تمام کنند . لذا از فردای عروسی بعد از آنکه گروه هدف مورد اصابت قرار گرفتند ، باز همان آش است و همان کاسه ولی گوسفند نذر عید قربان دیگر نیازی به این همه شُل‌کن ، سِفت‌کن ندارد ، روزش که برسد ، صبح کله‌ی سحر مردم آبادی می‌آیند ، تزئینش می‌کنند و بالای دست می‌برندش . او هم در حالی که آن بالا لَم داده کمی شل می‌کند و خلاص ...آن‌وقت من‌هم قبل از همه‌ی آنها در آنجا هستم تا در این سنت حسنه نقشی داشته باشم .و چه جالب ! حاجی انگار از دل همه خبر دارد . چون علی‌رغم اصرار ملّت که معتقدند یکی دو قیمه برای تبرک کافی است به هرکس به قدر کفایت گوشت می‌رساند که یک‌وقت قبر پدرش پر از آنچه نباید نشود .سهم من هم که مثل همیشه کله پاچه‌ای است که نیمی از آن‌را از خدا بی‌خبران هنگام طبخ خورده‌اند .پر گویی مرا ببخش ، می‌دانی ! هیجان دارم ! از چه ؟! از اینکه مطلعم کردی بعد از این قرار است آدم‌ها دیگر از هم بی‌خبر نباشند. راستی یادم رفت این‌دفعه که دیدمت آنقدر نگهت می‌دارم که عید قربان را با هم باشیم ، خوش می‌گذرد ! باور کنلعنت به جبر جغرافیایی که در فاصله ی یک اسکرین سرنوشت را چگونه رقم میزند!</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 23:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنجکاوی باعث شد دیوانه نباشم !</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%DA%A9%D9%86%D8%AC%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-mygkqmbnwsby</link>
                <description>چقدر خوب است که به فکر من هستی ، حتی تصور آن نیز مرا خوشحال‌ترین مخلوق عالم می‌کند.گاهی اوقات فکر کردن به عظمت این جهان باعث می‌شود هیجان‌زده بشوم ، آنقدر که اگر تنها راه فهمیدن و درک این عظمت مرگ باشد براحتی آنرا می‌پذیرم . ارضای حس کنجکاوی تنها دلیل شیرین بودن مرگ برای من خواهد بود . گاهی در میان پیاده روی ظهرانه‌ام به آن‌هایی فکر می‌کنم که ناگهان مرده‌اند .می‌دانی! مردی -یا زنی- صبح با زحمت از رختخواب بیدار شده ، صبحانه خورده یا نخورده از در بیرون زده و به سمت جایی رفته است که شاید هیچ دوست نداشته و ناگهان در اولین پیچ کوچه‌های خاکی ... بوم ... تنها چشم برهم زدنی بود ... ماشینی که مستی آنرا می‌راند و مردی –یازنی- که چنان مرده بود که با هفت هزار سالگان سربه‌سر شد .در آخرین لحظه به چه می‌اندیشید ؟ منظور آخرینِ ... آخرینِ... آخرین لحظه است  .درست یک لحظه بعد از اینکه فهمیده همه چیز تمام است .همیشه دوست دارم به این فکر کنم که شاید در آخرین لحظه درهایی از علم مطلق و بدون محدویت بروی انسان باز می‌شود و روح کنجکاو انسان با دیدن آن نور چنان غرق لذت می‌شود که دیگر به زمین و سفر خاک فکر نخواهد کرد .اما بایست ! ...خاک و زمین ... اما اینها هم عجیب و پر از شگفتی هستند . به سنگی که در پیاده‌رو در جلوی پایت افتاده است فکر کن؟چند میلیارد سال ... می‌شنوی ؟ چند میلیارد سال و شاید ( تنها شاید ) لختی از زمین و یا حتی کهکشان و یا حتی&quot;هستی&quot; جوان‌تر باشد و اینک بعد از یک سفر عجیب و غریب چند میلیارد ساله جلوی پای تو سبز شده است .از کومه ام بیرون میزنم ، کنار آن چند متری از پهنه‌ی هستی که دیگر آدم‌ها آن‌را متعلق به من می‌دانند ، هنوز گستره‌ای بکر هست .به آن تکه‌ی خالی از جهان نگاه می‌کنم که چهار طرف آنرا آدم‌هایی –باکدام مجوز الهی؟- چیزهای بی‌معنی ساخته‌اند ، تکه ای از زمین که هنوز طعم خلاقیت و حرص و طمع ویروسی بنام آدم را نچشیده است .به تمام آن سنگها فکر میکنم ، به آن بوته‌های خاری که درآن روییده است ، چه سفر طول و درازی و چقدر عجیب که ما هنوز می توانیم براحتی پا روی تاریخی چند میلیارد ساله بگذاریم .راستش همین حالا تصمیم گرفتم تا بعد از این هیچگاه کفشی نپوشم ، اینطور هرچند دیوانه‌تر به نظر می‌رسم ولی می‌توانم هر گامی که برمی‌دارم را حس کنم ، داغی زمین ، تیزی خارهایی که روی زمین روییده و سنگریزه‌هایی که زیرخاک پنهان شده ، همه‌ی اینها هر لحظه مرا به یاد این سفر طولانی می‌اندازد و هرکدام به نحوی داستان سفر خود را برای من به تفصیل بیان خواهند کرد .بهتر از آن استادان فلسفه‌ای که سعی می‌کنند فلسفه را پشت میزهای چوبی دانشگاه و با ابزار نمره در حلق دانشجویان احمقشان بریزند تا از این طریق لقمه نانی بدست آورند تا شاید بتوانند عرصه‌ی بزرگتری از هیچ را بدست آورند ، و آنها آنطور به تو القاء می‌کنند که اگر از افکار پریشان یکی مثل خودشان ، نمی‌توانی سر در بیاوری ، یک بدبخت بی‌سواد هستی! که البته لابد خودش هم نمی‌توانسته چیزی از گفته هایش بفهمدچقدر عجیب است که تو در این دنیا هنوز می‌توانی براحتی و بدون اینکه لازم باشد از یکی مثل خودت مجوز داشته باشی ، پا به روی تاریخی چند میلیارد ساله بگذاری .به مورچه ها نگاه می‌کنم که تند و تند دارند راه می‌روند . برخی چیزهایی را به داخل سوراخی که در یک قبر ایجاد شده است می‌برند – لابد حالشان از گوشت آدم بهم می‌خورد یا دوست دارند در کنار خوراک گوشت آدم کمی هم ران ملخ را امتحان کنند – و برخی تند و سریع از آن خارج می‌شوند . به آنها نگاه می‌کنم که تند و تند راه می‌روند . برای من آنها فقط مورچه هستند که دارند بی هدف می‌دوند ولی شاید آنها هم– البته بعضی‌هایشان- مثل من دارند به چیزی فکر می‌کنند ، حتما آنها هم اسمی دارند و ممکن است دلشان برای دوستی تنگ شده باشد ، برخی دیگر شاید به نحوه ی مدیریت لانه ایراد بگیرند... .دوست عزیز من ، ببخشید ، فکر کنم کنجکاوی باعث شده امروز دیوانه نباشم ، چون بچه های یک‌لا قبایی که همراه پدر و مادرهای لاغر مردنی‌شان آمده بودند تا زنی را که از دیشب تا ابد دیگر نمی‌توانست کار کند را دفن کنند ، فقط مرا نگاه می‌کنند و گاهی آن کله های کچلشان را می‌خارانند بی آنکه بخندند و یا تکه‌ای از تاریخ هستی را به سمت من نشانه روند .به هرحال امیدوارم تو هم مثل من از ایده ی راه رفتن بدون کفش خوشت آمده باشد ، البته نگران نباش! وقتی کسی مثل تو بدون کفش راه برود بیشتر دیوانه کننده است تا دیوانه !این نوشته بخشی مرتبط با مطالب زیر است :یک داستان کوتاه : این قبرستان بوی طلا میدهد آبادیِ آبادی ، با صادرات بادمجان های کل احمدکاسه های برای شیرمرداین کار فقط از مغناطیس برمی آید، یا کار توست یا خورشیدروحی که گردنش مثل شتر دراز بود!افسری که بند تنبانش گم شده بود !نامه هایی از مردی که نگهبان قبرستانی متروک بود</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 16:24:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که هوا اینچنین بارانی نبود...</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%8F%DA%A9%D9%86-cng0v108v82r</link>
                <description>نمیدانم چرا در این بیغوله هیچ چیزی نمی تواند به روال طبیعی باشد ، کوچکترین مسئله ای که احتمالاً در جای جای این مملکت ،اصلاً بدون اینکه دیده شود ،براحتی حل و فصل میشود ، اینجا خودش برای برای خودش تبدیل به داستانی میشود که در هیچ کتاب داستانی نمی توان مثل آنرا پیدا کرد .از تابیدن نابجای خورشید و زاییدن مادیان ارباب کوچک که از قضا قاطر زایید و باعث شد صدای فلک و داد و بیداد صاحبان خرهای مشکوک تا صبح از آبادی به گوش برسد ، تا همین بارانی که بعد از ده سال چنان میبارد که قبر آبا و اجدادمان هم پر از آب شده و این فلک زده های بخت برگشته از صبح چپیده اند داخل کومه و ساکت نشسته اند و احتمالاً به تقش مهم ، مُهر حاجی روی کفن در خوشبختی بعد از مرگ فکر میکنند ، چون پدر کَل احمد و البته بقیه ی پدرمرده ها زل زده اند به جای مُهر روی کفن مادر ارباب که از قضا چقدر هم خوب مانده است.دیروز که هوا اینچنین بارانی نبود و طبق رسم ده ساله آفتاب همه جا را حتی داخل سوراخ درختان را هم پر کرده بود ، روی دیوار خرابه ی قبرستان نشسته بودم و فکر میکردم ...گوسپندان ده زیر درختان سپیدار خوابیده بودند – این درختان هم معلوم نیست ریشه به کجا دوانده اند که این بی آبی به هیچ جایشان اثر نکرده است – ناگهان بی آنکه سابقه ی قبلی داشته باشد به جنبش در آمدند و هراسان – و صد البته پشگل ریزان – دویدند وسط قبرها ...اولش مثل چشم طوفان دور یکی از قبرها شروع کردند به چرخیدن و بَع‌بَع گویان به سرعت میچرخیدند ، ذبیح هم که بعد از خواستگاری از دختر بزرگ خان و آن فلک درست و حسابی ، جوری که تا ده روز نمیتوانست درست راه برود ، علاقه ی خاصی به قهوه ای ها داشت ، معلوم نبود کدام گوری را میکند که اثری از او پیدا نبود .میدانی! در دهات خواستگاری رعیت از دختر خان جرم نیست ، حتی اگر در گذشته خودش و آباو اجدادش مراتب ارادت و جانفشانی را به خوبی ادا کرده باشند ، شانس اندکی هم دارند .&quot;چرا که نه؟این دختر سر به هوا که به حرف ما تره هم خورد نمی کند ، قیافه اش هم که ما رفته و اخلاقش هم به مادرش ، هنری هم که ندارد و هر کار دلش خواست می کند ، بگذار بیاندازمش به جان این رعیت زاده که مراتب خفه خون گرفتن و دیدن و جیک نزدن را خوب بلد شده است ، پدر سوخته&quot;اینطور که بشود بقیه ی رعایای خوشبین هم به امید دختر کوچک خان که از قضاء اخلاقش به مادر بزرگ پدری و صورتش به مادرش رفته ، سالها دست به سینه مشغول اثبات ارادت خواهند بود و غافل از اینکه وقتش که برسد و خان که بارش را بست دیگر نه او را میبینند و نه آن مادر بزرگ جوان را ...اینطوری یکی مثل ذبیح میشود الگوی خوش بینی و خوش شانسی در دهات و اگر کمی هم بگذرد شاید هم بشود آن جوان یک لاقبایی که در داستان ها از راه میرسد و دختر پادشاه را که همینجوری یک دفعه ای مریض شده و شکمش بالا آمده را درمان کند و بعد پادشاه به عنوان جایزه دخترش را به همراه آن غده ای که از شکمش درآورده به عنوان جایزه به عقد آن جوانک در میآورد و آن پسرک بی نام ونشان جلوی چشم وزیر و دهان باز وکیل و دست بسته ی دبیر میشود پادشاه!البته ذبیح به خاطر خواستگاری از دختر خان نبود که فلک شد ، لذا نامش در میان فهرست متهمان قصه ی مادیان ارباب بود ، اما هرچه بود والده ی ارباب آن حادثه را بدیمن دانست و قصه ی پسرک یک لا قبایی که قرار بود پادشاه شود در همان مرحله ی یکی نبود ، باقی ماند .خلاصه ، گوسپندان را میدیدم که دیوانه وار و دریک اتحاد همگن دور هم می‌چرخیدند ، ولی یک‌دفعه دو قسمت شدند و باز هر قسمت به چند گروه کوچکتر پراکنده شدند ، دور قبر که خالی شد ، پلنگی را دیدم که هاج و واج گوسپندان را نگاه می‌کند . سریع خودم را به بالای پشت بام خانه قبرها رساندم و به سرعت کمربندم را سفت کردم . حالا هرچندکه بین آن‌همه گوسفند چاق و چله بعیداست پلنگ مزبور به چنین جرثومه ای حتی نگاه کند ولی خوب ، پلنگی که حداقل هزار کیلومتر بیابان را رد کرده و از آن کوههای کم پشت صحرا گذشته و برای ادای وظیفه ی تعادل طبیعی آمده همچین جایی هیچی بعید نیست .گوسپندان به اطراف می‌دویدند و پلنگ هم فقط روی سنگ قبر نشسته بود و انتخاب می‌کرد . از دور دیدم که گله ی سگان از آبادی به راه افتاده اند ، واقعا باید به آنها آفرین گفت که چنین شامه ای دارند و بوی پلنگ را از این فاصله فهمیده اند ، اما تا آنها برسند پلنگ بز پیری را گیر آورده بود و در حالی که گردن درازش را به دندان گرفته بود از همان جایی که آمده بود برمی‌گشت .باید بودی و می‌دیدی!به خوبی در چشمان بز نگون بخت می‌خواندم که با نگرانی با خودش می‌گفت حالا اگر من نباشم چه کسی جلودار می‌شود و گله را به سمت طویله هدایت می‌کند .تا سگها رسیدند و کمی بر سر موقعیت اجتماعیشان داد و بیداد کردند ، پلنگ رفته بود .نگاه کردن به جلسه ی سگان و پیگیری رد صدای زنگوله ی بز لنگ مرا از ذبیح غافل کرده بود . گله ی گوسپندان آرام گرفته بود ، و ذبیح در یک چشم بر هم زدن دو تا از سفیدها را سر بریده بود و به سراغ یکی از قهوه ای ها می‌رفت ، بعد هم با یک صدای کش دار که فقط خودش می‌تواند از حلقش در بیاورد کل گله را به سمت آبادی هدایت کرد .آن شب معلوم شد گله ای گرگ به گله زده است و چهارتا از آنها را دریده اند که با سرعت عمل ذبیح نهایت دو تای آنها حلال شده است و آن دوتای دیگر را گرگ ها خورده اند .یک حساب سرانگشتی کردم و سریع خودم را به خانه قبرها رساندم و در ضیافت سگان یک جگر درست و حسابی هم برای من کنار گذاشته شده بود .</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 14:26:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستان کوتاه : این قبرستان بوی طلا میدهد .</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-tq9dhasad87z</link>
                <description>امروز می‌دانستم که قرار است از تو نامه‌ای به من برسد ، از کجا ؟ از تپش‌های قلبم ، از رطوبتی که درهوا می‌پیچید و آن تکه‌های کوچک ابر سفید در آسمان ، از آنها که انگار قرار بوده بروند جای دیگری ولی یک‌دفعه دلشان خواسته بیایند و حداقل لختی روی این قبرستان سایه بیاندازند و کمی اینجا – حتی برای لختی – امیدی به باریدن را زنده کنند . هرچند که اگر تمام آن ابر سفید نرم هم ببارد باز این قبرستان رنگ آبادی را نخواهد دید .باورکن هنوز دارم می‌خندم ، وقتی تو را تصورم می‌کنم که می‌گویی &quot; سرمایه &quot; و من بعد از این‌همه با تو بودن نمی‌دانم با آن لهجه‌ی شیرنت منظورت این است که &quot;هوا سرد است&quot; و یا واقعاً راجع‌به چیزهای صحبت می‌کنی که آدم‌ها فکر می‌کنند در این دنیا در تصاحب دارند .وقتی در یک قبرستان متروک خانه داشته باشی چه چیزهایی که نمی‌بینی ؟! یادت هست؟ گفته بودم یک روز یکی از قبرها گم شده بود ؟ راستش معلوم شد که قرار است روزی یک قبر کم شود ، همه‌ی آنها از قبرهای ردیف قبرهای نو بودند _ حداقل سی سال پیش نو بوده اند ، زمانی که مورچه ها هنوز چیزی برای خوردن پیدا می‌کردند –، همان‌جایی که یک ردیف سپیدار و یک جوی آب خشکیده مرز میان قبرستان و زمین‌های کریم است . کریم ! او را خوب می‌شناسم ، تو هم خوب می‌شناسی ! – چه تفاوتی دارد لااقل یکی مثل او را که می‌شناسی ، حالا این یکمی کج و کوله‌تر یا آن یکمی چاق و چله‌تر – مردک زبلی است و من مطمئن هستم او روزی خان بزرگی می‌شود .چند روز بعد از گم شدن آخرین قبر ارباب بزرگ به قبرستان آمد به همراه چند نفری که راه رفتن در آن آفتاب داغ ، در میان خاک و خاشاک میان قبرها ، آن‌هم با آن کت و شلوارهای اتو کشیده برای آنها دیوانگی محسوب نمی‌شد. خوب دنیا تا بوده همین بوده ، فرق بین دیوانه و عارف وارسته ، چرندیات با شعری پر از شور و احساسات پیچیده ، سخن به گزاف گفتن یا خفه خون بگیر مرتیکه ! همه‌اش به برق لباس‌های طرف بستگی دارد .ارباب بزرگ آنها را رها کرد و با گام‌هایی سنگین به سمت من آمد ، حق داشت سنگین باشد ، بار بزرگی بر شانه‌اش حمل می‌کرد که بردن آن زور فیل را می‌خواست . کنار من به دیوار تکیه داد و در حالی که خودش را با کلاه لبه دار بزرگش باد می‌زد گفت :&quot; می‌خواهم اینجا سرمایه‌گذاری کنم ، این خراب شده که اسمش را گذاشته‌ایم آبادی که آب ندارد ، لااقل از این قبرستان چیزی نصیبمان شود &quot; بعد وقتی مسیر سنگی را که من به سمتی پرت کرده بودم گم کرد ادامه داد:&quot; قبرستان شهر پر شده ، آنها حاضرند برای دفن امواتشان در اینجا پول خوبی بپردازند &quot; سنگ دیگری را در همان مسیر پرتاب کردم به امید آنکه دوستش که قبلا آنجا رفته است تنها نماند ، ارباب باز هم ساکت شد و مسیر سنگ را با چشمانش دنبال کرد و بعد ادامه داد :&quot; می‌بینی ! اینجا منابع نیروی انسانی خیلی خوبی دارد ! زنده شان که تمام شد می‌شود از مرده‌شان هم پول درآورد &quot;آن‌وقت این مردم فکر می‌کنند اگر بزشان دریک سال دو تا بره ماده بزاید می‌توانند خود را ارباب صدا بزنند .- &quot; فقط کمی سرمایه گذاری می‌خواهد ، باید کمی وضع اینجا را سر و سامان داد ، کمی آبادش کرد و البته این قبرهای بی صاحب را قطعه‌بندی کرد &quot;فکر کردم الان است که از یکی از قبرها یکی در بیاید و توی چشمان ارباب زل بزند و بعد با استخوان لَگنش بکوبد توی صورت ارباب و بگوید &quot; فاتحه خواندم به آن لغت‌نامه‌ای که تو در خانه‌داری ، خوب شد مردیم و معنی آبادی را نفهمیدیم و رنگ سروسامان را ندیدیم &quot; ارباب وقتی متوجه شد آن آدم استخوانی برگشته به همان قبری که از آن برخواسته ، ادامه داد &quot; اینطوری احتمالا زمین های لم یزرع این اطراف هم ارزش پیدا می‌کند &quot;ارباب تنها کسی بود که مرا دیوانه نمی‌پنداشت و تقریبا می‌توانم بگویم داشت با من مشورت می‌کرد .می‌دانی ! حق با ارباب است ، آن مَردم برای مُردن احترام بیشتری قایل هستند . ارباب راست می‌گفت . کسی که وقت زندگی برای خرید یک دشک گرم و نرم بزور حاضر به خرج کردن است و با شعار من روی زمین راحت‌ترم عمری روی زمین کمرش قنچ می‌رود برای آن یک تکه از خاک که قرار است آنرا با جنازه ی خودش مزین کند پول خوبی خرج می‌کند .خنده ام گرفت ! ارباب هم خندید .نمی‌دانی چرا؟ چون او هم مثل من می‌داند . چه چیزی را ؟ اینکه این مردم حقیقتا هیچی حالیشان نیست ، آنها با آن مغزهای کوچک – با سلولهای خاکستری که هیچ وقت طعم استخدام را نمی‌چشند – فکر می‌کنند مرگ هم امتداد زندگی مادی آنهاست و بعد از مرگ با همان خزعبلاتی که در این دنیا برای خودشان تراشیده اند قضاوت خواهند شد . آآآآه ای مردم نادان ! – مثل هملت گفتم کمی جو داده باشم - هنوز هم نمی‌دانم چرا فکر می‌کنند بعد از مرگ مهم است که کجا دفن شوند &quot; زیر سایه ی درخت توت ؟ ... خوب برای آن باید چند برابر بپردازی ، مثلا پنج سال از حقوق زمان زندگی‌ات خوب است . تو باید پنج سال از جوانی ‌ات را صرف تهیه‌ی قبر برای خودت بکنی &quot; خوب یا بد همین است که هست ، سرمایه گذاری در قبرستان راه خوبی است ، مشتری هم که همیشه هست.راستی تا یادم نرفته ، ارباب می‌گفت اگر کسی سرمایه ی اندکی هم داشته باشد می‌تواند فقط چند قبر را بخرد و وقتی اینجا رونق گرفت بفروشد ، می‌بینی ؟ لازم نیست کل قبرستان را یکجا بخرد . خوب خدا را شکر! انگار قبرستان هم دارد سر و سامان می‌گیرد و بزودی رونقی تازه خواهد داشت . خوشبخت من که از سالها پیش در این سرمایه گذاری‌ها شریک بوده‌ام ، ارباب گفت اینجا شلوغ خواهد شد و کسانی برای دیدن قبر عزیزانشان می آیند.آنها که می‌آیند حتما می‌خواهند مطمئن شوند که وی مرده است و یا اصلا باورشان نمی‌شود که آدم‌هایی مثل آنها هم می‌میرند ؛ &quot; چه عجیب ، بزار ببینم یکی که دقیقا شبیه من بوده مرده ! باورم نمی‌شود ، تا خودم آن قبر لعنتی را نبینم باور نمی‌شود &quot; –  ارباب گفت اینجا بمانم و به آنها ، یخ بفروشم .می بینی ؟! ارباب بزرگ تا کجا را دیده است ! ارباب می‌گوید &quot; دید بلند مدت اولین شرط سرمایه‌گذاری &quot;ولی من می‌گویم این اولین شرط آنست که انسان نباشی . دیدن ؟ دیدن برای عظمت آسمان‌هاست ، برای دیدن رقص تکه ابری سفید وکوچک در آسمانی پر از نور آفتاب ، حیف است آدم این چشم ها را خرج چیزی غیر از تو بکند  این کار فقط از مغناطیس برمی آید، یا کار توست یا خورشیدروح عزیزم ،داری میایی سر راه کتاب کمک های اولیه بخر</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Sun, 12 Sep 2021 13:51:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبادیِ آبادی ، با صادرات بادمجان های کل احمد</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-g0pywr1xucnj</link>
                <description>ابر کوچک من ، هرجا که دیدی قایقی ، پر شده از آدمی ، لطفاً بر آنها مبار ، لطفاً !به دوستان سیاه و ترسناکت هم – که بعداً درباره‌ی آنها با هم صحبت خواهیم کرد – بگو نبارند .هر چند آن فلک‌زده‌ها از خشکی آن قبرستانی که بوده‌اند به تنگ آمده‌اند و در جستجوی آب به دل دریا زده‌اند ، ولی حالا دیگر انتظار ندارند همین که پا داخل قایق گذاشتند ، کائنات دست در دست هم دهند و در پی برآوردن آرزوهای آنها باشند .امروز کَل احمد وسط روز به قبرستان آمد ، دستش هم خالی بود و کاسه‌ی شیری برای من نیاورده بود ، راستی تا یادم نرفته بگویم که هر یازده پسر کَل احمد بزرگ شده‌اند و برای خودشان – البته فقط برای خودشان – آدمی شده‌اند .- وقت‌بخیر کل احمد ، اینطرف‌ها؟- &quot; آمده‌ام سری سبک کنم &quot;.- پس آمده‌ای پُر حرفی‌کنی و سر مرا به درد آوری ، لابد می‌خواهی بر سر معظم هوو بیاوری و آمده‌ای از پدرت مَدد بگیری ؟-&quot; تُففف ... وقتی به این جماعت می‌گویم تو با اجنه در ارتباطی می‌گویند آنقدر با تو دم خور بوده‌ام که خودم هم دیوانه شده‌ام ، تو اینها را از کجا می‌دانی ؟ من خودم هم هنوز نمی‌دانستم چه می‌خواهم بگویم !&quot;- یک جایی خواندم آدمها همان می‌شوند که می‌خورند .- &quot;خوب&quot;- خوب به جمالت!- &quot;یعنی چه ؟! از کجا فهمیدی؟!&quot;- از نگاه کردن به گوسپندان . می‌بینی؟ خوب نگاه کنی بعد از این همه سال می‌فهمیدی که این زبان بسته ها الان دارند به چه فکر می‌کنند .- خوب حالا هرچه هم باشد ، بیراه هم نمی‌گویی ، راستش زنک پاهایش شده شبیه کمان رستم ، نمی‌تواند دو قدم راه برود و همیشه از درد پا می‌نالد ، راستش از وقتی که دیگر از زائیدن وامانده است بهانه‌گیر شده ، در خانه می‌نشیند و هی می‌خورد ، آنقدر چاق شده که بیا و ببین !لعنتی ! حالا که مثل بشکه چاق شده بیایم و ببینم ؟ آن وقتی که دخترک ترکه‌ای که چند قرن از خودت کوچک‌تر بود را از پدرش تحویل گرفتی مگر کور بودم که بیایم و ببینم ؟بیچاره زنک حالا که چیزی نیست ازداخل شکمش &quot;به او لگد بزند&quot; این کچل می‌خواهد از بیرون به زندگی‌اش لگد بپراند، هرچند لگد پرانی او بی سابقه نبود .- ببین کَل احمد ، تو صبح به صبح که از خواب برمی‌خیزی ، دَوان دوان از خانه‌ات می‌روی روی زمینت ، بعد مثل خرگوش اینور و آنور می‌پری ، بعضی وقتها هم مثل موش صحرایی هی دور و بر را می‌پای و دوباره پشت بوته‌ای قایم می‌شوی ! چکارمی‌کنی؟!- &quot; ای بمیری حرام لقمه ... حیف آن‌همه محبت که من در حق تو کردم ... هرروز با هزار بدبختی خر بی‌صاحب را می‌دوشیدم و بعد با هزار بدبختی از ده تا اینجا می‌آوردم که مبادا یک قطره از آن کم نشود، می‌ریختم به حلق تو بلکه از دیوانگی‌ات کم بشود و لااقل مریض نشوی ، حالا آدم شده‌ای ، شده‌ای بپای من که ببینی کجا چه گوهی می‌خورم؟&quot;کلاهش را برداشت و در دستش می‌چرخاند و دوباره بر سرمی‌گذاشت. حال عجیبی داشت .گفتم : خوب لعنتی پدر مرده ...چطور تو عقلت می‌رسد یک بوته‌ی بادمجان به کود و غذا احتیاج دارد و هرروز قبل از آنکه خودت نانی بخوری به فکر شکم آن بادمجان هستی که آخرش فوقش چهارتا بادمجان کج و کوله نصیبت می‌کند ، تا حالا فکر کردی آن زن بدبخت هم یازده تا پسر ، یکی از یکی بلندتر و سنگین‌تر زائیده ، آن‌هم مراقبت می‌خواهد ، غذای درست حسابی می‌خواهد ؟ خوب لامذهب یک کاسه شیر هم می‌دادی به همان زن که حالا حداقل یکی از آن یازده تا می‌ماند و اینجا آخر عمری می‌شد جانشین تو ، نه آنکه بروند و بشوند شاگرد حمامی و محصل و مهتر اسب . البته آن دوتایی که رفته‌اند در قبرستان شهر مشغول شده‌اند دست را برده‌اند . راستی از قبرستان شهر چیزی تعریف نکرده‌اند ؟کل احمد گل از گلش شکفت ، کلاهش را بر سر گذاشت و بعد از مکث کوتاهی آن را کمی بالا کشید و روی سرش کج کرد ، دستش را درجیب کتش برد ، منتهی چون ته جیبش پاره بود دوباره دست را در آورد و مثل همیشه دور بند تنبانش قلاب کرد و بعد با دست دیگر پشت گردنش را می‌مالید .- &quot; پدر سگها کارشان گرفته است ، در غسالخانه مشغولند ، می‌گویند هرروز پول یک گوسفند چاق و چله را از خانواده‌ی متوفیان می‌گیرند که مرده‌شان را آرامتر بشورند &quot;.- ای مرده شور ببردشان ، مرده که زدن ندارد.-&quot; نمی‌زنند! اگر انعام کمتری بدهند ، باید پنبه ی بیشتری بیاورند . میدانی که ! &quot;بگذریم که حالم یک‌جورایی بد شد . امیدوارم آنانی که می‌گویی به دنبال مکانی آبادتر و آرام‌تر از این جا به آنجا رفته‌اند کارشان را بلد باشند و مثل پسران کل احمد بتوانند گلیم خود را از آب در بیاورند ...دوست من ، من همیشه می‌گویم آدم باید بجای کسی برود که هوای دلش را داشته باشد ، مبادا در این سفرهای همیشگی‌ات گرفتار یکی از این کَل احمدهایی شوی که فقط به فکر بادمجان خودش باشد ...راستی حالا که فکر می‌کنم می‌فهمم چرا این خر بی صاحب مانده یک‌جورایی به من نگاه می‌کند! تا الان از فکرش هم خنده‌ام می‌گرفت .عجب !!! نکند او هم دنیا را همانطور می‌بیند که من می‌بینم .ان الانسان لفی خسر مگر این 4تا نصحیت رو آویزه گوش کنه!</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 17:00:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاسه های برای شیرمرد</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%22%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%22-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-b10ehu0d58hc</link>
                <description>صبح خیلی زود شیرمرد آمد سراغم ، با هزار زحمت آن هیکل استخوانی و لاغر را داخل کومه کشاند و بعد انگار یکهو ، از همان بالا یکی کلیدش را زد و ولو شد روی زمین ، همینطور نگاهش میکردم ، احتمالاً اولین باری که یک آدم چشمش به یک چرخ خیاطی افتاده همچین حسی داشته است ! یک چیز زهوار درفته که هر بار تکان میخورد علاوه بر کلی خاک که از سر و لباسش میریخت ، تمام مفاصلش تلق و تلوق صدا میداد و آدم احساس میکرد الان است که یکی اش در برود و کلی مهره و پیچ بریزد وسط ، وقتی بعد از کلی تقلا و تلاش بالآخره آرام شد ، به دیوار تکیه داد و با دو تا دست پاهایش را توی سینه اش جمع کرد و بعد بدترین کار ممکن را کرد ، آه کشید ، علتش به من مربوط نیست ولی بوی گندش کل کومه را در یک لحظه فرا گرفت و من شک کردم که نکند باز حیوانی یا چیزی این دور و بر مرده باشد .این مادر مرده با آن کله ی پر از مو که بی شباهت به یال شیر هم نیست و یا آن سیبیل های بلندش که روی چانه اش را هم پوشش داده، لقبش را نه از شیر جنگل که از شیره تریاک وام گرفته است و الحق که چه لقبی!بعد از کلی نچ و نوچ و مِن و مِن گفت :&quot; چندماه اشت بیکارم ، کشی شاه نمیکند! و من بیکارم ...&quot; خلاصه سرت را درد نیارم بعد از آنکه کلی داستان حماسه هایش در کندن فلان متر چاه با فلان عرض در فلان زمان آن هم با یک انباری که دوتا گاو هم در آن جا میشدند ... میخواست اذن بگیرد که در یکی از قبرها را باز کند ، یکی از آن قدیمی قدیمیها را ، میگفت اینجا گنج دارد ، میگفت آن قدیمها که این خراب شده آنقدر ها هم خراب نشده بود ، ووقتی مرد ها میمردند چند تا ظرف و ظروف هم همراهشان دفن میکردند و حالا در شهر بابت آنها پول خوبی میدهند .با خودم گفتم هم فال است و هم تماشا ، چرا که نه ؟! حالا آن ظرف آن زیر بپوسد یا این بیرون توی موزه کپک بزند چه فرقی دارد، آن ظرف که بدرد آن مرحوم نمی خورد حالا یک نخود تریاک هم برای این بشود شاید دعایش موثرتر باشد و آن دنیا لذتش را ببرد .گفتم :&quot;باشه سر ظهر&quot;- هوا روشن که نمیشه!- چرا نشه؟- خوب مردم میفهمند.- نترس سرظهر کسی از خونش در نمیاد، بعد از ظهر و شب شلوغتره- خوب هوا خیلی گرمه ...- نترس میگم یک ابر روی قبری رو که میخواهی بکنی سایه بندازه- خوب تو که زبون ابری بلدی بگو یکم روی این زمین رو تر کنند ، شاید چند تا شبدر هم در اومد تا این زبون بسته ها بخورن چاق بشن ...- همون که گفتم ... سر ظهر- خوب من تا برم و بیل و کلنگ بیارم شب شده- مگه با خر نیومدی؟- آخه کدوم خری به من سواری میده؟- راستی زنت رو هم بیار ، تنها نباشی- خوب باشه ، امروز که هیچی ! فردا سر ظهر میامو رفت و دیگر هم برنگشت ، فکر کنم توی راه کار خوبی گیرش آمد ، خوب دیگر همین است ، خواستن توانستن است.</description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 17:08:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این کار فقط از مغناطیس برمی آید، یا کار توست یا خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-aux1nkohhgzw</link>
                <description>عکاس امیرصادقیان ، دانلود شده از سایت تسنیمسلام ، نامه‌ات دلم را لرزاند ، دوباره ، مثل همیشهدیروز وقتی سر ظهر برای گردش نیم روزی‌ام بیرون رفته بودم ...می‌دانم ! باور کن وقتی در میان این جماعت ، دیوانه باشی کارها کمی راحتتر است . لازم نیست هر کاری را مطابق قوانین من درآوردی شهری انجام بدهی ...دیوانه ؟! حتماً ! چرا که نه ؟ این جماعت با آن تنبان‌های وصله پینه‌ای و درحالی که حتی نمی‌توانند اسم خود را روی سنگ قبرهایشان بنویسند – برای مردها سنگی می‌سازند شبیه ابزار مردانگی و برای زنها هیچ ، انگار بعد مرگشان کافی است بدانی نری مرده یا آن‌یکی . اسم می‌خواهد چکار کسی که در تمام طول عمر خود خیری ندیده از اسمش و کسی نبوده که یک پسوند ناقابل &quot;جان&quot; به آن بچسباند –باورت نمی‌شود به چه راحتی کسی که کتاب &quot; اصول مغناطیس &quot; را زیر بغل زده و زیر بزرگترین منبع مغناطیس – حداقل تا چند میلیارد کیلومتر آنطرفتر – نشسته و می‌خواند را دیوانه خطاب می‌کنند . به نظر آنها عاقل کسی است که زیر این آفتاب داغ یا گوسپندان خان را بچراند و یا در زمین‌های فلان ارباب مشغول کوبیدن جو یا گندم باشد . شرط می‌بندم آنها هیچ حدس هم نمی‌زنند که راه‌های دیگری هم برای زنده ماندن هست .مغناطیس ؟!اگر چیزی هم باشد زیر سر همین مغناطیس است .چه چیزی ؟!مرا ببخش اینقدر کم می‌بینمت که وقتی می‌خواهم برایت نامه بنویسم خود بخود شروع می‌کنم به پرحرفی. می‌گفتم ؛ دیروز وقتی برای قدم زدن به قبرستان رفته بودم چیز عجیبی دیدم . قبرها هشتصد و چهل و سه تا بود ، همیشه فقط یکی از هشتصد و چهل و پنج تا کمتر بود و این خیلی عجیب بود !این عادت که آدم‌ها دوست دارند اعداد و آمارها همیشه در یکی از مضرب‌های پنج گرد شده باشد ؟نه . البته آن‌هم در نوع خود عجیب است ولی بهرحال نه . اینکه صبح که می‌شود یک قبر به قبرهای بینام و نشان قبرستان اضافه شود عجیب نیست ؛ آن‌وقت نتیجه می‌گیری یا قاضی نظامی شهر سرش شلوغ بوده و یا یکی از دهاتی‌های اطراف برای کسب درآمد بیشتر بی‌خبر از همه ، حتی زن و بچه‌هایش ، به شهر رفته و حتما حالا ارباب زاده‌ای مجبور است از زن و دختران بی‌کس و کارش نگهداری کند ، پسری هم اگر باشد یا باید برود دنبال پدر و یا هیچ نگوید و دعا به جان ارباب کند تا این چند صباح عمر هم بگذرد .بگذریم ! کم شدن قبر چیزی نبود که بشود با آن کنار آمد . مرده را دیده بودم بدزدند ! ولی باز قبرش سر جایش بود . با خودم گفتم شاید مغناطیس بتواند توضیح دهد که قبر کجا رفته است .ترس !نه ، من از مرده ای از قبر در بیاید و قبرش را هم با خودش ببرد ترسی ندارم !به هرحال حتی اگر جواب من این هم نبود ، باور کن که &quot; مغناطیس&quot; چیز عجیبی است.می‌دانی ؟! فکر کن !مغناطیس می‌گوید تمام اجرام در این هستی بروی هم اثر می‌گذارند و همدیگر را حتی از راه دور – مثلا چندصد میلیارد کیلومتر- جذب می‌کنند .میدانی! حتی از راه خیلی دور . یک‌روز به آنها خواهم گفت که چه چیز مرا از راه خیلی خیلی دور – مثلا چند میلیون سال نوری – به اینجا کشانده است . اما اول باید تمام فرمولهای مغناطیس را خوب بفهمم .به هرحال ! پرحرفی مرا ببخش ، اما آنچه تو می خواهی انجام بدهی بی فایده و حتی خطرناک است . حیوانی که تشنه نیست حتی بزور آب نمی خورد –نمیدانم شاید هم بخورد ! من‌که تا حالا چوپانی نکردم –می ترسم ...از مرده ای که از قبرش در آمده و قبرش را هم با خودش برده ؟نه ، از تلاش تو در برابر کسانی که برای آنها عکس مار قابل باور است نه کلمه‌ی &quot; مار &quot; .آنوقت در چنین جایی_ اگر دیوانه نباشی _ تو چطور می‌خواهی مشق &quot; محبت &quot; بدهی ؟{ عکس تزئنی از دارسلام شیراز ، مشخصات هم در عکس ذکر شده است } https://vrgl.ir/nyP6K </description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Fri, 27 Aug 2021 00:53:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحی که گردنش مثل شتر دراز بود!</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-fechyqpvs8tp</link>
                <description>خوب اگر تو نمی‌دانی منظور آنان چیست دلیل بر این نیست که آن چیز وجود ندارد . یادت نرود تا بوده همین بوده ، یکی هویج را تکان می‌داده آن یکی شلاق را ، گه گداری هم یکی از آن زرنگ هایش هر دو را با هم .شاید ناجوانمردانه باشد ولی بهرحال یکی مثل من هم‌باید چیزی بخورد ، البته شاید بیش از آن حس کنجکاوی بود ، می‌خواستم ببینم آیا من هم می‌توانم مثل این مردم زرنگ باشم یا نه !می‌دانی ! اگر من هم برای نوشته‌هایم پول می‌گرفتم این نیاز به خوردن را اینطور تعریف می‌کردم :&quot; آدمی لازم است تا ببلعد! این راهی است که او خود را به جهان هستی پیوند می‌زند ، هر چیزی را که ما به عنوان بخشی از فرآیند هستی بخشی به خود می‌خوریم، در نهایت جزوی از وجود ما می‌شود و اینگونه باعث می‌شود اجزای بدن – حتی آن سلولهای خاکستری که قرار است برای ما تصمیم بگیرند –دائماً از هستی پر و خالی شوند. &quot; آنوقت حتما بعد از اینکه متوجه می‌شدم بیش از پولی که گرفته‌ام نوشته‌ام برای اینکه سر و ته قضیه را هم بیاورم. سریع نتیجه می‌گرفتم که &quot; حالا می‌فهمیم چرا برخی خیلی شبیه گوسفند هستند و برخی دیگر شبیه گاومیش وحشی!&quot;کَل احمد آن‌شب مهمان من بود ، او تنها دهاتی بود که مرا دیوانه نمی‌پنداشت –البته اگر ارباب بزرگ را دهاتی حساب نکنیم – خودش می‌گفت دلش می‌خواهد امشب با من صحبت کند تا کمی از دیوانگی مرا کم کند . می‌گوید &quot; تنهایی آدم درست و حسابی را دیوانه می‌کند ، تو که جای خود داری &quot;ولی من می‌دانم که حتماً باز زنهایش به جان هم افتاده‌اند و او باز از خانه رفتن ترسیده ، ترسیده که مجبور شود بین زنهایش یکی را انتخاب کند و با کتک زدن او آن دو تای دیگر را سرجایشان بنشاند ، آنوقت اگر اشتباه می‌کرد که کدام ضعیفه را کتک بزند و کدام دو تا را زهره بترکاند ممکن است که هرسه‌ی آنها دست به یکی کنند و پدرش را در بیاورند ، می‌گوید :&quot;می‌دانی!&quot; نگاهش می‌کنم ، فکر می‌کردم فقط منم که این می‌دانی را بلدم!- &quot; میدانی ؟! ها ؟ زور مرد در بازویش و زن در زبانش است &quot;بیچاره توضیح می‌داد که چطور یک‌بار بجای معظم که گناهی نداشته و از همه مظلوم‌تر و بی سر زبانتر است ، طوبی را که یک سلیته‌ی تمام عیار است کتک زده ، آن‌وقت طوبی و زیبا هم دست به یکی کرده‌اند و میان تمام مردم آبادی چیزهایی گفته‌اند که اُبهت مردانگی‌اش را زیر سوال برده است . آن‌وقتی که شهادت دو تا ضعیفه پای یک همچین سندی را مهر کند نقض آن دیگر کار کسی مثل کَل احمد نیست .او صحبت می‌کرد و من به بلعیدن قسمتی از هستی می‌اندیشیدم که لابد الان جایی برای خودش داشت چیزهایی را نشخوار می‌کرد و البته امتحان این نظریه که &quot; رکابِ سواری گرفتن از مردم این دهات پیدا کردن نقطه‌ی حماقتشان است یا هر جامعه‌ای برای خودش عقاید احمقانه‌ای دارد که از قضاء عمومیت هم دارد و برای سوء استفاده از آن جامعه باید مدیریت آن عقاید را برعهده گرفت &quot;.گفتم : کَل احمد، فکر کردم پدرت تو را اینجا خواسته است ، آخر دیروز روح او را دیدم .- &quot; دیدی ؟ چه شکلی بود ؟ راست می‌گویی &quot;- معلوم است که دیده‌ام ، فکر کردی برای چی اینجا زندگی می‌کنم ؟ دیدن روح مردم با آن سر و وضع عجیب و غریب واقعاً سرگرم کننده است . پدرت صبح خیلی زود سوار دوچرخه در حالی که گردنش مثل زرافه بلند بود و کله اش آن بالا توی هوا تاب می‌خورد ، آواز می‌خواند و از جلوی قبرستان رد شد .کَل احمد کلاهش را برداشت ، این عادت معهود این مردم بود ، انگار حتماً ، باید کلاهشان را بردارند بعد فکر کنند ، شاید افکاری که در هوا معلق است بتواند وارد آن صفحه ی تاس شود و باز البته وقتی می‌خواهند کاری بکنند باید آن کلاه را بر سرشان بگذارند ، مبادا فکر و خیال‌های واهی مانع آن شود که خوب و پر قدرت بیل بزنند .خنده‌ام گرفت ، سر تاسش که حتی یک مو هم نداشت زیر کلاه کاملاً سفید و دست نخورده مانده بود و بقیه‌ی بدنش کاملاً آفتاب سوخته و سیاه بود ، تنها در کناره‌های لبه‌ی کلاه کمی سرخ مانده بود ، معلوم بود بیشتر از آنکه لازم باشد فکر کند ، کار کرده بود .- &quot; مَرررگ ... روی تخته‌ی غسل خانه ببینمت ... به چه میخندی ؟ &quot;- به تو-&quot; به چی من میخندی ؟!&quot;- نمی‌گویم-&quot;پدرم خوشحال بود؟&quot;- نه-&quot; عررافه؟ به همین ربط داره؟ چی هست این عررافه &quot;- یک جور حیوونه ، مثل شتر- &quot; کله‌ی بابام مثل شتر بود ؟&quot;قیافه‌اش دیگر واقعا خنده‌دار بود ، راست نشسته بود و چشمان تنگش را گشاد کرده بود و دماغش که بی‌شباهت به لانه‌ی پرستوها نبود را کج و کوله می‌کرد ، من که دیدم از زرافه بودن پدرش شکمی برای من سیر نمی‌شود دنبال همان شتر را گرفتم .زد زیر گریه و همان نیمه شب زد بیرون !بعدها شنیدم برگشته به ده و همان شبی هر سه گاو خود را به ارباب‌زاده فروخته بود ، صبح خیلی زود رفته بود شهر و اول طوبی و زیبا را سه طلاقه کرده بود و بعد یک شتر خریده بود و به ده برگشته بود . رد ماجرای شتر را می‌دانستم از کجا آب می‌خورد ، ولی طوبی و زیبا را سخت می‌شد به قضیه‌ی گاوها ربط داد .کَل احمد وقتی اولین گاوش زایید طوبی را عقد کرد و وقتی همان گوساله هم زایید زیبا را گرفت . منطقی بود، وقتی پولش را داری می توانی امیدوار باشی تعداد بیشتری از نسل آینده‌ی بشر شبیه تو باشند ولی وقتی گاو شیرده‌ای نباشد چه کسی می‌خواهد دو تا نان خور اضافه داشته باشد ؟ ولی معظم ؟ خوب وجود او لازم بود تا برخی ابهامات که در ذهن اهالی نسبت به کَل احمد ایجاد شده بود برطرف شود .به هر حال ! معلوم تر شد که پدر کل احمد قبل از مرگ ، مردی از اهالی را کتک مفصلی می‌زند و قبل آنکه بتواند و یا بخواهد یک شتر دیه‌ای که برگردنش بوده بدهد مرده است .از آن ماجرا آب گوشت پر از گوشت شتری نصیب من شد و البته وقتی آن قسمت بخصوص از هستی شتر – که لابد خدا بیامرز خیلی هم به آن علاقه داشته – به جان من نوش شد ، پی به ریشه برخی رفتارهای این جماعت فلک زده بردم .واقعاً لذت بخش ترین غذایی بود که خورده بودم ، آدم وقتی دیوانه باشد اینطوری می شود ، هم حقی را به حقداری رسانده‌ای ، هم مشکلات خانوادگی را حل می‌کنی ، هم آبروی مردی را به او برمی‌گردانی و هم خودت یکشب را با فکر اینکه چرا رد دوچرخه را نگرفتم ؟ سیر می‌خوابی .راستی بعد از آن واقعه چند تا روح پدر مرده آمدند سراغ من ...شرح ماوقع باشد برای بعد حالا که وضعمان خوب است . بگذار برای وقتی که از این قبرستان خلاص شدم حرفی برای گفتن داشته باشم .دوست خوبم ، امیدوارم تو هم از جایی که به تازگی به آنجا نقل مکان کردی لذت ببری و هرچه سریعتر با مردمان آن خو بگیری ، لطفاً از آنان بیشتر برای من بنویس و هرگاه که تکه ابری به این سمت می‌آمد آنرا برای من بفرست (لطفا اگر مطلب را مطالعه کردید و عنوان بهتری به نظرتان رسید در قسمت نظرات اعلام کنید، سپاس) افسریکهبندتنبانشگمشدهبود!همیندیگر،بندتنبانچیزمهمیاستvirgool.io </description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 21:08:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسری که بند تنبانش گم شده بود !</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B4-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-saxjkvgmpqiv</link>
                <description>عکس تزئینی و لوگوی سایت در آن درج شدهخدای من ! دوست من ، در ده روز گذشته کاری نداشتم جز آنکه نامه‌ی تو را ده‌ها بار بخوانم ، هنگام خواب ، وقت خوردن و حتی هنگام قدم‌های نیمروزی‌ام به نامه‌ی تو فکر می‌کنم – دارم به لب‌های تو فکر می‌کنم که الان زیر دماغ کوچکت کجش کرده‌ای و در دلت به من می‌گویی : کدام احمقی در آن جهنم دره درست در نیمه‌ی روز پیاده روی می‌کند– ولی تو بهتر از هر کسی میدانی من چرا همیشه در میانه‌ی روز در این بیابان می‌چرخم و چه چیزها که در این بیابان گردی‌ها ندیدم .میدانی! آنچه تو از آن سخن می‌گویی چیزی نزدیک محال است ، در طول تاریخ هیچ‌گاه گوسپندان به میل خود چوپانی را انتخاب نکرده‌اند، حتی وقتی به مسلخ می روند ، همچین چیزی یک پدیده‌ای است که در طول تاریخ فقط یکبار رخ می‌دهد . راستش من آن یکبار شاهد آن بوده‌ام ، باور کن ، یک بار وقتی داشتم پیاده روی دلچسبی میان سنگ قبرها می‌کردم متوجه شدم گله‌ای گوسفند وارد قبرستان شده ، آنها از غرب قبرستان وارد شده بودند و بعد با عجله رفته بودند به جنوب ، جایی که ده ردیف قبر تازه بود و زیر درختان سپیدار کنار دیوار شرقی در سایه‌ی درختان لختی آسوده بودند و بعد دوباره به سمت دیگر قبرستان ، جایی که قبر ثروتمندان در مخروبه های خانه مانند قرار داشت رفته بودند و در آن پنهان شده بودند . لابد می گویی تو همه ی این مسیر را از کجا می‌دانی ؟ معلوم است دیگر ! از رد پشگل هایشان ،این زبان بسته ها گویی متعهد هستند هر جا می روند را نشانه گذاری کنند، از سمت غرب لایه ای منظم از آن گلوله‌های جادویی درست به عرض گله ای که شتابان می دود جاده ای ساخته بود ، و استراحت زیر درختان؟ این کاری بود که اگر من بزجلودار یک گله گوسفند فراری بودم ، می کردم و ... لابد چوپان خواب آلود هم رد پشگل‌ها را گرفته بود که به سرعت خود را به قبرستان رساند ، به عادت معهود صدایی کش دار از گلویش در آورد و یکراست به جایی رفت که گله در آن آرمیده بود : قبرستان پولدارها . باور کن فکر بدی بود ، البته صاحبان گوسفند همان روز تصمیم گرفت چوپان خواب آلود را عوض و در نتیجه ی یک شور طولانی دیگری را جایگزین کند ،می دانی فکر بدی بود ، روز بعد هنگام پیاده روی متوجه شدم بوی بدی از سمت &quot;خانه قبرها&quot; بلند شده ، عجیب بود ! سالها بود هیچ پولداری نمرده بود که در خانه قبرها بپوسد ، میدانی !؟ بو مال کدام مادر مرده بود؟ سگ گله !انگار سگ بیچاره فرمانده‌ی آن فرار بوده و یا لااقل از نگاه چوپانی که کنار گذاشته شده بود ، این واضح بود که سگ محکوم به اعدام است و با همان قلاده‌ای که سالها دور گردنش بود از هشتی یکی از خانه قبرها آویزان شده بود . چه چوپانی ! مثل فیلم ها ، عدالت را برقرار کرده بود و مقصر حادثه را در محل حادثه به مجازات رسانده بود .دیدن سگ که با قلاده چرمی اش دار زده شده بود و در میان هشتی تاب می‌خورد مرا یاد آن افسری انداخت که هنگام قضای حاجت پشت دیوار قبرستان _ آن زمانی که این خراب شده هنوز دیوار داشت – بند تنبانش گم شده بود ، سراسیمه از میان قبرها می دوید و من او را نگاه می کردم تا به من رسید .« هی رفیق ... موقع قضای حاجت بند تنبان من گم شده »« مبارک باشه »«پدر سوخته ، به من می خندی؟ وقتی از در همین خراب شده آویزونت کردم می فهمی»«تو مگر وقتی می‌کشی پایین بند تنبان را هم در میاوری؟»«این فضولی ها به تو نیامده ، میدهم با بند تنبانت دارت بزنند»«باشد ، ببخشید ، حال می گویی من چه کنم؟»«به قیافه ات نمی خورد مال این طرف ها باشی ! می خورد آدم حسابی باشی ، حتما در بساطت کمربندی چیزی پیدا میشود ، هرچه باشد خوب است ... باز که میخندی ! مجنونی ؟! میدهم بیاندازنت دارالمجانین ، پدرسگ »«ببخشید ، ولی دیدن افسری با آن هم ستاره ، همایل و شمایل بر سر و گردن که با دست محکم شلوار خود را گرفته و می دود ، چیزی نیست که هر روز ببینی ، آدم یاد این مردم می افتد وقتی یکی مثل تو دارد توی سرشان می زند ، اگر دستشان را روی سر خود پناه کنند شلوار کش درفته شان می افتد پایین و این مردمان نجیب از ترس بر ملا شدن عورتین همیشه با یک دست تنبان خود را گرفته اند و با دست دیگر تنبان فرزندان بی دست و پایشان »« خزعبل نگو ، بلند شو ، زود باش کمربند خود را باز کن و به من بده تا دهانت را گل نگرفته ام»با اشتیاق بلند شدم و مظهر شهریت خود را – کمربند چرمی با سگگ فلزی گیره دار – دو دستی تقدیم جنابش کردم ، او پدرسگ گویان از من دور شد و من یک دست بر لبه ی شلواری که از قضا بسیار هم گشاد شده بود و دستی برای گرفتن کتابهایم از قبرستان گذشتم – خدا رو شکر از هر چیزی به انسان دوتا داد الا معده و دهان و هرچه به آن مربوط باشد -  و به کومه ام رفتم . البته این دست به شلواری طولی نکشید ، زیرا کمربند جنابش را از دست جنازه ی دخترک که باز کردند ، من در یک لحظه آن را قاپیدم !دخترک بیچاره ، اگر پدرش و آن یکی پدرسگ سر یک گوسفند سیاه با اسلحه به جان هم نمی افتادند سر و کله ی هیچ دادگری در آن قبرستان پیدا نمی شد . https://vrgl.ir/lmFTu </description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 23:16:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه هایی از مردی که نگهبان قبرستانی متروک بود .</title>
                <link>https://virgool.io/Abandoned-cemetery/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF-lutrgzz5bpxc</link>
                <description>... از وقتی نامه ی تو را خواندم و از مشکلت آگاه گشته ام با خود میگویم چرا در مدارس بجای آن همه مطالب درهم و برهم به شما زندگی کردن را یاد نمی دهند ، تو باید بدانی که:انسان ، اگر موجودی تنها در جزیره‌ای دور افتاده وسط اقیانوس بود ، حتما قابل تحسین بود ، انسانی تنها ، بی‌زبان ، بدور از سفسطه و فلسفه ، واقعاً حیوانی قابل تحسین بود . لااقل از نگاه موجوداتی هوشمند که قرار بود از آن طرف شیشه‌های آزمایشگاه او را بررسی کنند .اما وقتی جماعتی از این حیوانات دور هم جمع می‌شوند ... اوه ... اوه ، واقعا مایه‌ی شرمساری است ، جالب‌تر این‌که این جماعت آنقدر که برای خودشان اهمیت قایل هستند هرگز برای خود حق اعتراض قایل نیستند و انگار اگر یکی از آن خوشبخت‌هایی که توانسته از جزیره فرار کند،شروع به اعتراضی واقعی کند دیگر وقتش است که به همان جا برگردد.اگر تو دوبار در مورد چیزی زیر لب غر بزنی ، این حق طبیعی تو است ولی برای دفعه‌ی سوم اگر صدایت را بالا ببری ، میشوی آدم احمقی که از سر لجبازی دایماً با بقیه‌ی حیوانات بحث می‌کنی . فرق هم نمی‌کند یک سیاستمدار باشی یا یک روزنامه‌نگار و یا فقط کسی باشی که به کارمند بو گندو اعتراض کرده باشی ! میدانی من چه چیزی فهمیدام ؟ تو حق نداری به کارمندها سه بار اعتراض کنی! .دفعه‌ی اول او فقط نگاهت نمی‌کند ، دفعه‌ی دوم سعی می‌کند با یک چشم غره ساکتت کند ، ولی دفعه‌ی سوم ! اوه خدای من ... حتی آنهایی که پشت سر تو – و یا جلوی روی تو –ایستاده‌اند هم برایشان عجیب است که تو چرا به این موضوع که &quot;کارمندی که بوی سیر دهانش تا ده متری پرتاب می‌شود کار برخی از افراد را زودتر راه می اندازد سه بار اعتراض میکنی &quot;... میدانی ؟ انگار برای اعتراض فقط دوبار فرصت وجود دارد .احتمالا آن کارمند احمق شب که به خانه‌اش برمی‌گردد ، برای اینکه کمی خودش را مهم جلوه بدهد ، سرمیز شام به زنش می گوید :&quot; اوه ... خدای من امروز خیلی سخت گذشت جولیا ...&quot; – آخر چرا یک همچی احمقی باید زن هم داشته باشه؟ این دیگه از حماقت سرنوشت نشات می‌گیرد –&quot;یک احمقی فقط به خاطر اینکه من سعی داشتم کارهایم را سریعتر انجام بدهم سه بار به من اعتراض کرد ... می فهمی ؟ سه بار آن هم پشت سر هم &quot;؛ آنوقت جولیا او را می بوسد و می‌گوید &quot; آخ شوهر بیچاره ی من ! بهتر اون آدم مریض رو فراموش کنی &quot; وای جولیا ! آخه چرا ؟! ازداوج با همچین نخاله ای کافی نبود ؟ حالا حتماً باید آن توده ی چربی بوگندو را ببوسی؟! اوه جولیا ... بخاطر خدا بس کنخب ، البته اگر جولیا می دانست شوهر نخاله اون فقط برای خانمهایی که دامن کوتاهی پوشیدند استثناء قایل میشه ، حتما اوضاع به نفع اون بشکه ی کچل پیش نمیرهمیبینی؟ تنها راه برای اینکه بتوانی سه بار پشت سر هم به چیزی اعتراض کنی این که یک 8 میلیمتری به سمت مغز پوکشان نشانه رفته باشی ... البته در اون صورت مهم نیست پولدارترین مرد این شهر هستی یا نه ، یک دانشمند فضایی باشی یا یک کارتن خواب بی کس و کار ، نیازی نیست حرفت را سه بار تکرار کنی ... میفهمی ؟! حتی لازم نیست یک‌بار هم تکرارکنی ، کافیه به چشمانشان زل بزنی ... آنوقت اگر واقعا ازشون متنفر باشی دیگه نیازی نیست حتی یک گلوله هم خرج کنی ... https://vrgl.ir/LKySf </description>
                <category>قبرستان متروک</category>
                <author>Sushiyant</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 00:12:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>