<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات عکس‌واره</title>
        <link>https://virgool.io/Aksvare/feed</link>
        <description>داستان‌های پنهانی عکس‌ها از مهدی یزدانی خرم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:32:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/3h5roruhyzgh/fq0npm.png</url>
            <title>عکس‌واره</title>
            <link>https://virgool.io/Aksvare</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نوازش...</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%B4-vxrvokkh7ues</link>
                <description>یک قاب بسیار دیده‌شده از گئورگی لیکوفسکی عکاس مقدونیه‌ای. پسری پدر به تنگ‌آمده از رنج آواره‌گی را نوازش می‌کند. این روزها کتابی می‌خوانم به نامِ «ادبیات رنج» که کندوکاوی‌ست در «کتابِ ایوب». مریم امینی نویسنده‌ی کتاب در تکه‌ای از متن اشاره می‌کند که رنج یک مساله‌ی کاملا انسانی‌ست و به همین دلیل در روایتِ ایوب نیز این وجه انسانی مدام در نظر گرفته می‌شود. رنج در وجوهِ گوناگونی متجلی می‌شود که احتمالن مهم‌ترین‌اش عدم برخورداری حداقلی از انصاف و شرایط زیستن برای یک انسان است. و تراکمِ رنج‌های فردی‌ست که چنین انسانی را از پا درمی‌آورد. مثل این پدر که دیگر به انتهای تحمل‌اش رسیده و «مستاصل» است و ناگهان دستِ پسر او را لمس می‌‌کند. عملن این لمس چیزی از آن استیصال نمی‌کاهد اما جهان را برای پدر سبک‌تر می‌کند. برای همین است که ساختارِ بوسه، آغوش، نوازش و امثالهم بر پایه‌ی امری بی‌نهایت درونی بنا شده. بر پایه‌ی درکِ دیگری و انتقال تنانه‌ی این درک. چه‌قدر این عکس باستانی به نظر می‌آید با چنین اتمسفری. نان هست، پدر، پسر، سفر، اشک و نوازش. انگار از دل قصه‌های کهن بیرون کشیده شده باشد. نوازش در این وضعیت نقش نیشتر دارد بر دملِ ناشی از رنج. در این ماه‌هایی که ویروس چینی جهان را نفرین‌زده کرده، فقدان نوازش و آغوش شاید بیش‌ترین لطمه‌ی روحی را وارد می‌کند به آدم‌ها. حذفِ اجباری این رفتار یا محدود‌شدن‌اش بیش از آن‌چه گمان می‌شد تلخ و سخت است. پدر از پا درآمده و جمع‌شده در خود با کوله‌باری سبک و ارزان لقمه نانی در دست دارد و تن به هم‌دردی پسرش داده. پسرِ کوچک. انگار وضعیتِ عرفی این دوگانه عوض شده و این پسر است که نمی‌گذارد پدر فکر کند فراموش شده‌است... ایوب بر رنج‌های خود چیره می‌شود و می‌خواهد نشان دهد خداوند او را فراموش نکرده است. مساله‌ای که در عکس نیز خوانش دارد، آیا مرد فراموش شده؟ یا آیا آن که امشب بر بام اجاره‌ای می‌خوابد؟ یا مردی که در انتهای سال‌خورده‌گی ترک شده؟ رنج وجوه فراوانی دارد و زمانی که به استیصال منجر شود کشنده است. من «هنوز» به ایوب ایمان دارم، هنوز گمان می‌کنم می‌توان با مهر این رنج را خشکاند. عکس نیز چنین نویدی می‌دهد، پسر پدر را با نوازش احیاء می‌کند گویا. و این‌که او تنها نیست. تنهایی‌ای که درش اشک می‌تواند غرق‌کننده باشد. پسر بدن پدرش را لمس می‌کند تا به او بفهماند که درک‌اش می‌کند. و همین نجات‌بخش است. این‌که پدر در منهای شکست بتواند این نوازش را هبه بگیرد. جای ابراهیم و اسماعیل (اسحاق) عوض شده. برای معجزه قوچی از آسمان نمی‌آید. چون پسر هست.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 12:39:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌جان شده‌گان کرونای</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C-e9nibpfogxah</link>
                <description>عکسی از پویا بازارگرد از وضعیتِ تدفین بی‌جان‌شده‌گانِ کرونایی. وجهی از این ویروس که به نظرم بسیار از نظر روانی بر جامعه اعم از سوگ‌دیده‌گان و بقیه تاثیر گذاشته. «حذفِ مناسکِ مرگ» به اجبارِ پروتکل‌های بهداشتی که باعث شده تمام درگذشته‌گان این دو ماه حتا آنان که به دلایلِ دیگر از دنیا رفته‌اند نیز عمدتا بدونِ آدابِ سوگواری بدرقه شوند. این‌که این آداب در هر طبقه، خانواده و قومیتی چه وجوهی دارد بحثی‌ست مجزا اما حذف آن به این شکل و اجبار باعث شده یک اندوهِ جمعی به وجود آید. هر مرگی در وجهِ تاریخی و اجتماعی‌اش از بخش‌های مختلفی تشکیل شده. هم برای کسی که در آستانه‌ی از دنیاشدن است، هم نزدیکان. یکی از این بخش‌ها مناسکِ سوگواری، ادای احترام یا یادبودی‌ست که به شکل‌های گوناگون برای بی‌جان‌شده انجام می‌شود. از سوگواری‌های جگرخراش و پر آب و تاب تا مجالسِ آرام. از نمونه‌های مذهبی تا گرامی‌داشت‌های خانه‌گی. حتا ممکن است بسیاری از حاضران و وابسته‌گان به این مناسک احساسی هم نسبت به متوفی نداشته باشند اما سنتِ مذکور را درک می‌کنند. کرونا باعث شده تا این مناسک به‌طور کامل حتا در ابتدایی‌ترین شکل‌اش یعنی «وداع» با از دست‌رفته حذف شود.در عین‌حال تدفین نیز یا بدون حضور عزاداران یا به شکلی برگزار می‌شود که عکس‌هایی از آن را دیدیم. فاصله‌ی بسیار و تعداد محدود. این در حالی‌ست که در تاریخِ اجتماعی مُردن مناسکِ مرگ برای متوفی همیشه یک رفتار جمعی و برای تسلی بوده است. در جامعه‌ی ایران با وجود تفاوت‌هایی که نسبت به این قضیه ساخته شده نسبت به دهه‌های قبل اما مناسکِ مذکور حتا در لایه‌های غیرمذهبی‌تر جامعه نیز معمولن تمام و کمال اجرا می‌شود چون بخش عمده‌ای از این آداب به «سنت» تبدیل شده و حتا با وجودِ ریشه‌های مذهبی‌اش هنجاری اجتماعی را نمایان می‌کنند. مانند تغسیل، تکفین، تلقین و قس علی‌هذا... در این دو ماه این مناسک عملن حذف شده و مهم‌تر از آن سوگ‌واری برای عزیز از دنیارفته باید در قرنطینه انجام شود. در فضای مجازی روزی نیست که عکس زنان یا مردانِ بی‌جان‌شده‌ای را نبینم که نزدیکان‌شان با سوز از فقدان سوگ‌واری برای‌شان نوشته‌اند. برخوردی که با ابدانِ رفته‌گان می‌شود و نوعِ تدفین‌شان هم بر غم و اندوه می‌افزاید. این سوگِ فروخفته‌ی رها نشده همراه با اندوهی که می‌پراکنَد را اضافه کنید به دغدغه‌های اقتصادی، معیشتی و زیستی‌ای که هر روز بیش‌تر می‌شوند. کرونا بی‌تردید بسیاری مولفه‌ها را تغییر داد اما مهم‌ترین‌اش در این مفهوم تکرر مرگ بود و تبدیل انسان به عدد. خفقانِ سوگ و سرکوبِ تالم عمومی در مرگ دیگری</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 20:21:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم و داغ و رنج</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-gqh73txxcwru</link>
                <description>سال را تمام می‌کنم (کردم) با این عکسِ روح‌سازِ بهرام بیات. یک نوازنده‌ی تُرک در خیابانی در زنجان. در حالِ گذر، سازش بر دوش، بی‌توجه به همهمه‌ی برف و البته سردی آبی و گرمایِ سرخِ پشتِ سرش. یک پرسه‌زنِ تمام‌عیار که با خود می‌بَرَد ساز و دل‌اش را هر کجا که خواست. لحظه‌ای به ما می‌نگرد و بعد دیگر هیچ. حسِ خالی‌شدنِ صحنه از او بر ذهن می‌نشیند، انگار در هیاهوی رنگ و برف اوست که می‌تواند بدنی باشد برای التجاء. پرسه‌زنی که نگاه‌مان می‌کند، با انبوهی سوال، نگرانی، خاطره و زمان که در این یک سال متورم شد در جان‌مان. مروری که زمان می‌برد، مروری که هنوز مصادیق‌اش چندان دور نشده‌اند. زخم و داغ و رنج. چند شب پیش از زکریای رازی نوشتاری خواندم در بابِ مفهوم لذت. چنین شروع شده بود «عدمِ وجود رنج یعنی لذت». ذهن‌ام لرزید. در واقع رازی فقدانِ امور کاهنده و ملتهب‌کننده را عینِ لذت می‌داند و انگار چنین باوری در روزگار ما بسیار دور است و گُم. سالِ ۹۸ برشی از زمان بود که شاید تا دهه‌ها در ذهنِ باشنده‌گان‌اش بماند، چون درش خرده‌روایت‌ها چنان زیاد شدند که از هر طرف باریدند، با سیل شروع شد و با کرونا تمام. اما این میان یک اتفاق مهم نیز افتاد. آن نزدیک‌شدنِ عاطفی بخش‌های مهمی از جامعه به هم. نیاز به هم‌دلی بارها باعث شد چنین مهری رقم بخورد. گریه‌ها، اندوه‌ها و تالم‌های جمعی‌ای که گاه باعث شد گذشته مرور شود. هرچند بسیاری‌مان پنجه بر صورت هم‌ کشیدیم اما حداقل دریافتیم که «دیگرانی» هم وجود دارند. دیگرانی که نادیده گرفته می‌شدند. از اقشار ضعیف جامعه تا نخبه‌گان منزوی. این دیگری لزومن نباید تزیینی می‌بود، بلکه به او نگاه کردیم. مثل این روزها که به واکنش و رفتار دیگری در بابِ قرنطینه‌ها می‌نگریم. و در روزهای بسیار سخت این متن‌ها و تاریخِ فراموش‌شده بود که توانست به کمک بیاید. یک شعر، زمزمه یا حتا رمان و شخصیت. به‌گمان‌ام ما هیچ‌گاه از نود و هشت نخواهیم گذشت، چنان‌چه از پنجاه و هفت، شصت و شش، هفتاد و شش یا هشتاد و هشت نگذشتیم. میراث این سال اگر باعث شود جانی ساخته شود برای روزهای بعد، امری تعیین‌کننده خواهدبود. سالی که گذشت نمی‌گذرد برای من به عنوانِ یک شهروند و بعد نویسنده بلکه گمان می‌کنم چونان این نوازنده‌ی در حالِ گذر مجموعه‌ای می‌شود برای تماشا. ما جای او خواهیم ایستاد، برون‌زده از نهایت سرما و گرما و به روزها، آدم‌ها و ارواح نگاه خواهیم کرد تا وقتی نوبت رفتن‌مان شود. علیهِ فراموشی‌بودن در نگاه من چنین است، حفظِ گوشت و تنِ تاریخی که تقویم می‌خواهد نباشد. اما من فراموش‌اش نمی‌کنم. سال نوتان ناب.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 23:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمهای‌اش</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%B4-jay9nlv77yp2</link>
                <description>سی و شش سالِ پیش بهرام محمدی‌فرد این عکس را در جزیره‌ی مجنون گرفت. کانالی مملو از تنِ پسرانِ ایران. عمو بهرام تعریف می‌کرد با اشک ناچار بودند از میان این تن‌های بی‌جان و پر زخم رد شوند و کمی بعد گرفتن عکس هم خمپاره‌ای بر لبه‌ی کانال و موجِ انفجار. کانالِ غبارگرفته‌ی قابِ عکاس بزرگ که در انتهای‌اش سرباز از میانِ تن‌های مجروح دو‌ هم‌رزم‌اش من، ما را نگاه می‌کند و سی و شش سال تاریخ بین‌مان است.کفِ کانال از بدن‌های شهدای وطن بالا آمده و مثلثی که ساخته شده از سه سرباز نشسته بر کفِ کانال قصه‌ای ساخته. اول این‌که عکاس در آن حالت و التهاب چه‌ درخشان قابِ خود را بسته و مثلثی ساخته یا زنده‌گان. تثلیث. رنگ‌های کم‌رمق را ببینید و آن دو سربازِ پشت به دوربین را که هر دو زخم‌ برداشته‌اند. در انتها انگار راوی اصلی متن قرار دارد. اویی که ناظر تمامِ ماجراست. او کلِ مسیر را پیموده و نشسته و ناگهان دوربین را نگاه کرده. این پسران در محاصره و پاتکِ سنگین عراقی‌ها گرفتار شدند. اما برای من وجه نمادین عکس در این روزگار از هر بحثی مهم‌تر است. همان چیزی که معنا می‌سازد برای‌ام تا مدام به یاد بیاورم تاریخ را در این تکه‌ی کوتاهِ کانال که مملو از بدن است، خون و تلاش برای رد شدن. نگاهِ سرباز به من نگاه می‌کند، نه، به بهرامِ دوربین به دست یا شاید انبوه خونی که پشتِ او روان است.نگاهی که بعد این همه سال می‌تواند مسیری را که رقم زده شد ترسیم کند. پلی از بدن‌های پسران، پدران و قطعن زنان تا بتوان رد شد. بتوان جان‌های بیش‌تری را نجات داد. پس خاکِ زیر پای‌ام با خون ممزوج شده. خونی که صاحبان‌اش نگاه‌ام می‌کنند. و از زیر بار این نگاه نمی‌توانم فرار کنم و خودم را بزنم به ندیدن، نفهمیدن و حماسه‌سازی‌های پوک. کانالِ پوشیده از خون و گوشت را باید نگاه کرد بعد به یاد آورد. حتا اگر نبوده باشیم در آن روزگار. اصلن به یاد آورد شهدای باغ‌شاه را، کشتنِ میرزاده عشقی و ده‌ها شاعر دیگر را، به قول عارف قزوینی «گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد» این تکه‌ای از شعر یک شاعر بزرگ است که آرمان‌های‌اش دود شدند و به هوا رفتند. می‌توان به یاد آورد فریادها و نجواها را، مادرانی که پسران‌شان رفتند در کانال تاریخ. و برخی‌شان حتا گوری ندارند، برخی دیگر را حتا تحویل خانواده‌هاشان ندادند و برخی هم بعد سال‌ها از زیر خاکِ پذیرنده پیدا شدند. باید به یاد آورد و دید این نگاه را که با خسته‌گی خیره مانده به ما. علیهِ فراموشی‌ست. علیهِ تمامِ تبلیغاتِ پوشالی، علیهِ انواعِ باقر و عارف. خودِ ایران است. آوازخوانی در شب. چشم‌های‌اش...</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 18:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایط حساس کنونی</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-wutrfprsktxn</link>
                <description>دل‌ام می‌خواهد به بسطام بروم... به خَرَقان، نیشابور. به خُنکای این عکسِ حسن قائدی. کنار گورِ بابزید و فقط حرف بزنم. مثلِ این زن. بگویم تا کجا در غم فرورفته‌ام. که اندوه تا تهِ خواب‌های‌ام هم آمده، که مدت‌هاست کم‌امید فقط می‌خوانم تاریخ و ادبیات را. که خبرها و رخ‌دادها چونان شمشیر شده‌اند در کفِ زنگی مست.که رکعتینی بگذارم کنار آن گور و خیره بمانم به درخت‌های اول اسفند. که روایت مکرر کنم از نزدیکانی که با پوشه‌ها و فولدرهای مدارک‌شان پیِ جایی در کانادا و استرالیا می‌گردند، که ایران سرایِ بسیاری‌مان نیست، که مدام گوش‌زد می‌کنند سیاه‌نمایی نکنید، که کولبرها تیر و سرما بخورند که پیرمرد پنبه‌زن توی خیابان کنار گوش‌ام بگوید «به خدا هیچی ندارم. و بزند زیر گریه»، که قصه‌ی کتک‌خوردن فعال سیاسی زندان‌کشیده را بشنوم که مدام دروغ و دروغ و دروغ. باید بروم بسطام، خرقان یا نیشابور. با گورها و قهرمانان‌شان حرف بزنم که ما زنده‌گان در انتهای جان خود ایستاده‌ایم و منتظر. منتظرِ معجزه، صدورِ ویزا، چاپِ یک کتاب برای دل‌خوشی، بوسیدن زن یا مردی که دوست‌اش داریم، به خواب‌آمدن مُرده‌ای که حال‌اش خوب است، قدکشیدن فرزندی که زود به دنیا آمده، منتظرِ اشک، برف یا شاید مرگی کم‌خرج در خانه. منتظرِ مهربانی، حداقلِ شرافت از سیاست‌ورزان، آغوشِ گرمی که فقط آرام‌مان کند یا کمی احترام. بسیاری از ما به همین راضی هستیم، به این‌که تاریخ این کشور نشان داده ایران از بدکننده‌گان به مردم و وجودش سخت انتقام می‌گیرد، به این‌که دیگر هیاهو برای انتخابِ مردانی که برای چند رای بیش‌تر حاضرند قرِ کمر بدهند پوک شده، به این‌که این روزها می‌گذرند اما از یاد نمی‌روند. به این‌که حقِ یک زنده‌گی عادی‌داشتن برای بسیاری به آرزویی تبدیل شده چون «در شرایط حساس کنونی»... خسته شده‌ام از شرایطِ حساس کنونی. این اکنون چرا تبدیل نمی‌شود به دیروز؟ چرا نمی‌گذرد؟ یک ساله بوده‌ام که جنگ شروع شده و حالا چهل ساله‌ام... باید به بسطام بروم، خرقان یا نیشابور و در گوشه‌ای خودم را تنگ در آغوش گیرم و فشار دهم مگر زهری که روزاروز خون‌ام را پُرتر می‌کند بزند از زیر پوست‌ام بیرون. یا پاک شوم یا... هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم چنین حجمی از غم را اطراف‌ام ببینم و البته خشمی که دامنه‌اش شده برادر رو درروی برادر و خواهر چشم در چشم خواهر. اگر این تراژدی نیست پس چه؟ دل‌ام می‌خواهد مثل این زنِ چادرپوش دراز بکشم کنار بایزید، منتها طاق‌باز رو به آسمان و با هم به آبیِ پاکی نگاه کنیم که هنوز به کثافت کشیده نشده. بله، باید هر چه زودتر بروم و تاریخ‌ام را روایت کنم.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 12:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُهت</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A8%D9%8F%D9%87%D8%AA-mpm1xnblrgsq</link>
                <description>حکومت ۵۸باز هم مریم زندی و عکس‌های‌اش از روزها و هفته‌ی بعدِ انقلاب در کتابِ «حکومتِ ۵۸». در توضیح این عکس نوشته دو زن از تظاهراتی که برای حقوق زنان برگزار و به خشونت کشیده شده می‌گریزند. زنانی که پوشش‌های متفاوتی با هم دارند، ترس‌خورده و نگران‌اند. یکی‌شان برگشته و عقب را نگاه می‌کند و باد در چادر دیگری پیچیده. کادری که دو سوی‌اش درختان‌اند و راهی که انتهای‌اش مشخص نیست. زندی در مقامِ شاهد حرکت را ثبت کرده و گردش سر زنِ دامن سفید عکس‌اش را بُعد و وجهی متفاوت بخشیده. بارها نوشته‌ایم که عقب را نگریستن یکی از استعاری‌ترین حرکت‌های تاریخِ هنر و اسطوره است. حرکتی که معمولن فرجامِ خوشی ندارد به‌خصوص در داستان‌های افسانه‌ای. از سنگ‌نمک‌شدن زن لوطِ نبی تا بی‌توجهی شخصیت‌های قصه‌های هزار و یک‌شب به هشدار برای نگاه‌نکردن به پشت سر و دیدنِ چیزی که طلسم‌شان می‌کند. و قطعن به‌اندازه‌ی کافی هم درباره‌ی نظریه‌ی فرشته‌ی تاریخِ که والتر بنیامین ساخت بر اساس یکی از نقاشی‌های پُل کِله خوانده‌ایم. فرشته‌ای که در تندبادِ تاریخ خیره به گذشته مانده. حالا در این عکس هم تاریخ هست، هم باد، هم خطر، هم نگاه به عقب و هم مسیر. انگار تمامِ عوامل و عناصر کنار هم چفت شده‌اند تا زنِ دست‌راستی با نگاه به دوربینِ عکاس سنگ شود. حکومت ۵۸او چیزی را دیده که زمان‌دار، کهن و شاید بی‌رحم است و زنِ کناری‌اش نیز از این رخ‌داد بی‌نصیب نمانده است. حضور درختان انگار استعاره‌ی «باغ» و زنِ رانده‌شده را به ذهن متبادر می‌کنند. قطعن عکاس وقتی بر شاتر فشار می‌داده فقط به کادر و قاب و نور و آگاهی‌بخشی خبری‌اش فکر می‌کرده اما این تاویل بعد از کار اوست که عکس را به متنی چندسویه تبدیل می‌کند. امری که زخم می‌سازد و مدام خود را تکثیر می‌کند. زنانِ فراری یا رانده‌شده‌ای که یکی‌شان با حیرت به عقب نگاه می‌کند مگر ببیند چه پشتِ سرشان است. آدم‌ها، فریادها یا فقط عکاسی که آن‌ها را متصل می‌کند به شلوغی و آشفته‌گی‌ای که پشت سر وجود دارد. عکس بسیار نمادین است.بسیار توانایی دارد تا خود را در معرضِ قضاوت قرار دهد و آدم‌های‌اش را از دلِ یک تاریخِ کم‌رنگ‌شده بیرون بکشد. تاریخِ متراکمِ سال ۵۸ که برای نوشتنِ «سرخِ سفید» بسیار درش غور کردم و دیدم چه اتفاق‌هایی رقم خورده و حتا صدای‌شان به امروز نرسیده. مثل همین زنان که می‌گریزند تا جایی بیرونِ این باغِ ممنوع‌شده پناه بگیرند و این آغاز یک دوران مهم است. انگار نگاه به پشتِ سر تاثیر کهن خود را می‌گذارد و آن‌ها را منجمد می‌کند، انجمادی که از تماشای امری عجیب می‌آید. چیزی آن بیرون و در ابتدای مسیر. بُهت.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 00:03:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گروهی او را پدر می‌نامیدند و گروهی دیگر ابوذر...</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B0%D8%B1-tie0fk9mwgiw</link>
                <description> پرتره‌ی مشهور عباسِ عطارِ فقید از آیت‌الله طالقانی. عکسی که بسیار دیده شده از مردی که روایت‌های مختلف و متعددی درباره‌اش وجود دارد. از سویی محبوبِ بسیاری گروه‌های چپ‌گرا بود، از سوی دیگر از محبوب‌ترین چهره‌های موسسِ نهضت آزادی. مردی که در عکسِ عباس عطار می‌بینیم شیفته‌ی محمد مصدق بود و البته یکی از چهره‌هایی که در اوجِ اعدام‌های بعد انقلاب توانست بسیاری را از کشته‌شدن به دست خلخالی نجات دهد.گروهی او را پدر می‌نامیدند و گروهی دیگر ابوذر. مردی که با بسیاری روشن‌فکران رابطه‌ی خوب داشت و مخالفِ جدیِ تندروها بود. طالقانی که چند ماه بعد انقلاب و به شکلی بسیار مشکوک درگذشت تا آخرین لحظه‌های بودن‌اش تلاش داشت از آشتی، نفی خشونت و دیالوگ گروه‌ها و آدم‌ها با هم سخن بگوید. مردی که غلامرضا تختی ستایش‌اش می‌کرد و مصطفا چمران پشت‌اش نماز می‌خواند و حتا تندروترین آدم‌ها نیز احترامِ نام و منش‌اش را داشتند. عطار او را سیگار در دست ثبت کرده. خیره به سمتی دیگر. می‌گویند دان‌هیل می‌کشید و گاه بسیار خشم‌دار می‌شد. طالقانی که بارها طعمِ زندان چشیده بود در شرایطی که به وجودش بیش از هر زمان نیاز بود از دنیا رفت. ستّاره فرمانفرما، بانوی بزرگ‌منش و موسس بهزیستی در ایران می‌نویسد که چه‌گونه او را تهدید و تحقیر کردند و وقتی از همه جا ناامید شده بود این طالقانی بود که کمک کرد از ایران برود تا دادگاهِ انقلاب حکمِ اعدام ندهد به او. گاهی که به طالقانی فکر می‌کنم مردی میانه‌رو را می‌بینم میان آشوب و تندی و شور که دم از عقل و مماشات می‌زند و البته صدای‌اش به جایی نمی‌رسد. عطار در قاب‌اش اقتدار و تنهایی او را توام تصویر کرده. میانِ جمع اما خیره به جایی دور. در بزنگاهی چون انقلاب سالِ ۵۷ طالقانی به حاشیه رانده می‌شود و ماه‌های سختی را پشت سر می‌گذارد. شاید پر بی‌راه نباشد که مرگِ او را یکی از دلایلی بدانیم که فرصت ساخت برای مواجهه‌ی تند و خشن گروه‌های قدرت‌خواه با هم‌دیگر. عطار که قاب‌های درخشانی از او ثبت کرده در این‌جا مردی را مقابلِ ما می‌گذارد که نوعی آرامشِ توام با تردید را به مخاطب‌اش منتقل می‌کند. طالقانی از عجیب‌ترین چهره‌های ابتدای انقلاب ایران است و البته مردی که تنها گذاشته شد. به‌نحوی که بارها اعتراضِ خود را با روی زمین‌نشستن، نقد انواع دست‌بوسی‌ها، عتاب خطاب به زن‌ستیزی و... نشان داد. اما در این قاب انگار مردی را می‌بینیم که در روایتِ کلانی که رقم خورد نتوانست جریانِ میانه‌روی جبهه‌ی ملی را حاکم کنند. گاهی به او فکر می‌کنم که سیگار دود می‌کند و نمی‌تواند پسران را با هم آشتی دهد.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 16:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبِ شفابخش</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A2%D8%A8%D9%90-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%B4-easnwljf2b8s</link>
                <description>مهدی ناظریتماشا کنید در هم‌شدنِ اندامِ آب و آدم را. این عکس را دوست نازنینی برای‌ام فرستاد از عکاسی خوش‌نگاه به نامِ مهدی ناظری. قصه‌ی عکس به رسمی بازمی‌گردد در هرمزگان، که طبقِ آن آبِ دریا در چهارشنبه‌ی پایانی ماهِ صَفر شفابخش است. در قابِ پسر پدر را آورده تا آب شفای‌اش دهد. اندامِ آب مانندِ عضلاتی در هم‌پیچیده بدن پدر و پسر را در بر گرفته. کشیده‌گی عضلات آب را در تقارن با عضلاتِ پدر و پسر ببینید. گویا تطهیری باستانی را شاهد هستیم. بدرقه‌ی پدر از سوی پسر و آماده‌کردن‌اش برای روزهای آخر شاید. بازخوانی‌ای از قصه‌ی یحیای تعمیددهنده انگار. شستنِ گناه و آماده‌شدن برای تبدیل‌شدن به بدنی مثالی و نمادین. پسر پدر را در آغوش کشیده و پدر با چوی‌دستی در دست به جایی دور خیره مانده. بدنِ پدر و پسر در هم‌ تنیده‌شده و به هم چسبیده و دریا آن‌ها را به هم نزدیک کرده. پس‌زمینه و در دوردست تاسیساتی محو را می‌بینیم فروشده در مه. آبِ شفابخش راوی این قصه است. در گذر از بدن‌ها. در نمادین‌ترین حالت پدر به دستِ پسر آماده‌ی یکی‌شدن با تاریخِ دریای شفادهنده می‌شود. پسر که تصویری از گذشته‌ی پدر است و پدر که تصویری از آینده‌ی پدر و این رابطه عملن زمانِ حال را نفی می‌کند. مخاطب این مردان را در چارچوبِ زمانی می‌بیند که یا گذشته یا خواهدگذشت. پس زمان به شکلی مرموز معنای مستتر در عکس است. و بعدِ آن حرکتی که رو به جلوست. سوژه‌های انسانی هم‌راه با مسیرِ آب به سوی تماشاگر می‌آیند. وارد نظرگاهِ او می‌شوند. و بدن‌ها در این حرکت دخیل‌اند. صورت‌ها در عکس تبدیل شده‌اند به عناصری که با تماشای‌شان رنج روایت می‌شود. رنجِ تاریخی‌ای که طی آن مدام زمان و گذرِ آن حتا بدونِ دانستنِ قصه‌ی عکس به مخاطب یادآوری می‌شود. و رگه‌های آب که شیارهایی ساخته‌اند پذیرنده و در عین‌حال سوژه‌ها را میان خود نگه داشته‌اند و حافظِ آن‌ها هستند. عکاس وجهِ آیینی مراسم را با نوعِ نور، پس‌زمینه و نگاهِ آدم‌ها بازآفرینی کرده. برآمدن از آب در این قاب یکی دیگر از معناهایی‌ست که ساخته می‌شود. برآمدن از تاریخی متراکم و مرموز که هم جان می‌گیرد، هم جان‌ می‌دهد. تناقضِ درخشان را بین گوشتِ بدن‌ها ببینید و گوشتِ آب. و برخوردِ این گوشت‌ها که عملن به خاطر خاصیتِ منجمدکننده‌ی عکس تبدیل شده‌اند به «گذشته»‌ای غیرِ قابلِ تغییر. عکس در میانه‌ی وجهِ اساطیری و روایتی خبری باقی مانده و برای همین مخاطب در انتظارِ تحققِ یک اتفاق است. و هم‌چنین رابطه‌ی ابراهیم و اسماعیل منتها در آب. این بار اسماعیل(اسحاق) پدر را برای رخ‌دادی آسمانی آورده است. در انتظار معجزه‌!</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 23:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکث روی سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D9%85%DA%A9%D8%AB-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-ldepu1w2cp8g</link>
                <description>وقتی در نمایش‌گاهِ مهدی پاکدل برای نخستین بار این عکس را در ابعادِ غول‌آسا دیدم غرقِ حس‌های متناقضی شدم که این قاب در من برانگیخت. «هراس» لایه‌های گره‌خورده‌ی آبِ مواج و مردی که در میانه‌اش قرار دارد و این مگر یکی از کلاسیک‌ترین قصه‌های عالم نیست؟ ذهن من با تمامِ تاریخ ادبیاتی بازمی‌گردد که راوی این رابطه بوده. به «موبی دیک» ملویل، «سرگذشت آرتور گوردن‌پیم» آلن‌پو، «پیرمرد و دریا»‌ی همینگوی. به هراسی که از مواجهه به هیبتِ طبیعت می‌آید و درش نوعی تنهایی عمیق وجود دارد. پاکدل جوری قاب را تنظیم کرده که آن نقطه‌ی انسانی نشسته بر این آب به نظر آید. رها بر آن و انگار در انتظار فروشدن. آبی که چون خاک است، پذیرنده، یک‌دست و پنهان‌کننده. بسیاری از این جنس عکاسی به‌سوی مفاهیمی چون آرامش یا خلسه حرکت می‌کنند اما در قابِ مذکور سرگشته‌گی‌ای وجود دارد که هم باستانی‌ست، هم معاصرِ ما و انگار معناگرِ روزگاری‌ست که درش نفس می‌کشیم. در محاصره‌ی آب‌های سپید، مواج. آب‌هایی که از داخلِ تن‌اش خبری نداریم و فقط می‌دانیم پر است از خطر، ناشناخته‌گی و البته احتمالِ خفه‌گی. هرچند وجهِ تطهیرکننده‌گی‌اش نیز بر ذهن هجوم می‌آورد اما چشم‌اندازِ بی‌ساحل‌اش هول‌ساز است. پس از نما فاصله می‌گیریم و سعی می‌کنیم به شاعرانه‌گی «توجیه» کنیم رابطه‌ی مرد و آب‌های سفید را. پناه‌بردن به تغزلی که عکس می‌تواند بسازد همان‌طور که رولان بارت در نظریه‌ی اتاق روشن‌اش به آن اشاره می‌کند. روحِ گذشته، خاطرات و زمانِ از دست‌رفته اما من گمان می‌کنم که می‌توان هیاهو و هراسی را در این قاب دید که در بطنِ رئالیستی‌اش وجود دارد. در محاصره‌ی آب‌های عمیقی که هر آن می‌توانند آن نقطه‌ی انسانی را محو و نابود کنند. مبارزه برای اثبات. چیزی که جوزف کنراد در بسیاری رمان‌های‌اش به ما یادآوری می‌کند. ذاتِ مرموزِ طبیعت و تقابلی که مدام با انسان دارد به عنوانِ یکی از تکه‌های نافرمانِ خود. و برای همین است که سر برآوردن از آب و عبور از جرم‌اش استعاره‌ی مشهورِ زنده‌شدن است. مثلِ برآمدن از آبِ رَحم یا عبور از دریاها در ادبیات عرفانی. و چنین است که آب با لایه‌های مرموز و فریبنده‌اش محملی می‌شود برای مواجهه‌ی عکاس با آن. با آرامشی که کاذب است چون هیچ‌گاه بدن آب خود را به نمایش نمی‌گذارد و مردِ رها بر آن مانند سندبادِ بری در حالِ گپ است با سندبادِ بحری. تا سرنوشت‌شان رقم بخورد. مهدی پاکدل هولِ احتمال غرق و غوص را به لایه‌های نور ساخته و این تردید عکس باقی‌ست. تردیدی که از سویی می‌کوشد به آرامشی کاذب دل‌خوش‌مان کند و از سویی موج است، هایل...</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 15:16:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازیگری که ممنوع‌الکار شد و به خاطره‌ها پیوست!</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA-didusvqbainm</link>
                <description>از عکس‌های عباس عطار در دهه‌ی هفتاد. سوژه بازی‌‌گر سینمای قبل انقلابِ ۵۷ ایرِن... بازی‌گر ارمنی‌ای که در سال‌های بازی‌اش به شهرت رسید و البته با کارگردان‌های مهمی چون امیر نادری، مسعود کیمیایی، علی حاتمی و... نیز همکاری داشت. او نیز مانند بسیاری بازی‌گرانِ زن، در سال‌های بعد انقلاب ممنوع‌الکار شد و به خاطره‌ها پیوست. ایرِن زازیانس در سالِ ۱۳۹۱ و در هشتاد و پنج ساله‌گی بی‌جان شد. او در فیلمِ «شیرین» کیارستمی فقید لحظاتی مقابل دوربین گریست... عکسِ عباس عطار با در نظرگرفتن عدمِ اطلاعِ مخاطب از سرنوشت و روزگار این بازی‌گر چنان روایتی می‌سازد که بیننده درک می‌کند چیزی یا انفاقی میان دو تصویر از این زن رقم‌خورده. پوستری قدیمی در مجله‌ای قدیمی از زمانی قدیمی در دستِ زنی سن‌دار که اُریب به دوربین نگاه می‌کند. صورت اول بر صورتِ پوستر قرار گرفته و بین‌شان زمانی وجود دارد که انگار گم شده‌است. و دست‌ها که درشت و ورم‌دار در پیش‌زمینه‌اند و تصویرِ جوانیِ تاخورده‌ی قدیمی را چونان سندی پیش‌کش می‌کنند برای قضاوت. در پس‌زمینه سابه‌ها، نورهای متناقض و خطوطِ متعدد حالتی آشوب‌زده ساخته‌اند. یک جور سردرگمی که خود معناساز است. عطار نگاه‌های هر دو سوژه را بر هم منطبق ساخته با زاویه‌ای که به دوربین داده. عملن این انطباق در تکه‌های دیگر عکس نیز وجود دارد اما حسی از تلخی و شدتِ زمان را می‌توان درش دید. ایرِنِ سال‌خوردشده با ته‌مایه‌ی لبخندی تلخ زمانی را به رخ می‌کشد که دیگر وجود ندارد. مخاطب مدام بین دو ایرِن حرکت می‌کند. از بالا به پایین و عکسِ آن. این حرکت مداوم برای کشفِ زمانِ از دست‌رفته همان اعوجاج و گیجی‌ای را می‌سازد که پس‌زمینه دچارش شده. گویا توفانی از سایه‌ها و خطوط پشت سوژه در جریان باشد. و باز به دست‌ها باز می‌گردیم که برای هر دو بدن کارکرد دارند. دست‌های ایرِن جوان که خود را بیرون آورده‌اند و دست‌های ایرِنِ سال‌خورده که جوانی‌ را ثابت نگه داشته. از سویی طراوات و سرکشی‌ای که در پوسترِ تاخورده دیده می‌شود در صورتِ ایرنِ دوم نیست. دومی خسته و در تلاش برای به یادآوردن است. بازی‌گری که سال‌ها با آرایش‌گری روزگارش را گذراند و دستِ آخر سرطانِ ریه پایانِ زنده‌گی‌اش را رقم زد... در عکس کلامی خفته وجود دارد، ادعانامه‌ای شاید و میل برای اثباتِ بودن. عکس تاخورده سندِ بودنی‌ست که از زنِ دوم سلب شده و او با نمایش این دوگانه مخاطب را وادار می‌کند در فاصله‌ی میان این دو زن، خیال کنند او را که در جایی از زمان گم و پنهان شد. عطار با شناختِ این واقعیت قاب خود را بر اساسِ فقدانِ این زن ساخته‌.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 12:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمانی که خفته</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-jjlt54alhdjr</link>
                <description>درازکشیده زیرِ آرمان‌ها، نام‌ها و فریادها... عکسی از مریم زندی. روزهای انقلاب ۵۷. زندی در عکس‌هایی که من از او دیده‌ام از روزهای انقلاب بسیار به دیوارها و شعارها توجه دارد. این‌جا نیز دیواری بدنِ عکس را ساخته که از حجمِ ایده‌ئولوژی و زنده باد و مُرده باد متراکم شده. پشتِ پلکانی که دعوت می‌کند مخاطب را به بالارفتن از خود و رسیدن به این موزه‌ی کلمات و رنگ‌ها. آن پایین مردی دراز کشیده، خوابیده و تمامِ حجمِ آدم‌های غایبی که نویسنده، خواننده و ناظر این کلمات بوده‌اند بر او مستولی شده. در فضا صدای همهمه می‌آید و غیابِ نه‌چندان روشن آدم‌هایی که انگار چند لحظه پیش در صحنه بوده‌اند. «صحنه»... شاید دقیق‌ترین واژه‌ای که می‌تواند پیش‌زمینه‌ی عکس را وصف کند. به خاطر پله‌ها و نیم‌دایره‌بودن‌اش. و قهرمانی که خفته. خسته و تنها. در کلماتِ روی دیوارها، تصاویر و نشان‌ها می‌توان خلاصه‌ای از آرمان‌های یک نسل انقلاب‌کرده را دید. خلاصه‌ای که عمدتن بین اسلام‌گرایی و شکل‌های مختلف مارکسیسم در نوسان است.و آن درخت که برش داده گوشه‌ی عکس را و تنها دکور جدی تصویر است. فلوبر در رمان «تربیت احساسات(ی)» نسلی را تصویر می‌کند که انقلاب زیر پنجره‌شان در حالِ رقم‌خوردن است اما آن‌ها به کار خود مشغول‌اند. دقبقن عکسِ آن‌چه این‌جا در حال رقم‌خوردن است. همه چیز مهیاست. دیوار بلند سنگی بدنی‌ست برای ثبت و مرد خوابیده بدنی که آن آرمان‌ها قرار است برای‌اش معنا و تصویر شوند. مرموز، خسته و مشکوک است. و جایی را برای استراحت گیر آورده که از هجومِ تاریخ سنگین است. او روی صحنه خفته و شعارها و خطوط‌اند که زیر نظر دارندَش. او میانه‌ی «مرگ بر شاه» دراز کشیده. جوری که مرگ و شاهِ معکوش نوشته شده او را چون دو پرانتز در خود جا داده‌اند و عملن این جانمایی اتفاقی بسیار شوخ‌طبعانه شده است. بدن او‌ کلمه‌ای‌ست انقلابی، حرفِ اضافه‌ای میانِ آن همه شعار و واژه. و چنین است که بدنِ سیاسی در هجوم و قطعیتِ کلمات و نشانه‌های روی دیواری سنگی تبدیل به یک واژه‌ی محدود می‌شود. زندی در این قاب موفق می‌شود حضور سایه‌دار آرمان‌ها را به شکلی روایت کند که در آن انسانِ حاضرش نیز غایب است و فقط کلمات و آن صحنه‌ی نمایش هستند که مخاطب را نشانه رفته‌اند. حرکتی در عکس وجود ندارد و همه‌ی عناصر حتا درختِ برش‌دهنده انگار جزیی هستند از دیوار بایگانی تاریخ. یک موزه‌ی تمام‌عیار و متناقض که همه چیز را در بدن خود حفظ کرده‌است. و این بدن همان بدنِ نمادین انقلاب است که خود را به تماشا گذاشته است.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 16:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی این زمستان تمام می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-jo7cqdfxzrnf</link>
                <description>بگذار برف ما ببارد همان‌جور که بر نقشِ جهان... از دیروز که علی خدایی این عکس حسن قائدی را به اشتراک گذاشت دقایق زیادی نگاه‌اش کرده‌ام. روحِ خسته، کم‌جان و کزکرده‌ام پناه برد به این برف که در عکس تا ابد خواهد بارید. اخبار چونان پیکانِ سربازان سپاه ازبک به سوی ما می‌آیند و انگار منتظریم ارتشِ صفوی آن‌ها را به رهبری عباس کبیر بیرون براند. عقب زند و همه در نقشِ جهان زیر برف از این پیروزی مست و شاد شویم. انگار آن پیرمردِ دوچرخه‌سوار سربازِ کهنه‌کاری باشد که خبر فتح و آرامش می‌آورد. با اسبی خسته. انگار پیش‌قرآولِ سپاه پیروز عباس باشد در جنگ با عثمانی‌ها. بگوید جنگ تمام شده و حالا باد در پرچمِ ما می‌وزد. مگر نمی‌توانم خیال کنم؟ مگر نمی‌توانم خودم را بنشانم بر مصطبه‌ی مسجدِ شاه و زیر تندی برف نوای شادمانی بشنوم که دیگر بندر گمبرون را بندر عباس می‌نامیم. دیگر وقتِ صلح است. و من یک شاگرد باشم در رنگرزی‌ای که لاجورد می‌سایند و دست‌های نیلی‌ام را به شکرانه‌ی فتح بالا بیاورم که می‌توانم زیرِ برفِ نو بدوم و از پیک‌های شادی سپاه صفوی خبرِ تمام‌شدنِ جنگ را بشنوم. قصه‌ و افسانه‌ی جنگ‌ها را. حالا این‌جا در ابتدای شبی از شب‌های سرد دی‌ماه نشسته‌ام و فکرم هزار جاست. خسته‌گی تاریخی‌ای را حس می‌کنم که از هر سو بیش‌تر می‌شود. مرور می‌کنم صفحات و آدم‌ها را، باد در پرچمِ غم و نگرانی می‌وزد انگار. کی این زمستان تمام می‌شود؟ کی می‌توان بر سکوهای سنگی اطرافِ نقش جهان نشست و نفسِ داغِ اسب‌ها را دید که انگار سرخوشانه می‌دوند دور این زیبایی مدور. بخاری که گره می‌خورد با رنگ‌های گرم چراغ‌ها و نورها. و آن دورتر زاینده‌رود می‌خروشد. آه که چه رویایی دارم... انگار تنها در ورودی مسجدِ شیخ لطف‌الله نشسته‌ام و به برفی خیره‌ام که عالی‌قاپو را محو کرده. در روشنی نورها سایه‌ی محو عباس کبیر را می‌بینم. با بالاپوشی گرجی بر شانه و دستاری پشمی بر سر نگاه‌ام می‌کند. هیچ‌کس در میدان نیست. دوریم از هم اما می‌بینیم هم را. زمان ایستاده. برف بین من و شاه صفوی معلق مانده. انگار میدان کوچک شده. در چشم‌های‌اش فتح می‌بینم و تاریخ و قصه. در چشم‌های‌ام خسته‌گی می‌بیند و نگرانی و کمی اشک. هیچ نمی‌گوییم. و ناگهان برف از نو تند می‌شود و آدم‌ها بازمی‌گردند و بر ایوان عالی‌قاپو هیچ‌کس مشخص نیست. دقت که می‌کنم پیرمردی با دوچرخه زنگ‌زنان عبور می‌کند، آوازی می‌خواند از گذشته. در تهران‌ام، خانه‌ام و منتظرم زمستان بگذرد. تمام تاریخ را مرور کرده‌ام. دست‌های‌ام اما هنوز ته‌مایه‌ای نیلی دارند. در سکوتِ عکس غرق‌ام. برف می‌‌بارد.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 21:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک سیگار بهمن نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-djie4bl7znfz</link>
                <description>این قطعن فقط یک پاکتِ سیگار بهمن نیست. عکس‌های بابک جوادزاده از صبحِ سقوط و خُرده‌ریرهای رها بر خاک شگفت‌اند. مثل همین بسته بهمنِ نیم‌کشیده که بلاتکلیف روی خاک دراز کشیده. سیگار را دود می‌کنند برای عادت، غم، شادی و... دودِ تندِ سیگار همیشه برای من شکلی از تاریخِ فردی آدم‌ها داشته. این‌که با هر پُک به چه فکر می‌کرده‌اند یا هرچه. یازده سال از آخرین سیگاری که دود کردم می‌گذرد. حالا بیش‌تر تماشاگرِ دود سیگارهای دیگران هستم. سیگارهایی که باید مصرف شوند و خون را تندتر در رگ‌ها بچرخانند. و این بسته سیگار با چند نخِ نکشیده‌شده مثلِ رخ‌دادی‌ست که چیزی آن را نامحقق کرده. بی‌شک در روزهای زیادی با بهمنِ سوییسی و آن افسانه‌های پشت سرش بر من و شما گذشته. این سیگار بر خاک کجا باید آتش می‌گرفت؟ حین تعویضِ هواپیما در اتاق مخصوص سیگاری‌ها وقتی دارنده‌اش تماس می‌گرفت با خانواده؟ یا اصلن می‌ماند تا خود کانادا. آن‌جا در انتظار تحویل بار در اتاق دود، دود می‌شد؟ شاید قرار بود تعارف شود به یک ایرانی دیگر که سال‌هاست طعمِ بهمنِ وطنی را از یاد برده‌بوده؟ و ده‌ها قضیه‌ی دیگر که می‌توان برای‌اش ساخت. این یک سیگار بهمن نیست، این آینده‌ای‌ست که محقق نشده. وجودی‌ست که نتوانسته خودش را به ریه‌های دارنده‌اش برساند و شاید آن انتها کمی سلول‌ها را برای سرطانی در سی سال بعد هارتر کند. مردی یا زنی که باید بی‌جان می‌شد به خاطر سرطان شاید در بیمارستانی کوچک در تورنتو، برلین، ژنو یا تهران و شاید مشهد. موقع احتضار به سیگارهایی که کشیده بود فکر می‌کرد و شادمان از راه و رفته و رفتارش آماده‌ی مرگ می‌شد که ناگهان... آتش سلول‌های سرطانی و سالم را می‌سوزاند. مثل محتویاتِ فشرده‌شده‌ی یک نخ سیگارِ بهمن که دودش در فضا آبی‌ست و غلیظ. دارنده‌ی سیگار هیچ‌وقت سرطان نمی‌گیرد، هیچ‌وقت دچار تصلب شرایین نمی‌شود، هیچ‌وقت در یک تصادف مرگ‌بار در جاده‌ای برفی با گوزنی برخورد نمی‌کند و البته هیچ‌گاه فرصت ندارد تا این پاکتِ کم‌گوشت‌شده را کاملن خالی کند. سیگار خواهد پوسید، له می‌شود و جایی در زمین مدفون. هیچ‌گاه شاهد دودی که می‌توانست داشته باشد نخواهد بود و حتا نیم‌کشیده در یک فرودگاه کوچک بین‌راهی نیز در جاسیگاری خاموش و فراموش نمی‌شود. این فقط یک سیگار بهمن نیست، بلکه سرنوشتی‌ست که هیچ‌گاه به سرانجامِ خود نرسید و حالا چنین سرخ، مچاله و بی‌جان بر زمینِ سرد رها شده است.پایانِ یک سیگار بهمن هیچ‌گاه چنین تراژیک نبوده است. و پایان مرد یا زنی که در ابتدای سفر فکر می‌کرده چند ساعت دیگر باید تحمل کند تا بتواند سیگاری آتش بزند.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 16:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی درباره‌ی مصطفا چمران</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%88-%D8%B1%D8%B2%D9%85-hwyvjo5gnjaa</link>
                <description>وقتی «خون‌خورده» را می‌نوشتم ، در تحقیقات‌ام درباره‌ی سوسنگرد، دچارِ قصه‌های عجیب و متناقضی شدم که درباره‌ی مصطفا چمران وجود داشت. این عکسِ بهرام محمدی‌فرد احتمالن مشهورترین عکسی‌ست که از چمران برداشته شده. خودش می‌گفت عکس مال زمانی‌ست که هم‌راه چریک‌ها به روستایی مملو از نیروهای عراقی شبیخون زدیم و چند ساعت پیاده‌روی کردیم و برای لحظه‌ای ایستادیم نفس تازه کنیم و من از دکتر خواستم نگاه کند به دوربین و نتیجه‌اش شد این عکس. سال‌هاست به چمران فکر می‌کنم. مردی عجیب که گویا به‌عمد از سوی نهادهای قدرت چندان درباره‌اش سخن گفته نمی‌شود. شهادت مشکوک او خود دلیلی بر این مدعاست. او که قهرمانِ نبردهای نامنظم بود و سوسنگرد را به شکل شگفتی از چنگ عراق بیرون کشید یار بازرگان بود و البته از اعضای نهضت آزادی. مردی مودب و خون‌سرد که بارها در زمان زنده‌بودن با تندروها برخورد داشت. برخی هم‌رزمان‌اش که هنوز زنده‌اند به من گفته‌اند که چون بین نیروهای‌اش از کماندوهای گارد جاویدان و ارتش بیش‌تر استفاده می‌کرد مورد انتقاد بود. فیلمی که حاتمی‌کیا از او ساخت به هیچ‌وجه نمی‌توانست این تناقض‌ها را نشان دهد. مردی نخبه که ناگهان به خاورمیانه بازمی‌گردد تا چریک شود. مردی که عده‌ای عاشقانه دوست‌اش دارند و عده‌ای هم وقتی بی‌جان شد از ته دل شاد شدند. برای من همیشه مردان جنگی جذاب بودند و پرراز. مصطفا چمران یکی از این چهره‌هاست که وجهِ داستانی‌اش بی‌نهایت بالاست و عملن در حد یک مرد که نیایش می‌نوشته و شعر دوست داشته مطرح شده! کاش خاطرات محمدی‌فرد که انبوهی عکس از او و گروه‌اش دارد منتشر شود روزی و سرنوشت یکی از عجیبی‌ترین چهره‌های اول انقلاب ایران عوض شود. چمران که بود؟ یک استراتژیستِ نابغه؟ استاد مذاکره؟ مردی که تنها ماند؟ یک تک‌رو؟ فاتحِ سوسنگرد؟ و... چهره‌های چون او در فضایی محو و ناروشن باقی گذاشته شده‌اند. روزی که به شهادت می‌رسد مملو از اتفاق‌های عجیب است و البته متناقض. چمران نه قدیس بود، نه هیولا بلکه یک «چریک» بود که در مناسباتِ عجیب قدرت قرار گرفت. شخصن بسیار دوست‌اش دارم اما نگاه خیره‌ی او به دوربین بهرام انگار همان سکوتی را به یادم می‌آورد که می‌تواند در ادبیات شکسته شود. کاری داکتروف مثلن با ژنرال شرمن در رمان «پیش‌روی» کرد. و چنین است که وقتی تاریخ را نویسنده‌گان غیرِسفارشی روایت کنند و از زنده و مرده باد بیرون بزنند حقیقت زاده می‌شود. گاهی فکر می‌کنم کاش ایران چمران را در آن برهه از دست نمی‌داد چون ترکیبی بود از عقل و رزم. چیزی که او می‌خواست زودتر جنگ را با آن به پایان برساند...</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2020 19:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای پدر ما که در آسمانی....</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-dc7cdgop0vpg</link>
                <description>عکسی درخشان از رضوان مطهری... قابی باشکوه، تاثیرساز و مملو از جزییات. نفس‌ام را بند آورد. بسیاری از عناصر ایمان مسیحی در عکس خلاصه شده. عکاس نوشته عکس را در یروانِ ارمنستان گرفته. پیرزنی بر پاهای شمایلِ مسیح بوسه می‌زند. او نذر کرده دو‌کبوتر را بعد طواف در کلیسا آزاد کند و می‌کند...نگاه کنید به سه عنصرِ اصلی تصویر صورتِ دگرگون‌شده‌ی پیرزن در حین بوسه بر پاهای میخ‌شده بر صلیب، صورتِ کبوترها و البته پای شمایلِ مسیح. بازخوانی ایمانی سنتی در مواجهه با بدنی که تجسد یافت. در میانِ عکس دایره‌ای فرضی بکشید تا دوَرانی را که عکاس ساخته کشف کنید. پای خون‌آلود تمامِ مسیح است. آن میخِ اریب که از نمادین‌ترین تکه‌های تاریخِ تصلیب است و بهت کبوتران. کبوترانی که در کادربندی عکاس شبیه شده‌اند به پاهای مسیح.‌و لب‌های معتقدی که تمامِ امر درونی‌اش، ایمان را نثار کرده. او که در قابِ یک منبع مستطیل‌طورِ نور(پنجره؟) قرار دارد زیرکانه یکی از مشهورترین افسانه‌های روز تصلیب را هم به یاد می‌آورد. آن‌جا که روایت شده مریم مجدلیه با موهای‌اش خون را از پای میخ‌کوبِ مسیح می‌سترد. اما عمق معناسازی عکس از آن کبوترانِ منتظر است. آن‌ها نیز مانند پیرزن ارمنی تا نیمه در قاب هستند اما هدف تصویر محسوب می‌شوند، همان چیزی که قرار است نشانه‌ی رهایی باشد. مخاطب مقابلِ نیم‌رخِ قدرت‌مند و باوردار پیرزن و رد عمر بر آن دچار سکوت می‌شود. کهن‌سالی و زمان‌مند بودنِ پاهای شمایل و صورت پیرزن متقارن‌اند. و تن‌ها امور جوان و بی‌رد تصویر کبوتران هستند. پیرزن به‌عنوان تنها فاعلِ عکس که اراده‌ی خود را به شکلِ بوسه و حضور کبوتران تثبیت کرده در هاله‌ای از نور قرار دارد که روسری نقش‌دارش به او هیبتی قدیس‌گونه می‌بخشد. عکاس راوی ایمان است و البته عناصری از آن که به شکلِ سنتی در عکس تکرار شده‌اند. نور، زخم، تجسد، سپیدی، کبوتر، میخ و رستاخیز. خلاصه‌ای که در حرکتِ دَورانی عکس معنا پیدا می‌کند. غیابِ کلیتِ بدن مسیح در عکس وجه الاهی او را دوچندان کرده است. حضوری غایب و پرقدرت که در بالای بقیه‌ی عناصر تصویر ترسیم می‌شود. عملن ما در زاویه‌ی مستقیم هستیم اما پایین‌تر از امر قدسی غایب که رندانه فقط پاهای نمادین‌اش در تصویر حاضر هستند. عکاس موقعیتِ ایمانی را علاوه بر بوسه با این زاویه‌بندی مشخص کرده. و دقیقن «ای پدر ما که در آسمانی را» را تجسد بخشید. پدرِ کاملن غایب و فقط بخشی از پسر. و این پایین مومنان. این نگاه به قابِ او وجهِ درخشانی از باورِ ذهنی پیرزن داده. باوری که او را هم‌سطح پای مسیح قرار داده و کبوتران را آماده‌ی پرواز.</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 17:32:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بریدنِ عُلقه‌ها و تکثیر جنون.</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%B9%D9%8F%D9%84%D9%82%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-nrducbycvauc</link>
                <description>گوری در انتظارِ شهیدی. میانه‌های دهه‌ی شصت. کودکان با عکسِ شهیدِ درازکشیده در تابوت در دست و جمعیت انگار منتظر... کسی چند روز پیش از حجامت گفته‌بود و این‌که خون‌های چند هفته‌ی پیش مصداقِ حجامت بودند. ساعت‌ها مبهوتِ کلماتِ آن‌ مرد بودم که چنین بی‌پروا خون را به خودی و غیرخودی تقسیم کرد، چنین وقیحانه از حجامت گفت. این کودکانِ سرِ گور نشسته تصویری هستند از بسیاری. چه آن‌ها که پدران و نزدیکان‌شان را در آن سال‌ها از دست دادند، چه آن‌ها که در آن فضا تحتِ انواعِ فشارها زیستند و حالا چون متفاوت فکر می‌کنند باید در دایره‌ی خونِ حجامت‌شده طبقه‌بندی شوند. اصلن چه کسی می‌تواند برای خونِ دیگری تصمیم بگیرد؟ مگر برای جان‌اش او تصمیم گرفته؟ وقتی چنین سهل از «خون» سخن می‌گویند خاطرات‌ام بیش از پیش زنده می‌شود از سال‌های دور و نزدیک. از جنگ تا قتل‌های زنجیره‌ای، از هشتاد و هشت تا نود و هشت. و این در حالی‌ست که دختران و پسران ایران ذره‌ای برای وطن‌شان کم نذاشتند حتا آنان که شورزده‌اند و جوان‌تر و آن‌هایی که محافظه‌کارترند و پیرتر. تردیدی نیست که این روزها ترکیبی از غم، اندوه و بلاتکلیفی در فضا موج می‌زند، تردیدی نیست که امثال این حجامت.خواهان دوباره سودا در سر دارند اما اجازه نمی‌دهیم که با کلامی چنین وقیحانه جان‌هایی را بیش از پیش غم‌دار کنند.کامو در جستاری در کتاب «تابستان» از قول دی‌.اچ. لارنس می‌نویسد «تراژدی باید مانند لگدی محکم به بدبختی و فلاکت باشد» و بعد ادامه می‌دهد«این تفکری سالم است که می‌توان آن را فورن به کار گرفت. امروزه چیزهایی هستند که شایسته‌گی این نوع لگدها را دارند». اگر اتفاق تراژیک بخواهد باعث ناامیدی شود کشنده است، اتفاقن با روایتِ تراژیک باید پاسخِ عمیق، کلامی و روایی داد به حجامت‌باوران. برای همین است که عکسِ بالا جوابی‌ست که نشان می‌دهد غمِ بی‌خون‌شدن یک مردِ جنگی چه‌گونه می‌تواند به امری روایی تبدیل شده و کاسبان سالیانِ این خون‌ها را ساکت کند. در زمانه‌ای که بیش از هر چیز به مهر، تسلی، عقل و جبرانِ مافات ولو به‌اندک نیاز است چنین کلماتی نشان از چه می‌توانند داشته باشند؟ حتا دل‌ام نمی‌خواهد به زبان خودشان سخن بگویم که کارکرد تراژدی تبدیل به چیز دیگری نشود. از دستانِ قدرتمند نیایش‌گر نوشتم دو شب پیش و نیاز به دوست‌داشتن دیگری. از خواندن و خواندن تا نظاره‌کردن. باز می‌گویم که این حجامت‌خواهان دنبال افسرده‌گی مطلق‌اند. بریدنِ عُلقه‌ها و تکثیر جنون. من ترجیح می‌دهم راوی خون‌های سرزمین‌ام باشم به قلمِ خودم و از یاد نبرم چگونه بود روزگاری که از سر می‌گذرانم.این نوشته را ابتدا در اکانت اینستاگرام خود٬ مهدی‌یزدانی‌خرم منتشر کردم!</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 10:28:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاورمیانه در یک قاب</title>
                <link>https://virgool.io/Aksvare/%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%A8-cwl8zqrhiorf</link>
                <description>قابِ درخشان دیگری از رضا دقتی.دو یهودی معتقد ایستاده نزدیک قبه‌الصخره، منتظر تماشای آفتاب. تقابلی که خلاصه‌ی خاورمیانه است. وقتی «خون‌خورده» را می‌نوشتم بسیار درباره‌ی این صخره‌ی مقدس متن خواندم و دریافتم این تکه‌ی زمین تا چه حد مهم است. دقتی شمایلِ سایه‌وارِ یهودیان را مقابلِ گنبد و بنای نمادین قرار داده. هر دو خیره به هم. اولی به منطقه‌ی معبد سلیمان می‌نگرد و دومی به شاه‌کار معماری اسلامی. به آن صخره که هر دو دین از آن خود می‌دانندَش، به قصه‌ی ابراهیم. نوشته‌اند ابراهیم روی این صخره کارد بر حلق پسر نهاد و همین‌طور آدم بر این صخره هبوط کرد، پیامبر اسلام از آن به معراج رفت... منطقه‌ای که عموزاده‌گان هر دو مدعی‌اش هستند. عبدالملک مروان این بنای درخشان را در ویرانه‌های معبد سلیمان ساخت تا هم بیان‌گر تلالو دین تازه باشد مقابلِ کلیسای مشهور روزِ قیامت، هم پیام دهد به یهودیان که او و هم‌کیشان‌اش وارث ابراهیم‌اند. بنایی مدور و تنها بنای تاریخ هنر اسلامی که کاربرد عبادی ندارد و فقط «نمادین» ساخته‌شده. دقتی قصه را می‌داند و نگاه را می‌شناسد.دو پیرو دین موسی و میان‌شان نمادین‌ترین بنای اسلامی. حسی از داستانی کهن در عکس متبلور است.درخشش نور بر گنبد مطلا و آبی تند آسمان و این سو هیاکلِ انسانی با کلاه‌های نمادین. درواقع نمادها مقابل هم‌اند. قطعن می‌دانید که در یهودیت شمایل‌نگاری و صورت‌گری منع شده و برای همین گاه مهم‌ترین نمادها پوشش‌های متدینین این قوم‌اند. این‌جا سایه‌ی این پوشش مقابلِ قبه‌الصخره هم‌چون شمایل تصویر شده. کلاه‌ها به‌مثابهِ گنبد. بدن‌ها در مقامِ بدنه و آن سو نماد هزار و سی‌صد و اندی ساله نیز جانِ انسانی گرفته در این تقابل. این سو آدم‌ها خلاصه‌ی مسلک‌اند و آن سو بنا خلاصه‌ی ایمانِ تاریخی. و هر دو به هم نگاه می‌کنند و منتظرند. فضای بین‌شان را هزار سال ماجرا پر کرده. از ارواحِ فاتحان تا شکست‌خورده‌گان. می‌گویند این نقطه‌ای‌ست که روز حشر درش رقم خواهد خورد و برای همین قرن‌ها بسیاری خود را به این‌جا می‌رساندند تا موقع مرگ در خاک‌اش دفن شوند. پس ببینید حجم مرده‌گان را و تلونِ خاک‌اش را. نمادها هم‌دیگر را زیر نظر دارند. دقتی زیرکانه از فاصله‌ی آفتاب و سایه استفاده کرده تا عمقی معنایی به عکس بدهد. به قصه‌ی پسران و نواده‌گان ابراهیم. به مواجهه‌ی اسماعیل و اسحاق و تلفظ بیت‌المقدس و اورشلیم آتشی که انگار تا ابد خاموش نخواهدشد. هرچند آفتاب مثل همیشه بر قبه‌الصخره می‌تابد و این سو مردان منتظرِ تحقق وعده‌ی بزرگ‌اند. کمی دورتر بر جُل‌جُتا نیز ارواح منتظرند رستگاری‌اند.این نوشته را ابتدا در اکانت اینستاگرام خود٬ مهدی‌یزدانی‌خرم منتشر کردم!</description>
                <category>عکس‌واره</category>
                <author>مهدی یزدانی خرم</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 10:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>