«زهی خیال باطل»
باد پیچید تو حیاطِ خالی.
همین الان، بدون هیچ مقدمه ای، باد پیچید تو حیاط خالی؛ یه اتفاق معمولی، بدون هیچ پیش زمینه ای، و نتیجه ای، و اثری. باد میاد و میره، هیچ ردی از خودش به جا نمیذاره. گاهی با خودم میگم، شاید تو باد بودی، یه باد سرد، باد سرد زمستون؛ که اومدی و پیچیدی بهم، و هرچند سرمات باقی موند توی گذشته م، خودت باز مثل باد رفتی. می گفتی میدونی برام سخته، اما؛ احساساتمو جدی نمی گرفتی، خیلی وقت گذشته، دیگه خودمم جدی شون نمیگیرم.
الان آرومم، خوبم؛ خوشحالم از اینکه آدمای زیادی هستن که داستانمونو نمیدونن، که اسمت فراموش میشه. چند روز پیش تولدت بود، یادم بود، فقط نخواستم تبریک بگم. چون دیگه لازم نبود. و دیگه لازم نیست دنیا مو با دنیای تو تطبیق بدم، من فلسفه مو میخونم و تو به گربه هات غذا بده، من لیوان های قهوه رو با قرص های کافئین عوض کردم و خب، دیگه تو نیستی که بگی برات ضرر داره؛ یه ذره غمگینه، ولی قبل از اینکه محرک برسه به جریان خون، برسه به مغز.
الان دور خودم یه قلعه ساختم، از اونایی که حتی نگاه من به سمت شون باعث می شد حسودی کنی، از کتابایی که خیلی وقته نمیخونم چون مشکلی ندارم با اعتراف به اینکه حوصله ندارم، و داخل قلعه دیگه یه جنگجوی مُرده ی زخمی نیست که پشت رد پات دستشو میکشه رو برف و زار میزنه. الان یه امپراطور با شکوهه. دیگه حس نمیکنم یه موجود دوست نداشتنی ام، چون تو نیستی که دوستم نداشته باشی. و چندین نفر که دوستم دارن. موهام دو برابر چیزی شده که می گفتی بلنده و بدت میومد. اما این روزا همه میگن باحاله.
اخیرا آدمایی رو پیدا کردم که برای منِ بی حوصله ی مودیِ تاریک و تیره احترام قائلن، و به همین صداقتم در خودم بودن علاقه دارن. جات خالی نیست؛ اگه جات اینجا بود الان اینجا بودی. دیگه سایه ت هم نزدیکم نمیشه، دیگه باد جرات نمیکنه بو ی عطرت رو بیاره سمتم. لکه هاتو از خاطراتم و مغزم پاک کردم، دیگه با هرچیز ساده ای یادت نمیفتم. الان بعد از مدت ها واقعا آرومم، شاید هیچوقت خوشحال و سرخوش نبودم، و الانم نیستم، اما ناراحت نیستم، ساکت و آرومم، یه آرامش خالص.
الان صبح تا شبم رو با کسایی وقت میگذرونم که بهم جرات دادن، تو روزایی که تو رفته بودی کنارم بودن. آدمای خالص و بدون تعارف، هرچند؛ گاهی به ندرت دلم برات تنگ میشه، چون خوبی هاتو یادم نرفته، یادم نرفته چقدر می خندیدیم، صداتو یادمه، و صدای خنده هاتو. اما این زخم، دیگه بسته شده. الان وقتی یادت میفتم لبخند میزنم. وقتی باد پیچید تو حیاط یاد تو افتادم بی دلیل، و لبخند زدم. هرچند، اگه می شد برگشت به قدیم، با آدمی که الان شدم، حتما همه چیز رو یه جور دیگه می چیدم، که اینطوری تموم نشه، که آخرش مجبور نشی بری. هنوز گاهی به خودم میگم تقصیر من بود، اما بارش خفه م نمیکنه. له نمیشم زیر فشارش.
دیگه با هرکی میخوام ارتباط برقرار میکنم، نگران نیستم تو رو ناراحت کنم. دیگه ممکنه یک هفته با هیچکس هیچ حرفی نزنم، و کسی هم ناراحت نمیشه، چون میدونن من اینم، و لازم نیست صبح تا شب بشینم دنبال حرف بگردم که بیام به تو بزنم، که حس بدی نداشته باشی از سکوتم. همه اینا یه زمانی قشنگ بوده، اما؛ بعدتر فاسد شده، گندیده، و بو میده. توی زمان حال معنی آرامش رو میفهمم، معنی رها بودن. میتونم ساعت ها بشینم یک جا بدون نگرانی، دیگه نگران نیستم از دستت بدم، نگران از دست دادن بقیه هم نیستم.
هیچوقت باهات بحث نکردم، دعوامون نشد. حالا با اونایی که دوسشون دارم بحث و دعوا میکنم؛ اصن دلم میخواد بی دلیل برم رو مخشون. یه بار یکیو عمیقا ناراحت کردم، حالم خوب نبود؛ و فکر اشتباهی در موردش کردم. دو ماه گذشت، تو دو ماه به قلبم سیم کشیدم که چرا این کارو کردی، و دلم براش تنگ شد؛ بعد، برگشتم، عذرخواهی کردم، و الان همه چیز خوبه دوباره. این اون آدمی نیست که قبلا بودم. قبلا می ترسیدم، از همه چیز. از زندگی و زندگی کردن. از ریسک کردن. از ابراز احساسات. از رمانتیک بودن، از دلقک بودن، عصبی و بد اخلاق بودن، داشتن ساعت خواب افتضاح و نداشتن توجیه براش، از اینکه بیشتر عمرمو گیم بازی کردم، از ناراحت کردن دیگران، از خودم بودن. از همه اینا می ترسیدم. از گند زدن، باختن. حالا مشکلی ندارم باهاشون. تو این مدت خیلی عوض شدم، حالا میتونم زندگی کنم و دَووم بیارم. حالا اگه مشکلاتم با زبون حل نشه مشکلی ندارم اگه با مشت حلش کنم. حالا میرم جلو و اشک آور میخورم. دیگه مشکلی با تموم شدن ها ندارم، و از ترس تموم شدن بیخیال شروع کردن نمیشم. دیگه وقتی یکی کنارمه از بودنش لذت می برم، بدون وحشت از دلتنگی. دیگه اگه لازم بدونم، مشکلی ندارم به اینکه خودمو به یه موقعیت تحمیل کنم. این منِ قدیم نیست. و به منِ جدید افتخار میکنم.

مطلبی دیگر از این انتشارات
یادم بیفت
مطلبی دیگر از این انتشارات
این روزها
مطلبی دیگر از این انتشارات
انرژی.....