<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ابرک خیال آسمان</title>
        <link>https://virgool.io/Abarak/feed</link>
        <description>انتشارات ابرک خیال آسمان☁️ 
ناشر شخصی آثار نویان ریحانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:21:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/zjqd2hqov6fm/bx7uuc.png</url>
            <title>ابرک خیال آسمان</title>
            <link>https://virgool.io/Abarak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نویان ریحانی - داستان - اخراج از مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/Abarak/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-xmkt4dsfzf2i</link>
                <description>نویان ریحانی - داستان اخراج از مدرسه - انتشارات ابرک خیال آسماننویان ریحانی - اخراج از مدرسهصبح امروز با بی‌حالی از خواب بیدار شدم تا بروم مدرسه. هوا ابری بود و کف حیاط خانه پر از برگ شده بود. دمپایی‌ام را پوشیدم و به سمت شیر آب رفتم. همین‌طور که صدای خرچ‌خرچ برگ‌ها زیر دمپایی‌ام بلند می‌شد، خمیازه‌ای کشیدم و دستم را به سمت فلکهٔ شیر آب بردم. مثل یخ سرد بود و سفت... سفت! بدشانسیِ محض؛ آب یخ زده بود!با همان سر و صورت آشفته برگشتم داخل خانه، دستی به سر و صورتم کشیدم و کنار سفره نشستم تا دو لقمه صبحانه بخورم. هی... باز هم روغن حیوانی با دمنوش آویشن، که به قول خودمان اسمش «کهلیوتی» است. از اسمش خنده‌ام می‌گیرد. بی‌رمق صبحانه را خوردم و به قصد مدرسه خانه را ترک کردم.سرِ نبشِ کوچهٔ لاله، بیژن و نوچه‌های الدنگش را دیدم که ژست لات‌ها را گرفته بودند. داشتم بی‌محل از کنارشان رد می‌شدم که بیژن محکم کیفم را از پشت گرفت و مرا به عقب راند. همان لحظه توی دلم گفتم: «بیژن، حوصله‌ات را ندارم...»تا به خودم آمدم، دیدم رفقایش را جمع کرده و همگی دورم حلقه زده‌اند. بیژن با غیظ به یکی از بچه‌ها اشاره کرد. او هم آمد بالای سرم و یقه‌ام را گرفت. طوری گفت، انگار طلبکار است:— پولا رو رد کن بیاد!تعجب کردم و گفتم:— کدوم پولا؟ من از شما پولی نگرفتم که بخوام پس بدم!بیژن نگاهی به اطرافیانش کرد و با تمسخر گفت:— هه! آره، پولی ندادی... ولی بچه‌پرو باید اینو بدونی که این محله رو انگشت ماها می‌چرخه!بعد رو کرد به بقیه و گفت:— مگه نه؟همه هم حرفش را تأیید کردند. حالم از او به هم می‌خورد. فکر می‌کرد نمی‌توانم با او رو در رو شوم. همه‌اش برای این بود که بابایم به آن‌ها بدهکار بود و ما هم نمی‌توانستیم چیزی بگوییم...با هزار زور بالاخره از شرشان خلاص شدم و به مدرسه رفتم. زنگ آخر برایم خط و نشان کشیدند و به زور برای گرفتن پول توجیبی‌ام مرا تا دم دکهٔ مدرسه کشاندند. دعوایمان شد و نامردها همگی ریختند سرم...حالا هم داخل دفتر مدیریت مدرسه هستیم. از آقای غلامی، مدیر مدرسه، متنفرم! وقتی بابای بیژن آمد داخل دفتر، طوری به او احترام می‌گذاشت که انگار چه کسی است!بابای بیژن دسته‌چکش را درآورد، مبلغی نوشت و روی میز مدیر پرت کرد و گفت:— نمی‌خوام ماجرا کش‌دار بشه...غلامی هم فوراً نامه‌ای نوشت و گفت:— پسر بچه‌پرو! حالا برای من دعوا راه می‌اندازی؟!— اخراج!با التماس گفتم:— نه آقای غلامی، تقصیر بیژن بود، اون می‌خواست که...با فریاد حرفم را قطع کرد:— گمشو بیرون!و پرونده‌ام را پرت کرد توی صورتم. پرونده افتاد روی زمین. اشک توی چشمانم حلقه زد. خم شدم و آن را برداشتم. به بیژن نگاه کردم؛ داشت می‌خندید...بعد از آن، چند روزی در خانه ماندم و به بهانه‌های مختلف بیرون می‌رفتم تا خانواده شک نکنند. اما نشد. آخر سر بابایم ماجرا را فهمید و کلی دعوایم کرد. وقتی همه‌چیز را توضیح دادم، گفت:— غلط کرده! چون بهش بدهکاریم، یعنی هر کاری دلش بخواد می‌تونه بکنه؟گفت:— فردا می‌ریم مدرسه، تکلیف این بیژن رو روشن می‌کنم. اصلاً ازشون شکایت می‌کنیم.می‌دانستم آخرش هیچ کاری از ما برنمی‌آید. همین هم شد... دست از پا درازتر برگشتیم خانه.مجبور شدیم به مدرسهٔ دیگری برویم. از آن به بعد دیگر میلی به درس خواندن نداشتم. همهٔ فکر و ذکرم شده بود بیژن و بابایش...بعد از این ماجراها، نه حوصلهٔ خودم را داشتم و نه حوصلهٔ بازی کردن. بابا می‌گفت:— تو که لااقل عرضهٔ ماندن در مدرسه را نداشتی، فردا پس‌فردا می‌برمت پیش اسماعیل بقال، ورِ دستش کار کنی.وقتی این حرف‌ها را می‌شنیدم، حس می‌کردم دیگر هیچ‌وقت قرار نیست رنگ مدرسه و همکلاسی‌هایم را ببینم. ذهنم فقط درگیر بیژن بود؛ اینکه چطور تلافی کارش را سرش بیاورم... اما همهٔ نقشه‌هایم نقش بر آب می‌شد.می‌دانی؟ آدم‌های پولدار ساختمانِ هزارطبقهٔ زندگی را با آسانسور بالا می‌روند، در حالی که تو تازه طبقهٔ اول را از پله‌ها رد کرده‌ای...شاید ما به اندازهٔ آن‌ها پولدار نباشیم، ولی حداقل باید نشان بدهم که عرضهٔ پول درآوردن را دارم.از آن پس می‌رفتم پیش عمو اسماعیل. کار زیاد سخت نبود؛ گاهی تی می‌کشیدم و اگر مشتری می‌آمد، به او رسیدگی می‌کردم. حقوقش هم چندرغازی بود که خیلی به چشم نمی‌آمد، اما خدا را شکر، به این فکر بودم که پول‌ها را جمع کنم و با آن یک دوچرخه بخرم.بعدازظهرها که از مغازه برمی‌گشتم، دوستانم را می‌دیدم. می‌گفتند:— از وقتی از مدرسه رفتی، بچه‌ها سراغت رو می‌گیرن... اما خبر ندارن که اخراج شدی.پایان - به قلم: نویان ریحانی(امید)چنانچه تمایل دارید تا با نویسنده اثر جهت همکاری در پروژه های هنری و ادبی در ارتباط باشید از طریق ایمیل مستقیم تماس حاصل کنید.نویان ریحانی(امید) نویسنده؛ رمان، نمایشنامه، فیلمنامه، داستان کوتاه، شاعر و خالق اثر.noyanreyhani@gmail.comنویان ریحانی - نویسنده - انتشارات ابرک خیال آسمان</description>
                <category>ابرک خیال آسمان</category>
                <author>Noyan Reyhani</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 21:45:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویان ریحانی - در خواب خواب می دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/Abarak/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-vb5rn2bu8nxc</link>
                <description>جلد کتاب در خواب خواب می دیدم - نویان ریحانی - انتشارات ابرک خیال آسمان در خواب خواب می دیدم - نویان ریحانی زندگی پر از چرایی هاست! شمش های طلا برق نمی زنند، آنکه کور است برق می بیند! اگر برق سکه ها چشمانتان را گرفت، باید بدانید که کور شده اید، و فقط برق ها و تجملات را می بینید شما محبت،عشق،دوستی و دیگر خوشی ها را به پول فروختید! به شما تبریک می‌گویم از حالا به بعد شما هر چه سکه  های  براق تر  را می اندوزید بیشتر و بیشتر طمع خواستن دارید! میل شما نه تنها انتها ندارد بلکه ابتدا هم ندارد، یعنی شما هیچگاه متوجه نخواهيد شد که از کجا آغاز شد و اما تا به کجا ادامه دارد و چه زمانی خاتمه می یابد بدانید که عمر شما آنقدر کوتاه هست که انتهای این طمع را نمی‌توانید ببینید، آیا تا به حال در مورد مرد ثروتمندی که از ترس گم شدن پول هایش آنها را می خورد  چیزی شنیده اید؟  شاید خواندن داستان این مرد ثروتمند برایتان جالب باشد!روزگاری در شهر پاریس مرد فقیری  در بوستانی زندگی می‌کرد  اوآنقدر فقیر بود که از تهیه نان شب خود عاجز بود مرد روزی به درگاه خداوند شکایت برد و گفت؛ خدایا چرا من فقیرم؟ خداوند پاسخ  داد:تو فقیر نیستی  تو غنی هستی!و مرد  لبخندی زد، به هنگام شب مرد به سراغ ساعت آهنی و مشکی پارک که عمودی بر سطح زمین ایستاده بود میرفت، ساعت با دیدن مرد گفت: سلام، هنوز ماه راس ساعت دوازده نشده؟ مرد گفت؛ فکر میکنم امشب بارونی باشه ساعت: آهی کشید و از شمردن باز ایستاد! ماجرای ساعت این بود  که او پشت به ماه داشت و نمی‌توانست ماه را با چشمان خودش ببیند، زمانی که ماه دقیقاً از پشت ساعت به روی عدد دوازده می ایستاد، مرد به آنجا می آمد  و به توصیف ماه برای ساعت می پرداخت مرد رفت و به روی نیمکت بوستان نشست، نیمکت گفت سلام! آفتاب گردان ها رشد کردند؟ مرد گفت: نه دوست من! هنوز نه، شاید فردا یا پس فردا   ماجرای نیمکت هم  این بود که هر روز پیر مردی به حاشیه پارک دقیقا جایی که او بود می آمد و تخمه آفتاب گردان می خورد، آخرین روزی که  نیمکت پیر مرد را دید چند هفته پیش بود! از آنموقع هفت تا تخمه آفتاب گردان  به روی نیمکت به جا مانده بود! نیمکت از مرد خواسته بود تا آنها را به دقت بکارد! و روزی که آنها رشد کردند  دانه هایشان را به پیر مرد بدهد! نیمکت به ماه نگاه کرد و گفت: می دانستی اگر من را جای ساعت نصب میکردند چه می شد؟ مرد گفت: خوب هیچوقت ماه را نمیدیدی! نیمکت گفت: نه دوست من، آنموقع آدم های بیشتری به سراغم می آمدند! مرد نگاهی به ماه کرد و گفت؛ یعنی اینکه آدم های بیشتری دورت را بگیرند باارزش تر از تماشای ماه است؟ نمی‌دانم! شاید. مرد از نیمکت خداحافظی کرد و رفت... همینطور که قدم میزد یک اسکناس ده دلاری به روی زمین دید! خم شد و نگاهی به اسکناس کرد، ندایی از درون مرد آمد که: تو نیازی به او نداری تو غنی هستی! همانطور که همیشه بودی... مرد صاف ایستاد و از کنار اسکناس ده دلاری گذشت، چند قدم جلو تر دو تا اسکناس ده دلاری به روی زمین افتاده بود، مرد نگاهی کرد و گفت: شاید کسی جیب هایش را خوب ندوخته بوده! و یا آنقدر پول داشته که اینها داخل کیف پولش جا نمی‌شدند! به هر حال مهم نیست، من که غنی هستم همانطور که همیشه بودم... سرانجام مرد به پای درخت سنوبر که در کنار تیر چراغ برق شاخه گسترانیده بود رسید، درخت خوابیده بود! مرد گفت: فکر میکنم دیر رسیدم ام سنوبر خوابیده! مرد به پای درخت رفت و به او تکیه داد چراغ برق همینطور که سر خم کرده بود گفت: باز هم دیر رسیدی؟ مرد گفت: بله دوست من! باز هم دیر رسیده ام و سنوبر خوابیده است...چشمان مرد کم کمک گرم شد مرد پای درخت دراز کشید و به خواب رفت خواب میدید که یک مرد ثروتمند شده است  و هرچقدر که می‌خواهد پول دارد وقتی که دست داخل جیب هایش می‌کرد اسکناس های ده دلاری بیرون می آمدند هر چقدر که می‌خواست پول داشت، اطرافش را نگاه کرد! بوستان پر از شمش های طلا شده بود! آنقدر زیاد بودند که نمیشد همه آنها را برداشت، به هر کجا سر بر می گرداند پول و طلا می دید، پول و طلا، طلا و پول، شمش ها... ناگهان از خواب می پرد! از کنار تختش پارچ و لیوان را بر می دارد و یک لیوان آب میخورد، کمی بعد خدمتگذار در میزند: آقای وینسون اجازه دارم... آقای وینسون: بله بیا داخل، خدمتگذار وارد اتاق مجلل آقای وینسون میشود وسایل را جمع می کند  ظروف نقش و نگار دار را که برای نهار آورده بود را جمع کرد و رفت، آقای وینسون نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت: دوازده، سریع از روی تخت بلند شد و به اتاق مزون رفت: به خدمتگذارانش دستور داد لباسی رسمی برای او آماده کنند، آنها نیز فورا کت و شلواری سرمه ای رنگ که دستمال جیبی طلایی و دکمه هایی نقره ای داشت را آوردند، پس از پوشیدن لباس ماشین برای حرکت به سمت بوستان آماده شد، آقای وینسون کلاه و عصای طلایی رنگش را برداشت و به سمت درب های بزرگ خروجی رفت؛ خدمتگذاران درب ها را باز کردند و آقای وینسون به کمک راننده سوار ماشین شد، ماشین کمی بعد  به سمت بوستان حرکت کرد، پنج دقیقه بعد ماشین جلوی بوستان متوقف شد خدمتگذار همراه آنان پیاده شد و از سمت دیگر در ماشین را برای آقای وینسون باز کرد، آقای وینسون با کفش های چرمی مشکی خود از ماشین پایین آمد  و به سمت ورودی پارک رفت، چشمان مردم از دیدن او گرد شده بود مردم به جمالات و ثروت او که از نوع لباس و عصای او مشخص بود قبطه میخوردند! بالاخره به روی نیمکت رسید پشت نیمکت گل های آفتاب گردان بزرگی رشد کرده بود دقیقاً هفت گل آفتاب گردان! خواست به ساعت مچی اش نگاهی بیندازد  که متوجه شد از کار افتاده! بلند شد و قدم زنان به سمت ساعت بزرگ پارک رفت، همانطور که به ساعت نزدیک میشد متوجه شدکه ماموران شهرداری ساعت را باز کرده اند و آن را برعکس نصب کرده اند، طوری که شب ها دقیقاً مقابل ماه باشد! آقای وینسون به خدمتگذارش دستور حرکت داد و کمی بعد سوار ماشین شده و حرکت کردند، میان راه آقای وینسون به خواب میرود، زمانی که از خواب میپرد خودش را پای درخت سنور می‌بیند که کلی پول اطرافش ریخته است، مات و مبهوت دور و برش را تماشا می‌کند، رهگذران با دیدن اون یک اسکناس برایش می اندازند! حالا او دیگر کور شده بود و فقط پول ها را می‌دید! نه نیمکت که گل ها پشت سرش رشد کرده اند نه ساعت که حالا می‌تواند ماه را ببیند و نه سنوبر و چراغ را، آقای وینسون به ظاهر فقیر پول ها را جمع می‌کند اما دست ها برای جمع کردن آنها کافی نیستند! کمی مکث میکند‌... و بعد اسکناس ها را دانه به دانه می‌بلعد! فکر می‌کند اینطوری هیچوقت از پول ها جدا نخواهد شد! ممکن است کسی پول هایش را بردارد! و یا آنها را بدزدند! توی این شهر هر کاری از مردم سر می زند، هیچکس غنی نیست و همه برای بدست آوردن اسکناس ها میجنگند!پایان - به قلم: نویان ریحانی(امید)چنانچه تمایل دارید تا با نویسنده اثر جهت همکاری در پروژه های هنری و ادبی در ارتباط باشید از طریق ایمیل مستقیم تماس حاصل کنید.نویان ریحانی(امید) نویسنده؛ رمان، نمایشنامه، فیلمنامه، داستان کوتاه، شاعر و خالق اثر.noyanreyhani@gmail.comنویان ریحانی - نویسنده - انتشارات ابرک خیال آسمان </description>
                <category>ابرک خیال آسمان</category>
                <author>Noyan Reyhani</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 03:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>